مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

در این سایت ترجمه حکایت ها و مقالاتی راجع به سلامتی و ورزش و یا زبان از فرانسه و گاهی انگلیسی آورده می شود . در مواردی اصل متن نیز ارائه می شود تا دانشجویان بتوانند متونی را به صورت ترجمه مقابله ای داشته باشند.

طبقه بندی موضوعی

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ترجمه مقابله ای» ثبت شده است

 

در مکالمه هدف داشته باشید


هدف داشتن در برقراری مکالمه، آن را مفید و کارا می کند. این هدف لزوما باید روشن و دقیق باشد. و باید هوشیار بود این هدف را گم نکنیم.

مرحله اول: آنچه می خواهید را به روشنی معین کنید و نه آنچه را نمی خواهید.

مرحله دوم: ,وقتی می خواهید  جملات خود را بیان کنید، خود را جای شنونده و یا گوینده قرار دهید و جملاتی را که احتمال می دهید آنها  را در پذیرش نظرات شما یاری دهد انتخاب کنید.

مرحله سوم: مطلب را دوباره بخوانید و در حالیکه خود را بجای خواننده می گذارید، همیشه این سه سوال را از خود بکنید: -چرا این را می گویم؟- از این مطلب چه منظوری دارم؟- آیا راه بهتری برای مطرح کردن این موضوع وجود دارد تا خواننده من بهتر آن را بپذیرد؟

کلماتی که به درک مطلب شما کمکی نمی کنند تماما حذف کنید. و در نهایت، جملات را به ترتیب اهمیت برای خواننده خود، نظم دهید. به این ترتیب مطلب شما تاثیر بیشتری خواهد داشت.

گفتن ضروریات، تمام موارد اصلی و نه چیز دیگر! هر لغتی که گفته می شود و هر فکری که بیان می شود، در نزد گوینده  و گیرنده پیام معنای متفاوتی دارد. برداشت از پیامی یکسان بستگی به چندین فیلتر درک مطلب دارد، از آن جمله :

-  معنای ایده ی توصیف شده  در نزد فرستنده.

- معنای  همین ایده بیان شده نزد گیرنده پیام .

- معنای مشترک این ایده نزد فرستنده و گیرنده پیام.

-آنچه که فرستنده فکر می کند گقته است.

-آنچه که گیرنده فکر می کند دریافت کرده است.

گفتن ضروریات  و نه هیچ چیز دیگر و کار برد آگاهانه کلمات ، کارایی مکالمه را بسیار بالا می برد و باعث کاهش سوء تفاهم ها و اختلافات در درک مطلب می شود.  پیشرفت در بیاان ضروریات هنگام مکالمه، مستلزم تمرین روزانه است. نوشتن در ابتدای کار ، برای رسیدن به این هدف و تا موقعی که این کار ملکه ذهن شود، خیلی موثر است. ایمیل نویسی می تواند تمرین خوب روزانه مخسوب شود . آنچه را که دوست دارید درباره اش  با کسی صحبت کنید، را بنویسید سپس  به راحنی می توانید نوشته خود را بررسی و اضافات آن را حذف کنید. برای تشخیص جملات اضافی از مطالب اساسی  این سوالات روی کاغذ بیاورید:

 

-آیا گفتن این حرف فایده ای دارد ؟ چه فایده ای دارد؟

-آیا گفتن این مطلب در ارتباط با موضوع من است؟ چرا باید آن را بگویم؟

برای هر جمله ی بیان شده هدفی روشن و دقیق باید داشت.- آیا کلمات انتخاب شده پیام مرا از تمامی برداشتهای نا مطلوب  مصون نگه می دارد؟ ( حذف تمام لغتهایی که باعث برداشت های متفاوت می شودو جایگزین کردن آنها با لغتهای روشن و دقیق).-  با حفظ معنای پیام  می بایست تمامی لغاتی را که می توان حذف کرد، حذف نمود،  زیرا این خطر وجود دارد که شنونده یا خواننده معنایی غیر از معنای مورد نظر، برداشت کند. مثلا {به این نامه توجه کنید}:

"در اینجا می خواهیم نرخ های خود را در مورد.. . عنوان کنیم . برای اینکه نرخ ها ی ما در بازار متعادل باشد و بالا نباشد ،روی آن ها بسیار مطالعه کرده ایم و از شما پنهان نیست که وقت زیادی گذاشتیم تا خدمات بهتری به شما بدهیم و وبهترین قیمت ها را ارائه کرده باشیم. امیدواریم این نرخها شما را راضی کرده باشد و مشوقی باشد  تا هر چه زودتر سفارش خود را بدهید.

چنانچه در ارتباط با خدمات ما اطلاعاتی بخواهید می توانید تماس بگیرید. پس در تماس گرفتن تردیدی به خود راه ندهید.

تا آنموقع ، برای شما روز خوشی را آرزو می کنم."

نکات اصلی این نامه به این قرار است:" ما خوشحالیم که بهترین نرخ های خود را در مورد... به شما ارائه کنیم.

برای اطلاعات بیشتر ، تردید به خود راه ندهید و با ما تماس بگیرید. .

امیدواریم هر چه زودتر در خدمت شما باشیم.

با احترام"

یا:" خوشحالیم که بهترین نرخ های خود را در مورد... به اطلاع شما می رسانیم.

چنانچه اطلاعات بیشتری در مورد خدمات ما بخواهید، به محض تماس  بسیار خوشحال خواهیم شد که پاسخ گو باشیم.

 با حترام"

مثال دیگر در مورد موضوعات خانوادگی و دوستی است،{ فرض کنید}  از دست دوست خود عصبانی هستید، آنچه که قصد دارید بگویید:

" از دست تو بسیار عصبانی هستم ! چرا؟ تو نمی دانی با من چه کردی؟ وانمود می کنی بی تقصیری، تو مرا تحقیر کردی به من آسیب رساندی، تو تلویحا مر احمق خطاب کردی، من نمی دانم تو طرف کی را می گیری؟ به چه حقی با من اینطوری رفتار کردی؟ تو فکر می کنی من احمقم ولی این خودت هستی که احمقی، من خودم بهتر از  تو سرم می شود. بهتر است ضعفهای خودت را بخاطر بیاوری، تو مسئولیت ناپذیری، تو هیچ احترامی برای دیگران قائل نیستی و غیره..." 

در این پیام ، اتهام، قضاوت و حرف های ناراحت کننده وجود دارد.: تو...تو...تو... احساسات منفی برانگیخته شده ای که بر اساس حدس و گمان است و نه آنچه واقعا گفته شده. برای یافتن  اساس پیام ابتدا:

1- تمام تفسیرهای بد "قصد های سوء" از جانب دوستتان را حذف کنید و به دنبال قصد خوب رای او باشید و سپس جملات خود را با توجه به آن تنظیم کنید:

2-" تو منظورت از گفتن... چه بود؟- یا " چگونه اینطور شد که...؟ - این چه بود که گفتی...؟ هر گاه بخوبی از قصد دوستتان با خبر شدید و اطمینان حاصل کردید که قصد او چه بوده  و آن  را تایید نمی کردید می توانید بگویید:" هیچ از شنیدن آنچه گفتی خوشم نیامد.  وقتی می بینم چه کردی ... دیگر برای من مشکل است که با تو ارتباط داشته باشم.

– اگر لازم می دانید به دنبال راه حلی در ارتباط با موضوع باشید: 

3-{می توان گفت }چه  کنیم تا ( بهتر همدیگر را درک کنیم).

ترجمه شده از" قدرت کلمات اثر فاطیما-زهرا عالمی


 

Avoir un objectif dans la discussion


 Avoir un objectif dans la discussion Pour qu'une communication soit efficace, il est impératif d'avoir un objectif clair et précis. Ensuite veiller à ne pas le perdre pendant toute la communication. Première étape : Définir ce que vous voulez et non ce que vous ne voulez pas. Deuxième étape : En formulant vos phrases, mettez-vous à la place de celui qui vous écoute ou qui vous lit, pour choisir la manière que vous accepteriez le mieux si vous étiez à sa place. Troisième étape à l'écrit : Relisez-vous et posez-vous ces trois questions toujours en vous mettant à la place de votre lecteur: - Pourquoi je dis ça ? - Qu'est-ce que je veux obtenir par là ? - Y a-t-il une meilleure façon de le dire et que mon lecteur acceptera mieux ? Les mots qui ne vous aideront pas à atteindre votre objectif seront tous à supprimer. Au final, structurez et organisez vos phrases par ordre d’importance pour votre lecteur. Votre message aura alors plus d’impact.

 

Dire l’essentiel, tout l’essentiel et rien que l’essentiel ! Chaque mot prononcé et chaque idée exprimée sont perçus différemment chez celui qui les émet et chez celui qui les reçoit. La perception d'un même message est soumise à plusieurs filtres de compréhension à savoir : - Ce que signifie pour l'émetteur l'idée exprimée.

 - Ce que signifie pour le récepteur cette même expression.

 - Ce qu'elle signifie en commun pour l'émetteur et pour le récepteur. 

- Ce que l'émetteur croit avoir dit.

 - Ce que le récepteur croit avoir entendu.

 Dire l'essentiel sans plus, en utilisant les mots à bon escient rendra la communication beaucoup plus efficiente et réduira les malentendus ainsi que les écarts de perception. Réussir à ne dire dans sa communication que l'essentiel relève d'un exercice quotidien. Pour y arriver, il est plus pratique de s'exercer par écrit au départ jusqu'à ce que cela devienne un réflexe naturel. La rédaction des emails est un excellent exercice quotidien. En écrivant ce que vous avez envie de communiquer à quelqu'un, il vous sera très facile de l'analyser et de supprimer tout ce qui n'est pas essentiel. Pour repérer ce qui est essentiel de ce qui ne l'est pas, posez-vous les questions suivantes concernant chaque idée exprimée sur votre feuille : - Est-ce utile de le dire et en quoi est-ce utile? 

Est-ce que cela respecte mon objectif à atteindre ? 

- Pourquoi le dire ?

 Avoir un objectif clair et précis pour chaque phrase exprimée.

 - Ai-je bien choisi les mots de manière à éviter toute mauvaise interprétation de mon message? (Supprimer tous les mots qui risquent de provoquer une compréhension différente de mon message et les remplacer par des mots clairs et précis) 

- Tout mot qui peut être supprimé sans altérer le message principal est à supprimer car il risque de produire une distorsion dans la perception de celui qui le lira ou l'entendra. Voici un exemple : Ce que vous avez envie de dire à votre client :

 "J'aimerais vous communiquer nos tarifs relatifs à ... nous les avons si bien étudiés afin qu'ils soient vraiment les moins chers sur le marché. Je ne vous cache pas que cela nous a pris énormément de temps dans un souci de mieux vous servir en vous offrant le meilleur rapport qualité/ prix. J'espère de tout cœur que ces tarifs vous conviennent et vous encouragent à passer votre commande très prochainement. Je reste à votre entière disposition si vous souhaitez que je vous donne plus de renseignements à propos de nos services. Donc n'hésitez surtout pas à me contacter.

 Dans cette attente, je vous souhaite de passer une excellente journée." 

L'essentiel à dire : 

"Nous avons le plaisir de vous communiquer nos meilleurs tarifs relatifs à..... N'hésitez pas à nous contacter pour toute information complémentaire.

 A la joie de vous servir prochainement. Meilleures salutations" 

ou bien : "Nous avons le plaisir de vous communiquer nos meilleurs tarifs relatifs à....

Nous serons heureux de vous donner plus d'informations concernant nos services dès que vous nous contacterez.

 Meilleures salutations" 

Voici encore un exemple dans un contexte familial ou amical : Votre ami vous énerve : Ce que vous avez envie de lui dire :

 "Je suis très en colère contre toi ! Quoi ?! Tu ne sais pas ce que tu m'as fait ? Tu fais l'innocent, tu m'as blessé et humilié et tu as insinué que j'étais bête et je ne sais pas pour qui tu te prends, de quel droit tu me fais ça, tu crois que je suis bête mais c'est toi qui l'es, moi je sais mieux que toi, remarque plutôt tes propres faiblesses à toi...tu es irresponsable, tu n'a aucune estime pour les autres... etc…"

 Sur ce registre, des accusations, des jugements, des choses blessantes : tu…..tu….tu….… motivés par des émotions négatives ressenties, sur des conjectures et non sur ce qui a été effectivement dit.

 L'essentiel à dire :

 1/ Reformuler ce que vous avez entendu tout en cherchant la bonne intention de votre interlocuteur et en éliminant de vos pensées toute interprétation déduite d’une éventuelle « mauvaise intention » : "Qu'est-ce que tu as voulu dire par (....) ?" ou "Comment se fait-il que...?" / "Qu'est-ce qui fait que tu me dises... ?"

 2/ Une fois vous avez compris sa bonne intention et que vous vous êtes assuré de ce qu'il a voulu dire et que vous continuez à ne pas approuver : "Je n'apprécie pas t'entendre me dire...te voir faire... car ainsi je me sens dans la difficulté de communiquer avec toi" 

3/ Chercher des solutions si nécessaire tout dépend de la situation de communication : "Comment faire en sorte que (nous nous entendions mieux)...?"

 Le Pouvoir des Mots Par Fatima-Zahra ALAMI 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۶ ، ۲۰:۱۰
شهلا دوستانی

 

در این بخش به معرفی کتاب خوب " feeling good "اثر روانشناس و پژوهشگر "دکتر برنز" می پردازم .وترجمه ی گزیده ای از بخشهای آن را می اورم.  از نظر من، این کتاب بسیاری از تفکرات ما را که منجر به نوعی افسردگی می شود مورد مطالعه قرار داده و راهکارهایی برای اصلاح این تفکرات ارائه کرده. معتقدم اگر کسی در این رابطه بخواهد به خود کمک کند، این کتاب می تواند کمک خوبی برای او باشد. این کتاب ترجمه شده و در بازار موجود است.

 این گزیده ها، شما را از خواندن کتاب بی نیاز نمی کند و بیشتر مناسب کسانی است که علاقمندند با موضاعات کلی کتاب آشنا شوند. ترجمه این خلاصه از روی اصل کتاب انجام گرفته و از انگلیسی به فارسی است. شماره صفحات داده شده با شماره صفحات کتاب اصلی مطابقت دارد.  اصل کتاب را می توانید از طریق اینترنت دانلود کنید.feeling good-

 

  فردی که دچار افسردگی است عموما خود را با این صفات توصیف می کند: شکست خورده، معیوب، طرد شده و محروم .(ص53)

وقتی افسرده هستید همواره باور دارید که بی ارزشید. و هر چه افسرده تر باشید این حس شدیدتر خواهد بود.(ص53)

متاسفانه، وقتی شما افسرده اید ممکن است در باور به اینکه انسان نا کارآمدی هستید، تنها نباشد. در موارد بسیاری بر اینکه ناسازگارید یا شکست خورده اید و یا اینکه هیچ خوبی در وجودتان نیست آنقدر پافشاری می کنید که دوستان و خانواده و یا حتی روانکاو خود را وادار به پذیرفتن باورتان میکنید.(ص55)

در واقع شمار بسیاری از افراد افسرده کسانی هستند که دیگران آنها را بسیار دوست دارند. اما این موضوع وضع را اصلا بهبود نمی بخشد زیرا مورد علاقه بودن  و عزت نفس دو مقوله ای است که اغلب اشتباه گرفته می شود. و در آخر، فقط احساس خودتان در باره ارزشمند بودنتان  نشان می دهد در باره خود چه حسی دارید.  ممکن است با کم طاقتی بپرسید: خوب، حالا چگونه احساس مفید بودن داشته باشم." چگونه احساس ارزشمند بودن کنم؟حقیقت اینست، من احساس لعنتی ناکارآمدی می کنم، و بر این باورم که بخوبی دیگر مردمان نیستم. و باور نمی کنم که بتوانم کاری کنم که این حس فاسد تغییر کند و به همین دلیل است که من اساسا همین طور هستم". (ص57)

یکی از خصیصه های اصلی شناخت درمانی اینست که با سماجت حس بی ارزش بودن را از خودتان دورمی کنید.در جلساتی که من با بیمارانم داشتم آنها را به سمتی هدایت میکردم تا در تصور منفی  که از خودشان دارند، تحولی ایجاد شود. سوالی را بارها و بارها از آنها می پرسیدم:" آیا پافشاری شما بر اینکه لزوما  شکست خورده اید واقعا درسته؟"

اولین قدمی که باید برداشت بررسی دقیق  چیزی است که  در باره خود می گویید یعنی وقتی اصرار دارید که {بگویید} هیچ خوبی در شما نیست. دلایلی که برای دفاع از بی ازرشمند بودن خود می آورید اغلب بی معنی است.(57)

در عمل، مطالعات نشان داده ا ند، در موقع افسردگی، برخی از قابلیت های درست فکر کردن را ازدست می دهید؛ قادر نیستید دورنمای درستی از مسائل بدهید. اهمیت رویدادهای منفی زیاد می شود تا آنجایی که تمام واقعیت زندگی شما را پر می کند  - و نمی توانید به درستی بگویید اختلال در کجاست. همه چیز به نظرتان واقعی می رسد. توهم آن جهنمی که خلق کرده اید به باور عینی تبدیل می شود.

هر چه بیشتر افسرده می شوید بیشتر احساس بدبختی می کنید و افکارتان بیشتر نابهنجار می شود. و در گفتگو، وقتی ذهنی آرام دارید، نمی توانید تجربه ای از کم ارزشی خود و یا افسردگی بخاطر بیاورید.

افسردگی ما اغلب ناشی از اختلالات شناختی ماست . این اختلالات عبارتند از:

 

 

همه چیز یا هیچ چیز:

 این اختلال در مورد تمایل فرد به ارزیابی خود، با انتخابهای ممتاز است ، چهار چوب های سفید و سیاه. همه چیز یا هیچ چیز این اختلال اساس کمال گرایی را تشکیل می دهد و باعث می شود شما از اشتباه  و نقصان بترسید زیرا در این صورت خود را مثل یک بازنده کامل می بینید و احساس نقصان و بی ارزشی می کنید نام تکنیکی این اختلال شناختی " تفکر قطبی" است.

 

تعمیم افراطی:

فرد مطابق  میل خود نتیجه گیری می کند. {مثلا} اگر اتفاقی برای شما یکبار  بیافتاد تصور می کنید این اتفاق بارها و بارها مانند ماشین جک اسپاد  تکرار خواهد شد.  به عنوان مثال، فروشنده افسرده ای متوجه فضله ی پرنده ای روی پنجره ماشینش می شود و با خود فکر می کند" این درست مثل شانس من است ، پرنده ها همیشه روی شیشه من خرابکاری می کنند.!" وقتی از او  در باره این خاطره توضیح خواستم، او اذعان کرد که در طول بیست سال سفر جز آن یک مورد چیز دیگری را به خاطر نمی آورد. فردی که اختلال تعمیم افراطی دارد تقریبا به طور مرتب احساس می کند طرد شده است.

 

فیلتر ذهنی:

فرد جزئیات منفی را از هر موقعیتی جدا می سازد و فقط آن جزئیات را بسط می دهد. وبنابراین برداشت فرد از موضوعات فقط منفی می شود. مثلا، دانشجوی افسرده ای متوجه می شود که عده ای از دانشجویان بهترین دوست او را مسخره می کنند، عصبانی می شود و با خود فکر می کند :" این، نسل بشر است – بیرحم و بی احساس!" او این واقعیت را نادیده می گیرد که در چند ماه گذشته اگر نگوییم هیچ کس، فقط چندین نفر در مورد دوست او  بی احساس و بیرحم  بودند!

 

سلب صلاحیت از مثبت ها

یکی از جالبترین توهمات ذهنی تمایل مستمر برخی از افراد افسرده به تبدیل تجربیات خنثی و یا مثبت به منفی است. یکی از مثال های عادی آن :همه ی ما ممکن است خودمان را به این گونه پاسخگویی ها موظف کرده باشیم، به عنوان نمونه وقتی کسی از ظاهرما و یا کار ما تعریف می کند؛ در این هنگام اتوماتیک وار به خود می گوییم" اینها فقط لطف دارند" با یک تغییر سریع از این تعریفشان سلب صلاحیت می کنیم. سلب صلاحیت از تجربه های مثبت  یکی از مخربترین شکلهای اختلالات شناختی است.

 

استدلال احساسی:

 

{در این  نوع اختلال} احساس خود را نشانه ای از واقعیت می پندارید. و حجت شما اینست که :    حس می کنم آدم بیخودی هستم، پس بیخودم.این دلایل آدم را به جهت غلط می کشاند. زیرا احساسات بازتابش اقکار و باورها هستند.

 

استدلال احساسی تقریبا در تمام افسردگی ها نقش دارند. چون احساس می کنید همه چیز منفی است پس تصور می کنید واقعا هم همینطور است. و به نظرتان نمی رسد که باید درمورد درستی دریافتی که چنین حسی را برای شما پدید آورده  است، کند و کاوی کنید.

 

یکی از عوارض جانبی دلایل احساسی ، به تعویق انداختن است. " وقتی در مورد میز کارم فکر می کنم که تمیز کردنش غیر ممکن است ، از خودم بیزار می شوم." شش ماه بعد بالاخره  شما قدری به خودتان فشار می آورید و این کار را انجام می دهید. و به نظرتان می رسد انجام این کار بسیار لذت بخش بود و بهیچوجه سخت نبود.بود. در تمام این مدت شما خودتان را گول زده بودید زیرا عادت کرده اید که اجازه دهید ÷احساسات منفی اعمال شما را هدایت کنند.

 

عبارت های باید و نباید:

 

{در این نوع اختلال} شما می خواهید با گفتن "باید این کار را بکنم"، "باید انجامش دهم" به خودتان انگیزه دهید. این عبارات باعث فشار و رنجیدگی شما می شود. و در انتها نتیجه برعکس می دهد و موجب بی تفاوتی و بی انگیزگی می شود. وفتی که واقعیت رفتارشما کمتر از استاندارهایتان باشد، انزجار از خود، خجالت، و حس گناه ایجاد می شود. وفتی تمام کارهای مردم از انتظار شما کمتر است، که اغلب هم همینطور است، حس محق بودن   پیدا می کنید  و به مردم به چشم حقارت نگاه می کنید وآنوقت یا  انتظارات خود را تاحد واقعیت پایین می آورید و یا از مردم سرخورده و مایوس می شوید.

 

نتیجه گیری  فوری  :

فرد به سرعت نتیجه گیری منفی می کند در حالیکه  این برداشت منفی با توجه به و ضعیت و حقایق موجه نیست.

 

نتیجه گیری فوری شامل دو مورد است، "ذهن خوانی" و "پیشگویی غلط" .

 

ذهن خوانی :

 شما می پندارید مردم با تحقیر به شما نگاه می کنند و اینقدر به این موضوع معتقد هستید که به خودتان زحمت اثبات آن را نمی دهید. فرض کنید درخیابان دوستی از کنار شما رد می شود او آنقدر در افکارش غرق است که متوجه شما نمی شود و به شما سلام نمی کتد. احتمالا به غلط  از این حرکت  برداشت می کنید که "او مرا نادیده گرفت مطمئنا دیگر مرا دوست ندارد."

 

پیشگویی غلط:

شما با خود تصور می کنید اتفاق بدی در شرف افتادن است، و این پیشگویی را هر چند غیر واقعی است به عنوان واقعیت می پذیرید.

آیا هیچ وقت چنین نتیجه گیری فوری کرده اید : فرض کنید به دوستی تلفن می کنید و او در زمان معمول پاسخ تلفن شما را نمی دهد بعد شما با خود فکر می کنید دوستتان پیام را شما را گرفته اما اینقدر به شما را علاقه ندارد که تلفن شما را پاسخ دهد. اشتباه شما:" ذهن خوانی".  بعد حالتان بهتر می شود و تصمیم می گیرید زنگ نزنید و با خودتان حساب می کنید:" اگر من دوباره زنگ بزنم او فکر می کند من چقدر نفرت انگیزم، من فقط خودم را احمق جلوه می دهم." و با این پیشگویی های منفی( پیشگویی غلط) شما از دوستتان دوری می کنید و احساس تحقیر می کنید. سه هفته بعد متوجه می شوید دوستتان اصلا پیام شما را نگرفته است.

 

بزرگ نمایی:

بزرگ نمایی وقتی است که  به اشتباهات، ترسها و یا نقصانهایتان نگاه کنید ودر مورد اهمیت آنها غلو کنید.: "اوه خدای من، من اشتباه کردم.. چه وحشتناک ! چقدر بد!  این حرفها مثل آتشی همه گیر پخش می شوند! آبرویم رفت! این اختلال را "فاجعه سازی "هم می گویند. زیرا شما یک واقعه عادی منفی را به هیولاهای کابوس مانند تبدیل می کنید.

 

کوچک نمایی:

 

به نحو ناهمگونی همه چیز را کوچک می کنید تا تبدیل به ذره می شود( ویژگی های خوبتان یا نقصان همکارانتان) به آن ترفند دوربین {برعکس} هم می گویند.

 

وقتی د ر مورد توانایی ها خود فکر می کنید ممکن است اشتباه عمل کنید. یعنی از جهت برعکس دوربین به آن نگاه کنید به همین جهت همه چیز کوچک و کم اهمیت تر به نظر می رسد. اگر نقصان ها را بزرگ کنید و نکات مثبت را کوچک، شما مطمئنا در خود احساس تحقیر بوجود می آورید. ولی مشکل از شما نیست، بلکه لنزهای اشتباهی است که  زده اید.

 

 برچسب و انگ زدن به خود:

 

برچسب زدن  یعنی ازخود تصویری کاملا منفی بر اساس اشتباهاتان  بدهید. انگ زدن به خود شامل توصیف واقعه ای است با کلمات احساسی  بسیار منفی  و یا نادرست . فرض کنید ،موجودی خود را که  سرمایه گذاری  کرده اید عوض بالا رفتن سقوط  کند، در این وقت احتمالا  به جای اینکه بگویید" من اشتباه کردم"  می گویید "من بازنده ام"  .

 

زندگی پیچیده و همواره در حال تغییراست: جریانی از افکار، احساسات و اعمال که بیشتر به رودخانه شبیه است تا به یک مجسمه.  خود را با برچسب های منفی معرفی نکنید.

 و نیز وقتی شما به دیگران برچسب می زنید به طور اجتناب ناپذیری دشمنی ایجاد می کنید. 

 

شخصی سازی:

   این اختلال مادر تمام اشتباهات است! {در این اختلال} شما خود را مسئول اتفاق منفی می دانید، در حالیکه هیج اساسی بر این تفکر وجود ندارد.

 مثلا، وقتی مادری  یادداشتی از طرف معلم فرزندش دریافت می کند که در آن اشاره به خوب کار نکردن بچه شده؛ بلافاصله یا خود فکر می کند " من باید مادر بدی باشم، این نشان می دهد چقدر من بی صلاحیتم." شخصی کردن مسائل باعث ایجاد حس گناهی فلج کننده در شما می شود. و از این درماندگی و احساس وظیفه ای که شما را مجبور به حمل تمامی دنیا بر روی شانه ها یتان می کند رنج می برید. شما تاثیر را با کنترل اشتباه گرفته اید.

 

وقتی خود را کم ارزش میشمارید،  بیشتر دچار کدام اختلالات شناختی  شده اید ؟ وقت خوبی است که لیست اختلالات را که در بالا آورده شده را مروری بکنید و بر آنها تسلط پیدا کنید. بیشترین اختلال شناختی در هنگام بی ارزش شمردن خود: اعتقاد به "همه چیز یا هیچ چیز" است . اگر زندگی را در چنین دسته بندی شدید ی قرار دهید ممکن است به این باور برسید که کار تان یا عالی است و یا وحشتناک   چیز دیگری {در این مابین} وجود ندارد. یک موقع فروشنده ای به من گفت "نتیجه ی 95% یا بهتر برای فروش ماهیانه ی او قابل قبول است، 94 درصد و پایین تر از آن معادل شکست است.(ص 58)

{ممکن است بپرسید چگونه باید از این اختلالات خلاص شد من می خواهم خودم را از این اختلالات خلاص کنم،  اما کسی راهش را نشانم نمی دهد}

جای تعجب ندارد. شما سالها و سالها با عادت های غلط، اینگونه فکر و زندگی کرده اید، عاداتی که باعث پایین آمدن اعتماد به نفس در شما شده است.

پس برای برگردندان این حالت به تلاشی مستمر و مدام نیاز  دارید.آ یا کسی که لکنت زبان دارد، به صرف اینکه بر این حقیقت آگاه است  که کلمات را درست بیان نمی کند، لکنت زبانش خوب می شود   ؟ آیا بازی، تنیس باز خوب میشود  صرفا یه خاطر اینکه مربی اش به او می گوید "تو توپ را به تور می زنی".

خوب از آنجایی که "حس شدن" و "درک شدن" موضوعی- دو اساس استاندارد شورای روانشناسان- کمک چندانی نخواهد کرد، پس چه باید کرد؟ به عنوان یک شناخت درمانگر،برای شما سه هدف برای مبارزه با  این حس غلط "خود بی ارزش شمردن" ارائه می کنم :

تغییر سریع و قاطعانه در نحوه تفکرات، احساسات و رفتارها.  و این اهداف تنها و با برنامه و تلاش مستمر حاصل می شود . برنامه ای که روش ساده و معینی دارد که روزانه باید اجرا شود. اگر حاضرید تا زمان و تلاش منظمی برای این کار  بگذارید می توانید انتظار نتیجه ای متناسب با تلاشتان داشته باشید.

آیا حاضرید ؟ اگر این طور است، ما از ابتدا شروع می کنیم . شما باید در جهت بهبود تصوری که از خود دارید قدم مهمی بردارید.(ص61)

 

به خاطر بسپارید: هر گاه درخود  احساس افسردگی کردید تلاش کنید ارتباط این احساس را با افکار منفی پیشین و یا درحین افسردگی  بیابید. زیرا این افکار است که در واقع این حالت بد را در شما ایجاد کرده است. وقتی این افکار اصلاح شوند حالت شما نیز تغییر می کند.

 

 

متدهای  خاص برای بالا بردن اعتمادبنفس

1-    صحبت با منتقد درونی:

حس بی ارزشی با حرف های سرزنش آمیز درونی ایجاد می شود . عبارتهای که با آن ارزش خود را پایین می آوریم مثل: " در من هیچ چیز مثبت لعنتی پیدا نمی شود"، " من فضله ای بیشتر نیستم"، " من کمتر از دیگرانم" و چیزهایی شبیه اینها که حس ناامیدی و اعتماد بنفسی بیمار را ایجاد و تغذیه می کند. برای غلبه بر این عادت بد، طی سه قدم ضروری است:

a)        خودتان را آموزش دهید که متوجه این حر فهای درونی شوید و این افکارانتقادآمیز را همانطور که از ذهنتان می گذرد یادداشت کنید.

b)        بیندیشید که این افکار نشات گرفته از کدام اختلال شناختی است{ این اختلالات در بالا توضیح داده شده}

c)         با این افکار صحبت کنید تا ارزیابی از خود را بهتر کنید و به واقعیت نزدیک تر شوید.(ٌ62)

یکی از روشهای موثر برای اینکار تکنیک جدول سه ردیفه است.

فرض کنید شما ناگهان متوجه می شوید  برای جلسه ی مهمی دیر می رسید. قلبتان می گیرد و از ترس درهم می شوید. حالا از خودتان بپرسید: " الان چه افکاری از ذهنم می گذرد؟ چه به خودم می گویم؟ چرا این حرفها مرا ناراحت می کند؟" بعد اینرا در ردیف راست بنویسید.{تصویر 1}

ممکن است با خود فکر کنید مثلا؛" من هیچوقت کاری درست انجام نمی دهم" این افکار را در ردیف راست بنویسید و برای هر کدام شماره ای بگذارید. و یا با خود فکر کنید،" من در چشم همه کوچکم" ، "این نشان می دهد من یک بیشعورم" همانطور که این افکار به سرعت از ذهنتان عبور می کند آنها را یادداشت کنید. به چه دلیل؟ زیرا اینها دلایل واقعی  احساس اندوه شما هستند.  این عبارات همچون چاقو درون شما را می درد. مطمئنم منظور مرا درک می کنید برای آنکه آن را حس کرده اید.(ص62)

تصویر (1)

 

 

پاسخ های منطقی {به انتقاد از خود}           

اختلالات شناختی            

افکار نا خودآگاه

دفاع از خود               

  1. بی معنی است ، من بسیاری از کارها را درست انجام دادم.
  2. من همیشه تاخیر ندارم، این مسخره است ، به تمام قرارهایی که سر وقت رسیدی فکر کن، اگر من به قدر کافی  سر وقت نرسیدم روی این مسئله کار خواهم کرد و روشی را بکار می برم که بیشتر اوقات سر وقت برسم.
  3. ممکن کسی  بخاطر دیر آمدن من، دلسرد شده باشند، اما این آخر دنیا نیست. حتی ممکن است گاهی اوقات جلسه سر وقت تشکیل نشود.
  4. کافیه، من بیشعور نیستم.

 

  1. قبلا گفتم، من احمق هم نیستم . ممکن است وقتی دیر می رسم کمی نادان بنظر بیایم، اما این موضوع مرا تبدیل به آدم احمق نمی کند.هر کس ممکن است گاهی دیر برسد.

 

  1. تعمیم افراطی

 

  1. تعمیم افراطی

 

 

 

 

 

 

  1. ذهن خوانی

تعمیم افراطی

همه چیز یا هیچ چیز

پیش گویی غلط

  1. برچسب زدن {به خود}

 

  1. برچسب زدن

پیش گویی غلط

انتقاد از خود

  1. هیچ کاری را درست انجام نمی دهم

 

  1. همیشه دیر می رسم

 

 

 

 

 

 

  1. در نظر همه کوچکم

 

 

 

  1. این نشان می دهد چه آدم بیشعوری هستم

 

  1. از خودم یک احمق ساختم

 

 

 

 

قدم دوم چیست؟ وقتی 10 مورد اختلالات شناختی را خواندید برای این قدم آماده می شوید از 10 مورد اختلالات شناختی استفاده کنید و اگر می توانید اشتباه فکری خود را درهر فکر منفی ناخودآگاه ، شناسایی کنید. به عنوان نمونه: " من هرگز نمی توانم کاری را درست انجام دهم" نمونه ای از "تعمیم افراطی است". این را در ردیف وسط بنویسید. و  اختلال شناختی  دیگر افکار ناخود آگاه را نیز دقیقا مشخص کنید.( در شکل مشخص شده(

 

حالا شما برای قدم مهم تغییر و جانشین سازی آن افکار منفی  با افکاری  منطقی تر و رضایت بخش تر    آماده اید. آنها را در ردیف چپ بنویسید. تلاش نکنید با عبارتهای عقلانی  خود را شاد کنید  و یا چیزهایی بگویید که خود باورندارید. در عوض تلاش کنید حقیقت را تشخیص دهید. اگر آنچه را که در ردیف پاسخهای منطقی می نویسید قانع کننده و واقعی نباشد، کمترین کمکی نخواهد کرد.مطمئن  شوید پاسخی که به انتقاد ازخود می دهید، قانع کننده باشد. این پاسخ منطقی باید قابل عرضه در مقابل افکار ناخودآکاه غلط و غیر منطقی باشد.

مثلا در مقابل " من هیچ کاری را درست انجام نمی دهم " می توانید بنویسید:" فراموشش کن، بعضی از کارها را درست و برخی را اشتباه انجام می دهم، درست مثل بقیه مردم. من وقت قرارم را خراب کردم ولی لازم نیست بیش از اندازه موضوع را بزرگ کنم.

فرض کنیم شما نمی توانید پاسخی منطقی برای یک فکر منفی خاصی پیدا کنید در این موقع موضوع را فراموش کنید و بعدا دوباره به آن باز گردید. معمولا قادر خواهید شد که طرف دیگر سکه را هم ببینید. اگر  شما روزی یک ربع در مدت یک یا دو ماه کار کنید، این کار برایتان آسانتر و آسانتر خواهد شد. وقتی نمی توانید پاسخ مناسب به افکار منفی خود بدهید ترس به خود راه ندهید که از مردم بپرسید ،آنها به افکار ناراحت کننده خود چه پاسخی می دهند.

دقت کنید: در ردیف افکار منفی ناخودآگاه ، احساس خودتان را ننویسید. فقط افکاری را بنویسید که این احساس را ایجاد کرده است. به عنوان مثال فرضا متوجه می شوید چرخ ماشین پنچر است. ننویسید " حس می کنم بدرد نخورم" شما نمی توانید پاسخ منطقی به این حس بدهید . در حقیقت این جمله اینگونه است : من موجب حس بدرد نخوردن شدم. پس بجای آن در باره ی فکری که درهمان لحظه دیدن چرخ پنچر از دهنتان می گذرد را بنویسید. مثلا: " من خیلی احمقم، می بایست تایر نو را ماه پیش می خریدم"، یا "جهنم" این همان بخت خراب من است": حالا شما می توانید پاسخ های منطقی را  بدهید :" شاید بهتر بود ماه قبل تایر جدید می خریدم، ولی من احمق نیستم، هیچ کس نمی تواند آینده را با اطمینان پیشگویی کند". این روند، چرخ شما را پر باد نمی کند اما باعث می شود که مجبور نباشید آن را با پنچر کردن خودتان عوض کنید.

پس بهتر است، احساساتان، را درردیف شرح افکار منفی، توصیف نکنید ، ونیز بهتر است، براوردی از حستان قبل و بعد از پر کردن جدول سه ردیفه داشته باشید، این کار بسیار مفید خواهد بود. با این کار متوجه می شوید چقدر احساستان بهتر شده است . انجام اینکار بسیار ساده است: میزان ناراحتی خود را بین 0 تا 100 درصد بگیرید و مقدار آن را قبل و بعد از پر کردن جدول بنویسید . مثلا، در مثال قبل می توانستید بنویسید : به محض دیدن پنچری چرخ 80% سرخورده و عصبانی بودم و موقعی که جدول را تکمیل شد می توانستید بنویسید چقدر آرامتر شده اید، مثلا بین 40% یا حول و حوش این رقم . اگر میزان ناراحتی شما در پایان نوشتن کم شود معلوم می شود این جدول برای شما مفید بوده است.

فرضا شما فروشنده بیمه هستید و یک مشتری بالقوه به شما توهین می کند و بدون مقدمه تلفن را قطع کرد این رویداد را در قسمت "وضعیت" بنویسید، دقت کنید در قسمت "افکار ناخودآگاه " ننویسید  سپس احساس و افکار منفی مختل را در ردیف تعیین شده بنویسید. و در آخر با این افکار صحبت کنید و دلایل منطقی ارائه کنید .{مانند تصویر2} (ص 65)

وضعیت

 به طور خلاصه رویدادی را که احساس بدی در شما ایجا کرد را توضیح دهید

احساسات

  1. مشخص کردن: ناراحتی/ نگرانی/خشم و...
  2. درصد میزان احساس خاص1-100%

افکار ناخودآگاه

افکار ناخود آگاه منفی که هراه احساستان است بنویسید.

اختلالات شناختی

برای هر فکر نوع اختلال شناختی را مشخص کنید.

 

پاسخهای  منطقی

پاسخهای منطقی را به هر فکر منفی ناخودآگاه  خود بدهید

نتیجه

مشخص کنید احساس  خود را بعد از پر کردن جدول میزان و درصد

وقتی به  مشتری  بالقوه ای زنگ زدم تا در باره بیمه های جدید توضیح دهم گفت گمشو از روی خط من  و گوشی را قطع کرد.

خشم  99 %

ناراحتی  50 %

  1. من هیچوقت نمی توانم بیمه بفروشم .

 

  1. دوست دارم  این پست فطرت را خفه کنم

 

 

 

 

 

  1. باید بهش بد وبیراه می گفتم.
  2. تعمیم افراطی

 

 

  1. بزرگ گردن: برچسب زدن

 

 

 

 

 

  1. نتیجه گیری سریع: شخصی کردن
  2. من تاکنون مقدار زیادی بیمه فروخته ام.
  3. مثل کسی رفتار کرد که انگار سوزن تو بدنش فرو کردند، همه ما برخی مواقع همین کار را می کنیم. چرا بگذارم این نارحتم کند؟
  4. برخوردم با او مثل دیگر مشتریان جدیدم بود. پس چرا ناراحت بشوم.

 

خشم  50% ناراحتی 10%

 

بازخورد ذهنی

دومین روشی که می تواند بسیار مفید باشد وسیله ای ست که تعداد دفعاتی که افکار منفی از ذهن عبور می کند را نمایان می کند، و آن یک شمارش گر مچی است. شما می توانید آن را از لوازم ورزشی فروشی بخرید، ارزان است، ودر هر لحظه می توان دکمه آن را فشار داد. هر گاه فکر منفی از ذهنتان عبور کرد دکمه آن را فشار می دهید و شماره در صفحه نمایش تغییر می کند. به این ترتیب شما همواره نسبت به فکر منفی که از ذهن عبور می کند آگاهی پیدا می کنید. در انتهای روز ، تعداد دفعات را دفترچه ای  یادداشت کنید.

 

 

 

در ابتدا شاهد افزایش شماره ها می شوید؛ و این وضعیت تا چند روز ادامه می یابد و همینطور که این افکار انتقادی را تشخیص می دهید  بهتر و بهتر می شوید. خیلی زود در مدت یک هفته یا ده روز متوجه می شوید تعداد ثابت می شود و سپس شروع به کم شدن می کند. این نشان دهنده این است که افکار آزاردهنده کاهش یافته اند و شما بهتر شده اید. رسیدن به این وضعیت معمولا سه هفته طول می کشد.

 هنوز مشخص نیست  چرا چنین روش ساده ای  تا این حد خوب عمل میکند.  اما استفاده از نمایشگر اغلب کمک موثری در  نظارت بر خود  است. همانطور که یاد می گیرید خود را از این خطابه های ذهنی رها کنید، احساس بهتری پیدا خواهید کرد.

تاکید می کنم! شمارش گر مچی بهیچوجه جایگزین  یک ربع یادداشت روزانه ی افکار منفی و پاسخ به آنها، که در بالا توضیح داده شد، نمی تواند باشد. روش نوشتاری راه میانبر ندارد زیرا این روش ذات غیر منطقی بودن افکاری را که برای شما ناراحتی ایجاد کرده است را روشن می کند. هر موقع این روش را انجام دادید آنگاه می توانید  در زمانهای دیگر  شمارش گر مچی برای گیر انداختن جوانه  ادراکات ناهنجار بکار ببرید.(صص69-70)

 

 (خلاصه نکات گفته شده بالا)

وقتی افسرده  و ناراحتید احتمال دارد بخود بگویید، اساسا بی کفایت هستید و یا خیلی ساده"هیچ چیز خوبی" در شما نیست. متقاعد میشوید که جوهره  شما بد است و اساسا بی ارزشید. هر چه بیشتر به این افکار اعتقاد داشته باشید، واکنش احساسی ،نا امیدی و تنفر از خود را بیشتر حس می کنید. حتی ممکن است حس کنید بهتر است، بمیرید زیرا بطور غیر قابل تحملی ناراحت کننده و بی آبرو هستید. ممکن است غیر فعال و فلج شوید. و میلی نداشته باشید یا حتی بترسید در جریان زندگی شرکت کنید.(ص 78)

وقتی به واسطه  افکار ناهنجار دچار رفتار و احساسات منفی می شوید، اولین قدم اینست که دیگر بخود نگویید که بی ارزش هستید. بهر حال، تا موقعی که به طور قطعی پی نبرده اید که این عبارات غلط  و غیر واقعی هستند؛ ممکن است،  نتوانید این کار را انجام دهید. 

پس چگونه اینکارا را می توان انجام داد؟ باید این نکته را در نظر بگیرید که زندگی بشر فرایندی در حال گذر است و شامل تغییرات مدام بدنی و همچنین تغییرات فراوان و سریع فکری،احساسی و رفتاری است. بنابراین زندگی شما شامل جریان مدام  تجربیات است. شما یک چیز واحد  نیستید؛ به همین جهت  زدن یک برچسب به خود بشدت نادرست، محدود و کلی است . برچسب های انتزاعی هم مثل "بی ارزش" یا "حقیر" چیزی را نمی رساند و هیچ معنایی ندارد.

همچنین ممکن است بر این باور باشید که واخورده اید. دلیلتان چیست؟ ممکن است اینگونه استدلال کنید: "من احساس بی کفایتی می کنم، بنابراین، باید بی کفایت باشم والا چرا چنین احساس غیر قابل تحملی باید داشته باشم." اشتباه شما در استدلالات احساسی است.احساس و یا عبارات، راحتی یا ناراحتی تعیین کننده ارزش نیست،. "گندیده"، "بدبخت" و دیگر  اظهارات درونی ثابت نمی کند شما "گندیده" یا "شخصی بی ارزش"  هستید ؛ آن هم فقط به دلیل این که فکر می کنید اینگونه هستید، زیرا غالبا به دلیل اینکه تحت تاثیر حالت افسردگی هستید، افکار غیر منطقی و بی اساس نسبت به  خود پیدا می کنید. آیا وقتی اظهار می کنید که روحیه بالا و شادی دارید واقعا به این معناست که شما عالی هستید و ارزش خاصی دارید؛  یا  فقط نشانه ی اینست که حس خوبی دارید .(ص 79)

همانگونه که احساس، تعیین کننده ارزش شما نیست، افکار و رفتار شما هم تعیین کننده  نیستند. ممکن است  عده ای مثبت، خلاق و کارا باشند اما اکثزیت معمولی هستند. بقیه ممکن است "غیرمنطقی"،" مانع خود" ویا "ناسازگار" باشند. اینها اگر بخواهند و تلاش کنند قادر به تغییر هستند، اما این موضوع  به هیچ عنوان به این معنی نیست که درآنها هیچ گونه خوبی وجود ندارد. در این جهان چیزی به نام "انسان بدرد نخور" وجود ندارد.

ممکن است بپرسید:"اما چگونه می توان اعتماد بنفس پیدا کرد؟" جواب اینست: مجبور نیستی! مجبور نیستی کار ارزشمند خاصی بکنی تا شایسته داشتن اعتماد بنفس شوی؛ تمام کاری که باید انجام دهی اینست : انتقاد و حرفهای طعنه آمیز درونت را متوقف کنی . چرا؟ زیرا این صدای انتقاد آمیز درونی اشتباه است!  عبارات "توهین به خود" درونی نشات گرفته از افکار مختل و غیر منطقی است.  (ص79)

احساس بی ارزش بودن اساس حقیقی ندارد، این فقط دمل چرکینی است که اساس آن در بیماری افسردگی قرار دارد.

پس برداشتن  سه قدم اساسی را در این مواقع بخاطر بسپارید :

  1. افکار منفی و ناخودآگاه خود را مورد توجه قرار دهید و آنها را بنویسید. اجازه ندهید اینها در ذهنتان زمزمه کنند. آنها را روی کاغذ به دام بیاندازید.
  2. لیست ده اختلال شناختی را بخوانید{ در بالا آورده شده}. و خوب آنها را بشناسید تا بفهمید چگونه اینها افکار شما را از حالت تعادل خارج می کنند.
  3. افکار درست را جایگزین  افکار دروغین قبلی کنید که باعث تحقیر خود می شد. هر گاه این کار را انجام دهید رو به بهتر شدن می روید و اعتماد بنفس شما بیشتر می شود. و احساس بی ارزش بودن (و البته افسردگی) از بین خواهد رفت.(ٌص80)  
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۴۴
شهلا دوستانی


مطلبی که در ذیل آورد می شود ترجمه ی بخش اول کتاب آقای دکتر کاملیو کروز (Camilo Cruz)به نام "روزی روزگاری گاوی..."          (Once upon a cow)     است .این کتاب توانست در افکار بسیاری از جمله خود من تغییراتی خوبی ایجاد کند و از نظر من بخش اول این کتاب خلاصه تمام کتاب است. 



احساسم مثل تمام افراد شکسته خورده است . تجربه هایی داشتم که مستقیم یا غیر مستقیم نتیجه کارهای دیگرا ن بوده. همیشه در حال سرزنش همسرم، رئیسم، گروهم، والدینم و یا هرکسی بودم که به نوعی برایم مشکل ایجاد کرده بود. شاید فقط برای پوشاندن برخی از خطاها و انتخاب های غلط خودم دلیل تراشی می کردم؛ اما تا امروز هم فکر می کنم در مورد بعضی از آنها حق داشتم.  بهر حال، آنچه که داستان گاو به من آموخت این بود که اگر آنها هم مقصر بودند یا نبودند به موضوع اساسا ربطی نداشت . من نمی توانم به عمق زندگی بروم و بگویم:" من خالصانه می خواهم موفق شوم اما این،  اشتباه اوست" یا " این خطای اوست چون مسئولیتش را انجام نداده"، فکر می کنم یکی ازبزرگترین چالش هایی که ما داریم پذیرفتن صد درصد مسئولیت، پیشرفتمان است. مهمترین چیزی که شما یک بار باید به آن برسید  اینست : شما ناچار نیستید که دائم در این عذاب باشید که شکست شما نتیجه کار دیگری است.

آنتونی سیتل واشنگتن

 

روزی روزگاری ، استاد و حکیم با تجربه ای می خواست به یکی از شاگردانش راجع به راز موفقیت و شادی در زندگی درسی بدهد. او، با توجه به اینکه مردم هنگام جستجوی خوشبختی با موانع و مشکلات بسیاری روبرو می شوند، که اغلب اجتناب پذیر هستند؛ فکر کرد اولین درس باید توضیح این باشد که چرا اغلب مردم زندگی معمولی و متوسطی دارند.

و  با خودش اندیشید، بسیاری از مردان و زنان زندگی را به پایان می برند در حالیکه به هدفهایشان نرسیده اند، زندگی سختی را پشت سر گذاشتند و همواره  تصور می کردند هرگز  قادر به غلبه بر و گذر از موانعی که سدی در برابر موفقیت انهاست نیستند.

استاد می دانست برای اینکه مرد جوان این درس بسیار مهم را درک کند، بایست خودش شاهد این باشد که چگونه زندگی معمولی قوانینش را بر ما حاکم می کند.

برای این درس مهم، تصمیم گرفت با شاگردش به یکی از فقیرترین دهکده ها ی استان سفر کند. جایی که  فقر بدبختی حاکم بود ، و بنظر می رسید در زندگی تسلیم سرنوشت شده اند.

تا به آنجا رسیدند، استاد از مرد جوانی خواست تا آنها را به فقیرترین خانه ی محله راهنمایی کند. تا شاید شب را در آنجا سپری کنند.

بعد از مدتی راهپیمایی، به حومه منطقه رسیدند. در محلی بسیار دورافتاده، دو مرد در مقابل مخروبه ترین کلبه ای که به چشم می خورد، توقف کردند.

 ساختمانی در حال فرو ریختن که در دورترین نقطه، در میان  تعداد کمی خانه های حاشیه روستایی واقع شده بود. بی شک این خانه به فقیرترین خانواده ها تعلق داشت. دیوار به گونه ای بود که انگار معجزه آن را نگه داشته و هر آن خطر فرو ریختن آن وجود داشت. آب از سقف سرهم بندی شده اش می چکید  و بنظر می رسید تاب و توان نگه داشتن هیچ چیز را ندارد، وعلاوه بر وضعیت رقت انگیز آن، همه جور آشغالی هم کنار دیوار جمع شده بود. بچه کوچکی، صاحبخانه را ازآمدن دو مرد غریبه خبر دار کرد. صاحبخانه به گرمی به آنها خوشامد گفت.

استاد گفت:" آقای عزیز سلام، امکان دارد دو مسافر خسته که به دنبال محلی برای گذران شب هستند را جای دهید؟"

" اینجا خیلی شلوغ است، اگر ناراحت نمی شوید، خوش امدید."

وقتی دو مرد قدم به داخل گذاشتند، از اینکه در این فضای کوچک چهل و هشت متری هشت نفر زندگی می کنند حیرت زده شدند. پدر ، مادر، چهار بچه و پدر بزرگ و مادر بزرگ با هم در این محل بسیار شلوغ  به بهترین نحو کنار می آمدند.

بدن های لاغر، رنجور و ژولیده با لباسهای مندرس آنها نماینگر امکانات بسار اندک آنها بود. چهره های غمگین و سرهای خمیده ، شکی باقی نمی گذاشت که فلاکت نه تنها جسمشان را تسخیر کرده که تا عمق وجود آنها رفته .

دو مسافر نمی توانستند کمکی کنند. به اطراف نگاه کردند تا ببینند در میان چنین فقری چیز ارزشمندی پیدا می شود. هیچ چیز پیدا نمی شد. اما وقتی پا از خانه بیرون گذاشتند، متوجه شدند اشتباه می کنند. در کمال تعجب دیدند خانواده مال ارزشمندی دارد که با این اوضاع فقیرانه چیزی بسیار غیر عادی می نمود، آنها یک  گاو داشتند.

حیوان چیز زیادی بنظر نمی رسید، اما فعالیت هر روز خانواده دور همین گاو می گذشت: غذا دادن به گاو، حواست باشد آب کافی داشته باشد، گاو را ببند، فراموش نکن او را به چرا ببری، شیر گاو...

می توان گفت نقش گاو در این خانواده خیلی مهم بود. با این حال شیر اندکی که تولید می کرد به زور آنها را زنده نگه می داشت. گاو هدف مهمتری داشت؛ این تنها چیزی بود که آنها را از فلاکت مطلق دور می کرد. در مکانی که همه چیز فقیرانه است داشتن چنین چیز ارزشمندی اگر نگوییم حسادت همسایه ها را بر می انگیخت، برای آنها احترام به همراه می اورد.

آنجا در میان فلاکت وبی نظمی، استاد وشاگرد دراز کشیدند که شب را سپری کنند.

روز بعد، قبل از طلوع خورشید، با احتیاط که کسی بیدار نشود، دو مسافر سفر خودشان را دنبال کردند.

شاگرد به اطراف نگاه کرد، گویی می خواست تصویری از این وضعیت در ذهنش بسازد. به راستی او نمی دانست چرا استاد او را به اینجا آورده است. بهر حال قبل از اینکه راه جاده را در پیش بگیرند، استاد زمزمه کرد:" زمانش رسیده است که تو درس را بگیری، درسی که ما را به این محل فلاکت بار کشانده است."   

در مدت کوتاه بازدید، آنها شاهد یک زندگی کاملا مطرود بودند، ولی مرد جوان اصلا علت وجود چنین زندگی غمباری را نمی فهمید. به چه منظور به اینجا آمدند؟ چه چیز آنها را آنجا نگه داشته بود.

استاد آرام به طرف گاو رفت ، حیوان حدود بیست متر دورتر از خانه به نرده ی سستی بسته شده بود، خنجری را که با خودآورده بود از غلاف بیرون کشید، شاگرد حیرت زده شد، بعد ناگهان استاد دستش را بلند کرد، شاگرد از دیدن اتفاقی که در حال افتادن بود خشکش زده بود. شاگرد باور نمی کرد، استاد خنجر را با حرکتی سریع در گلوی گاو فرو کرد. با این زخم مرگبار گاو بی صدا بر زمین افتاد. شاگرد با نا باوری کامل ، ناراحت اما طوری کرد افراد خانه بیدار نشوند گفت: استاد چه کردی؟ چطور توانستی حیوان بد بخت را بکشی؟ این تنها مال آنها بود. حالا چه بر سر آنها می آید.

استاد بدون آنکه از تشویش شاگرد ناراحت شود، بی اعتنا به سوالات شاگرد آن صحنه وحشتناک را ترک کرد. کاملا بی تفاوت نسبت به سرنوشتی که با فقدان حیوان در انتظار این خانواده است.

شاگرد کاملا گیج پشت سر استاد راه افتاد تا به سفرشان ادامه دهند.

و اینگونه ، این خانواده تیره بخت با گرفتاری بسیار و حتی احتمال بدبختی بیشتر بدست سرنوشتی نامعلوم سپرده شد.

 طی روزهای بعد، شاگرد ذهنش درگیر بود و با این فکر وحشتناک که بدون گاو این خانواده حتما از گرسنگی خواهد مرد. با وجود فقدان تنها منبع معاش خانواده چه پیش خواهد آمد؟

ماه بعد هم، او اغلب با خاطره آن روز وحشتناک در رنج و عذاب گذراند.

یک سال گذاشت، یک روز بعد از ظهر، استاد پیشنهاد کرد به همان روستای کوچک برگردند تا ببینند چه بر سر آن  خانواده آمده است.  

اشاره ای کوچک به آن خاطره که به ظاهر مدت زیادی از آن گذشته کافی بود تا آن درس را در ذهن شاگرد بیدار کند. حتی پس از این همه مدت او هنوز مطلب را درک نکرده بود. خانواده ای بد بخت و نقشی که او در این سرنوشت داشت ، ذهنش بار دیگر  از این افکار پر شد. چه بر سر آنها امده است؟

آیا آنها از این ضربه جان سالم بدر بردند؟ آیا توانستند زندگی جدیدی را شروع کنند؟ آیا او می توانست با وجود کاری که استادش کرده بود بار دیگر با آنها روبرو شود؟ با وجود این افکار ناراحت کننده، با بی میلی پذیرفت و با دودلی سفری را آغاز کرد که روشنایی نوینی در خاطرات ناخوشایند سال گذشته نمودار می کرد.

پس از روزها مسافرت، دو مرد به روستا رسیدند. آنها بی حاصل به دنبال خانه بودند. محیط اطراف همان محیط بود،اما دیگر کلبه ای را که سال پیش، شب را در آن سپری کرده بودند، در آنجا نبود. به جای آن، خانه ای جدید و زیباتر در همان نقطه ساخته شده بود. آنها ایستادند واز تمام زوایا ساختمان را برانداز کردند تا مطمئن شوند که به درستی در محل قبلی هستند.

مرد جوان از این می ترسید که مرگ حیوان آنچنان ضربه ی سختی بر آن خانواده وارد کرده باشد که آنها نتوانسته باشند دوباره بلند شوند. شاید آنها مجبور شده بودند از خانه خود بروند و خانواده ی دیگری با وضعیت بهتر، آن زمین را گرفته باشد و این خانه جدید را بنا کرده باشد. چه چیز دیگر ممکن است برای آنها اتفاق افتاده باشد؟ شاید داغ ننگ آنها را مجبور به رفتن کرده باشد. همانطور که این افکار بر ذهن او هجوم آورده بودند،  بین میل به پی بردن آنچه رخ داده بود و یا به سادگی از آن گذشتن و اجتناب از تایید تردیدهایش در سرنوشت هولناک آنها، شاگرد دودل بود.  تصمیم گرفت حقیقت را دریابد. می خواست بداند، پس در زد و منتظر ایستاد. پس از مدتی کوتاه، یک مرد خوشرو دم در آمد. ابتدا، شاگرد او را بجا نیاورد. اما بعد نتوانست حیرتش را پنهان کند، دریافت او همان مردی است که به آنها جا داده بود. به وضوح او همان مرد است، اما چیزی در او تغییر کرده بود. او لباس تمیز تن کرده بود و آراسته بود. لبخندی بر لب داشت و برقی در چشمانش می درخشید. روشن بود اتفاقی مهم در زندگی او افتاده بود. شاگرد به سختی می توانست آنجه را که می بیند باور کند.

چگونه امکان داشت؟ دریک سال چه اتفاقی ممکن بود در این دنیا افتاده باشد؟ او با عجله برای سلام و احوالپرسی جلو رفت،  می خواست بدون اتلاف وقت در باره اتفاق خوبی که مطمئنا برای این خانواده افتاده بود سوال کند.

شاگرد جوان گفت:" همین سال پیش ما اقامت کوتاهی اینجا داشتیم، و بنظر می رسید شما در نهایت بدبختی و نامیدی بسر می بردید. لطفا به من بگویید چه رخ داده است که تا این حد تغییر ایجاد شده است. علت این وضع خوب چیست؟

مرد بدون توجه به این حقیقت که این دو مسئول مرگ گاو بودند، آنها را به خانه دعوت کرد و برای آنها ماجرای بسیار جالبی را تعریف کرد  که زندگی مرد جوان را برای همیشه تغییر داد.

او گفت اتفاقا درست همان روزی که شما رفتید فردی شرور شاید به خاطر حسادت به تنها مال آنها، حیوان بیچاره را سلاخی کرد.

مرد گفت:" باید اقرار کنم، اولین عکس العمل من اندوه و نا امیدی شدید بود. برای مدت طولانی، شیر این گاو تنها  منبع  امرار معاش ما بود. بعلاوه این گاو تنها مال ما بود؛ زندگی ما به آن وابسته بودو آن گاو در مرکز زندگی ما قرار داشت، رو راست باشم  فقط داشتن آن به ما احساس امنیت می داد و باعث احترام همسایگان به ما می شد.

" کمی بعد از آن واقعه تاسف بار، دیدیم اگر کاری نکنیم، خیلی زود وضعیت بد ما بدترخواهد شد. بدون آن حیوان ما در بدترین وضع بودیم. ما نیاز به خوردن و خوراندن به فرزندانمان بودیم. پس ما قسمتی از زمین پشت خانه را تمیز کردیم، و بذرپاشیدیم تا مقداری سبزی بدست آوریم. به این روش ما توانستیم اولین ماه ها را زنده بمانیم.

" پس از مدتی، فهمیدیم باغچه کوچک ما بیش از نیاز ما ما محصول می دهد. اگر آنها را به همسایه هایمان می فروختیم، می توانستیم بذر بیشتری بکاریم. خوب همین کار را هم کردیم، و دیری نپایید که ما برای خود به مقدار کافی غذا داشتیم و مقدار زیادی هم برای فروش در بازار محل."

مرد با شادی ادامه داد: " آن اتفاق افتاد" ، " ما برای اولین بار در زندگی مقداری پول برای غذا و لباس داشتیم. سپس ما به زندگی جدید امیدوار شدیم. زندگی که انتظارش را نداشتیم حتی در آرزو هم احتمالش را نمی دادیم."

" ماه پیش، ما توانستیم خانه جدید را بسازیم. انگار فقدان گاو چشمان ما را به سعادتمندی در زندگی گشود. سرانجام شاگرد درسی را که مقصود استاد عزیزش بود را درک کرد. ناگهان برایش روشن شد که مرگ گاو ، در واقع انتهای زندگی آنها نبود، بلکه شروع زندگی جدیدی بودبا فرصتهای بیشتر.

 مرد از آنها خواست شب را در خانه آنها بگذرانند، آنها با شادی پذیرفتند. صبح روز بعد آنها با مرد و خانواده اش خدااحافظی کردند و راهشان را در پیش گرفتند. استاد، که در تمام طول اقامت ساکت بود، از شاگرد که هنوز از آنچه شنیده و دیده بود در تعجب بود پرسید:" فکر می کنی این خانواده می توانستند تمام این کارهایی را که طی این یک سال کرده اند را انجام دهند، اگر هنوز گاو خود را داشتند.

شاگرد جوان بدون تردید پاسخ داد:" شاید نه"

" حالا فهمیدی؟ گاوی که آنها تا این حد عزیزش می داشتند زنجیری بود که آنها را به زندگی فقیرانه وسطح پایین  می بست. آنها آسوده بودند با این تصور که گاو آنها را از نابودی دور نگه می دارد.و اتفاقی در زندگی آنها رخ نداد تا وقتی آن امنیت دروغین از دست رفت و آنها مجبور شدند به مسیرهای دیگر هم نگاه کنند."

شاگرد گفت:" به عبارت دیگرگاوی که همسایگان رحمت می شمردند، وقتی خانواده در فقر مطلق بود به آنها این حس را می داد که در فقر مطلق نیستد."

استاد پیر پاسخ داد:" دقیقا، این اتفاق وقتی می افتد که تو قانع می شوی که آن چیز اندکی که داری بیش از حد کافی است. این تفکر به تنهایی زنجیر ضخیمی و مانعی است که تو را از به دنبال رفتن چیزهای دیگر باز می دارد. احساسی از رضایت حکمران زندگی ات می شود. به جای اینکه از این اوضاع ناراضی باشی، یاد می گیری شرایطت را بپذیری. در واقع تو از جایی که در زندگی داری شاد نیستی ولی کاملا هم تیره بخت نیستی. از آنچه زندگی برایت قرار داده ناراحتی ولی آنقدرناراضی نیستی که اقدامی بکنی. می فهمی که چقدر این حقیقت ناراحت کننده است."

" وقتی از شغلی که داری اصلا راضی نباشی و این شغل باعث شود که به اساسی ترین نیازهای زندگی ات  نرسی و رضایت شخصی و زندگی ای که واقعا دوست داری برایت ایجاد نکند برای فرد آسان است که تصمیم بگیرد آن کار را ادامه ندهد. اما وقتی این شغلی  که دوست نداری برایت امکان پرداخت قرض هایت را فراهم کند وبا آن بتوانی زنده باشی و حتی راحتی  بسیار اندکی به تو بدهد ، خیلی آسان  می تواند تو را در تله ی رضایت کاچی بعض هیچی بیندازد. و بالاخره، حتی مردم را توجیح می کنی که از داشتن چنین وضعی سپاسگزاری."

" مثل گاو، این رفتار همواره تو را عقب نگه می دارد. و تا از آن خسته نشوی نمی توانی به دنبال تجربه های جدیدی که تا به حال نمی شناختی بروی. تو محکوم به قربانی شدن و محدودیتی می شوی که خودت به وجودت دیکته کرده ای، مثل اینست که چشمانت در خط شروع ببندی  و دعا کنی برنده شوی."

شاگرد با حیرت گوش می داد او مجذوب دیدگاه استادش شده بود. و اکنون به درستی در حال فهمیدن بود." ما همه در زندگی خود گاوی داریم، و این مانع سخت را، اعتقاد دروغین، عذرها، ترسها و توجیه کردنها را با خود حمل می کنیم. متاسفانه، این احکامی که به خود دیکته می کنیم ما را به یک زندگی معمولی گره می زند.

مرد پیر گفت :" نه فقط این، بسیاری از مردم با سرسختی توجیه می کنند چرا نتوانستند زندگی دلخواه خود را داشته باشند.آنها برای دیگران خودشان را  با دلایل ساختگی توجیه می کنند. و  وقتی می فهمند آن توجیهاتی که شاید دیگران را قانع کرده بود در زندگی خودشان بیفایده است ناگهان در زندگی عادی  خود دچارآشفتگی می شوند."



 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۰:۵۲
شهلا دوستانی



همیشه  یکشنبه ها تا قبل از ظهر بیدار نمی شوید ؟ این کار را دوست دارید؟ بدانید که بدنتان اصلا پذیرای این مطلب نیست. این  نظر سه متخصص است.

آخر هفته برای شما خیلی مهم است. انتظار می رود که شنبه ها یا یکشنبه ها، شما تا یازده و برخی اوقات حتی بیشتر در حال خرو پف باشید. اگرتصور می کنید تا نزدیک  ظهر خوابیدن جبران همه ی خستگی های طول هفته را می کند، در اشتباه هستید. بنابر تحقیقی که نتایج آن در سال 2017 در نشریه "اسلیپ" {خواب} در کنگره خواب آمریکا ارائه شد؛ خواب بیشتر، در روزهای تعطیل خطر پیشرفت مشکلات قلبی را بیشتر می کند.

در تحقیقاتی که توسط دانشگاه آریزونا( در غرب آمریکا) انجام گرفت 984 فرد بزرگسال بین 22 تا 60 سال به پرسشهایی در رابطه به عادت های خواب هفتگی، احساس خستگی و وضعیت سلامتی خود پاسخ دادند. نتایج منتشرشده، در نشریه کلینک پزشکی خواب، نشان داد هریک ساعت خواب اضافی در روزهای تعطیل 11% خطر پیشرفت مشکلات قلبی عروقی را بیشتر می کند.  این عادت که برخی از محققان از آن به عنوان " عدم تطابق ساعت زیستی و ساعات خواب" نام می برند، باعث اختلال در ساعت زیستی بدن می شود و می تواند بر خلق و خوی نیز تاثیر گذار باشد.

سیلویرویان پارولا،روانپزشک و متخصص خواب، ابراز می دارد:" این ریتم نا متعادل بر بدن فشار وارد می کند و در واقع بستر مناسبی برای بروز بیماری های قلبی عروقی و دیابت نوع دو می شود. بیش از دو ساعت تغییرات زمانی خواب در آخر هفته برسوخت وساز بدن تاثیر گذار است." بنابر نظر متخصصان، تغییراتی معادل پنج ساعت خطری جدی در مقابل ساعت زیستی بدن محسوب می شود.

 

از این رو، خواب زیاد  صبحگاهی بیش از آنکه خستگی را برطرف کند شما را خسته می کند. دکتر عصب شناس ژوئل آدرین، سرپرست تحقیقات موسسه سلامت و دارویی(Inserm) در پاریسمی گوید: " این موضوع مانند این است که شما در دو طرف منطقه زمانی باشید یکی در طول هفته و دیگری در آخر هفته و این معادل یک سفر رفت و برگشت از پاریس به نیویورک است. "بدین سبب است که بلند شدن از تخت در روز های دوشنبه مصیبت می شود." شب جمعه را دیرترخوابیدن آسان است  ، اما یکشنبه شب زودتر به تخت رفتن برای اینکه روز بعدش سرحال باشید امکان پذیر نیست زیرا بدن شما نمی داند که باید صبح زود بلند شود."

خواب بد و ناکافی

صبح تا دیر وقت خوابیدن، نشان دهنده آنست که فرد درطول هفته خواب کافی ندارد. از نظر این عصب شناس، ساعت های {اضافی} خواب صبحگاهی چندان جبران کننده {کم خوابی هفتگی} نیستند.

او اشاره کرد :" چهار ساعت اول {خواب}شب بسیار مفید است اما صبحگاهان، بخاطر بیداری ها کوتاه کوتاه که آگاهانه هم نیستند، خواب سبک تر و پراکنده ترمی شود. اولیویر کوست، پزشک خواب در بردو به نکته ظریفی اشاره کرد: اگر شما دیر می خوابید، متعاقبا خواب چهار ساعت اولیه اول صبح نیز می تواند مفید باشد. و نباید فراموش کرد که خواب  پایان شب به همان اندازه خواب عمیق ابتدا شب  حائز اهمیت است."

تمام متخصصان بر این باورند که طولانی بودن {خواب} شبهای پایان هفته نشانه ای از کمبود خواب شماست.اولویر کوست تاکید کرد:" دیر خوابیدن شنبه ها و یا یکشنبه ها  مشکل ساز نیست بلکه دلایلی که بخاطر آن این کار را انجام می گیرد مسئله ساز است. این کار شاید بدلیل کمبود خواب، بد خوابیدن و یا اینکه جابجایی در ریتم ساعت زیستی بدن باشد." ژوئل آدرین هم اضافه کرد:" تا دیر وقت خوابیدن  بزرگترها، نشان می دهد خواب آنها در طول هفته کافی نبوده ."

 

در عمل چه باید کرد

هیچ چیز حتمی نیست. علارغم وضعیت  زمانی که عادت های دیر خوابی زود بیداری  و غیره  تعیین می کند این امکان نیز وجود دارد که خود را با آن تطبیق دهیم. سیلوی رویان پارولا گفت:" روند و چهار چوبی دقیق،  هر چند هم با ساعت های خاص {بدن} ما تطابق نداشته باشد، می تواند ساعتهای ما را تنظیم کند."

اگرفرد شب دیر خواب نباشد، ریتم زندگی او را به سمتی هل می دهد که به محض آنکه موقعیتی حاصل شد بخوابد. این روانشناس اشاره دارد:" ما در جامعه ای زندگی می کنیم که خوابیدن در آن ممنوع است؛ جامعه ای که حدود 30تا 45 سال است که در طول روز کار می کنیم، بیرون می رویم، ورزش می کنیم و آخر هفته ها را {برای رفع خستگی}غنیمت می شماریم. و این روشنگر آنست که در طول هفته خواب کافی نداریم. اولیویر کوست:"چاره در اینست در طول هفته، شب ها زودتر بخوابیم،" نزدیکترین مقدار به میزان احتیاج".

متخصصان پیشنهاد می کنند چنانچه ناچارید شب ها کم بخوابید برای بهم نخوردن متابولیزم بدن بهتر است در طول روز یک چرت کوتاه داشته باشید. ژویل آدرین پیشنهاد کرد: "ساعت زنگ دار خود را به جای ساعت 11 ظهر برای ساعت 9 تنظیم کنید و در عوض بعد از ناهار یک ساعت بخوابید."

بهر حال برای برخی از افراد انعطاف ناپذیر،  خوابیدن تا قبل از ظهر یکشنبه، غیر قابل بحث است . اما سیلوی رویال پارول این اطمینان را داد که : " هیچ چیز قطعی نیست، با یک غذای خوب و فعالیت ورزشی، خواب صبحگاهی نمی تواند چندان هم آزار برساند." 


 

Par Sevin Rey | Le 09 juin 2017

 Grasse matinée

Partager

Vous ne vous réveillez jamais avant midi le dimanche ? Et vous aimez ça ? Sachez que votre corps, lui, n'apprécie pas du tout. Le point avec trois spécialistes.


Le week-end pour vous c’est sacré. Le samedi et/ou le dimanche, on vous entend donc ronfler jusqu’à 11 heures, parfois plus tard. Si vous pensez que ces grasses matinées vous permettent de récupérer de toute la fatigue accumulée durant la semaine, vous vous trompez. Selon une étude, dont les conclusions ont été présentées lors de l'édition 2017 de Sleep, le congrès du sommeil américain, le fait de dormir davantage pendant les jours de repos augmenterait le risque de développer des problèmes cardiaques.

Pour ces travaux menés par l’université d’Arizona ( des États-Unis), 984 adultes de 22 à 60 ans ont répondu à des questions sur leurs habitudes hebdomadaires de sommeil, ainsi que sur leurs sensations de fatigue et sur leur état de santé. Les résultats, publiés en juin dans la revue Journal of Clinical Sleep Medicine, montrent que chaque heure de sommeil supplémentaire pendant les jours de repos augmente de 11% le risque de développer des maladies cardiovasculaires. Cette habitude, que certains scientifiques qualifient de «jet lag social», causerait un décalage de l'horloge biologique, qui impacterait également l'humeur.

 

«Les ruptures de rythme représentent un stress pour le corps et font effectivement le lit des maladies cardiovasculaires et du diabète de type 2. Se décaler de plus de deux heures chaque fin de semaine a des conséquences sur le métabolisme», confirme Sylvie Royant-Parola, psychiatre et médecin du sommeil. Selon la spécialiste, un décalage de cinq heures est une véritable agression pour l’horloge biologique.

En conséquence, vos grasses matinées vous fatiguent plus qu'elles ne vous reposent. «C’est un peu comme si vous étiez sur un fuseau horaire la semaine et un autre pendant le week-end. Cela équivaut à faire un aller-retour Paris-New York en deux jours», illustre la neurobiologiste Joëlle Adrien, directrice de recherche à l'Institut national de la santé et de la recherche médicale (Inserm), à Paris.

C'est ainsi que sortir du lit le lundi devient un calvaire. «Il est facile de se coucher plus tard le vendredi soir, mais aller au lit plus tôt le dimanche soir pour être en forme le lendemain n’est pas possible puisque votre corps ne sait pas qu’il va se lever tôt.»

 

Insuffisance et mauvaise qualité du sommeil

 

Les grasses matinées montrent qu'on ne dort pas assez pendant la semaine

Pour la neurobiologiste, les heures de sommeil de la matinée sont moins réparatrices. «Les quatre premières heures de la nuit sont les plus bénéfiques. Dans la matinée, le sommeil est plus léger et fragmenté par des micro-réveils dont on n'a pas conscience», souligne-t-elle. Olivier Coste, médecin du sommeil à Bordeaux, nuance cependant le propos : «Si nous sommes un couche-tard, nos quatre premières heures correspondent peut-être au début de la matinée et peuvent être tout aussi bénéfiques. Et il ne faut pas oublier que la fin de la nuit est tout aussi importante que le sommeil profond du début.»

 

Tous les spécialistes s’accordent à dire que vos longues nuits du week-end sont surtout le symptôme d’un manque de sommeil. «Ce n’est pas le fait de dormir jusqu’à tard les samedi et dimanche qui pose problème, mais les raisons pour lesquelles nous le faisons. Cela peut être dû à une dette de sommeil, à une mauvaise qualité des nuits ou bien à un décalage de son rythme biologique», affirme Olivier Coste. «Les grasses matinées des adultes montrent que le sommeil n’est pas suffisant pendant la semaine», ajoute Joëlle Adrien.

En pratique, comment faire ?

 

Rien n’est inéluctable. Malgré les chronotypes qui définissent vos habitudes de sommeil -couche-tard, lève-tôt, etc. - il est possible de s’adapter. «Un cadre strict et une routine permettent de se caler sur des horaires même s’ils ne correspondent pas à notre propre horloge», affirme Sylvie Royant-Parola.

Si vous n'êtes pas un couche-tard, votre rythme de vie peut également vous pousser à dormir davantage dès que vous en avez l'occasion : «Nous vivons dans une société de privation de sommeil où entre 30 et 45 ans nous voulons tout faire en une journée ; travailler, sortir, faire du sport et nous nous rattrapons le week-end. Mais cela prouve que nous ne dormons pas assez le reste du temps», souligne la psychiatre. Pour y remédier, Olivier Coste propose de se coucher plus tôt la semaine, «au plus près de ses propres besoins».

 

Mais si pour certains irréductibles se réveiller avant midi le dimanche n'est pas négociable, Sylvie Royant-Parola rassure : «il n’y a rien de définitif, avec une bonne hygiène alimentaire et de l’activité physique, les grasses matinées ne vont pas autant nuire.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۷:۲۵
شهلا دوستانی

 


زوج جوانی در محله جدیدی مستقر شدند. فردای روز اسباب کشی، وقتی آنها صبحانه می خوردند ، زن متوجه همسایه اش شد که لباس  روی بند پهن می کند، گفت : عجب لباسهای کثیفی! اون لباس شستن بلد نیست، شاید برای شستن به یک صابون جدید نیاز دارد!

همسرش این صحنه را دید و حرفی نزد.

هر موقع که همسایه لباسش را پهن می کرد او این حرف را تکرار می شد.

بعد از یک ماه ، زن جوان، صبح،  با دیدن لباسهای همسایه که تمیز بودند تعجب کرد و به همسرش گفت: نگاه کن! بالاخره  یاد گرفت لباسهایش را چگونه بشورد. کی به او یاد داد؟

 همسرش جواب داد: من صبح زود بلند شدم و شیشه پنجره را شستم.




La Fenêtre

 

 

Un jeune couple venait de s'installer dans un nouveau quartier. Le lendemain matin, au moment ou le couple prenait le petit déjeuner, la femme aperçut leur voisine qui étendait du linge sur un séchoir.

Quel linge sale! dit-elle. Elle ne sait pas laver. Peut-être a-t-elle besoin d'un nouveau savon pour mieux faire la lessive !

 

Son mari regarda la scène mais garda le silence.

 

C'était le même commentaire chaque fois que la voisine séchait son linge ...

 

Après un mois, la femme fut surprise de voir un matin que le linge de sa voisine était bien propre et elle dit à son mari : Regarde ! Elle a appris à laver son linge maintenant.

Qui le lui a enseigné ?

 

Le mari répondit : Je me suis levé plus tôt ce matin et j'ai lavé les vitres de notre fenêtre !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۲
شهلا دوستانی

ساعتی چند در می آوری


روزی مردی هنگام بازگشت از سر کار، دیر وقت ، خسته و عصبی پسر پنج ساله اش را دم در دید.

پدر، می توانم سوالی از تو بپرسم؟

مرد گفت: چیه؟

بابا ساعتی چند در می آوری؟

مرد با حالت عصبی گفت : این به تو مربوط نیست، ...چرا چنین سوالی می کنی؟

می خواهم بدانم، خواهش می کنم، ساعتی چقدر درآمد داری؟

تو چه می فهمی ؟  12 یورو در ساعت در می آورم.

 

پسر در حالیکه سرش پایین بود، آهی کشید. پدر فقط شش یورو به من قرض بده!

پدربا  عصبانیت گفت: به این خاطر این سوال را پرسیدی؟... تو فکر می کنی که می توانی از این طریق برای خرید اسباب بازی پول در بیاوری؟ زود برو اتاقت تو تخت! من  دارم برای این بچه بازی ها دارم سخت کار می کنم؟

پسر ساکت شد، وارد اتاقش شد و در را بست. مرد نشست و از سوال کودک بیشتر و بیشتر عصبی شد. چطور جرات می کند فقط برای بدست آوردن پول چنین سوالی کند؟ ساعتی بعد  بر خودش مسلط شد و با خود گفت: شاید اوبا این 6 یورو واقعا نیاز به خرید چیزی دارد، از اینها گذشته او عادت به چنین  رفتاری ندارد. مرد به اتاق کودک رفت و در را باز کرد.

-          مرد پرسید : پسرم خوابیدی؟

-          کودک گفت: نه بابا، بیدارم.

-          فکر می کنم که به تو خیلی سخت گرفتم. من روز بسیار سختی داشتم  ، نارحتی ام را روی تو خالی کردم، این 6 یورویی که می خواستی.

-          پسر خندان فریاد زد مرسی بابا!

-          پدر متوجه شد که کودک خودش پول دارد، دوباره داشت عصبانی می شد.

کودک پولهایش را آرام شمرد، بعد به پدرش نگاه کرد.

-           وقتی پول داری چرا باز هم پول می خوای؟

-          پسر گفت: بابا برای اینکه کافی نبود، بابا، الان 12 یورو دارم و می توانم یک ساعت از کار تو را بخرم.. خواهش می کنم فردا یکساعت زودتر بیا خانه... دوست دارم شام را با تو بخورم.

پدر لرزید. دستانش را دور پسر حلقه کرد و از او عذر خواست...



?combien tu gagnes ...par heure

 

Un jour, un homme revenant du travail très tard, fatigué et agacé trouva son fils de 5 ans, à l’entrée de la porte.

"Papa, je peux te poser une question ?" "Qu'est-ce que c'est?" répondit l’homme. "Papa, combien tu gagnes par heure ? " "Ce n’est pas ton problème ... Pourquoi une question pareille ? répondit l’homme, d’une façon agressive.

"Je veux juste savoir. S ' il te plaît combien tu gagnes ...par heure?" Tu sais quoi? Je gagne 12 € par heure!" "Ah!" répondit le garçon, avec sa tête

 vers le bas. "Papa, prête-moi seulement 6 € " Le père était furieux, "C’est pour cette raison que tu demandais cela ? .... Penses-tu que c’est comme ça que tu peux obtenir de l’argent pour acheter des jouets ? Vite au lit dans ta chambre. Je travaille durement chaque jour pour de tels enfantillages ?" Le garçon restant silencieux, entre dans sa chambre et ferme la porte. L’homme assis devient de plus en plus nerveux sur les questions de l’enfant.

Comment ose-t-i

 

l poser ce genre de questions juste pour gagner de l'argent ?Une heure plus tard, l'homme se ressaisit et se dit : Peut-être qu’il avait vraiment besoin d'acheter quelque chose avec ces 6 € et après tout ce n’est pas dans ses habitudes.

L’homme alla à la chambre du gamin et ouvrit la porte. "Tu dors, mon fils ?" demanda l’homme ... "Non papa, je suis éveillé», répondit le gamin ... "Je pense que j’ai été trop dur avec toi mon fils... J’ai eu une journée très dure, à tel enseigne que je me suis déchargé sur toi. Voici les 6 € que tu as demandé."

Le petit tout souriant s'écria .... "Oh, merci papa!" L’homme a vu que le gamin avait déjà de l'argent, et commença à se fâcher de nouveau.

Le garçon comptait son argent doucement, puis regarda son père. "Pourquoi voulais-tu plus d'argent si tu en avais déjà ?" "Papa, c'est parce que je n'en avais pas assez.", répondit le gamin. "Papa, maintenant j’ai 12 €. Puis-je acheter une heure de ton temps ? ... S'il te plaît, arrive demain une heure avant à la maison ... J 'aimerais dîner avec toi." Le père a été brisé. Il a mis ses bras autour de l’enfant et a demandé pardon...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۵۲
شهلا دوستانی

                                  

 

روزی، وقتی از پیاده روی برمی گشتیم ، در محوطه ی بازی، متوجه گله های گوسفند و بز بدون چوپان  شدیم. دوسگ که پارس می کردند از آنها نگهبانی می کردند.

کمی دورتر،  خاکستر آتشی را میان دوسنگ بزرگ دروسط  کوره راه  دیدیم. آتش خاموش شده بود اما در کناری دوجفت کفش کوچک چوبی مثل آنهایی که بچه های محله می پوشند وجود داشت. بچه هاِ ِی ترسان از سر وصدا بدون آنکه فرصت کنند پاهای برهنه اشان را در کفش کنند، فرار کرده  و در خلنگزار پنهان شده بودند.     

به ذهنم رسیدآنها را شگفت زده کنم، این فکر به نظر دخترانم نیزجالب بود. شوهرم در هریک از چهار کفش پول گذاشت و دخترانم  مشتی نقل بادامی   که برای خوردن آورده بودند، به آن اضافه کردند . سپس گفتگو کنان  در باره شادی و حیرت چوپانهای کوچک، دوباره به راه افتادیم. وقتی دیگر صدایی شنیده  نشد آنها برگشتند که کفشهای چوبیشان را بپوشند.

احتمالا با پیدا کردن آن چیزها در کفشهای چوبی، چوپانان کوچک فکر  کردند که پریان از آنجا گذشته اند. اما پدر و مادرشان ابدا از این موضوع به اشتباه نیافتادند. و با محبتی که اغلب در روستا پیدا می شود ، سورپریزما را با غافلگیری دیگری  جواب دادند تا به ما نشان دهند که متوجه محبت ما شده اند.  

   فردای روز بعد، خدمتکار با باز کردن در خانه که به سمت حیاط بدون پرچین باز می شد، روی در گاه چهار سبد حصیری پر از فندق و نانهای روغنی یافت که به شکل کفش چوبی ساخته شده بودند.

   بچه هایی که هدیه شان را گذاشته بودند، فرارکردند و با این روش پیشکش ما را با هدیه پاسخ دادند.

   این طریقه محبت ما را به وجد آورد. 




                       Les sabots des petits bergers

 

   Un jour, comme nous revenions de la promenade, nous aperçûmes, dans une clairière, des troupeaux de brebis et de chèvres sans berger, sous la garde de deux chiens qui aboyaient contre nous.

   Un peu plus loin, nous vîmes les cendres d’un feu entre deux grosses pierres au milieu du sentier. Le feu était éteint, mais il y avait à côté deux paires de petits sabots de bois comme en portes les enfants du pays. Effrayés par le bruit des voix, les petits bergers s’étaient enfuis et cachés dans les bruyères, sans avoir le temps de chausser leurs pies nus.

   L’idée me vint de leur faire une surprise qui parut charmante à mes petites filles.  Mon mari plaça d’argent dans chacun des quatre sabots ; mes filles y ajoutèrent une poignée de dragées qu’elles avaient emportées pour leur gouter. Puis nous repartîmes en nous entretenant de la surprise et de la joie des petits bergers quand, n’entendant plus rien, ils reviendraient reprendre leurs sabots… 

   Les petits bergers, en retrouvant leurs sabots, crurent sans doute que des fées étaient passées par là. Mais leur père et leur mère ne s’y trompèrent point. Et, avec une délicatesse qu’on trouve souvent chez la campagne, ils nous rendirent surprise pour surprise afin de nous montrer qu’ils étaient sensibles à notre bonté.

   Le domestique, en ouvrant le lendemain la porte de la maison qui donne sur une cour sans clôture, trouva sur le seuil quatre paniers de jonc tout remplis de noisettes et de petits pains de beurre façonnés en forme de sabots.

   Les enfants qui avaient déposé là leur présent s’étaient sauvés en nous rendant offrande pour offrande.

   La délicatesse de ce procédé nous enchanta.

                                                                                                          D’après   Lamartine.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۵۱
شهلا دوستانی

 

صداقت شجاعانه

با وجود هراتفاقی می بایست صادق بود

 

    جرج واشنگتن که رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا شد، در تمام عمر خود مشهور به صداقت بود.

   اووقتی کودک بود، تبری کوچک به عنوان هدیه سال نو گرفت . این یک اسباب بازی بسیار سرگرم کننده ولی بسیار خطرناک در دستان کودک بود. جرج درهیچ چیز به اندازه امتحان کردن این تبر بر روی درختان باغ  اشتیاق نداشت. او روی تنه درخت گیلاسی که پدرش به آن خیلی علاقه داشت بریدگی بزرگی بوجود آورد

    وقتی پدر برگشت دید که به درخت گیلاسش آسیب رسیده است. می خواست مقصر را بشناسد،  بی نتیجه ،از تمام اهل خانه  سوال کرد.

   جرج  غایب بود ولی  کمی بعد آمد. پدر او را کنار درخت گیلاس برد و با لحن جدی گفت: «چه کسی اینکار را کرده است؟ کودک در حالی که می لرزید لحظه ای ساکت ماند ، سپس با شجاعت تصمیمش را گرفت و گفت :« نمی توانم دروغ بگویم،  من این کار را کردم!»

    --- پدر گفت: تو اشتباه بزرگی کردی درختی را که من دوست داشتم قطع کردی ، اما تو به من حقیقت را گفتی ، من تو را می بخشم . برو، و به خاطر داشته باش به هر قیمتی، باید صادق بود.»  


 

 

Courageuse sincérité

Il faut être sincère malgré tout

 

1.     Georges Washington qui devint président de la République des Etats _ Unis d’Amérique, fut renommé toute sa vie pour  sincérité.

2.     Lorsqu’il était enfant, il reçut pour ses étrennes une petite hachette. C’était un jouet bien amusant mais bien dangereux entre les mains d’un enfant. Georges n’eut rien de plus pressé que de l’essayer sur tous les arbres du jardin. Il fit une énorme entaille au tronc d’un jeune cerisier auquel son père tenait beaucoup

3.     Quand le père rentra il vit son cerisier perdu, voulant connaitre le coupable, il interrogea vainement tous les gens de la maison.

4.     Georges qui était absent rentra peu après. Son père le conduisait auprès du cerisier : «  Qui a fait cela? dit-il d’un ton sévère. » L’enfant tremblant resta un moment silencieux, puis se décidant courageusement : « je ne pis mentir, dit-il, c’est moi !

5.     --- Tu as eu grand tort, dit le père, de mutiler un arbre que j’aimais, mais tu m’as dit la vérité, je te pardonne. Va, et souviens _ toi qu’il faut être sincère quoi qu’il en coût. »

D’après  A, Ailou.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۵۸
شهلا دوستانی

 

نشانه هایی که ثابت می کند در روز آب کافی نمی نوشید

شما برای فکر و تمرکز کردن  مشکل دارید؟  ممکن است ارگانهای شما صرفا کمبود آب داشته باشند.

ساعت سه و نیم بعد از ظهر، ظرفیت تمرکز شما بشدت کاهش پیدا کرده است و شما احساس فقدان انرژی می کنید . موضوع مهم ی که در موردش غفلت کرده اید: آب، که جز اصلی سوخت ارگانها به شمار می رود.  تذکری  کوتاه :  60% بدن از آب تشکیل شده ومعمولا می تواند تا یک و نیم لیتر آن را از دست بدهد.  آب رسانی خوب به  بدن بسیار مهم است و توصیه می شود که در تمام طول روز (بدون در نظر گرفتن قهوه وچای نوشیده شده  ) آب نوشیده شود( ترجیحا آب های معدنی، برای جبران از دست دادن مواد معدنی). در غیر این صورت به سرعت   احساس می کنید که کارایی ذهنی و فیزیکی بدن پایین آمده است.  ووضعیت  کلی بدن نشان می دهد به آب  نیاز  دارد.

 

نمی توانید بخوبی فکر کنید

ظرفیت تمرکز شما به صفر نزدیک شده این مکانیزم از سرعت افتاده خواهان  تلاشی مضاعفی از جانب شما است ،. دیگر هیچ چیز نرمال نیست. توماس کساب دکتر دارو ساز اذعان دارد " در مغز مقدار زیادی آب وجود دارد که بخصوص برای تبادل بین سلولی به آن نیاز است. وقتی آب به مقدار کافی نوشیده نمی شود تبادل به خوبی برقرار نمی شود، و مانند این است که سلول ها پژمرده شوند. فراموش نشود که خون  نیزغلیظ می شود، و خوب به جریان نمی افتد و اکسیژن به خوبی به مغز نمی رسد."  

 

عصبی می شوید

دکتر در ادامه می گوید " ارتباط بد پدید آمده بین سلول ها در خلق و خوی شما نیز تاثیر گذار است . کمبود آب حساسیت های شما را درکل افزایش می دهد و شما بیشتر عصبی و زود رنج می شوید." اینطوری می شود که مثلا شما با همکاری که اشاره ای به سبزی روی دندان جلویی شما کرده  دیگر حرف نمی زنید.

 

زیاد پلک می زنید

دکتر تاکید می کند ،اگر چه بخوبی همه می دانند آب جزء تشکیل دهنده چشمان است، ولی از تاثیر کمبود آب بر نگاه بسیار بندرت آگاهند. بهر حال فرآیند منطقی در این مورد وجود داردا: " هر گاه چشمان خشک می شوند شروع به پلک زدن می کنند. آنها برای مرطوب کردن خود ملزم به پلک زدن هستند."

 

سر درد دارید

فلورانس رینود، بیولوژیست داروساز،  توضیح داد:" در صورت کمبود آب، در وحله اول، آب موجود در سلول های ارگانها ی بدن، برای چرخش خود به سمت مغز دچار مشکل می شود. تبادل آبی بخوبی انجام نمی گیرد، مغز انعطاف خود را از دست می دهد و همین موضوع باعث درد می شود" . توماس کساب اضافه کرد:" به همین خاطر اولین واکنش، در صورت سر درد قبل از استفاده از دارو، نوشیدن یک لیوان بزرگ آب خنک است.

 

خیلی کم دستشویی می روید

فلورانس رینود، دارو ساز، اشاره کرد:" طبیعت به درستی عمل می کند: وقتی بدن کمبود آب دارد، مقدار کمی را که دارد حفظ می کند.به همین خاطر کم به توالت می رویم و نیزوقتی در طول روز کم آب  می نوشیم کمتر هم عرق می کنیم." دومین نشانه کمبود آب، رنگ ادرار است که بسیار پر رنگ است زیرا رقیق نیست.

 

پوست شما خشک شده

شما هر شب به صورتتان کرم می زنید اینکار سالها موثر بوده اما {اکنون حس می کنید }این کارتاثیر اساسی ندارد. و شما حس می کنید پوستتان خشک  شده در نتیجه، آنقدر خوب نیست کهبتواند  آرایش را نگه دارد. نینا رووس ،متخصص پوست، توضیح می دهد: آبرسانی بد روی پوست بر غشای آن تاثیر می گذارد. به این ترتیب که حایل های  پوست درست کار نمی کنند  و سلول ها خوب عایق بندی نمی شوند در نتیجه میکروبها ، مواد آلرژی زا که باعث ناراحتی هستند وارد پوست می شوند.

 

پایداری کم آرایش

کمبود آب به طور طبیعی روی پوست تاثیر گذار است. دکتر نینا رووس  اشاره می کند : به طور عادی  یک  آبرسانی خوب باعث می شود غشای سلولها در لایه  بیرونی سلول نرم  بماند و خوب بسته  شود. ولی وقتی آب به قدر کافی نوشیده نشود، آنها خوب بسته نمی شوند در نتیجه پوست ، پوسته پوسته می شود و آرایش دیگر روی آن نمی ایستد.

 

پوست انعطاف خود را از دست می دهد

 

آیا در وسط تابستان هم پوست  شما هنوز خشک است ؟  چین های کوچکی در اطراف چشم و دهان ظاهر شده؟ این موضوع احتمالا به خاطر کمبود آب در پوستاست. متخصص پوست در این باره می گوید: این چیزیست که ما آن را "چین و چروک پوست" می نامیم. برای اطمینان از اینکه آب بخوبی به پوست می رسد مقداری از پوست بازو یا صورت را با انگشت سبابه و اشاره بلند کنید، چروکی که به به سرعت به حالت اولیه برنمی گردد نشانه کمبودآب است.

برای درمان ، آب بیشتری بنوشید و هر شب  برای تغذیه پوست از مرطوب کننده استفاده کنید تا سدهای محافظ پوست احیا شوند.

در آخر نباید مولفه مهم تغذیه را نادیده گرفت: اسیدهای چرب امگا3 که باعث انسجام سلول ها می شوند ، توصیه می کنیم  ماهی چرب درست کنید و میوه های خشک شده و روغن گیاهان حاوی امگا 3 میل کنید.



 Ces signes qui prouvent que vous ne buvez pas assez d'eau dans la journée

Par Ophélie Ostermann | Le 18 août 2016

Partager

Vous avez du mal à réfléchir et à vous concentrer ? Mayday, mayday. Votre organisme est peut-être tout simplement en manque d'eau. Explications.

15h30, votre capacité de concentration décroit dangereusement et vous vous sentez vidée d'énergie. Inutile de chercher bien loin, il se pourrait tout simplement que votre corps manque d'eau. Grande oubliée des journées, elle fait pourtant partie des carburants de l'organisme. Petite piqûre de rappel : le corps est composé à 60 % d'eau, et peut en perdre quotidiennement jusqu'à un litre et demi. Pour maintenir une bonne hydratation corporelle, il est fortement conseillé de boire de l'eau (de préférence minéralisée pour combler la perte de minéraux) tout au long de la journée (sans compter thés et cafés). Dans le cas contraire, les effets psychiques et physiques se font rapidement sentir. Tour d'horizon des signes annonciateurs d'un organisme à sec.

 

Vous réfléchissez moins bien

La machine tourne au ralenti, faire une phrase digne de ce nom vous demande double efforts et votre capacité de concentration est proche de zéro. Rien de plus normal. « Il y a beaucoup d'eau dans le cerveau, qui sert notamment aux échanges cellulaires. Quand on ne boit pas assez, les connexions se font moins bien, et les cellules sont comme flétries. Sans oublier que le sang s'épaissit, circule moins bien et n'oxygène plus correctement le cerveau », indique le Dr en pharmacie Thomas Kassab.

 

Vous êtes irritable

« La mauvaise connexion entre les cellules joue également sur l'humeur. Le manque d'eau augmente la sensibilité de manière générale et nous rend plus susceptible, plus énervé », avance le pharmacien. C'est ainsi que vous ne parlez plus à cette collègue qui vous a fait remarquer le morceau de coriandre placardé sur votre incisive.

 

Vous clignez souvent des yeux

 

Si l'on sait pertinemment que nos yeux contiennent de l'eau, on prend rarement conscience de l'impact du manque d'hydratation sur le regard. Pourtant le processus est logique : « Les yeux clignent quand ils s'assèchent. Quand on manque d'eau, ils clignent plus souvent pour obliger l'œil à se réhydrater », précise le pharmacien.

 

 

Vous avez des maux de tête

 

« En cas de déshydratation, l'eau principalement présente dans les cellules de l'organisme a du mal à circuler jusqu'au cerveau. Les échanges se font alors moins bien, le cerveau perd et élasticité et cela crée des douleurs », explique Florence Raynaud, pharmacienne biologiste (1). « C'est ainsi que le premier réflexe, avant d'opter pour un médicament en cas de maux de tête, est de boire un grand verre d'eau fraîche », ajoute Thomas Kassab.

Vous allez très peu aux toilettes

 

La nature est bien faite : « Quand le corps manque d'eau, il retient le peu dont il dispose. Voici pourquoi nous allons peu aux toilettes et nous transpirons moins quand nous ne buvons pas assez dans la journée », indique la pharmacienne Florence Raynaud. Le second signe annonciateur d'une mauvaise hydratation est la couleur des urines, plus colorées car non diluées.

 

Votre peau tiraille

 

Vous appliquez chaque soir sur votre visage la crème qui vous réussit depuis des années mais rien n'y fait, vous conservez cette sensation de peau moins confortable et rêche qui supporte moins bien la toilette et le maquillage. La dermatologue Nina Roos (2) l'explique : « Une mauvaise hydratation impacte le derme et l'épiderme. Ainsi, la barrière de la peau ne fonctionne plus correctement et les cellules n'assurent plus l'étanchéité. La peau laisse alors passer les microbes, les allergènes, ce qui provoque des irritations. »

Votre maquillage ne tient pas

 

Le manque d'eau impacte naturellement la peau, et donc votre maquillage : « En temps normal et grâce à une bonne hydratation, les couches de cellules du haut de l'épiderme sont bien scellées et souples. Quand on ne boit pas assez, elles deviennent moins jointives, la peau pelle et le maquillage n'adhère plus », indique le Dr Nina Roos.

Votre peau perd en élasticité

 

Nous sommes en plein été et pourtant la peau tiraille ? De petites ridules apparaissent sur le contour des yeux et de la bouche ? Tout vient probablement d'une mauvaise hydratation. « C'est ce que l'on appelle le test du "pli cutané". Pour s'assurer que sa peau est hydratée correctement, on pince la peau du bras ou du visage avec son pouce et son index. Un pli qui ne revient pas dans sa position initiale rapidement traduit un manque d'eau », précise la dermatologue.

 

Pour y remédier, on boit davantage d'eau et on veille chaque soir à appliquer un soin hydratant et nourrissant pour rétablir la barrière de protection de la peau. Pour finir, on ne fait pas l'impasse sur le volet alimentation : « Les acides gras oméga-3 permettent la cohésion des cellules. Il est conseillé de faire le plein de poissons gras, de fruits secs et d'huiles végétales riches en oméga-3 », conseille le Dr Nina Roos.

 

(1) Florence Raynaud est coauteure avec Yrsa Prietzel de Ma boîte à pharmacie naturelle, (Éd. du Dauphin), 270 p., 12, 15 €.

(2) Le Dr Nina Roos est auteure de Une peau en pleine forme, Éd. Solar Santé, 192 p., 6, 90 €.

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۰
شهلا دوستانی

 

 پنج توصیه برای انتخاب بهتر عینک آفتابی[1]


در مقایسه با انتخاب لباس انتخاب عینک آفتابی نیاز به دقت  بیشتری دارد ، در این انتخاب باید به دنبال ویژگی هایی باشیم که ظاهر آن مناسب باشد و البته به شبکیه چشم آسیب نرساند.

هر بار که عینک آفتابی می زنید ممکن است احساس کنید که شبیه کس دیگری شده اید این موضوع می تواند به این خاطر باشد  که مدل قاب به شما نمی آید. پنج توصیه برای یک انتخاب خوب:

مشخص کردن نوع کاربرد

قبل از اینکه به نزد عینک ساز بروید در مورد نوع کاربرد عینک خود فکر کنید. اولین مسئله این است که عینک شما کاربرد روزمره دارد یا برای ورزش استفاده می شود. والری کارلتی، کسی که صاحب یک بوتیک عینک فروشی با همین نام در پاریس است، به ورزشکاران دو 400 متر با مانع، پیشنهاد می کند مدل های  گرد انحنا دار را نتخاب کنند مدلهایی که قسمت بالایی آن خوب روی بینی می نشنید و سر نمی خورد. دیگران  که  تحرک دارند کمتری به  مدل قاب بیشتر توجه دارند.

انتخاب شیشه محافظ


خرید عینکهای بی نام و نشان از دست فروشان خیابانی بخصوص هنگامی که از زیان اشعه ماورا بنفش بر روی چشم آگاه هستیم کار درستی نیست.  باید این نکته را بخاط بسپریم که شیشه باید محافظ خوبی برای چشمان ما درمقابل خورشید باشد. بنابراین حواستان باشد که عینکی که انتخاب میکنید از نفوذ صدر درصد اشعه ماورا بنفش یعنی تا 400 نانو،  جلوگیری کند. شیشه های پولاریزه نیز مناسب هستند و فرد به محض زدن این عینکها احساس راحتی می کند و نیز مناسب رانندگی است.

شیشه های تکنکی تر که فتوکرمیک خوانده می شوند و به نسبت شدت نورتغییر می کنند ، این امکان را می دهد که دیگر در نورهای  مختلف نگران گذاشتن و برداشتن آن نباشید.

انتخاب شیشه های خیلی تاریک ممکن است باعث شود که جز کسانی محسوب شوید که ترس از نور دارند.


قاب خود را متناسب با صورت و رنگ پوست خود انتخاب کنید


هر جند چهره ها متفاوتند و تهیه لیستی جامع بدون امتحان عینک مشکل است اما با دانستن چند نکته می توانید عینک مناسبی  پیدا کنید :

اشخاص با صورت های گرد از قاب خیلی گرد اجتناب کنند و بیشتر قابهایی با  اشکال هندسی انتخااب کنند که به صورت پویای می هد. برعکس ، صورتهای زاویه دار (کشیده) می توانند قاب های منحنی را انتخاب کنند. به طور کلی، عینکها باید متناسب با اندازه انسان باشد, عرض آن باید تقریبا مطابق با اندازه شقیقه باشد گونه ها را نپوشاند  و فقط قسمتی از ابرو را پنهان کند.  

در مورد جنس قاب ، موادی که در درجه اول توصیه می شود سلولز استات است . عینکهای با مواد استات شخصیت بیشتری می دهند. قاب های فلزی هم انتخاب خوبی است که هزینه بیشتری دارد.

والری کارلوتی ادامه می دهد که " پوستهای رنگ پریده قاب های صدفی با رنگ گرم هماهنگی دارد  یا آبی مات با فلز درخشان .  . برای پوستهای تیره تر،  رنگهای مایل به تیره ، خاکستری درخشان یا یک رنگ دیگر روشن مناسب هستند."

دقت کنید که قاب شما را آزار ندهد

پس از انتخاب مدل مناسب ، باید اطمینان حاصل کنید که هنگامیکه آن را می زنید به چشماتان آسیب نرساند"برای امتحان کردن انگشت خود را وسط دو شیشه عینک قرار دهید والری کارلوتی توصیه می کند که اگر با این کار احساس درد کردید به این معناست که یا قاب مناسب شما نیست و یا قاب باید به وسیله عینک ساز رگلاژ شود قاب  نباید به شقیقه شما فشار بیاورد.  وزن نیز یک فاکتور انتخاب محسوب می شود. والری کارلوتی اذعان می کند  " سبکترین قاب ها از تیتان یا از استیل ساخته شده اند. با این همه ، وزنی که حس می شود حتما در ارتباط با وزن عینک نیست. عینکی با وزن بیشتر ولی با توزین وزن مناسب، برای استفاده بسیار مناسبتر است.



خود را آزاد بگذارید


 به  گفته کارلوتی،کسی  که  صاحب سه بوتیک در پاریس است، مردم از عینک سیاه دلخورند، عینک یک شی ارتباطی است  ، بنابراین خود را در انتخاب رنگ آزاد بگذارید. فردی که رنگ خنثی  پوشیده کاملا می تواند با زدن یک عینک رنگی مثلا رنگ آبی که رنگ مورد پسند تابستان امسال است متفاوت شود." به  سختگیر ترها هم ما پیشنهاد می کنیم برای یک بار هم که شده این حس سرخورده را آزاد بگذارند.

[1] 5 conseils pour bien choisir ses lunettes de soleil-  Figaro-




5 conseils pour bien choisir ses lunettes de soleil


Plus délicat que le choix d'un vêtement, l'achat d'une nouvelle paire de lunettes de soleil implique de suivre un certain cahier des charges pour éviter de vous brûler la rétine - et celle de ceux qui vous reluquent. Suivez le guide pour bien choisir vos nouvelles solaires.

À chaque essayage d'une paire de lunettes de soleil, vous avez le sentiment de vous métamorphoser soit en P. Diddy en showcase au VIP Room, soit en Eva Joly en meeting à Aix-en-Provence ; parce que la forme n'est pas adaptée à votre visage, ou parce que le style de la monture ne vous ressemble tout simplement pas. Voici cinq conseils pour faire le bon choix.

1 - Définir l'usage

Lunettes Cutler & Gross, 395€

Avant même de passer la porte de votre opticien, réfléchissez à l'usage que vous allez faire de cette nouvelle paire de lunettes de soleil. «La première question à se poser, c'est de savoir si l'usage des lunettes sera plutôt urbain ou plutôt sportif», commence Valérie Carlotti, fondatrice de l'atelier opticien éponyme. Autrement dit, selon que vous soyez plutôt happy hour et Marlboro Light en terrasse ou plutôt trek dans le Jura, le choix de vos solaires en dépend obligatoirement. Aux habitués du 400 mètres haies, Valérie Carlotti conseille des modèles «plus galbés, qui couvrent la partie haute, se posent bien sur le nez et ne glissent pas». Les autres, dont la tête restera la majorité du temps posée sur le coussin du transat, seront eux plus soucieux du style de la monture.

2 - Choisir des verres protecteurs

Lunettes Dior Technologic, 390€

Acheter une paire de lunettes Bay-Ran sur un étalage de vendeur à la sauvette du Champs de Mars est immoral. D'autant plus quand on connaît les dommages que peuvent avoir les rayons UV sur les yeux. Il faut donc absolument s'assurer que la protection solaire est suffisante. Pour cela, veillez à ce que la mention 100 % UV400, qui indique une filtration complète des rayons ultra-violets, soit présente. «Les verres polarisants, qui suppriment tous les reflets générés par une surface brillante, sont aussi un critère de choix, expose Valérie Carlotti, ils procurent une sensation de confort immédiate, et sont par exemple très adaptés pour la conduite». Des verres plus techniques, dits photochromiques, varient en fonction de l'intensité lumineuse et «permettent de ne pas se soucier d'enlever ou non ses lunettes selon les conditions de lumière». L'ex-banquière de 47 ans met également en garde ceux qui voudraient se la jouer Mariah Carey à la sortie de l'aéroport: «Il faut faire attention à ne pas choisir de verres trop foncés, qui pourraient devenir responsables d'une photophobie».

3 - Adapter sa monture à son visage et à sa carnation

Lunettes Oliver Peoples, 390€

Si tous les visages sont différents, et bien qu'il demeure compliqué d'émettre une liste de vérités générales quant au choix de la monture sans assister à l'essayage, quelques astuces pourront vous aider à éviter l'allure Jean-Pierre Coffe. «Les visages ronds éviteront les montures trop rondes et s'orienteront plutôt vers des lunettes géométriques pour redonner du dynamisme au visage, énonce Valérie Carlotti. Au contraire, les visages anguleux pourront eux choisir une monture à courbes». Plus généralement, «les lunettes doivent être proportionnelles à la taille de l'homme, leur largeur doit à peu près correspondre à la taille des tempes, elles ne doivent ni toucher la pommette ni ne cacher qu'une partie du sourcil».

Quant aux caractéristiques de la monture, le matériau principalement recommandé est l'acétate. «Il a de la présence et les solaires en acétate ont souvent plus de personnalité. Le métal aussi est une option mais est plus cher» , explique la créatrice du lunetier Carlotti. Côté couleur, Michel Polnareff a faux sur toute la ligne ; le choix est influencé par la carnation. «Les peaux très pâles peuvent s'orienter vers une écaille avec des tons chauds, un bleu mat ou un métal brillant, commente Valérie Carlotti. Les tons foncés, le gris translucide ou encore une couleur paille sont elles appropriées pour une peau plus mate».

4 - Vérifier qu'elles ne vous font pas mal

Lunettes Oliver Spencer, 230€

Après sélection du modèle qui vous convient, il s'agit de savoir si celui-ci ne vous fera pas mal lorsque vous le porterez. «Pour vérifier, on peut poser un doigt sur le pont de la lunette. Si il y a une douleur, cela signifie soit que la monture ne vous correspond pas soit qu'elle nécessite un réglage par l'opticien», suggère Valérie Carlotti. La monture ne doit pas non plus compresser vos tempes si vous ne souhaitez pas coupler systématiquement le port de vos nouvelles lunettes avec un Doliprane 1000.

Le poids est également souvent considéré comme facteur de choix. «Les montures les plus légères sont faites en titane ou en acier chirurgical. Pour autant, le poids ressenti n'est pas forcément en relation avec le poids sur la balance. Une lunette plus lourde mais avec un poids mieux réparti peut parfois être plus agréable à porter», affirme Valérie Carlotti.

5 - Se lâcher

Lunettes Etnia Barcelona, 199€«On en a ras-le-bol du noir, les lunettes sont un objet communicant, alors lâchez-vous!», lance la propriétaire des trois boutiques parisiennes Carlotti. Un homme qui s'habille avec des teintes neutres peut totalement s'aventurer vers une monture de couleur, comme un bleu, tendance cet été». Aux plus réfractaires, on ne vous demande pas de chaparder le masque de Michou, mais pour une fois de sortir un peu des sentiers battus.














۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۲۵
شهلا دوستانی