مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

در این سایت ترجمه حکایت ها و مقالاتی راجع به سلامتی و ورزش و یا زبان از فرانسه و گاهی انگلیسی آورده می شود . در مواردی اصل متن نیز ارائه می شود تا دانشجویان بتوانند متونی را به صورت ترجمه مقابله ای داشته باشند.

طبقه بندی موضوعی

حکایتی در باره گاو

سه شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۲ ق.ظ


 

مطلبی که در ذیل آورد می شود ترجمه ی بخش اول کتاب آقای دکتر کاملیو کروز (Camilo Cruz)به نام "روزی روزگاری گاوی..."          (Once upon a cow)     است .این کتاب توانست در افکار بسیاری از جمله خود من تغییراتی خوبی ایجاد کند و از نظر من بخش اول این کتاب خلاصه تمام کتاب است. 


حکایتی در باره گاو


احساسم مثل تمام افراد شکسته خورده است . تجربه هایی داشتم که مستقیم یا غیر مستقیم نتیجه کارهای دیگرا ن بوده. همیشه در حال سرزنش همسرم، رئیسم، گروهم، والدینم و یا هرکسی بودم که به نوعی برایم مشکل ایجاد کرده بود. شاید فقط برای پوشاندن برخی از خطاها و انتخاب های غلط خودم دلیل تراشی می کردم؛ اما تا امروز هم فکر می کنم در مورد بعضی از آنها حق داشتم.  بهر حال، آنچه که داستان گاو به من آموخت این بود که اگر آنها هم مقصر بودند یا نبودند به موضوع اساسا ربطی نداشت . من نمی توانم به عمق زندگی بروم و بگویم:"   من خالصانه می خواهم موفق شوم اما این،  اشتباه اوست" یا " این خطای اوست چون مسئولیتش را انجام نداده"، فکر می کنم یکی ازبزرگترین چالش هایی که ما داریم پذیرفتن صد درصد مسئولیت، پیشرفتمان است. مهمترین چیزی که شما یک بار باید به آن برسید  اینست : شما ناچار نیستید که دائم در این عذاب باشید که شکست شما نتیجه کار دیگری است.

آنتونی سیتل واشنگتن

 

روزی روزگاری ، استاد و حکیم با تجربه ای می خواست به یکی از شاگردانش راجع به راز موفقیت و شادی در زندگی درسی بدهد. او، با توجه به اینکه مردم هنگام جستجوی خوشبختی با موانع و مشکلات بسیاری روبرو می شوند، که اغلب اجتناب پذیر هستند؛ فکر کرد اولین درس باید توضیح این باشد که چرا اغلب مردم زندگی معمولی و متوسطی دارند.

و  با خودش اندیشید، بسیاری از مردان و زنان زندگی را به پایان می برند در حالیکه اهدافشان را محقق نکردند، زندگی سختی را پشت سر گذاشتند و همواره  تصور می کردند هرگز  قادر به غلبه بر و گذر از موانعی که سدی در برابر موفقیت انهاست نیستند.

استاد می دانست برای اینکه مرد جوان این درس بسیار مهم را درک کند، بایست خودش شاهد این باشد که چگونه زندگی معمولی قوانینش را بر ما حاکم می کند.

برای این درس مهم، تصمیم گرفت با شاگردش به یکی از فقیرترین دهکده ها ی استان سفر کند. جایی که  فقر بدبختی حاکم بود ، و بنظر می رسید در زندگی تسلیم سرنوشت شده اند.

تا به آنجا رسیدند، استاد از مرد جوانی خواست تا آنها را به فقیرترین خانه ی محله راهنمایی کند. تا شاید شب را در آنجا سپری کنند.

بعد از مدتی راهپیمایی، به حومه منطقه رسیدند. در محلی بسیار دورافتاده، دو مرد در مقابل مخروبه ترین کلبه ای که به چشم می خورد، توقف کردند.

 ساختمانی در حال فرو ریختن که در دورترین نقطه از توده ی کوچک خانه های حاشیه روستا واقع شده بود. بی شک این خانه به فقیرترین خانواده ها تعلق داشت. دیوار به گونه ای بود که انگار معجزه آن را نگه داشته و هر آن خطر فرو ریختن آن وجود داشت. آب از سقف سرهم بندی شده ای می چکید  که بنظر می رسید تاب و توان نگه داشتن هیچ چیز را ندارد، وعلاوه بر وضعیت رقت انگیز آن، همه جور آشغالی هم کنار دیوار جمع شده بود. بچه کوچکی، صاحبخانه را ازآمدن دو مرد غریبه خبر دار کرد. صاحبخانه به گرمی به آنها خوشامد گفت.

استاد گفت:" آقای عزیز سلام، امکان دارد دو مسافر خسته که به دنبال محلی برای گذران شب هستند را جای دهید؟"

" اینجا خیلی شلوغ است، اگر ناراحت نمی شوید، خوش امدید."

وقتی دو مرد قدم به داخل گذاشتند، از اینکه در این فضای کوچک چهل و هشت متری هشت نفر زندگی می کنند حیرت زده شدند. پدر ، مادر، چهار بچه و پدر بزرگ و مادر بزرگ با هم در این محل بسیار شلوغ  به بهترین نحو کنار می آمدند.

بدن های لاغر، رنجور و ژولیده با لباسهای مندرس آنها نماینگر امکانات بسار اندک آنها بود. چهره های غمگین و سرهای خمیده ، شکی باقی نمی گذاشت که فلاکت نه تنها جسمشان را تسخیر کرده که تا عمق وجود آنها رفته .

دو مسافر نمی توانستند کمکی کنند. به اطراف نگاه کردند تا ببینند در میان چنین فقری چیز ارزشمندی پیدا می شود. هیچ چیز پیدا نمی شد. اما وقتی پا از خانه بیرون گذاشتند، متوجه شدند اشتباه می کنند. در کمال تعجب دیدند خانواده مال ارزشمندی دارد، در این شرایط، چیزی بسیار غیر عادیمی نمود، آنها یک  گاو داشتند.

حیوان چیز زیادی بنظر نمی رسید، اما فعالیت هر روز خانواده دور همین گاو می گذشت: غذا دادن به گاو، حواست باشد آب کافی داشته باشد، گاو را ببند، فراموش نکن او را به چرا ببری، شیر گاو...

می توان گفت نقش گاو در این خانواده خیلی مهم بود. با این حال شیر اندکی که تولید می کرد به زور آنها را زنده نگه می داشت. گاو هدف مهمتری داشت؛ این تنها چیزی بود که آنها را از فلاکت مطلق دور می کرد. در مکانی که همه چیز فقیرانه است داشتن چنین چیز ارزشمندی اگر نگوییم حسادت همسایه ها را بر می انگیخت، برای آنها احترام به همراه می اورد.

آنجا در میان فلاکت وبی نظمی، استاد وشاگرد دراز کشیدند تا شب را سپری کنند.

روز بعد، قبل از طلوع خورشید، با احتیاط که کسی بیدار نشود، دو مسافر سفر خودشان را دنبال کردند.

شاگرد به اطراف نگاه کرد، گویی می خواست تصویری از این وضعیت در ذهنش بسازد. به راستی او نمی دانست چرا استاد او را به اینجا آورده است. بهر حال قبل از اینکه راه جاده را در پیش بگیرند، استاد زمزمه کرد:" زمانش رسیده است که تو درس را بگیری، درسی که ما را به این محل فلاکت بار کشانده است."   

در مدت کوتاه بازدید، آنها شاهد یک زندگی کاملا مطرود بودند، ولی مرد جوان اصلا علت وجود چنین زندگی غمباری را نمی فهمید. به چه منظور به اینجا آمدند؟ چه چیز آنها را آنجا نگه داشته بود.

استاد آرام به طرف گاو رفت ، حیوان حدود بیست متر دورتر از خانه به نرده ی سستی بسته شده بود، خنجری را که با خودآورده بود از غلاف بیرون کشید، شاگرد حیرت زده شد، بعد ناگهان استاد دستش را بلند کرد، شاگرد از دیدن اتفاقی که در حال افتادن بود خشکش زده بود. شاگرد باور نمی کرد، استاد خنجر را با حرکتی سریع در گلوی گاو فرو کرد. با این زخم مرگبار گاو بی صدا بر زمین افتاد. شاگرد با نا باوری کامل ، ناراحت اما طوری کرد افراد خانه بیدار نشوند گفت: استاد چه کردی؟ چطور توانستی حیوان بد بخت را بکشی؟ این تنها مال آنها بود. حالا چه بر سر آنها می آید.

استاد بدون آنکه از تشویش شاگرد ناراحت شود، بی اعتنا به سوالات شاگرد آن صحنه وحشتناک را ترک کرد. کاملا بی تفاوت نسبت به سرنوشتی که با فقدان حیوان در انتظار این خانواده است.

شاگرد کاملا گیج پشت سر استاد راه افتاد تا به سفرشان ادامه دهند.

و اینگونه ، این خانواده تیره بخت با گرفتاری بسیار و حتی احتمال بدبختی بیشتر بدست سرنوشتی نامعلوم سپرده شد.

 طی روزهای بعد، شاگرد ذهنش درگیر بود و با این فکر وحشتناک که بدون گاو این خانواده حتما از گرسنگی خواهد مرد. با وجود فقدان تنها منبع معاش خانواده چه پیش خواهد آمد؟

ماه بعد هم، او اغلب با خاطره آن روز وحشتناک در رنج و عذاب گذراند.

یک سال گذاشت، یک روز بعد از ظهر، استاد پیشنهاد کرد به همان روستای کوچک برگردند تا ببینند چه بر سر آن  خانواده آمده است.  

اشاره ای کوچک به آن خاطره که به ظاهر مدت زیادی از آن گذشته کافی بود آن درس را در ذهن شاگرد بیدار کند. حتی پس از این همه مدت او هنوز مطلب را درک نکرده بود. خانواده ای بد بخت و نقشی که او در این سرنوشت داشت ، ذهنش بار دیگر  از این افکار پر شد. چه بر سر آنها امده است؟

آیا آنها از این ضربه جان سالم بدر بردند؟ آیا توانستند زندگی جدیدی را شروع کنند؟ آیا او می توانست با وجود کاری که استادش کرده بود بار دیگر با آنها روبرو شود؟ با وجود این افکار ناراحت کننده، با بی میلی پذیرفت و با دودلی سفری را آغاز کرد که روشنایی نوینی در خاطرات ناخوشایند سال گذشته نمودار می کرد.

پس از روزها مسافرت، دو مرد به روستا رسیدند. آنها بی حاصل به دنبال خانه بودند. محیط اطراف همان محیط بود،اما دیگر کلبه ای را که سال پیش، شب را در آن سپری کرده بودند، در آنجا نبود. به جای آن، خانه ای جدید و زیباتر در همان نقطه ساخته شده بود. آنها ایستادند واز تمام زوایا ساختمان را برانداز کردند تا مطمئن شوند که به درستی در محل قبلی هستند.

مرد جوان از این می ترسید که مرگ حیوان آنچنان ضربه ی سختی بر آن خانواده وارد کرده باشد که آنها نتوانسته باشند دوباره بلند شوند. شاید آنها مجبور شده بودند از خانه خود بروند و خانواده ی دیگری با وضعیت بهتر، آن زمین را گرفته باشد و این خانه جدید را بنا کرده باشد. چه چیز دیگر ممکن است برای آنها اتفاق افتاده باشد؟ شاید داغ ننگ آنها را مجبور به رفتن کرده باشد. همانطور که این افکار بر ذهن او هجوم آورده بودند،شاگرد  بین میل به پی بردن آنچه رخ داده بود و یا به سادگی از آن گذشتن و اجتناب از تایید تردیدهایش در سرنوشت هولناک آنها دودل بود. او تصمیم گرفت حقیقت را دریابد. نیاز دشت بداند، پس در زد و منتظر ایستاد. پس از مدتی کوتاه، یک مرد خوشرو دم در آمد. ابتدا، شاگرد او را بجا نیاورد. اما بعد نتوانست حیرتش را پنهان کند، دریافت او همان مردی است که به آنها جا داده بود. به وضوح او همان مرد است، اما چیزی در او تغییر کرده بود. او لباس تمیز تن کرده بود و آراسته بود. لبخندی بر لب داشت و برقی در چشمانش می درخشید. روشن بود اتفاقی مهم در زندگی او افتاده بود. شاگرد به سختی می توانست آنجه را که می بیند باور کند.

چگونه امکان داشت؟ دریک سال چه اتفاقی ممکن بود در این دنیا افتاده باشد؟ او با عجله برای سلام و احوالپرسی جلو رفت،  می خواست بدون اتلاف وقت در باره اتفاق خوبی که مطمئنا برای این خانواده افتاده بود سوال کند.

شاگرد جوان گفت:" همین سال پیش ما اقامت کوتاهی اینجا داشتیم، و بنظر می رسید شما در نهایت بدبختی و نامیدی بسر می بردید. لطفا به من بگویید چه رخ داده است که تا این حد تغییر ایجاد شده است. علت این وضع خوب چیست؟

مرد بدون توجه به این حقیقت که این دو مسئول مرگ گاو بودند، آنها را به خانه دعوت کرد و برای آنها ماجرای بسیار جالبی را تعریف کرد  که زندگی مرد جوان را برای همیشه تغییر داد.

او گفت اتفاقا درست همان روزی که شما رفتید فردی شرور شاید به خاطر حسادت به تنها مال آنها، حیوان بیچاره را سلاخی کرد.

مرد گفت:" باید اقرار کنم، اولین عکس العمل من اندوه و نا امیدی شدید بود. برای مدت طولانی، شیر این گاو تنها  منبع  امرار معاش ما بود. بعلاوه این گاو تنها مال ما بود؛ زندگی ما به آن وابسته بودو آن گاو در مرکز زندگی ما قرار داشت، رو راست باشم  فقط داشتن آن به ما احساس امنیت می داد و باعث احترام همسایگان به ما می شد.

" کمی بعد از آن واقعه تاسف بار، دیدیم اگر کاری نکنیم، خیلی زود وضعیت بد ما بدترخواهد شد. بدون آن حیوان ما در بدترین وضع بودیم. ما نیاز به خوردن و خوراندن به فرزندانمان بودیم. پس ما قسمتی از زمین پشت خانه را تمیز کردیم، و بذرپاشیدیم تا مقداری سبزی بدست آوریم. به این روش ما توانستیم اولین ماه ها را زنده بمانیم.

" پس از مدتی، فهمیدیم باغچه کوچک ما بیش از نیاز ما ما محصول می دهد. اگر آنها را به همسایه هایمان می فروختیم، می توانستیم بذر بیشتری بکاریم. خوب همین کار را هم کردیم، و دیری نپایید که ما برای خود به مقدار کافی غذا داشتیم و مقدار زیادی هم برای فروش در بازار محل."

مرد با شادی ادامه داد: " آن اتفاق افتاد" ، " ما برای اولین بار در زندگی مقداری پول برای غذا و لباس داشتیم. سپس ما به زندگی جدید امیدوار شدیم. زندگی که انتظارش را نداشتیم حتی در آرزو هم احتمالش را نمی دادیم."

" ماه پیش، ما توانستیم خانه جدید را بسازیم. انگار فقدان گاو چشمان ما را به سعادتمندی در زندگی گشود. سرانجام شاگرد درسی را که مقصود استاد عزیزش بود را درک کرد. ناگهان برایش روشن شد که مرگ گاو ، در واقع انتهای زندگی آنها نبود، بلکه شروع زندگی جدیدی بودبا فرصتهای بیشتر.

 مرد از آنها خواست شب را در خانه آنها بگذرانند، آنها با شادی پذیرفتند. صبح روز بعد آنها با مرد و خانواده اش خدااحافظی کردند و راهشان را در پیش گرفتند. استاد، که در تمام طول اقامت ساکت بود، از شاگرد که هنوز از آنچه شنیده و دیده بود در تعجب بود پرسید:" فکر می کنی این خانواده می توانستند تمام این کارهایی را که طی این یک سال کرده اند را انجام دهند، اگر هنوز گاو خود را داشتند.

شاگرد جوان بدون تردید پاسخ داد:" شاید نه"

" حالا فهمیدی؟ گاوی که آنها تا این حد عزیزش می داشتند زنجیری بود که آنها را به زندگی فقیرانه وسطح پایین  می بست. آنها آسوده بودند با این تصور که گاو آنها را از نابودی دور نگه می دارد.و اتفاقی در زندگی آنها رخ نداد تا وقتی آن امنیت دروغین از دست رفت و آنها مجبور شدند به مسیرهای دیگر هم نگاه کنند."

شاگرد گفت:" به عبارت دیگرگاوی که همسایگان رحمت می شمردند، وقتی خانواده در فقر مطلق بود به آنها این حس را می داد که در فقر مطلق نیستد."

استاد پیر پاسخ داد:" دقیقا، این اتفاق وقتی می افتد که تو قانع می شوی که آن چیز اندکی که داری بیش از حد کافی است. این تفکر به تنهایی زنجیر ضخیمی و مانعی است که تو را از به دنبال رفتن چیزهای دیگر باز می دارد. احساسی از رضایت حکمران زندگی ات می شود. به جای اینکه از این اوضاع ناراضی باشی، یاد می گیری شرایطت را بپذیری. در واقع تو از جایی که در زندگی داری شاد نیستی ولی کاملا هم تیره بخت نیستی. از آنچه زندگی برایت قرار داده ناراحتی ولی آنقدرناراضی نیستی که اقدامی بکنی. می فهمی که چقدر این حقیقت ناراحت کننده است."

" وقتی از شغلی که داری اصلا راضی نباشی و این شغل باعث شود که به اساسی ترین نیازهای زندگی ات  نرسی و رضایت شخصی و زندگی ای که واقعا دوست داری برایت ایجاد نکند برای فرد آسان است که تصمیم بگیرد آن کار را ادامه ندهد. اما وقتی این شغلی  که دوست نداری برایت امکان پرداخت قرض هایت را فراهم کند وبا آن بتوانی زنده باشی و حتی راحتی  بسیار اندکی به تو بدهد ، خیلی آسان  می تواند تو را در تله ی رضایت کاچی بعض هیچی بیندازد. و بالاخره، حتی مردم را توجیح می کنی که از داشتن چنین وضعی سپاسگزاری."

" مثل گاو، این رفتار همواره تو را عقب نگه می دارد. و تا از آن خسته نشوی نمی توانی به دنبال تجربه های جدیدی که تا به حال نمی شناختی بروی. تو محکوم به قربانی شدن و محدودیتی می شوی که خودت به وجودت دیکته کرده ای، مثل اینست که چشمانت در خط شروع ببندی  و دعا کنی برنده شوی."

شاگرد با حیرت گوش می داداو مجذوب دیدگاه استادش شده بود. و اکنون به درستی در حال فهمیدن بود." ما همه در زندگی خود گاوی داریم، و این مانع سخت را، اعتقاد دروغین، عذرها، ترسها و توجیه کردنها را با خود حمل می کنیم. متاسفانه، این احکامی که به خود دیکته می کنیم ما را به یک زندگی معمولی گره می زند.

مرد پیر گفت :" نه فقط این، بسیاری از مردم با سرسختی توجیه می کنند چرا نتوانستند زندگی دلخواه خود را داشته باشند.آنها برای دیگران خودشان را  با دلایل ساختگی توجیه می کنند. و  وقتی می فهمند آن توجیهاتی که شاید دیگران را قانع کرده بود در زندگی خودشان بیفایده است ناگهان در زندگی عادی  خود دچارآشفتگی می شوند."



 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی