مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

در این سایت ترجمه حکایت ها و مقالاتی راجع به سلامتی و ورزش و یا زبان از فرانسه و گاهی انگلیسی آورده می شود . در مواردی اصل متن نیز ارائه می شود تا دانشجویان بتوانند متونی را به صورت ترجمه مقابله ای داشته باشند.

طبقه بندی موضوعی

بسوی مدرسه

سه شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۱۴ ب.ظ

Related image


 

 

             بسوی مدرسه

            مدرسه خانواده دوم کودک 


این بچه که به بلندی چکمه هم نیست کجا می رود؟

امروز صبح او زیباترین شلوار کوتاه خود را پوشیده؛

گلگون و با طراوت با موهای خوب شانه زده، در لباسی تمیز

او اینجاست در خیابان، هشیار وسرزنده.

 

 

کلاه بره بر سر وکیف بر دوش،

برای اولین بار به سوی مدرسه می رود.

جدی مثل سرباز محکم ومستقیم قدم بر می دارد،

بدون توقف و انحراف،مصمم آنگونه که شایسته است.

 

می داند که مردم اورا نگاه می کنند و هر کس نام او را صدا می زند؛

حس خوبی دارد که امروز مرد کوچکی است؛

 مادر او را همراهی می کند و دست او را در دست دارد؛

اما او می گوید خودش به تنهایی می تواند راه را طی کند.

 

 

با این وجود ساعت زنگ می زند ومدرسه خیلی نزدیک است؛

وقتی اولین ضربه های زنگ دعوت به لرزه در میاید

از آن لحظه، متفکر  ناگهان قدم هایش را آهسته می کند.

 

 

به مادرش می گوید:آموزگارمرا نمی شناسد؟

مادر با لبخندی لطیف پاسخ می دهد : البته!

او پدر دیگری است که به تو خواندن می آموزد.

مدرسه خانواده اوست و هر دانش آموز نیز

کودکی است که او با تمام قلبش دوست می دارد.



                    Vers l’école

   L’école est la seconde famille de l’enfant .


Où va t il ce bambin pas plus qu’une botte ?

Il a mis ce matin sa plus belle culotte ;

Rose et frais, bien peigné, dans son habit propret,

Le voilà dans la rue, alerte et guilleret.

 

Le béret sur la tête et le sac à l’épaule,

Pour la première fois il se rend à l’école.

Grave comme un conscrit, il marche ferme et droit,

Sans arrêt ni détour, et crâne ainsi qu’on doit.

 

Il sait qu’on le regarde et que chacun le nomme ;

Il sent bien aujourd’hui qu’il est un petit homme ;

Sa mère l’accompagne et le tient par la main ;

Mais il pourrait, dit-il, faire seul le chemin ;

Cependant l’heure sonne et l’école est tout proche ;

Quand vibrent les appels des premiers coups de cloche.

Lors, tout à coup pensif, il ralentit le pas :

 

« Le maitre, dis, maman, il ne me connait pas ?

_ Mais si, répond la mère avec un fin sourire ;

C’est un autre papa qui va t’apprendre à lire.

L’école est sa famille : ainsi chaque écolier

Est un enfant qu’il aime  avec son cœur entier. . . »

Frédéric Bataille

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی