مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

در این سایت ترجمه حکایت ها و مقالاتی راجع به سلامتی و ورزش و یا زبان از فرانسه و گاهی انگلیسی آورده می شود . در مواردی اصل متن نیز ارائه می شود تا دانشجویان بتوانند متونی را به صورت ترجمه مقابله ای داشته باشند.

طبقه بندی موضوعی

۱۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

Related image


 

 

             بسوی مدرسه

            مدرسه خانواده دوم کودک 


این بچه که به بلندی چکمه هم نیست کجا می رود؟

امروز صبح او زیباترین شلوار کوتاه خود را پوشیده؛

گلگون و با طراوت با موهای خوب شانه زده، در لباسی تمیز

او اینجاست در خیابان، هشیار وسرزنده.

 

 

کلاه بره بر سر وکیف بر دوش،

برای اولین بار به سوی مدرسه می رود.

جدی مثل سرباز محکم ومستقیم قدم بر می دارد،

بدون توقف و انحراف،مصمم آنگونه که شایسته است.

 

می داند که مردم اورا نگاه می کنند و هر کس نام او را صدا می زند؛

حس خوبی دارد که امروز مرد کوچکی است؛

 مادر او را همراهی می کند و دست او را در دست دارد؛

اما او می گوید خودش به تنهایی می تواند راه را طی کند.

 

 

با این وجود ساعت زنگ می زند ومدرسه خیلی نزدیک است؛

وقتی اولین ضربه های زنگ دعوت به لرزه در میاید

از آن لحظه، متفکر  ناگهان قدم هایش را آهسته می کند.

 

 

به مادرش می گوید:آموزگارمرا نمی شناسد؟

مادر با لبخندی لطیف پاسخ می دهد : البته!

او پدر دیگری است که به تو خواندن می آموزد.

مدرسه خانواده اوست و هر دانش آموز نیز

کودکی است که او با تمام قلبش دوست می دارد.



                    Vers l’école

   L’école est la seconde famille de l’enfant .


Où va t il ce bambin pas plus qu’une botte ?

Il a mis ce matin sa plus belle culotte ;

Rose et frais, bien peigné, dans son habit propret,

Le voilà dans la rue, alerte et guilleret.

 

Le béret sur la tête et le sac à l’épaule,

Pour la première fois il se rend à l’école.

Grave comme un conscrit, il marche ferme et droit,

Sans arrêt ni détour, et crâne ainsi qu’on doit.

 

Il sait qu’on le regarde et que chacun le nomme ;

Il sent bien aujourd’hui qu’il est un petit homme ;

Sa mère l’accompagne et le tient par la main ;

Mais il pourrait, dit-il, faire seul le chemin ;

Cependant l’heure sonne et l’école est tout proche ;

Quand vibrent les appels des premiers coups de cloche.

Lors, tout à coup pensif, il ralentit le pas :

 

« Le maitre, dis, maman, il ne me connait pas ?

_ Mais si, répond la mère avec un fin sourire ;

C’est un autre papa qui va t’apprendre à lire.

L’école est sa famille : ainsi chaque écolier

Est un enfant qu’il aime  avec son cœur entier. . . »

Frédéric Bataille

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۱۴
شهلا دوستانی


Image result for Au lavoir



در رختشورخانه

از کارمان لذت ببریم


   در بازگشت از شستن لباسم در جویبار، با دستانی تمیز می نویسم.

  شستشوزیباست ، دیدن ماهیها که می گذرند ، امواج ، برگها ، گلهای افتاده ، و چشمانی که جریان آب آب را دنبال می کنند.

   چیزهای بسیاری در ذهن {زن} رختشوی می آید ، کسی که به دیدن، در جریان این جویبار آشناست ! اینجا  حوض پرندگان است، آینه آسمان ، تصویری از زندگی، و راهی در جریان.

روزی که با پهن کردن لباسهای شستنی می گذرد حرف زیادی برای گفتن ندارد. با وجود این پهن کردن رخت سفید روی سبزه  یا دیدن آن که روی بندها موج می زند به قدر وافی لذت بخش است.  


Au lavoir

Sachons nous plaisir à notre tâche

 

   J’écris d’une main fraîche, revenant de laver ma robe au ruisseau.

  C’est joli de laver, de voir passer des poissons, des flots, des feuilles, des fleurs tombées, de suivre cela des au fil de l’eau

   Il vient tant de chose à l’esprit de la laveuse qui sait voir dans le cours de ce ruisseau ! C’est la baignoire des oiseaux, le miroir du ciel, l’image de la vie, un chemin courant !  

           Une journée passée à étendre une lessive laisse peu à dire. C’est cependant assez agréable que d’étendre du linge blanc sur l’herbe ou de le voir flotter sur des cordes …

Mme. Eugénie de Guéris. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۱۸
شهلا دوستانی

گنج تو همان زندگی توست

روزی روزگاری  مرد جوان بسیار فقیری بود. او فقط چشمانی برای دیدن آسمان و افق داشت. و فقط دستانی  برای چیدن  که با آن می توانست چیزی برای سیر کردن خود بیابد .و فقط پاهایی برای طی کردن راهها و بالا رفتن از کوه ها داشت.

در یک شب پر ستاره تابستان، روی سنگی کنار کوره راهی نشست، وقتی او داشت بر بخت بدش غصه می خورد و در رویای آینده بود، شهابی که مطمئنا راهش را گم کرده بود روی نوک شاخه درخت سروی در نزدیکی او نشست  وبه آن خانه بدوش را با گستاخی تمام خطاب کرد: " در جستجوی گنج باش و تو  ثروتمند خواهی شد!"

بعد ناپدید شد.

مرد جوان که بسیار فقیر بود و چیزی برای از دست دادن نداشت فورا اطاعت کرد و رفت تا به دنبال گنج بگردد.

او تمام قاره ها را طی کرد.

او از تمام دریاها و اقیانوسها  رد شد.

او تمام جزایر را گشت.

او تمام صحرا ها را درنوردید.

او با همه جور آدمی، با اعتقادات مختلف، با هر سنی و با هر رنگی   ملاقات کرد. اما هرگز به گنجی که مشتاقش بود دستش نخورد.

در بازگشت به همان جایی که عازم شده بود، پس از مدت بسیار، بسیار طولانی، او با ناامیدی بسیار از جستجوی بسیار بدون آنکه بتواند چیزی بیابد سنگ را یافت.

آن شهاب دوباره هویدا شد درخشید و گفت:

"ببین چگونه تو اکنون با این سفرهایت

با این مشاهدات

با این ملاقات ها

با  آرزوهای مشترک و...ثروتمند شدی

گنج تو دوست من

همان زندگی توست!"


 

TON TRESOR, C’EST TA VIE

Il était une fois un jeune homme très pauvre. Il n’avait que ses yeux pour voir le ciel et l’horizon. Il n’avait rien que ses mains pour cueillir ce qu’il pouvait trouver pour se nourrir.

Il n’avait rien que ses jambes pour courir les chemins et gravir les montagnes.

Lors d’une nuit d’été pleines d’étoiles, assis sur un rocher sur le bord du sentier, alors qu’il se lamentait sur son existence misérable et qu’il rêvait de fortune, une étoile filante, sans doute égarée se posa sur la cime d’un if tout proche et s’adressa au vagabond d’un air tout effronté

« - Cherche le trésor et tu deviendras riche ! »

Puis elle disparut.

Le jeune homme très pauvre et n’ayant donc rien à perdre obéit aussitôt et partit se mettre en quête du trésor.

Il parcourut tous les continents.

Il traversa toutes les mers et tous les océans.

Il fouilla toutes les îles.

Il sillonna tous les déserts.

Il fit la rencontre de toutes sortes de gens, de toutes les idées, de tous âges et de toutes les couleurs.

Mais jamais il ne put mettre la main sur le trésor convoité.

De retour à son point de départ, longtemps, longtemps plus tard, il retrouva son rocher, plein de désespoir d’avoir tant cherché sans pouvoir rien trouver.

 

L’étoile filante réapparut alors et lu dit :

« - Regarde comme tu es devenu riche aujourd’hui de tous ses voyages,

De toutes ces découvertes,

De toutes ses rencontres,

De tous ces rêves partagés …

Ton trésor mon ami,

C’est ta VIE !

http://www.philosophie-poeme.com/ton-tresor-c-est-ta-vie-a121028574

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۱۱
شهلا دوستانی


Image result for marcher sur l'eau



در جستجوی قدرت

 

پس از چهارده سال طاقت فرسا به استغفار در جنگلی تنها، مرد بالاخره توانایی راه رفتن بر روی آب را یافت ، سرشار از شادی بدنبال یافتن استاد رفت و به او گفت:" استاد من اکنون می توانم روی امواج آب راه بروم".  استاد با سرزنش به او گفت" ننگ بر تو! چهارده سال کار برای رسیدن به این! آنچه که تو یافتی دو سو بیشتر نمی ارزد. هر کسی می تواند با پرداخت دو سو به کشتیران از رود خانه بگذرد. و تو برای رسیدن به آن چهارده سال هزینه کردی"!


La recherche des pouvoirs

 

     Après quatorze années passée en dures pénitences dans une forêt solitaire, un homme avait enfin acquis le pouvoir de marcher sur les eaux. Rempli de joie, il alla trouver son guru et lui dit: "Maître j'ai maintenant le pouvoir de marcher sur les flots". Son guru le réprimanda en lui disant : "Honte à toi! Quatorze ans de travail pour arriver à cela! ce que tu as obtenu ne vaut pas deux sous. N'importe qui peut passer la rivière en donnant deux sous au batelier, et il t'a fallu quatorze ans pour arriver à cela"!

http://www.philosophie-spiritualite.com/

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۹
شهلا دوستانی

 

پنجره

زوج جوانی در محله جدیدی مستقر شدند. فردای روز اسباب کشی، وقتی آنها صبحانه می خوردند ، زن متوجه همسایه اش شد که لباس را روی بند پهن می کرد، گفت : عجب لباسهای کثیفی! اون لباس شستن بلد نیست، شاید برای شستن به یک صابون جدید نیاز دارد!

همسرش این صحنه را دید و حرفی نزد.

این حرف هر موقع که همسایه لباسش را پهن می کرد تکرار می شد.

بعد از یک ماه ، زن جوان، صبح،  با دیدن لباسهای همسایه که تمیز بودند تعجب کرد و به همسرش گفت: نگاه کن! بالاخره حالا یاد گرفت که لباسهایش را بشورد. کی به او یاد داد؟

 همسرش جواب داد: من صبح زود بلند شدم و شیشه پنجره را شستم.





La Fenêtre

 

 

Un jeune couple venait de s'installer dans un nouveau quartier. Le lendemain matin, au moment ou le couple prenait le petit déjeuner, la femme aperçut leur voisine qui étendait du linge sur un séchoir.

Quel linge sale! dit-elle. Elle ne sait pas laver. Peut-être a-t-elle besoin d'un nouveau savon pour mieux faire la lessive !

 

Son mari regarda la scène mais garda le silence.

 

C'était le même commentaire chaque fois que la voisine séchait son linge ...

 

Après un mois, la femme fut surprise de voir un matin que le linge de sa voisine était bien propre et elle dit à son mari : Regarde ! Elle a appris à laver son linge maintenant.

Qui le lui a enseigné ?

 

Le mari répondit : Je me suis levé plus tôt ce matin et j'ai lavé les vitres de notre fenêtre !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۲
شهلا دوستانی

ساعتی چند در می آوری


روزی مردی دیر وقت هنگام بازگشت از سر کار ، خسته و عصبی پسر پنج ساله اش را دم در دید.

پدر، می توانم سوالی از تو بپرسم؟

مرد گفت: چیه؟

بابا ساعتی چند در می آوری؟

مرد با حالت عصبی گفت : این به تو مربوط نیست، ...چرا چنین سوالی می کنی؟

می خواهم بدانم، خواهش می کنم، ساعتی چقدر درآمد داری؟

تو چه می دانی ؟  12 یورو در ساعت در می آورم.

 

پسر در حالیکه سرش پایین بود، آهی کشید. پدر فقط شش یورو به من قرض بده!

پدربا  عصبانیت گفت: به این دلیل بود که این سوال را پرسیدی؟... تو فکر می کنی که می توانی از این طریق برای خرید اسباب بازی پول در بیاوری؟ زود برو اتاقت تو تخت! من سخت کار می کنم برای این بچه بازی ها؟

پسر ساکت شد، وارد اتاقش شد و در را بست. مرد نشست و از سوال کودک بیشتر و بیشتر عصبی شد. چطور جرات می کند فقط برای بدست آوردن پول چنین سوالی کند؟ ساعتی بعد او بر خودش مسلط شد و با خود گفت: شاید اوبا این 6 یورو واقعا نیاز به خرید چیزی دارد، از اینها گذشته او عادت به چنین  رفتاری ندارد. مرد به اتاق کودک رفت و در را باز کرد.

-          مرد پرسید : پسرم خوابیدی؟

-          کودک گفت: نه بابا، بیدارم.

-          فکر می کنم که به تو خیلی سخت گرفتم. من روز بسیار سختی داشتم  ، به حدی که روی تو خالی کردم، این 6 یورویی که می خواستی.

-          پسر خندان فریاد زد مرسی بابا!

-          پدر متوجه شد که کودک خودش پول دارد، دوباره داشت عصبانی می شد.

کودک پولهایش را آرام شمرد، بعد به پدرش نگاه کرد.

-           وقتی پول داری چرا باز هم پول می خوای؟

-          پسر گفت: بابا برای اینکه کافی نبود، بابا، الان 12 یورو دارم و می توانم یک ساعت از تو را بخرم.. خواهش می کنم فردا یکساعت زودتر بیا خانه... دوست دارم شام را با تو بخورم.

پدر لرزید. دستانش را دور پسر حلقه کرد و از او عذر خواست...



?combien tu gagnes ...par heure

 

Un jour, un homme revenant du travail très tard, fatigué et agacé trouva son fils de 5 ans, à l’entrée de la porte.

"Papa, je peux te poser une question ?" "Qu'est-ce que c'est?" répondit l’homme. "Papa, combien tu gagnes par heure ? " "Ce n’est pas ton problème ... Pourquoi une question pareille ?" répondit l’homme, d’une façon agressive.

"Je veux juste savoir. S ' il te plaît combien tu gagnes ...par heure?" Tu sais quoi? Je gagne 12 € par heure!" "Ah!" répondit le garçon, avec sa tête

 vers le bas. "Papa, prête-moi seulement 6 € " Le père était furieux, "C’est pour cette raison que tu demandais cela ? .... Penses-tu que c’est comme ça que tu peux obtenir de l’argent pour acheter des jouets ? Vite au lit dans ta chambre. Je travaille durement chaque jour pour de tels enfantillages ?" Le garçon restant silencieux, entre dans sa chambre et ferme la porte. L’homme assis devient de plus en plus nerveux sur les questions de l’enfant.

Comment ose-t-i

 

l poser ce genre de questions juste pour gagner de l'argent ?Une heure plus tard, l'homme se ressaisit et se dit : Peut-être qu’il avait vraiment besoin d'acheter quelque chose avec ces 6 € et après tout ce n’est pas dans ses habitudes.

L’homme alla à la chambre du gamin et ouvrit la porte. "Tu dors, mon fils ?" demanda l’homme ... "Non papa, je suis éveillé», répondit le gamin ... "Je pense que j’ai été trop dur avec toi mon fils... J’ai eu une journée très dure, à tel enseigne que je me suis déchargé sur toi. Voici les 6 € que tu as demandé."

Le petit tout souriant s'écria .... "Oh, merci papa!" L’homme a vu que le gamin avait déjà de l'argent, et commença à se fâcher de nouveau.

Le garçon comptait son argent doucement, puis regarda son père. "Pourquoi voulais-tu plus d'argent si tu en avais déjà ?" "Papa, c'est parce que je n'en avais pas assez.", répondit le gamin. "Papa, maintenant j’ai 12 €. Puis-je acheter une heure de ton temps ? ... S'il te plaît, arrive demain une heure avant à la maison ... J 'aimerais dîner avec toi." Le père a été brisé. Il a mis ses bras autour de l’enfant et a demandé pardon...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۵۲
شهلا دوستانی

 

یک سبد آب

 

پیرمرد مسلمانی همراه نوه اش در مزرعه ای در کوه های کنتاکی زندگی می کرد. هر روز صبح پدر بزرگ در آشپزخانه برای خواندن قران  پشت میز می نشست. نوه ی او که می خواست درست مثل او باشد تلاش می کرد به هر طریقی که می تواند از او تقلید کند.

روزی نوه پرسید:" بابا یزرگ! من تلاش می کنم که قران را مثل شما بخوانم اما آن را نمی فهمم، و هر چه از آن می فهمم تا قران را می بندم فراموش می کنم. پس خواندن آن به چه کار می آید؟"

پدر بزرگ که داشت هیزم در اجاق می گذاشت به آرامی از حرکت ایستاد و پاسخ داد:

" این سبد هیزم را بگیر و برایم ازرودخانه یک سبد آب بیاور."

پسر همانگونه که پدر بزرگ گفته بود عمل کرد، اما آب قبل از اینکه به خانه برسد از آن بیرون می ریخت. پدر بزرگ خندید و گفت : " تو باید بدفعه دیگر سریعتر بیایی،" و او را  با سبد برای تلاشی مجدد در آوردن آب با سبد به رودخانه برگرداند. این بار بچه سریعتر دوید، اما بار دیگر سبد قبل از اینکه به خانه برسد خالی شده بود. نفس نفس زنان، به پدر بزرگش گفت غیر ممکن است که آب را با این سبد بیاورم و رفت به دنبال سطل.

پیرمرد به او گفت،" من یک سطل آب نمی خواهم؛ من یک سبد آب می خواهم. تو به اندازه کافی تند نمی روی" و خارج شد تا پسر را یکه بار دیگر تلاش می کرد ببیند.

دراین موقع، پسر می دانست که این کار غیر ممکن است، ولی می خواست به پدر بزرگش نشان دهد که حتی اگر  با تمام توانایی هم  بدود آب قبل از اینکه به خانه برسد می ریزد.

 

پسر سبد را در رودخانه کرد و بسیار تند دوید، اما وقتی به پدر بزرگش رسید سبد همچنان خالی بود. نفس زنان، گفت:" می بینی بابا بزرگ بیفایده است!"

پیرمردگفت:" پس تو فکر می کنی که بیفایده است!  سبد را نگاه کن!"

پسر به سبد نگاه کرد و برای اولین بار متوجه شد که سبد تغییر کرده است. سبد کهنه و کثیف زغال به یک سبد خوب تبدیل شده است، داخل آن مانند خارج آن شده است.

" پسرم، این اتفاقی است که، وقتی قران می خوانی ، می افتد. تو نمی توانی آن را بفهمی و یا همه آن را به خاطر بسپاری، ولی وقتی آن را می خوانی درون و بیرون تو تغییر می کند.این کار خداست در زندگی ما.





Un panier de l’eau

 

 

'Un vieux Musulman habitait une ferme dans les montagnes du Kentucky avec son petit-fils. Chaque matin le Grand-père s'asseyait à la table de la cuisine pour lire son Qour'ane. Son petit-fils voulait être juste comme lui et essayait de l'imiter de toutes les façons qu'il le pouvait.

Un jour le petit-fils demanda : « Pépé ! J'essaie de lire le Qour'ane juste comme vous mais je ne le comprends pas, et ce que je comprends je l'oublie aussitôt que je ferme le Qour'ane. A quoi ça sert de le lire ? »

Le Grand-père s'arrêta silencieusement de mettre du charbon dans le four et répondit :

« Prend ce panier de charbon et amène moi un panier d'eau de la rivière ».

Le garçon fit comme il lui a été dit, mais toute l'eau coula avant qu'il ne soit retourné à la maison. Le grand-père rit et dit : «Tu devras aller un peu plus vite la prochaine fois, » et il le renvoya à la rivière avec le panier pour ressayer de ramener de l'eau dans le panier. Cette fois le garçon couru plus rapidement, mais une fois encore le panier était vide avant qu'il n'atteigne la maison. Hors d'haleine, il dit à son grand-père que c'est impossible de porter de l'eau dans un panier et il alla chercher un seau.

Le vieil homme lui dit, « je ne veux pas un seau d'eau ; je veux un panier d'eau. Tu ne vas pas assez vite » et il sortit pour regarder le garçon essayer encore une fois.

A ce moment, le garçon su que c'était impossible, mais il voulait montrer à son grand-père qui même s'il courrait aussi vite qu'il le pouvait, l'eau s'écoulera avant qu'il ne soit retourné à la maison.

Le garçon plongea le panier dans la rivière et couru très vite, mais quand il atteignit son grand-père le panier était encore vide. Essoufflé, il dit, « Tu vois Pépé, c'est inutile ! »

« Donc, tu penses que c'est inutile ! » Le vieil homme dit : « Regarde le panier ».

 

Le garçon regarda le panier et pour la première fois il se rendit compte que le panier était différent. Il s'est transformé d'un vieux panier de charbon sale en un panier propre, à l'intérieur comme à l'extérieur.

 

« Mon fils, c'est ce qui se passe quand tu lis le Qour'ane. Tu ne peux pas comprendre ou tout te rappeler, mais quand tu le lis, tu changes ton intérieur et ton extérieur. C'est le travail d'Allah dans notre vie ».

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۳
شهلا دوستانی

 

کاسه گدایی

گدایی به در اصلی امپراطوری آمد . او به افراد قصر گفت که امپراطور نمی تواند کاسه اش را پر کند. امپراطور در باغ سخن او را شنید و راهش را کوتاه کرد. به گدا نزدیک شد و گفت:" این مسخره است، من پولدارم و می توانم آن را بدون مشکل پر کنم." سپس خدمتکاری را فرستاد به دنبال جواهرات. باری به محض آنکه جواهرات را در ظرف گذاشت، تمام آن ها بلافاصله محو شدند. امپراطور جواهر دیگر همچون شمش طلا و نقره و شمش های دیگر را گرفت و هر بار ، ان ها ناپدید می شدند. در آخر، برای او چیزی نماند.

امپراطور از گدا پرسید: " چگونه این اتفاق افتاد؟ این کاسه چیست؟"

گدا پاسخ داد " این نفس است"


Le bol du mendiant

 

      Un mendiant se montre à la porte principale du palais de l'empereur. Il dit aux gens de la maison qu'il met l'empereur au défi de remplir son bol. L'empereur entend la conversation depuis le jardin et accourt. Il s'approche du mendiant et lui dit : "C'est ridicule, je suis riche, je vais le remplir sans problème". Il envoie donc un serviteur chercher des bijoux. Or comme il les place dans le bol, ceux-ci immédiatement s'évanouissent. L'empereur se saisit d'autres joyaux, de barre d'or et d'argent, de lingots et à chaque fois, ils disparaissent. A la fin, il ne lui reste plus rien.

 

     - "Comment cela se produit-il ?" demande alors l'empereur au mendiant. "Qu'est-ce que ce bol"?

 

     - Le bol, répond le mendiant, "est l'esprit”.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۱
شهلا دوستانی

 

وجود و مسئولیت

 

خانم پیشخدمت از زوجی که به همراه پسر جوانی آمده بودند سفارش می گرفت.

او از آن گروه پیشخدمت های با تجربه ای بود که هرگز  نسبت به مشتری هایش بی پروا و یی ادب نیستند، اما نگاه "یکسان" و آرمش آنها نشان میدهد که از هیچ بشری نمی ترسند، حتی از والدین. در حالی که پدر و مادر سفارش می دادند و بیخود دستورعمل های می دادند راجع به اینکه چی باید جانشین چی شود و کدام چاشنی را باید به کدام سس بزنند،  او بدون عجله و به آرامی یاداشت بر می داشت

وقتی بالاخره خانم پیشخدمت رویش را به پسر کرد  پسر شروع کرد به سفارش دادن وبا نوعی ناامیدی  آمیخته با ترس گفت:" من هات داگ می خواهم". بلافاصله هر دو، پدر و مادر، غرغر کردند:" نه، هات داگ نمیشه!". بعد مادر ادامه داد:" براش سیب زمینی لیونزه بیاورید با  گوشت گاو و سوپ سبزیجات و یک تیکه نون گندم خالص و..." اما پیشخدمت دیگر به او گوش نمی داد و  به پسر جوان گفت :" با هات داگت چه می خواهی؟" او با تعجب لبخند زد." کچاپ، کچاب زیاد با یک لیوان شیر و میوه". " الان حاضر میشه" این را گفت و دور شد در حالیکه پشت سرش سکوتی سخت برقرارشد ؛ حالتی   که نهایت ناراحتی والدین را نشان می داد..پسر، پیشخدمت را که دور می شد نگاه کرد،  بعد رو به مادر و پدرش کرد و گفت: "دیدید؟ او باور داشت که من وجود دارم! او واقعا باور داشت که من هستم!"






 

 

Existence et responsabilité[1]

 

     Une serveuse prenait la commande d'un couple accompagné d'un jeune garçon.

 

     Elle appartenait à cette classe de serveuse chevronnées qui ne sont jamais carrément irrespectueuses envers leurs clients, mais dont le regard "à égalité" et le calme démontrent clairement qu'elles n'ont peur d'aucun mortel, pas même d'un parent. Silencieusement et sans se presser, elle prenait des notes tandis que le père et la mère choisissaient les plats et donnaient gratuitement leurs instructions sur ce qui devait être substitué à quoi et quel assaisonnement changer pour quelle sauce.

     Lorsqu'elle se tourna finalement vers le garçon, il passa sa commande avec une sorte de désespoir rempli de crainte. « Je veux un hot dog _ commença-t-il. Et immédiatement les deux parents aboyèrent: « Non, pas de hot dog ! ». Puis la mère continua: « Apportez-lui des pommes de terre lyonnaises et du bœuf et un bouillon de légumes et un petit pain de blé entier et...» Mais la serveuse ne l'écoutait plus et dit au jeune garçon: « Que veux-tu avec ton hot dog ? » Il sourit, étonné. « Du ketchup, beaucoup de ketchup et un verre de lait et des frites ». « Tout de suite », dit-elle en s'éloignant de la table, laissant derrière elle un silence de pierre, expression du désarroi parental le plus total.

     Le garçon la regarda s'éloigner avant de se tourner vers son père et sa mère : « Vous avez vu ? dit-il, elle croit que j'existe ! Elle croit vraiment que j'existe ! »



[1] http://www.philosophie-spiritualite.com/contes/contes2.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۱۴
شهلا دوستانی

                                             کفشهای کوچک چوبی چوپانان

 

یک روز، وقتی از پیاده روی برمی گشتیم ، در محوطه ی بازی ،متوجه گله های بدون چوپان گوسفند و بزی شدیم  که تحت نگهبانی دو سگ قرار داشنتند که پارس می کردند.

کمی دورتر، ما خاکستر آتشی را میان دوسنگ بزرگ دروسط کورراه  دیدیم. آتش خاموش شده بوداما در کناری دوجفت کفش کوچک چوبی مثل آنهایی که بچه های محله می پوشند وجود داشت. بچه ها ترسان از سر وصدا فرار کرده بودند و در خلنگزار پنهان شده بودند بدون آنکه فرصت آن را داشته باشند که پاهای برهنه اشان را در کفش کنند.      

به ذهنم این فکر رسید که آنها را شگفت زده کنم، این فکر به نظر دخترانم جالب بود. شوهرم در هریک از چهار کفش پول گذاشت و دخترانم به آن  مشتی نقل بادامی  اضافه کردند که برای خوردن آورده بودند . سپس گفتگو کنان  در باره تعجب و شادی کودکان چوپان، دوباره به راه افتادیم وقتی دیگر صدایی شنیده نمی شد آنها برگشتند که کفشهای چوبیشان را بپوشند.

احتمالا با پیدا کردن آن چیزها در کفشهای چوبی، چوپانان کوچک فکر  کردند که پریان از آنجا گذشته اند. اما پدر و مادرشان ابدا از این موضوع به اشتباه نیافتادند. و با محبتی که اغلب در روستا پیدا می شود ، سورپریزما را با سورپریز جواب دادند تا به ما نشان دهند که متوجه محبت ما شده اند.  

   فردای روز بعد، خدمتکار با باز کردن در خانه که به سمت حیاط بدون پرچین باز می شود ، روی در گاه چهار سبد حصیری پر از فندق و نانهای روغنی یافت که به شکل کفس چوبی ساخته شده بودند.

   بچه هایی که هدیه شان را گذاشته بودند، فرارکردند و با این روش پیشکش ما را باهدیه پاسخ دادند.

   این طریقه محبت ما را به وجد آورد. 


                       Les sabots des petits bergers

 

   Un jour, comme nous revenions de la promenade, nous aperçûmes, dans une clairière, des troupeaux de brebis et de chèvres sans berger, sous la garde de deux chiens qui aboyaient contre nous.

   Un peu plus loin, nous vîmes les cendres d’un feu entre deux grosses pierres au milieu du sentier. Le feu était éteint, mais il y avait à côté deux paires de petits sabots de bois comme en portes les enfants du pays. Effrayés par le bruit des voix, les petits bergers s’étaient enfuis et cachés dans les bruyères, sans avoir le temps de chausser leurs pies nus.

   L’idée me vint de leur faire une surprise qui parut charmante à mes petites filles.  Mon mari plaça d’argent dans chacun des quatre sabots ; mes filles y ajoutèrent une poignée de dragées qu’elles avaient emportées pour leur gouter. Puis nous repartîmes en nous entretenant de la surprise et de la joie des petits bergers quand, n’entendant plus rien, ils reviendraient reprendre leurs sabots… 

   Les petits bergers, en retrouvant leurs sabots, crurent sans doute que des fées étaient passées par là. Mais leur père et leur mère ne s’y trompèrent point. Et, avec une délicatesse qu’on trouve souvent chez la campagne, ils nous rendirent surprise pour surprise afin de nous montrer qu’ils étaient sensibles à notre bonté.

   Le domestique, en ouvrant le lendemain la porte de la maison qui donne sur une cour sans clôture, trouva sur le seuil quatre paniers de jonc tout remplis de noisettes et de petits pains de beurre façonnés en forme de sabots.

   Les enfants qui avaient déposé là leur présent s’étaient sauvés en nous rendant offrande pour offrande.

   La délicatesse de ce procédé nous enchanta.

                                                                                                          D’après   Lamartine.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۵۱
شهلا دوستانی