مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

در این سایت ترجمه حکایت ها و مقالاتی راجع به سلامتی و ورزش و یا زبان از فرانسه و گاهی انگلیسی آورده می شود . در مواردی اصل متن نیز ارائه می شود تا دانشجویان بتوانند متونی را به صورت ترجمه مقابله ای داشته باشند.

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «'être la plus belle possible» ثبت شده است

 

 

در زمان های قدیم شاهی زندگی می کرد که در کنار قصرش همه نوع گل و گیاهی کاشته بود. باغ  او بسیار زیبا بود. او هر روز، در باغ قدم می زد؛ اینکار برایش بی نهایت لذت بخش بود.

روزی، او به سفری رفت. در برگشت، وقتی  درباغ قدم زد و دید درختان و گیاهان در حال خشک شدن هستند بسیار تعجب کرد و ناراحت شد.

 رو کرد به کاج  که پیش از این عظیم و سرشار از زندگی بود، و پرسید چه اتفاقی افتاده. کاج به او گفت:"  من به درخت سیب نگاه کردم و به خودم گفتم من هرگز میوه ی خوبی تولید نکرده ام پس دلسرد شدم و شروع به خشک شدن کردم."

شاه به دنبال درخت سیب گشت ، او را پیدا کرد. درخت سیب هم خشکیده بود. او از درخت  سیب پرس وجو کرد، درخت گفت:" من گل رز را دیدم و بویش را حس کردم، و به خودم گفتم من هرگز چنین خوشبو و دلنشین نمی شوم ، و شروع به خشک شدن کردم."

شاه وقتی دید گل رز هم در حال از پژمرده شدن است، با او شروع به حرف زدن کردن کرد، گل گفت :" چقدر ناراحت کننده است که من به اندازه درخت افرا که آنجاست ، نیستم و برگهایم در پائیز رنگ به رنگ نمی شود. به این خاطر زندگی کردن و گل دادنبه چه درد می خورد ؟ به همین خاطر شروع به پژمرده شدن کردم.

همین طور که شاه در جستجو بود، متوجه گل کوچکی شد. این گل همچنان شکوفا بود. از او پرسید چگونه {با این شرایط} او همچنان سرزنده است. گل پاسخ داد:" داشتم خشک می شدم، چون در ابتدا غمگین بودم. من هرگز به عظمت کاج نبودم که سرسبزیش را درتمام سال حفظ می کند، و ظرافت و بوی خوش گل رز را نیز نداشتم. برای  همین داشتم پژمرده می شدم ولی با خودفکر کردم و گفتم:" اگر شاه، که غنی ، قادر و عاقل است و این باغ را ساخته است، می خواست بجای من چیزی دیگری بکارد، آن  را می کاشت. بنابراین اگر مرا کاشته است، مر امی خواسته، مرا، همانگونه که هستم." و از آن وقت، تصمیم گرفتم به زیباترین صورت ممکن خود باشم."


 

Le roi et le jardin


Il y avait un jour un roi qui avait planté près de son château toutes sortes d'arbres, de plantes et et son jardin était d'une grande beauté. Chaque jour, il s'y promenait : c'était pour lui une joie et une détente.

Un jour, il dût partir en voyage. A son retour, il s'empressa d'aller marcher dans le jardin. Il fût surpris en constatant que les plantes et les arbres étaient en train de se dessécher.

Il s'adressa au pin, autrefois majestueux et plein de vie, et lui demanda ce qui s'était passé. Le pin lui répondit : "J'ai regardé le pommier et je me suis dit que jamais je ne produirais les bons fruits qu'il porte. Je me suis découragé et j'ai commencé à sécher."

Le roi alla trouver le pommier : lui aussi se desséchait... Il l'interrogea et il dit : "En regardant la rose et en sentant son parfum, je me suis dit que jamais je ne serais aussi beau et agréable et je me suis mis à sécher."

Comme la rose elle-même était en train de dépérir, il alla lui parler et elle lui dit : "Comme c'est dommage que je n'ai pas l'âge de l'érable qui est là-bas et que mes feuilles ne se colorent pas à l'automne. Dans ces conditions, à quoi bon vivre et faire des fleurs? Je me suis donc mise à dessécher."

 

Poursuivant son exploration, le roi aperçut une magnifique petite fleur. Elle était toute épanouie. Il lui demanda comment il se faisait qu'elle soit si vivante. Elle lui répondit : "J'ai failli me dessécher, car au début je me désolais. Jamais je n'aurais la majesté du pin, qui garde sa verdure toute l'année; ni le raffinement et le parfum de la rose. Et j'ai commencé à mourir mais j'ai réfléchi et je me suis dit : "Si le roi, qui est riche, puissant et sage, et qui a organisé ce jardin, avait voulu quelque chose d'autre à ma place, il l'aurait planté. Si donc, il m'a plantée, c'est qu'il me voulait, moi, telle que je suis." Et à partir de ce moment, j'ai décidé d'être la plus belle possible!"


 http://webcache.googleusercontent.com

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۶ ، ۰۹:۳۱
شهلا دوستانی