مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

در این سایت ترجمه حکایت ها و مقالاتی راجع به سلامتی و ورزش و یا زبان از فرانسه و گاهی انگلیسی آورده می شود . در مواردی اصل متن نیز ارائه می شود تا دانشجویان بتوانند متونی را به صورت ترجمه مقابله ای داشته باشند.

طبقه بندی موضوعی

ساعتی چند در می آوری

يكشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۵۲ ب.ظ

ساعتی چند در می آوری


روزی مردی دیر وقت هنگام بازگشت از سر کار ، خسته و عصبی پسر پنج ساله اش را دم در دید.

پدر، می توانم سوالی از تو بپرسم؟

مرد گفت: چیه؟

بابا ساعتی چند در می آوری؟

مرد با حالت عصبی گفت : این به تو مربوط نیست، ...چرا چنین سوالی می کنی؟

می خواهم بدانم، خواهش می کنم، ساعتی چقدر درآمد داری؟

تو چه می دانی ؟  12 یورو در ساعت در می آورم.

 

پسر در حالیکه سرش پایین بود، آهی کشید. پدر فقط شش یورو به من قرض بده!

پدربا  عصبانیت گفت: به این دلیل بود که این سوال را پرسیدی؟... تو فکر می کنی که می توانی از این طریق برای خرید اسباب بازی پول در بیاوری؟ زود برو اتاقت تو تخت! من سخت کار می کنم برای این بچه بازی ها؟

پسر ساکت شد، وارد اتاقش شد و در را بست. مرد نشست و از سوال کودک بیشتر و بیشتر عصبی شد. چطور جرات می کند فقط برای بدست آوردن پول چنین سوالی کند؟ ساعتی بعد او بر خودش مسلط شد و با خود گفت: شاید اوبا این 6 یورو واقعا نیاز به خرید چیزی دارد، از اینها گذشته او عادت به چنین  رفتاری ندارد. مرد به اتاق کودک رفت و در را باز کرد.

-          مرد پرسید : پسرم خوابیدی؟

-          کودک گفت: نه بابا، بیدارم.

-          فکر می کنم که به تو خیلی سخت گرفتم. من روز بسیار سختی داشتم  ، به حدی که روی تو خالی کردم، این 6 یورویی که می خواستی.

-          پسر خندان فریاد زد مرسی بابا!

-          پدر متوجه شد که کودک خودش پول دارد، دوباره داشت عصبانی می شد.

کودک پولهایش را آرام شمرد، بعد به پدرش نگاه کرد.

-           وقتی پول داری چرا باز هم پول می خوای؟

-          پسر گفت: بابا برای اینکه کافی نبود، بابا، الان 12 یورو دارم و می توانم یک ساعت از تو را بخرم.. خواهش می کنم فردا یکساعت زودتر بیا خانه... دوست دارم شام را با تو بخورم.

پدر لرزید. دستانش را دور پسر حلقه کرد و از او عذر خواست...



?combien tu gagnes ...par heure

 

Un jour, un homme revenant du travail très tard, fatigué et agacé trouva son fils de 5 ans, à l’entrée de la porte.

"Papa, je peux te poser une question ?" "Qu'est-ce que c'est?" répondit l’homme. "Papa, combien tu gagnes par heure ? " "Ce n’est pas ton problème ... Pourquoi une question pareille ?" répondit l’homme, d’une façon agressive.

"Je veux juste savoir. S ' il te plaît combien tu gagnes ...par heure?" Tu sais quoi? Je gagne 12 € par heure!" "Ah!" répondit le garçon, avec sa tête

 vers le bas. "Papa, prête-moi seulement 6 € " Le père était furieux, "C’est pour cette raison que tu demandais cela ? .... Penses-tu que c’est comme ça que tu peux obtenir de l’argent pour acheter des jouets ? Vite au lit dans ta chambre. Je travaille durement chaque jour pour de tels enfantillages ?" Le garçon restant silencieux, entre dans sa chambre et ferme la porte. L’homme assis devient de plus en plus nerveux sur les questions de l’enfant.

Comment ose-t-i

 

l poser ce genre de questions juste pour gagner de l'argent ?Une heure plus tard, l'homme se ressaisit et se dit : Peut-être qu’il avait vraiment besoin d'acheter quelque chose avec ces 6 € et après tout ce n’est pas dans ses habitudes.

L’homme alla à la chambre du gamin et ouvrit la porte. "Tu dors, mon fils ?" demanda l’homme ... "Non papa, je suis éveillé», répondit le gamin ... "Je pense que j’ai été trop dur avec toi mon fils... J’ai eu une journée très dure, à tel enseigne que je me suis déchargé sur toi. Voici les 6 € que tu as demandé."

Le petit tout souriant s'écria .... "Oh, merci papa!" L’homme a vu que le gamin avait déjà de l'argent, et commença à se fâcher de nouveau.

Le garçon comptait son argent doucement, puis regarda son père. "Pourquoi voulais-tu plus d'argent si tu en avais déjà ?" "Papa, c'est parce que je n'en avais pas assez.", répondit le gamin. "Papa, maintenant j’ai 12 €. Puis-je acheter une heure de ton temps ? ... S'il te plaît, arrive demain une heure avant à la maison ... J 'aimerais dîner avec toi." Le père a été brisé. Il a mis ses bras autour de l’enfant et a demandé pardon...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی