مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

در این سایت ترجمه حکایت ها و مقالاتی راجع به سلامتی و ورزش و یا زبان از فرانسه و گاهی انگلیسی آورده می شود . در مواردی اصل متن نیز ارائه می شود تا دانشجویان بتوانند متونی را به صورت ترجمه مقابله ای داشته باشند.

طبقه بندی موضوعی

بیسکویت

شنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۰۳ ق.ظ

 

روزی خانمی که در انتظار پروازش بود، به فروشگاهی رفت تا کتاب خوبی پیدا کند ، او همراه کتاب یک پاکت بیسکویت هم خرید و نشست مشغول خواندن شد. خوب که غرق خواندن شد، متوجه مردی شد که در کنار اونشسته و آن  وقیح، اگر بشود گفت، از پاکتی که میان آن دو است بیسکویت بر می دارد. خانم تظاهر کرد که متوجه موضوع نیست تا مبادا در جمع رفتار ناخوشایندی از خود بروز ندهد. او کتاب می خواند ، بیسکویت می خورد و حواسش به اعلان پرواز هواپیماها بود، در حالیکه آن دزد   از خوراکی اش بیسکویتها با ولع تمام می خورد. هر چه زمان می گذشت زن عصبانی تر و عصبانی تر می شد.او با خودش فکر می کرد:" اگر اینقدر خوش قلب نبودم، یک سیلی به او می زدم.." هر بار که زن یک بیسکویت بر می داشت مرد بدون ناراحتی از خودش پذیرایی می کرد.تا آنجا که فقط یک بیسکویت ماند، زن با خودش فکر کرد الان مرد می خواهد چه کند. بعد ،مرد با حالتی حاکی از رضایت، وبا لبخندی کمی عصبی، آخرین بیسکویت را برداشت ، نصف کرد یک قسمت را به او  تعارف کرد و قسمت خودش را هم خورد. بیسکویت را از دستش کشید، و با خودش فکر کرد:" درک نمی کنم، این مرد عصبی است، دیگر واقعا  از این بی ادبتر نمی تواند باشد، او حتی یک مرسی نگفت." وقتی پروازش را اعلان کردند او نفس راحتی کشید. وسایلش را جمع کرد، و بدون حتی یک نگاه به دزد ناسپاس بیسکویتهایش،  رفت تا سوار هواپیما شود. در هواپیما وقتی سر جایش خوب مستقر شد، بدنبال کتابش گشت  که تقریبا بیشتر قسمتهایش را خوانده بود. همانطور که در ساکش جستجو کرد با چشمانی متعجب و خجالت زده متوجه شد بیسکویت هایش آنجا هستند. 



                                                                                                        Les biscuits  

Un jour, une dame qui attendait son vol dans un aérogare, alla dans une boutique pour trouver un bon livre, acheta en même temps un sac de biscuits, puis s'assit pour lire. Bien qu'absorbée dans sa lecture, elle s'aperçut que l'homme à côté d'elle, effronté s'il en fut, prenait un ou deux biscuits dans le sac posé entre eux. Elle fit mine de ne rien voir pour éviter un esclandre fâcheux en public. Elle lisait, mangeait des biscuits et surveillait le départ des avions, tandis que le voleur de biscuits se goinfrait à même ses provisions. De plus en plus agacée à mesure que le temps passait, elle songeait : "Si je n'étais pas si aimable, je le giflerais." Chaque fois qu'elle prenait un biscuit, l'homme sans gêne se servait. Lorsqu'il n'en resta qu'un seul, elle se demanda comment il réagirait. L'air content, il eut un petit rire nerveux, puis il prit le dernier biscuit, le cassa en deux, lui offrit une moitié et mangea sa part. Lui arrachant des mains, elle se dit : "Je n'en reviens pas, cet homme a du culot et ne pourrait pas être plus impoli, vraiment, il ne me dit même pas merci !" Elle ne se rappelait pas avoir été aussi exaspérée. Aussi soupira-t-elle d'aise, lorsque son vol fut annoncé. Rassemblant ses affaires, elle partit prendre son avion, sans même regarder l'ingrat voleur de biscuits. Une fois à bord et confortablement installée, elle chercha son livre qu'elle avait presque terminé. Enfouillant dans son sac, elle fut estomaquée, ses biscuits étaient là, sous ses yeux étonnés.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی