مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

در این سایت ترجمه حکایت ها و مقالاتی راجع به سلامتی و ورزش و یا زبان از فرانسه و گاهی انگلیسی آورده می شود . در مواردی اصل متن نیز ارائه می شود تا دانشجویان بتوانند متونی را به صورت ترجمه مقابله ای داشته باشند.

طبقه بندی موضوعی

۱۱ مطلب با موضوع «حکایت :: حکایت» ثبت شده است

 

روزی استاد دانشگاهی به بالای کوه بلندی در ژاپن رفت تا با کاهن معروف ذن ملاقات کند.

وقتی او را یافت،  خود را معرفی کرد و مدارکش را به او نشان داد و از او خواست که دستورات ذن را به او تعلیم دهد.

کاهن از او پرسید:" کمی چای میل دارید."

استاد گفت:" بله، با کمال میل.کاهن شروع به ریختن چای در فنجان کرد و اینکار را آنقدر ادامه داد که چای از فنجان لبریز شد،  روی میز ریخت و از آن روی زمین سرازیر شد.

استاد فریاد زد:" بسه ! آیا نمی بینید  فنجان دیگر پر شده؟ دیگر جا ندارد."

کاهن در جواب گفت:" مثل این فنجان، مغز شما هم پر از مطلب است پر از پیش داوری است. برای یادگیری ، از خالی کردن فنجان شروع کنید!"

حکایتی از ذن


 La tasse de thé

Un jour un professeur d'université se rendit dans les hautes montagnes du Japon pour parler à un moine zen renommé.

Lorsqu'il le trouva, il se présenta, énonça ses diplômes et demanda à être instruit sur le "Zen".

« Voulez-vous un peu de thé ? » demanda le moine.

« Oui, volontiers » répondit le professeur.

Le vieux moine commença à remplir la tasse jusqu'au bord puis continua de verser.

Le thé déborda sur la table puis coula par terre.

« Arrêtez ! cria le professeur. Ne voyez-vous pas que la tasse est déjà pleine ?

Elle ne peut rien contenir de plus ! »

Le moine répliqua : « Comme cette tasse, vous êtes déjà plein de connaissances et d'idées préconçues.

Pour pouvoir apprendre, commencer par vider votre tasse ! »

Conte zen


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۷ ، ۱۶:۵۷
شهلا دوستانی


مهربانی زبانی است

 که

ناشنوا می تواند آن را بشنود

 و 

نابینا می تواند آن را ببیند.

مارک نواین



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۷ ، ۱۴:۵۴
شهلا دوستانی

 

در مسیر راهی شیبدار و سنگی

دختر کوچکی را دیدم

که برادر کوچکش را بر پشت حمل می کرد

به او گفتم:" فرزندم ، تو بار سنگینی را حمل می کنی"

مرا نگاه کرد و گفت:" این بار نیست، این برادر منست."

 من متحیر ماندم.

کلام این دختر در قلبم حک شد.

و هنگامیکه رنج مردم مرا فلج می کند

و همه دل و جرئتم را از دست می دهم

کلام آن کودک را به خاطر می آورم

" این بار نیست این برادر منست"


 

Sur un sentier raide et pierreux,

j'ai rencontré une petite fille

qui portait sur le dos

son jeune frère.

 

" Mon enfant, lui dis-je,

tu portes un lourd fardeau ".

 

Elle me regarda et dit :

" Ce n'est pas un fardeau

 

c'est mon frère ! "

Je restais interdit.

Le mot de cet enfant

s'est gravé dans mon coeur.

 

Et quand la peine des hommes m'accable,

que tout courage me quitte,

le mot de l'enfant me rappelle :

" Ce n'est pas un fardeau que tu portes,

c'est ton frère ! "

http://michele-gabriel.chez-alice.fr

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۷ ، ۱۸:۴۰
شهلا دوستانی

شتاب نکن

نگران نباش

تو فقط برای دیداری کوتاه 

 در این دنیا هستی

پس فراموش نکن

برای بوییدن گلها 

لحظه ای توقف کنی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۷ ، ۰۸:۰۱
شهلا دوستانی

درپایان زندگی

مرد به پشت سر نگاه کرد 

ودید 

در تمام طول راه

بر ماسه ها چهار جای پا ست

جای پای خودش و جای پای خدا

اما در زمانهای دشوار 

تنها دو جای پا دیده می شد

به خدا گفت

می بینم که 

درست در لحظات دشوار 

تو مرا تنها گذاشتی

البته نه، پروردگار پاسخ داد

در لحظات دشوار تنها جای پای من  است 

زیرا در آغوش حملت کردم و بردم






A la fin de sa vie,
un homme regarda en arrière
et vit que,
tout le long du chemin,
il y avait quatre empreintes de pas sur le sable.
Les siennes et celles de Dieu.

Mais, dans les moments difficiles,
il n'y en avait que deux !

Très surpris et même peiné,
il dit à Dieu :
" Je vois que c'est justement
dans les moments difficiles
que tu m'as laissé seul... "

Mais non ! " lui répondit Dieu,
dans les moments difficiles,
 il y avait seulement
graphisme Michèle GABRIEL
les traces de mes pas,
parce qu'alors...
je te portais dans mes bras. "
http://michele-gabriel.chez-alice.fr
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۷ ، ۱۷:۳۱
شهلا دوستانی

تردید چیزی جز چین و چروک نیست؛ در اولین جوانی (اثری)از آن نیست[1] . {از دیدگاه هوگو انسان دو جوانی را پشت سر می گذراند ایشان چهل سالگی را پیری جوانی می نامد،  پنجاه سالگی دومین جوانی است منتها جوانی دوران پیری}

ابله ، احمقی است که  تکبردر سرتاسر شعور او دیده می شود[2].

نگویید مردن. بگویید:  تولد.  باور داشته باشید[3].

مرگ پایان نیست ، مرگ صبحی است متعالی [4].

عالم می داند که نمی داند[5].

کلمات رهگذران اسرار آمیز روح هستند[6].

وقتی مردم هوشمند شوند، آنگاه فقط مردم فرمانروا خواهند بود[7].

انفاق کنید، ای ثروتمندان! صدقه خواهر عبادت است[8].

ما همگی در یک جا از خواب بیدار می شویم؛ همه در این دنیا شروع می کنیم و همه چیز در جای دیگر پایان می یابد[9].

ما فضایل را ازدور می بینیم  و اشتباهانت را از نزدیک[10].




[1] “Les soupçons ne sont autre chose que des rides ; la première jeunesse n'en a pas.”

[2] “Un sot est un imbécile dont on voit l'orgueil à travers les trous de son intelligence.”

[3] “Ne dites pas : mourir. Dites : naître. Croyez.”

[4] “Mourir n'est pas finir, c'est le matin suprême.”

[5] “Le savant sait qu'il ignore.”

[6]  “Les mots sont les passants mystérieux de l'âme.”

[7] “Quand le peuple sera intelligent, alors seulement le peuple sera souverain.”

[8]  “Donnez, riches ! L'aumône est soeur de la prière.”

[9]  “Nous nous réveillons tous au même endroit du rêve ; Tout commence en ce monde, et tout finit ailleurs.”

[10]  “On voit les qualités de loin et les défauts de près.”


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۷ ، ۱۶:۰۰
شهلا دوستانی

 

مدرسه ای زیر گلوله های توپ

 

   ای ماجرا در مدرسه ی کوچک دهکده ای واقع در ته دره اتفاق افتاد، مکانی در چند کیلومتری جبهه جنگی که هر روز هیاهوی خونین آن بلندتر می شد.

   بازرس کل برای آمدن به این مدرسه مسیرش را تغییر داد تا عملکرد مدرسه ای را ببیند که در میان خرابه ها و درست پشت خط مقدم قرار داشت.

 ابتدا تعجب کرد سپس تحت تاثیر قرار گرفت و بعد به آرامی جریان تمرینات مربوط به مدرسه را دنبال کرد.

با وجود نزدیکی شلیک پیاپی توپ  وخمپاره هایی که در نزدیکی منفجر می شد، خانم معلم، کاملا جوان، از دانش آموزان سوال می کرد و پاسخها یشان را به جا و با آرامش تصحیح می کرد. دانش آموزان، آنها به صدای انفجار توپ هایی با کالیبرهای مختلف هیچ توجهی نداشتند،  انفجارهایی که فریادهای هولناک غم انگیز می کشیدند.

با این همه صدا خیلی نزدیک شد... خانم معلم صدایش را بلند تر کرد و دانش آموزن همه سراپا گوش شدند. اما در همان موقع صداهای مهیب آنقدر بلند شد که خانم معلم با کمال آرامش رو بازرس کل کرد و گفت :

   « آقای بازرس کل، من ناچار هستم پرسش هایم را روی تخته سیاه بنویسم، دانش آموزان دیگر صدای من را نمی شنوند؛ انها روی لوح پاسخ خواهند داد.»

   و حقیقتا ،  در مدتی که آموزگار پاسخ بچه ها را تک به تک تصحیح می کرد دانش آموزان با نوشتن بر روی لوح پاسخ خانم معلم را دادند.

 چه زیبا است، این  قهرمانانی که اعتنایی به خطر نمی کنند  و هنگامیکه فقط بر روی وظیفه باید تمرکز کرد می دانند چگونه خطر را فراموش کنند !  

Image result for L’école sous les obus




L’école sous les obus

   C’était dans une petite école de village assise au fond d’une vallée, à quelques kilomètres du front où, tous les jours, la bataille élevait son sanglant tumulte.

   L’inspecteur général en tournée avait fait un long crochet, pour venir voir fonctionner cette école dans les ruines et à l’arrière immédiat de nos lignes. Surprise d’abord, puis ému, il suivait le tranquille déroulement des exercices scolaires.

   Malgré la canonnade toute proche, malgré les obus qui éclatent à peu de distance. L’institutrice, une toute jeune fille, interroge les élèves et guide leurs réponses avec à-propos et sérénité : les élèves, eux, n’accordent aucune attention aux détonations des artilleries de tout calibre qui hurlent là-bas leur tragique fureur.

   Voilà pourtant que le bruit se fait plus intense…l’institutrice élève la voix et les élèves tendent l’oreille. Mais bientôt, le fracas devient tel que la jeune institutrice, se tourne vers l’inspecteur, lui dit et avec le plus grand calme :

   «  Monsieur l’Inspecteur général, je suis obligée d’écrire mes questions au tableau noir, les élèves ne m’entendent plus ; ils répondront par écrit sur l’ardoise. »

   Et, en effet, les élèves répondirent par écrit sur l’ardoise pendant que l’institutrice contrôlait le travail de le division des petits.

   Comme il est beau, cet héroïsme qui s’ignore et qui sait oublier le danger quand il ne faut songer qu’au devoir !           

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۱
شهلا دوستانی

                                        داستان خرگوش کوچک

 

یک روز در ماه مه گذشته ،خسته از یک گردش طولانی ، درمیان دسته ای یونجه خوابیده بودم ، که ناگهان احساس کردم گرفتار شده ام . او مارگو کوچولو بود ، که در امتداد  چاودارهای سیاه راه می رفت، مرا دید که خوابیده ام و به سرعت مرا از گردن و گوش هایم  گرفت .

با تمام نیرویم تکان می خوردم ، می خواستم فرار کنم ، افسوس ! تمام تلاشهایم بی فایده بود. مارگو مرا در اغوش گرفت و به اتاقش برد ، در آنجا مرا مملو ازنوازش وتوجه نمود. او نسبت به من نوعی مهربانی نهانی داشت ، مقدار زیادی سبزی و گل  می آورد تا صحرا و آزادیم را فراموش کنم.

اوخوب عمل کرد، اما من همیشه درفکر  چمنهای با طراوت ، لذت دویدن در جنگل و دشتهای مورد علاقه ام بودم وغمگین می شدم. وقتی مارگو ناراحتی مرا می دید توجه اش را دو برابر می کرد. او مرا نوازش می کرد، برای من سبزی های پر گل می آورد که مرا یاد صحرا و چمنزار می انداخت.

بلاخره غم واندوه من آنقدر زیاد شد که بیمار شدم. در پایان چند هفته مارگو با دیدن اینکه من در حال مردن هستم ، مرا در آغوش گرفت ، به آرامی نوازش کرد و مرا به چمن زاری برد که مرا گرفته بود و رها کرد. 


Image result for Histoire d’un petit lièvre



                                        Histoire d’un petit lièvre

 

 

   Un jour du mois de mai dernier, fatigué par une longue course, je dormais dans une touffe de luzerne lorsque tout à coup je me sentis saisi. C’était la petit Margot qui, longeant les seigles verts, m’avait aperçu dormant et m’avait vive ment attrapé par le cou et les oreilles.

 

   Je m’agitai de toute mes forces, je voulus fuir : hélas ! Tous mes efforts furent inutiles. Margot me retint dans ses bras et m’emporta dans sa chambre, où elle me combla de soins et de caresses. Elle me fit une gentille cachette, plein d’herbe et de fleurs pour me faire oublier les champs et ma liberté.

   Mais elle eut beau faire, je devins triste en pensant sans cesse à l’herbe fraîche, au plaisir de courir dans les bois et les plaines à ma fantaisie, Margot voyant ma tristesse redoubla de soins. Elle me caressait, m’apportait des herbes fleuries qui me rappelaient les champs et les près.

   Enfin ma tristesse s’accrut si bien que je tombai malade. Au bout de quelques semaines, Margot voyant que j’allais mourir, me prit dans ses bras, me caressa bien doucement et me porta dans le pré où elle m’avait pris. 

 

D’ près   J.  Richepin.




  













 

 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۶ ، ۰۷:۴۵
شهلا دوستانی

 

برادری

همه مردم با هم برادرند

 

   مدتی است  در منزلم در گرنوزه موسسه کوچک خدماتی "برادری" ایجاد کرده ام و بسیار دوست دارم آن را گسترش و رواج دهم.

   در مورد آن مطالب بسیار کمی برای گفتن دارم. کار ما یک غذای هفتگی برای کودکان فقیر است. هر هفته مادران فقیرفرزندانشان را برای ناهار خوردن به منزل من می آورند. اکنون  بیست و چهار تای آنها را دارم. این بچه ها با هم ناهار می خورند ؛ آنها همه باهم قاطی هستند ، کاتولیکها ، پروتستانها ، انگلیسی، فرانسوی ، ایرلندی، بدون وجه تمایز مذهبی و ملی. من آنها را به شادی و خندیدن دعوت می کنم و به آنها می گویم : « آزاد باشید.»

   زنم، دخترم، خواهر زنم، پسرانم، خدمتکاران، ومن نیز به آنها خدمت می کنیم. آنها با خشنودی غذا می خورند. پس از آن بازی می کنند و بعد به مدرسه می روند.

   این صدقه نیست ، این برادری است.    



 Image result for C’est un repas hebdomadaire d’enfants indigents                 

Fraternité

Tous les hommes sont frères.

 

   J’ai établi depuis quelque temps dans la maison à Guernesey, une petite  institution de fraternité pratique que je voudrais accroître et surtout propager.

Cela est si peu de chose que je puis en parler.

   C’est un repas hebdomadaire d’enfants indigents. Toutes les semaines, des mères pauvres amènent leurs enfants dîner chez  moi. J’en ai maintenant vingt-deux. Ces enfants dînent ensemble ; ils sont tous confondus, catholiques, protestants, Anglais, Français, Irlandais, sans distinction de religion ni de nation. Je les invite à la joie et au rire ; et je leur dis :  Soyez libre.  

   Ma femme, ma fille, ma belle- sœur, mes fils, mes domestiques, et moi aussi, nous les servons.  Ils mangent de bon cœur. Après quoi, ils jouent, puis ils vont à l’école.

   Ceci n’est pas de l’aumône, c’est de la fraternité.

                                                                                    

         Victor Hugo     

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۲:۲۵
شهلا دوستانی

 

 

 فانشون در خانه مادر بزرگ

 

   فانشون مثل شنل قر مزی، صبح زود به آنجا رفت،  به خانه مادربزرگش که در انتهای دهکده زندگی می کند. اما فانشون در جنگل فندق جمع نکرد ؛ او یکراست راه خودش را رفت و با گرگ هم برخورد نکرد.

او از دور، روی درگاه سنگی، مادر بزرگش را دید که لبخند می زند و بازوانش را برای درآغوش گرفتن او گشوده است.

فانشون از گذراندن یک روز در خانه مادر بزرگش لذت برد.

اما زما ن زود می گذرد ،  وقت آماده کردن ناهار رسید.

مادر بزرگ آتش را که کم شده بود دوباره با هیزم احیا می کند، سپس تخم مرغ ها را در ظرف سفالی سیاه رنگی می شکند. فانشون با لذت به املیت که با چربی طلایی می شود و آوازمی خواند، نگاه می کند. مادر بزرگش بهتر از هر کس بلد است که املیت با چربی درست کند و قصه تعریف کند.

فانشون روی نیمکت چوبی می نشیند، چانه اش در امتداد میز، املیتی را می خورد که از آن بخار بلند می شود وشربت سیبی می آشامد که برق می زند. با وجود این مادر بزرگ طبق عادت غذایش را ایستاده در کنار اجاق می خورد.

وقتی هر دو غذاخوردن را تمام کردند. فانشون گفت : « مادر بزرگ قصه  پرنده آبی را برایم تعریف کن.»

و مادر بزرگ برای فانشون تعریف کرد که ،به خواست یک پری بدجنس، چگونه یک شاهزاده خوب به پرنده  ای به رنگ آسمان تبدیل شد و گفت  وقتی شاهزاده خانم  به این تبدیل پی برد و هنگامیکه دوستش را زاری کنان از پنجره برجی که در آن زندانی شده بود ، دید  چه رنجی برد .    


                                                                             

Image result for Fanchon chez sa mère-grand




                                                   Fanchon chez sa mère-grand

   

   Fanchon s’en est allée de bon matin, comme le petit Chaperon rouge, chez sa mère-grand qui demeure tout au bout de village. Mais Fanchon n’a pas cueilli des noisettes dans le bois ; elle est allée tout droit son chemin et elle n’a pas rencontré le loup.

   Elle a vu de loin, sur le seuil de pierre, sa grand-mère qui li souriait et qui ouvrait deux bras, pour le recevoir.

   Fanchon se réjouit de passer une journée chez sa grand’ maman…

   Mais le temps passe et voici l’heure de préparer le dîner de midi.

   La mère-grand ranime le feu de bois qui sommeille ; puis elle casse les œufs dans la tuile noire. Fanchon regarde avec intérêt l’omelette au lard qui se dore et chante à la flamme. Sa grand’ maman sait mieux que personne faire des omelettes au lard et conter des histoires.

   Fanchon assise sur la bancelle, le menton à la hauteur de la table, mange l’omelette qui fume et boit le cidre qui pétille.  Cependant, la grand’mère prend par habitude son repas debout à l’angle du foyer.

   Quand elles ont fini de manger toutes deux : «  grand’mère, dit Fanchon, conte –moi l’oiseau bleu. »

   Et la grand-mère dit à Fanchon comment, par la volonté d’une méchante fée, un beau prince fut changé en un oiseau couleur du temps et la douleur que ressentit la princesse quand elle apprit ce changement et quand elle vit son ami voler tout sanglant  vers la fenêtre de la tour où elle était enfermée.

Anatole FRANCE
















۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۴:۳۵
شهلا دوستانی