مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

در این سایت ترجمه حکایت ها و مقالاتی راجع به سلامتی و ورزش و یا زبان از فرانسه و گاهی انگلیسی آورده می شود . در مواردی اصل متن نیز ارائه می شود تا دانشجویان بتوانند متونی را به صورت ترجمه مقابله ای داشته باشند.

طبقه بندی موضوعی

وجود و مسئولیت

چهارشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۱۴ ب.ظ

 

وجود و مسئولیت

 

خانم پیشخدمت از زوجی که به همراه پسر جوانی آمده بودند سفارش می گرفت.

او از آن تیپ پیشخدمت های با تجربه ای بود که هرگز  نسبت به مشتری هایش بی پروا و یی ادب نیستند، و خوب  نگاه "یکسان" و آرمش آنها نشان میدهد که از هیچ بشری نمی ترسند، حتی از والدین. در حالی که پدر و مادر سفارش می دادند و بیخود دستور می دادند که چی باید جانشین چی شود و کدام چاشنی را باید به کدام سس بزنند،  او بدون عجله و به آرامی یاداشت بر می داشت.

وقتی بالاخره خانم پیشخدمت رویش را به پسر کرد  پسر شروع کرد به سفارش دادن وبا نوعی ناامیدی  آمیخته با ترس گفت:" من هات داگ می خواهم". بلافاصله هر دو، پدر و مادر، غرغر کردند:" نه، هات داگ نمیشه!". بعد مادر ادامه داد:" براش سیب زمینی لیونزه بیاورید با  گوشت گاو و سوپ سبزیجات و یک تیکه نون گندم خالص و..." اما پیشخدمت دیگر به مادر گوش نمی داد و  به پسر جوان گفت :" با هات داگت چه می خواهی؟" او با تعجب لبخند زد." کچاپ، کچاب زیاد با یک لیوان شیر و میوه". " الان حاضر میشه" این را گفت و دور شد در حالیکه پشت سرش سکوتی سخت برقرارشد ؛ حالتی   که نهایت ناراحتی والدین را نشان میداد. پسر، پیشخدمت را که دور می شد نگاه کرد،  بعد رو به مادر و پدرش کرد و گفت: "دیدید؟ او باور داشت که من وجود دارم! او واقعا باور داشت که من هستم!"


 

Existence et responsabilité[1]

 

     Une serveuse prenait la commande d'un couple accompagné d'un jeune garçon.

 

     Elle appartenait à cette classe de serveuse chevronnées qui ne sont jamais carrément irrespectueuses envers leurs clients, mais dont le regard "à égalité" et le calme démontrent clairement qu'elles n'ont peur d'aucun mortel, pas même d'un parent. Silencieusement et sans se presser, elle prenait des notes tandis que le père et la mère choisissaient les plats et donnaient gratuitement leurs instructions sur ce qui devait être substitué à quoi et quel assaisonnement changer pour quelle sauce.

     Lorsqu'elle se tourna finalement vers le garçon, il passa sa commande avec une sorte de désespoir rempli de crainte. « Je veux un hot dog _ commença-t-il. Et immédiatement les deux parents aboyèrent: « Non, pas de hot dog ! ». Puis la mère continua: « Apportez-lui des pommes de terre lyonnaises et du bœuf et un bouillon de légumes et un petit pain de blé entier et...» Mais la serveuse ne l'écoutait plus et dit au jeune garçon: « Que veux-tu avec ton hot dog ? » Il sourit, étonné. « Du ketchup, beaucoup de ketchup et un verre de lait et des frites ». « Tout de suite », dit-elle en s'éloignant de la table, laissant derrière elle un silence de pierre, expression du désarroi parental le plus total.

     Le garçon la regarda s'éloigner avant de se tourner vers son père et sa mère : « Vous avez vu ? dit-il, elle croit que j'existe ! Elle croit vraiment que j'existe ! »



[1] http://www.philosophie-spiritualite.com/contes/contes2.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی