مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

در این سایت ترجمه حکایت ها و مقالاتی راجع به سلامتی و ورزش و یا زبان از فرانسه و گاهی انگلیسی آورده می شود . در مواردی اصل متن نیز ارائه می شود تا دانشجویان بتوانند متونی را به صورت ترجمه مقابله ای داشته باشند.

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بچه» ثبت شده است

                                                                                  



 

                                                 ماه

                              غیر ممکن را درخواست نکنیم

بچه ای بسیار لوس فریاد می زد :

« من می خواهم که ماه را به من بدهند.»

مامان جونش حاضر بود همه طلای دنیا را بدهد تا او را خشنود کند.

مادربزرگش نزدیک بود نزد فروشندگان برود و بپرسد  آیا ماه برای کودکان می فروشند.


پدر، که کمی عاقلتربود، از راه رسید.

پدر گفت:«همراه من بیا تا به تو ماه را بدهم.»

بدون کلامی افزونتر،

کوچولو گذاشت که او را با خود ببرد


کوهی در نزدیکی آنها بود.

پدر به او گفت:« بیا، ماه آن بالاست.»

پس از مدتی ، پسر بچه ایستاد.

« بابا، خیلی دور است ؟ ___ بله خیلی دور! » آنها راه افتادند.

 

کودک حرفش را ادامه داد: « بابا من خیلی خسته ام.

___ پس تو دیگر آن را نمی خواهی ؟ » سکوتی معنی دار

  پاسخ پرسش بود. کودک بغض کرد

 و دیگر هرگز از آن سخن نگفت.



از میان ما چه کسی تلاش کرده کار غیر ممکن کند و مانند این کوچولو دست خالی برگشته؟


 

 

 

 

                       LA LUNE

      Ne demandons pas ce qui impossible.

 

   « Je veux quon me donne la lune ! »

   Criait un bébé fort gâté.

Sa petite maman, pour tout l’or de la terre,

Aurait voulu le satisfaire ;

La grand-mère faillit aller chez les marchands

   Demander s’ils vendaient les lunes pour enfant .  

  

Le père, qui survint, était un peu plus sage :

 « Viens avec moi, dit-il, je vais te la donner. »

        Sans en demande davantage,

   Le petit se laissa tout de suite emmener.


    Une montagne était voisine :

 « viens, la lune est là-haut » , dit le père . On monta.

  Au bout de quelque temps. Le marmot s’arrêta :

« Papa, c’est-il bien loin ?___ Oui, fort loin ! » On chemine.


 « Je suis bien fatigué, papa, reprend l’enfant .

___ Alors, tu n’en veux plus ? » un silence éloquent

   Fut la seule réponse. On revint à la brune ;

   Mais à l’astre des nuits, Bébé garda rancune

        Et jamais plus n’en reparla.


  Qui de nous n’a tenté d’aller chercher la lune

   Et n’en est revenu comme ce petit-là ?

 

   

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۰:۲۲
شهلا دوستانی

Related image


 

 

             بسوی مدرسه

            مدرسه خانواده دوم کودک 


این بچه که به بلندی چکمه هم نیست کجا می رود؟

امروز صبح او زیباترین شلوار کوتاه خود را پوشیده؛

گلگون و با طراوت با موهای خوب شانه زده، در لباسی تمیز

او اینجاست در خیابان، هشیار وسرزنده.

 

 

کلاه بره بر سر وکیف بر دوش،

برای اولین بار به سوی مدرسه می رود.

جدی مثل سرباز محکم ومستقیم قدم بر می دارد،

بدون توقف و انحراف،مصمم آنگونه که شایسته است.

 

می داند که مردم اورا نگاه می کنند و هر کس نام او را صدا می زند؛

حس خوبی دارد که امروز مرد کوچکی است؛

 مادر او را همراهی می کند و دست او را در دست دارد؛

اما او می گوید خودش به تنهایی می تواند راه را طی کند.

 

 

با این وجود ساعت زنگ می زند ومدرسه خیلی نزدیک است؛

وقتی اولین ضربه های زنگ دعوت به لرزه در میاید

از آن لحظه، متفکر  ناگهان قدم هایش را آهسته می کند.

 

 

به مادرش می گوید:آموزگارمرا نمی شناسد؟

مادر با لبخندی لطیف پاسخ می دهد : البته!

او پدر دیگری است که به تو خواندن می آموزد.

مدرسه خانواده اوست و هر دانش آموز نیز

کودکی است که او با تمام قلبش دوست می دارد.



                    Vers l’école

   L’école est la seconde famille de l’enfant .


Où va t il ce bambin pas plus qu’une botte ?

Il a mis ce matin sa plus belle culotte ;

Rose et frais, bien peigné, dans son habit propret,

Le voilà dans la rue, alerte et guilleret.

 

Le béret sur la tête et le sac à l’épaule,

Pour la première fois il se rend à l’école.

Grave comme un conscrit, il marche ferme et droit,

Sans arrêt ni détour, et crâne ainsi qu’on doit.

 

Il sait qu’on le regarde et que chacun le nomme ;

Il sent bien aujourd’hui qu’il est un petit homme ;

Sa mère l’accompagne et le tient par la main ;

Mais il pourrait, dit-il, faire seul le chemin ;

Cependant l’heure sonne et l’école est tout proche ;

Quand vibrent les appels des premiers coups de cloche.

Lors, tout à coup pensif, il ralentit le pas :

 

« Le maitre, dis, maman, il ne me connait pas ?

_ Mais si, répond la mère avec un fin sourire ;

C’est un autre papa qui va t’apprendre à lire.

L’école est sa famille : ainsi chaque écolier

Est un enfant qu’il aime  avec son cœur entier. . . »

Frédéric Bataille

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۱۴
شهلا دوستانی