مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

در این سایت ترجمه حکایت ها و مقالاتی راجع به سلامتی و ورزش و یا زبان از فرانسه و گاهی انگلیسی آورده می شود . در مواردی اصل متن نیز ارائه می شود تا دانشجویان بتوانند متونی را به صورت ترجمه مقابله ای داشته باشند.

طبقه بندی موضوعی

{هنگام صحبت}چگونه از برداشتهای نادرست  دیگران اجتناب کنیم

هر کس برداشت خود را از یک موضوع دارد و این برداشت همیشه با حقیقت موضوع ارتباط منطقی ندارد. ما نیز نمی توانیم در نحوه ی فکر کردن  آنها در باره ی صحبت هایمان  دخالتی داشته باشیم. در این مورد فقط شخصیت خودشان دخالت دارد. با این وجود، می توانیم تاثیر گذار باشیم  و به برداشت آنها جهت دهیم. به عبارتی دیگر به آنها کمک کنیم تا کلام ما را بهتر درک کنند.

چگونه؟

در هنگام صحبت نباید بخاطر فهماندن کلام خود به مخاطب،   پیام واقعی  را به 30 طریق  بچرخانیم. به طور مستقیم   سر اصل مطلب بروید و چیزی جز اصل مطلب نگویید. تمام آن چیزهایی را که می توان نگفت، اساسی نیستند. با این وجود بخاطر داشته باشید، اگر گفتن همه ی حقایق کمکی به هدف ارتباط نمی کند،  گفتن همه ی حقایق همیشه خوب نیست ،.

مهمترین اصول یک مکالمه مفید

1-      نتایجی احتمالی  این ارتباط  و واکنش مطلوب مخاطب را هدف قرار دهید. ( چه هدفی از این مکالمه دارم؟)

2-    بنابراین هر کلمه و عبارتی که برای استفاده انتخاب می کنید کار بردی ویژه ای باید داشته باشند  که شما را دقیقا به مقصود برسانند. برای این منظور لیستی از موضاعات اساس بحث را تعیین کنید.(چه بگویم تا مرا به آنچه می خواهم برساند؟)

3-    فقط آنچه را باید بگویید، زیاد حرف نزنید. به این معنی که فقط موارد لیست خود را مطرح کنید و نه چیز دیگر .(چرا این را می گویم؟)

4-    در مورد مسائلی که به شما مربوط نمی شود بیطرف بمانید. اما این موضوع نباید به چشم مخاطب بیاید! سیاستمدار باشید.

5-    ایده ی مخاطب را طوری که احساس کند شما متوجه آن شده اید دوباره بیان کنید. متوجه باشید که آنچه را نگفته، شما نگویید.

6-      فراموش نکنید که شیوه گفتن از خود گفته های مخاطب مهم تر است.(چگونه آن را بگویم؟)


ترجمه شده از" قدرت کلمات اثر فاطیما - زهرا عالمی


 Comment éviter d'être mal compris par les autres?


 Chacun a sa propre perception des choses qui n'est pas toujours rationnelle par rapport à la réalité des faits. Nous ne pouvons donc intervenir dans ce que les autres choisiront de penser de nous. Cela n’engage que leurs propres personnes. Cependant nous pouvons influencer et orienter leur compréhension. En d'autres termes, les aider à mieux nous comprendre.


 Comment?


En parlant nous ne devons pas tourner autour du pot et prendre 36chemins pour exprimer notre message réel que nous souhaitons faire passer à notre interlocuteur. Allez directement vers l'essentiel et ne dites que l'essentiel. Tout ce qui peut ne pas être dit n'est pas essentiel. Par ailleurs, souvenez-vous que toute vérité n'est pas toujours bonne à dire si elle ne vous aide pas à atteindre votre but en communication.


 Les grands principes d’une communication efficace:


1/ Cibler le résultat escompté de cette communication et la reaction souhaitée chez votre interlocuteur. (Qu'est-ce que je veux de cette communication?)

2/ Chaque mot ou groupe de mots que vous choisirez d'utiliser, doit donc avoir une fonction spécifique qui vous conduira exactement à votre objectif. Pour cela dressez une liste des items obligatoires à discuter.(Qu'est-ce que je dis pour arriver à ce que je veux?)

3/ Ne parlez pas trop, dites exactement ce qu'il faut dire. C'est à dire évoquez uniquement les items de votre liste et rien d'autre. (Pourquoi je le dis?)

4/ Restez impartial dans ce qui ne vous concerne pas mais il ne faut pas que cela saute aux yeux de votre interlocuteur ! Soyez diplomate.

 

5/ Reformulez l'idée de votre interlocuteur de manière à lui faire sentir que vous l'avez bien compris. Toutefois, ne lui faites pas dire ce qu'il n'a pas dit.

 6/ N'oubliez pas que la manière de dire et plus importante que ce que l'on dit. Alors, « Comment je le dis? ».

 Le Pouvoir des Mots Par Fatima-Zahra ALAMI 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۱:۲۶
شهلا دوستانی

 

در مکالمه هدف داشته باشید


هدف داشتن در برقراری مکالمه، آن را مفید و کارا می کند. این هدف لزوما باید روشن و دقیق باشد. و باید هوشیار بود این هدف را گم نکنیم.

مرحله اول: آنچه می خواهید را به روشنی معین کنید و نه آنچه را نمی خواهید.

مرحله دوم: ,وقتی می خواهید  جملات خود را بیان کنید، خود را جای شنونده و یا گوینده قرار دهید و جملاتی را که احتمال می دهید آنها  را در پذیرش نظرات شما یاری دهد انتخاب کنید.

مرحله سوم: مطلب را دوباره بخوانید و در حالیکه خود را بجای خواننده می گذارید، همیشه این سه سوال را از خود بکنید: -چرا این را می گویم؟- از این مطلب چه منظوری دارم؟- آیا راه بهتری برای مطرح کردن این موضوع وجود دارد تا خواننده من بهتر آن را بپذیرد؟

کلماتی که به درک مطلب شما کمکی نمی کنند تماما حذف کنید. و در نهایت، جملات را به ترتیب اهمیت برای خواننده خود، نظم دهید. به این ترتیب مطلب شما تاثیر بیشتری خواهد داشت.

گفتن ضروریات، تمام موارد اصلی و نه چیز دیگر! هر لغتی که گفته می شود و هر فکری که بیان می شود، در نزد گوینده  و گیرنده پیام معنای متفاوتی دارد. برداشت از پیامی یکسان بستگی به چندین فیلتر درک مطلب دارد، از آن جمله :

-  معنای ایده ی توصیف شده  در نزد فرستنده.

- معنای  همین ایده بیان شده نزد گیرنده پیام .

- معنای مشترک این ایده نزد فرستنده و گیرنده پیام.

-آنچه که فرستنده فکر می کند گقته است.

-آنچه که گیرنده فکر می کند دریافت کرده است.

گفتن ضروریات  و نه هیچ چیز دیگر و کار برد آگاهانه کلمات ، کارایی مکالمه را بسیار بالا می برد و باعث کاهش سوء تفاهم ها و اختلافات در درک مطلب می شود.  پیشرفت در بیاان ضروریات هنگام مکالمه، مستلزم تمرین روزانه است. نوشتن در ابتدای کار ، برای رسیدن به این هدف و تا موقعی که این کار ملکه ذهن شود، خیلی موثر است. ایمیل نویسی می تواند تمرین خوب روزانه مخسوب شود . آنچه را که دوست دارید درباره اش  با کسی صحبت کنید، را بنویسید سپس  به راحنی می توانید نوشته خود را بررسی و اضافات آن را حذف کنید. برای تشخیص جملات اضافی از مطالب اساسی  این سوالات روی کاغذ بیاورید:

 

-آیا گفتن این حرف فایده ای دارد ؟ چه فایده ای دارد؟

-آیا گفتن این مطلب در ارتباط با موضوع من است؟ چرا باید آن را بگویم؟

برای هر جمله ی بیان شده هدفی روشن و دقیق باید داشت.- آیا کلمات انتخاب شده پیام مرا از تمامی برداشتهای نا مطلوب  مصون نگه می دارد؟ ( حذف تمام لغتهایی که باعث برداشت های متفاوت می شودو جایگزین کردن آنها با لغتهای روشن و دقیق).-  با حفظ معنای پیام  می بایست تمامی لغاتی را که می توان حذف کرد، حذف نمود،  زیرا این خطر وجود دارد که شنونده یا خواننده معنایی غیر از معنای مورد نظر، برداشت کند. مثلا {به این نامه توجه کنید}:

"در اینجا می خواهیم نرخ های خود را در مورد.. . عنوان کنیم . برای اینکه نرخ ها ی ما در بازار متعادل باشد و بالا نباشد ،روی آن ها بسیار مطالعه کرده ایم و از شما پنهان نیست که وقت زیادی گذاشتیم تا خدمات بهتری به شما بدهیم و وبهترین قیمت ها را ارائه کرده باشیم. امیدواریم این نرخها شما را راضی کرده باشد و مشوقی باشد  تا هر چه زودتر سفارش خود را بدهید.

چنانچه در ارتباط با خدمات ما اطلاعاتی بخواهید می توانید تماس بگیرید. پس در تماس گرفتن تردیدی به خود راه ندهید.

تا آنموقع ، برای شما روز خوشی را آرزو می کنم."

نکات اصلی این نامه به این قرار است:" ما خوشحالیم که بهترین نرخ های خود را در مورد... به شما ارائه کنیم.

برای اطلاعات بیشتر ، تردید به خود راه ندهید و با ما تماس بگیرید. .

امیدواریم هر چه زودتر در خدمت شما باشیم.

با احترام"

یا:" خوشحالیم که بهترین نرخ های خود را در مورد... به اطلاع شما می رسانیم.

چنانچه اطلاعات بیشتری در مورد خدمات ما بخواهید، به محض تماس  بسیار خوشحال خواهیم شد که پاسخ گو باشیم.

 با حترام"

مثال دیگر در مورد موضوعات خانوادگی و دوستی است،{ فرض کنید}  از دست دوست خود عصبانی هستید، آنچه که قصد دارید بگویید:

" از دست تو بسیار عصبانی هستم ! چرا؟ تو نمی دانی با من چه کردی؟ وانمود می کنی بی تقصیری، تو مرا تحقیر کردی به من آسیب رساندی، تو تلویحا مر احمق خطاب کردی، من نمی دانم تو طرف کی را می گیری؟ به چه حقی با من اینطوری رفتار کردی؟ تو فکر می کنی من احمقم ولی این خودت هستی که احمقی، من خودم بهتر از  تو سرم می شود. بهتر است ضعفهای خودت را بخاطر بیاوری، تو مسئولیت ناپذیری، تو هیچ احترامی برای دیگران قائل نیستی و غیره..." 

در این پیام ، اتهام، قضاوت و حرف های ناراحت کننده وجود دارد.: تو...تو...تو... احساسات منفی برانگیخته شده ای که بر اساس حدس و گمان است و نه آنچه واقعا گفته شده. برای یافتن  اساس پیام ابتدا:

1- تمام تفسیرهای بد "قصد های سوء" از جانب دوستتان را حذف کنید و به دنبال قصد خوب رای او باشید و سپس جملات خود را با توجه به آن تنظیم کنید:

2-" تو منظورت از گفتن... چه بود؟- یا " چگونه اینطور شد که...؟ - این چه بود که گفتی...؟ هر گاه بخوبی از قصد دوستتان با خبر شدید و اطمینان حاصل کردید که قصد او چه بوده  و آن  را تایید نمی کردید می توانید بگویید:" هیچ از شنیدن آنچه گفتی خوشم نیامد.  وقتی می بینم چه کردی ... دیگر برای من مشکل است که با تو ارتباط داشته باشم.

– اگر لازم می دانید به دنبال راه حلی در ارتباط با موضوع باشید: 

3-{می توان گفت }چه  کنیم تا ( بهتر همدیگر را درک کنیم).

ترجمه شده از" قدرت کلمات اثر فاطیما-زهرا عالمی


 

Avoir un objectif dans la discussion


 Avoir un objectif dans la discussion Pour qu'une communication soit efficace, il est impératif d'avoir un objectif clair et précis. Ensuite veiller à ne pas le perdre pendant toute la communication. Première étape : Définir ce que vous voulez et non ce que vous ne voulez pas. Deuxième étape : En formulant vos phrases, mettez-vous à la place de celui qui vous écoute ou qui vous lit, pour choisir la manière que vous accepteriez le mieux si vous étiez à sa place. Troisième étape à l'écrit : Relisez-vous et posez-vous ces trois questions toujours en vous mettant à la place de votre lecteur: - Pourquoi je dis ça ? - Qu'est-ce que je veux obtenir par là ? - Y a-t-il une meilleure façon de le dire et que mon lecteur acceptera mieux ? Les mots qui ne vous aideront pas à atteindre votre objectif seront tous à supprimer. Au final, structurez et organisez vos phrases par ordre d’importance pour votre lecteur. Votre message aura alors plus d’impact.

 

Dire l’essentiel, tout l’essentiel et rien que l’essentiel ! Chaque mot prononcé et chaque idée exprimée sont perçus différemment chez celui qui les émet et chez celui qui les reçoit. La perception d'un même message est soumise à plusieurs filtres de compréhension à savoir : - Ce que signifie pour l'émetteur l'idée exprimée.

 - Ce que signifie pour le récepteur cette même expression.

 - Ce qu'elle signifie en commun pour l'émetteur et pour le récepteur. 

- Ce que l'émetteur croit avoir dit.

 - Ce que le récepteur croit avoir entendu.

 Dire l'essentiel sans plus, en utilisant les mots à bon escient rendra la communication beaucoup plus efficiente et réduira les malentendus ainsi que les écarts de perception. Réussir à ne dire dans sa communication que l'essentiel relève d'un exercice quotidien. Pour y arriver, il est plus pratique de s'exercer par écrit au départ jusqu'à ce que cela devienne un réflexe naturel. La rédaction des emails est un excellent exercice quotidien. En écrivant ce que vous avez envie de communiquer à quelqu'un, il vous sera très facile de l'analyser et de supprimer tout ce qui n'est pas essentiel. Pour repérer ce qui est essentiel de ce qui ne l'est pas, posez-vous les questions suivantes concernant chaque idée exprimée sur votre feuille : - Est-ce utile de le dire et en quoi est-ce utile? 

Est-ce que cela respecte mon objectif à atteindre ? 

- Pourquoi le dire ?

 Avoir un objectif clair et précis pour chaque phrase exprimée.

 - Ai-je bien choisi les mots de manière à éviter toute mauvaise interprétation de mon message? (Supprimer tous les mots qui risquent de provoquer une compréhension différente de mon message et les remplacer par des mots clairs et précis) 

- Tout mot qui peut être supprimé sans altérer le message principal est à supprimer car il risque de produire une distorsion dans la perception de celui qui le lira ou l'entendra. Voici un exemple : Ce que vous avez envie de dire à votre client :

 "J'aimerais vous communiquer nos tarifs relatifs à ... nous les avons si bien étudiés afin qu'ils soient vraiment les moins chers sur le marché. Je ne vous cache pas que cela nous a pris énormément de temps dans un souci de mieux vous servir en vous offrant le meilleur rapport qualité/ prix. J'espère de tout cœur que ces tarifs vous conviennent et vous encouragent à passer votre commande très prochainement. Je reste à votre entière disposition si vous souhaitez que je vous donne plus de renseignements à propos de nos services. Donc n'hésitez surtout pas à me contacter.

 Dans cette attente, je vous souhaite de passer une excellente journée." 

L'essentiel à dire : 

"Nous avons le plaisir de vous communiquer nos meilleurs tarifs relatifs à..... N'hésitez pas à nous contacter pour toute information complémentaire.

 A la joie de vous servir prochainement. Meilleures salutations" 

ou bien : "Nous avons le plaisir de vous communiquer nos meilleurs tarifs relatifs à....

Nous serons heureux de vous donner plus d'informations concernant nos services dès que vous nous contacterez.

 Meilleures salutations" 

Voici encore un exemple dans un contexte familial ou amical : Votre ami vous énerve : Ce que vous avez envie de lui dire :

 "Je suis très en colère contre toi ! Quoi ?! Tu ne sais pas ce que tu m'as fait ? Tu fais l'innocent, tu m'as blessé et humilié et tu as insinué que j'étais bête et je ne sais pas pour qui tu te prends, de quel droit tu me fais ça, tu crois que je suis bête mais c'est toi qui l'es, moi je sais mieux que toi, remarque plutôt tes propres faiblesses à toi...tu es irresponsable, tu n'a aucune estime pour les autres... etc…"

 Sur ce registre, des accusations, des jugements, des choses blessantes : tu…..tu….tu….… motivés par des émotions négatives ressenties, sur des conjectures et non sur ce qui a été effectivement dit.

 L'essentiel à dire :

 1/ Reformuler ce que vous avez entendu tout en cherchant la bonne intention de votre interlocuteur et en éliminant de vos pensées toute interprétation déduite d’une éventuelle « mauvaise intention » : "Qu'est-ce que tu as voulu dire par (....) ?" ou "Comment se fait-il que...?" / "Qu'est-ce qui fait que tu me dises... ?"

 2/ Une fois vous avez compris sa bonne intention et que vous vous êtes assuré de ce qu'il a voulu dire et que vous continuez à ne pas approuver : "Je n'apprécie pas t'entendre me dire...te voir faire... car ainsi je me sens dans la difficulté de communiquer avec toi" 

3/ Chercher des solutions si nécessaire tout dépend de la situation de communication : "Comment faire en sorte que (nous nous entendions mieux)...?"

 Le Pouvoir des Mots Par Fatima-Zahra ALAMI 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۶ ، ۲۰:۱۰
شهلا دوستانی






Les trois portes, combattre et accepter

 

1.       Un Roi avait pour fils unique un jeune Prince courageux, habile et intelligent. Pour parfaire son apprentissage de la Vie, il l'envoya auprès d'un Vieux Sage.

 

2.       "Eclaire-moi sur le Sentier de la Vie", demanda le Prince.

 

3.       "Mes paroles s'évanouiront comme les traces de tes pas dans le sable, répondit le Sage. Cependant je veux bien te donner quelques indications. Sur ta route, tu trouveras trois portes. Lis les préceptes indiqués sur chacune d'entre elles. Un besoin irrésistible te poussera à les suivre. Ne cherche pas à t'en détourner, car tu serais condamné à revivre sans cesse ce que tu aurais fui. Je ne puis t'en dire plus. Tu dois éprouver tout cela dans ton cœur et dans ta chair. Va, maintenant. Suis cette route, droit devant toi."

 

4.       Le Vieux Sage disparut et le Prince s'engagea sur le Chemin de la Vie.

5.       Il se trouva bientôt face à une grande porte sur laquelle on pouvait lire "CHANGE LE MONDE".

6.       "C'était bien là mon intention, pensa le Prince, car si certaines choses me plaisent dans ce monde, d'autres ne me conviennent pas." Et il entama son premier combat. Son idéal, sa fougue et sa vigueur le poussèrent à se confronter au monde, à entreprendre, à conquérir, à modeler la réalité selon son désir. Il y trouva le plaisir et l'ivresse du conquérant, mais pas l'apaisement du cœur. Il réussit à changer certaines choses mais beaucoup d'autres lui résistèrent. Bien des années passèrent.

7.       Un jour il rencontra le Vieux Sage qui lui demande : "Qu'as-tu appris sur le chemin "J'ai appris, répondit le Prince, à discerner ce qui est en mon pouvoir et ce qui m'échappe, ce qui dépend de moi et ce qui n'en dépend pas".

"C'est bien, dit le Vieil Homme. Utilise tes forces pour agir sur ce qui est en ton pouvoir. Oublie ce qui échappe à ton emprise." Et il disparut.

8.       Peu après, le Prince se trouva face à une seconde porte. On pouvait y lire "CHANGE LES AUTRES" "C'était bien là mon intention, pensa-t-il. Les autres sont source de plaisir, de joie et de satisfaction mais aussi de douleur, d'amertume et de frustration." Et il s'insurgea contre tout ce qui pouvait le déranger ou lui déplaire chez ses semblables. Il chercha à infléchir leur caractère et à extirper leurs défauts. Ce fut là son deuxième combat. Bien des années passèrent.

9.       Un jour, alors qu'il méditait sur l'utilité de ses tentatives de changer les autres, il croisa le Vieux Sage qui lui demanda : "Qu'as-tu appris sur le chemin ?" "J'ai appris, répondit le Prince, que les autres ne sont pas la cause ou la source de mes joies et de mes peines, de mes satisfactions et de mes déboires. Ils n'en sont que le révélateur ou l'occasion. C'est en moi que prennent racine toutes ces choses." "Tu as raison, dit le Sage. Par ce qu'ils réveillent en toi, les autres te révèlent à toi-même. Soit reconnaissant envers ceux qui font vibrer en toi joie et plaisir. Mais sois-le aussi envers ceux qui font naître en toi souffrance ou frustration, car à travers eux la Vie t'enseigne ce qui te reste à apprendre et le chemin que tu dois encore parcourir." Et le Vieil Homme disparut.

10.   Peu après, le Prince arriva devant une porte où figuraient ces mots "CHANGE-TOI TOI-MEME". "Si je suis moi-même la cause de mes problèmes, c'est bien ce qui me reste à faire," se dit-il. Et il entama son troisième combat. Il chercha à infléchir son caractère, à combattre ses imperfections, à supprimer ses défauts, à changer tout ce qui ne lui plaisait pas en lui, tout ce qui ne correspondait pas à son idéal. Après bien des années de ce combat où il connut quelque succès mais aussi des échecs et des résistances, le Prince rencontra le Sage qui lui demanda : Qu'as-tu appris sur le chemin ?"

11.   "J'ai appris, répondit le Prince, qu'il y a en nous des choses qu'on peut améliorer, d'autres qui nous résistent et qu'on n'arrive pas à briser.

 

 

 

12.   C'est bien" dit le Sage. "Oui, poursuivit le Prince, mais je commence à être las de ma battre contre tout, contre tous, contre moi-même. Cela ne finira-t-il jamais ? Quand trouverai-je le repos ? J'ai envie de cesser le combat, de renoncer, de tout abandonner, de lâcher prise." "C'est justement ton prochain apprentissage, dit le Vieux Sage. Mais avant d'aller plus loin, retourne-toi et contemple le chemin parcouru." Et il disparut.

13.   Regardant en arrière, le Prince vit dans le lointain la 3ème porte et s'aperçut qu'elle portait sur sa face arrière une inscription qui disait "ACCEPTE-TOI TOI-MEME."

14.   Le Prince s'étonna de ne point avoir vu cette inscription lorsqu'il avait franchi la porte la première fois, dans l'autre sens. "Quand on combat on devient aveugle, se dit-il."  Il vit aussi, gisant sur le sol, éparpillé autour de lui, tout ce qu'il avait rejeté et combattu en lui : ses défauts, ses ombres, ses peurs, ses limites, tous ses vieux démons. Il apprit alors à les reconnaître, à les accepter, à les aimer.  Il apprit à s'aimer lui-même sans plus se comparer, se juger, se blâmer. Il rencontra le Vieux Sage qui lui demanda :

15.   "Qu'as-tu appris sur le chemin ?"

16.   "J'ai appris, répondit le Prince, que détester ou refuser une partie de moi, c'est me condamner à ne jamais être en accord avec moi-même. J'ai appris à m'accepter moi-même, totalement, inconditionnellement."

17.   C'est bien, dit le Vieil Homme, c'est la première Sagesse. Maintenant tu peux repasser la troisième porte."

18.   A peine arrivé de l'autre côté, le Prince aperçut au loin la face arrière de a seconde porte et y lut  "ACCEPTE LES AUTRES".

19.   Tout autour de lui il reconnut les personnes qu'il avait côtoyées dans sa vie; celles qu'il avait aimées comme celles qu'il avait détestées. Celles qu'il avait soutenues et celles qu'il avait combattues. Mais à sa grande surprise, il était maintenant incapable de voir leurs imperfections, leurs défauts, ce qui autrefois l'avait tellement gêné et contre quoi il s'était battu.

 

20.   Il rencontra à nouveau le Vieux Sage. "Qu'as-tu appris sur le chemin ?" demanda ce dernier.  J'ai appris, répondit le Prince, qu'en étant en accord avec moi-même, je n'avais plus rien à reprocher aux autres, plus rien à craindre d'eux. J'ai appris à accepter et à aimer les autres totalement, inconditionnellement." "C'est bien" dit le Vieux Sage. C'est la seconde Sagesse. Tu peux franchir à nouveau la deuxième porte.

 

21.   Arrivé de l'autre côté, le Prince aperçut la face arrière de la première porte et y lut  "ACCEPTE LE MONDE"

 

22.   Curieux, se dit-il, que je n'aie pas vu cette inscription la première fois. Il regarda autour de lui et reconnut ce monde qu'il avait cherché à conquérir, à transformer, à changer. Il fut frappé par l'éclat et la beauté de toute chose. Par leur perfection. C'était pourtant le même monde qu'autrefois. Etait-ce le monde qui avait changé ou son regard ? Il croisa le Vieux Sage qui lui demanda.

 

23.   "Qu'as-tu appris sur le chemin ?"

 

24.   "J'ai appris, dit le Prince, que le monde est le miroir de mon âme. Que mon âme ne voit pas le monde, elle se voit dans le monde. Quand elle est enjouée, le monde lui semble gai. Quand elle est accablée, le monde lui semble triste. Le monde, lui, n'est ni triste ni gai. Il est là ; il existe ; c'est tout. Ce n'était pas le monde qui me troublait, mais l'idée que je m'en faisais. J'ai appris à accepter sans le juger, totalement, inconditionnellement."

 

25.   C'est la troisième Sagesse, dit le Vieil Homme. Te voilà à présent en accord avec toi-même, avec les autres et avec le Monde." Un profond sentiment de paix, de sérénité, de plénitude envahit le Prince. Le Silence l'habita. "Tu es prêt, maintenant, à franchir le dernier Seuil, dit le Vieux Sage, celui du passage du silence de la plénitude à la Plénitude du Silence"

 

 

 

سه در، مبارزه و پذیرفتن

 

1.      پادشاهی پود که می خواست تنها پسرش یک شاهزاده شجاع ، کار آمد و با هوش باشد. برای تکمیل تعلیمات زندگی اورا نزد پیر حکیمی فرستاد.

 

2.      شاهزاده گفت: " مرا از راه های زندگی آگاه کن."


3.      حکیم گفت :" سخنان من همچون رد پاهای تو در شن محو می شود. با این وجود من می خواهم به تو چند نشانه بدهم. در میان راه تو سه در خواهی دید. مشخصه های روی هر در را بخوان. نیازی مقاومت ناپذیر تو را به  دنبال کردن آنها به جلو می برد. به دنبال منحرف شدن از آن ها نباش، زیرا  محکوم خواهی شد که  همواره با آنچه که از آن می گریزی زندگی کنی. من بیش از این نمی توانم در باره آن به تو بگویم. تو باید تمام اینها را در قلبت و در کالبدت تجربه کنی . اکنون برو . این راه را ،درست روبرویت، دنبال کن."

 




4.      پیر حکیم ناپدید شد و شاهزاده راه زندگی را آغاز کرد.

5.      چیزی نگذشت که او خود را در مقابل در بزرگی دید که روی آن نوشته شده بود "عالم را تغییر بده"

6.      شاهزاده با خود فکر کرد " این همان خواست من است، زیرا اگر چه بعض از چیزهای این عالم مورد پسند من است برخی دیگر مورد قبول من نیست." پس او اولین مبارزه خود را آغاز کرد. ایده های او، شور و حرارتش، او را برای مقابله کردن با عالم، برای کوشیدن، برای غلبه کردن وتغییر حقایق بر اساس علایقش  به جلو می خواند. در این کار او  سرمستی  و لذت از فتوحات را یافت اما آرامش قلبی نیافت . او موفق شد برخی از چیزها را تغییر دهد ولی بسیاری  دیگر در برابر او مقاومت کردند. سالهای زیادی گذشت.

 

7.      دگر روز، پیر حکیم شاهزاده را دید و از او پرسید: " در راه چه آموختی؟" شاهزاده پاسخ داد: من  آموختم چه چیزدر قدرت من  است و چه چیز از توانم خارج است، و چه چیز زیر سلطه من است و چه چیز از آن خارج است ."مرد پیر گفت:" این خوب است. قدرتت را در آن موردی بکار ببر که بر آن توانایی داری . و آن چه را که بر آن قدرت نداری فراموش کن." و ناپدید شد.

 

 

8.      کمی بعد شاهزاده خود را در برابر دومین در دید. روی آن نوشته شده بود" دیگران را عوض کن". شاهزاده فکر کرد"این همان خواسته من است. دیگران سرچشمه نشاط ، شادی و رضایت   والبته اندوه، تلخکامی و سرخوردگی هستند." پس او علیه تمام همنوعانی که می توانستند مزاحم او باشند و یا او را دلگیر کنند برخاست. او در پی آن بود که شخصیت آنها را تغییر دهد و اشتباهات آنها را ریشه کن کند.  آن موضوع دومین مبارزه  او بود. سالیان دراز گذشت.

 

 

9.      یک روز که شاهزاده داشت به سودمندی تلاشهایش در تغییر دادن دیگران می اندیشید با پیر حکیم روبرو شد حکیم پرسید:"  در راه چه آموختی ؟" شاهزاده پاسخ داد :" من آموختم که دیگران  دلیل و منشاء شادی ها  و تلخکامی های من نیستند.  آنها فقط مجال یا هویدا گر آنها هستند. این من هستم که ریشه تمام این مسایل هستم. حکیم گفت:" حق با توست. از طریق آنچه  را که آنها در تو بیدار میکنند ، تو را به خودت نشان می دهند. قدر دان کسانی باش که وجودت را با شادی و لذت می لرزانند . اما همین گونه نیز باش در مقابل کسانی که در تو رنج و سرخوردگی به وجود می آورند، زیرا به خاطر آن هاست که زندگی آنجه را که باید یاد بگیری و راهی را که باید طی کنی به تو آموزش می دهد." سپس مرد پیر ناپدید شد.

 

 

 


 

10.  کمی بعد، شاهزاده  به دری رسید که روی آن نوشته شده بود:" خودت را تغییر بده، خودت را".  او با خودش گفت :" اگر خود من عامل مشکلاتم هستم، پس این درست همان کاری است که برای انجام دادن  باقی مانده." و سومین مبارزه خود را آغاز کرد. او به دنبال آن بود که خلق و خویش را تغییر دهد، با تمام معایبش مبارزه کند، نقایصش را از بین ببرد، تمام آنچه را که در خود دوست ندارد و با ایده اهایش نمی خورد عوض کند . پس از سالها مبارزه که او برخی از کامیابیها همچنین شکستها و مقاومتهایش  را شناخت با پیر حکیم ملاقات کرد  حکیم از او پرسید: "از راه چه آموختی؟"

 

 

 

 

11.  شاهزاده پاسخ داد:" چیزهایی درماست  که می توان آنها را بهتر کرد، برخی دیگر در برابر ما مقاومت می کنند و انسان قادر به ازبین بردن آنها نیست ."

 

 

 

12.  حکیم گفت:" خوب است". شاهزاده ادمه داد :" اما من  دارم از مبارزه با همه چیز ، همه کس و خودم خسته می شوم. آیا اینها هیچوقت  تمام نمی شود؟ کی من آسودگی را می یابم ؟ دلم می خواهد دست از مبارزه بردارم، از آن چشم بپوشم، همه چیز را ترک کنم، رها کنم." پیر حکیم گفت: "این درست موضوع بعدی یادگیری توست، اما قبل از آنکه جلوتر بروی ، برگرد وبه راه طی شده بیاندیش." سپس ناپدید شد.

 



13.  با نگاه کردن به  پشت سر، شاهزاده در دور دست در سومین در متوجه شد که او می توانسته در پشت در، یادداداشتی دیگری را ببیند که روی آن نوشته شده: "خودت را بپذیر خودت را."

 

14.  شاهزاده حیرت کرد که این یادداشت را برای بار اول که از این در می گذشته اصلا ندیده است با خود گفت: به تعبیر دیگر" وقتی آدم مبارزه می کند کور می شود."  دراز کشیده روی زمین در حالیکه تمام آنچه را طرد کرده بود و با آن مبارزه کرده بود در اطرافش پراکنده بود  را نیز دید: شکست ها، تاریکی ها، ترس ها و محدودیت ها، تمامی این اهریمن های قدیمی اش را. او یاد گرفت آن ها را بشناسد و بپذیرد و دوست بدارد. او فرا گرفت بدون مقایسه ، قضاوت  و سرزنش کردن،  خودش را دوست بدارد.  حکیم پیر او را ملاقات کرد و پرسید:




 

15.  " در راه چه آموحتی؟"

 

16.   شاهزاده پاسخ داد:" من آموختم  که بیزار بودن و مردود کردن بخشی از خودم مانند اینست که خودم را محکوم به عدم هماهنگی باخودم کرده باشم . یاد گرفتم خودم را بدون قید وشرط بپذیرم."

 

17.  مرد پیر گفت:" این خوب است، این اولین حکمت است. حالا می توانی از سومین در بگذری."

 

18.  تازه به طرف دیگر رسیده بود که از دور متوجه شد پشت دومین در نوشته شده" دیگران را بپذیر".

 

19.  در تمامی اطراف او افرادی را که او با آنها در زندگی رفت و آمد داشت بازشناخت؛ کسانی که دوست داشت همچنین کسانی که از آنها نفرت داشت. کسانی که حمایتشان کرده بود و کسانی که با آنها مبارزه کرده بود. اما حیرت زده دید که اکنون قادر نیست ایرادات و اشتباهات کسانی که سابقا او را نارحت کرده بودند و او با آنها مبارزه کرده بود را ببیند.

 

20.  شاهزاده باردیگری با پیر حکیم دیدار کرد. حکیم پرسید " در راه چه آموختی؟" شاهزاده پاسخ داد:" آموختم که با آنها در آرامش باشم ، من دیگر چیزی برای سرزنش کردن دیگران ندارم ، دیگر از دیگران ترسی ندارم. آموختم به طور کلی و بدون شرط دیگران را بپذیرم و دوست بدارم."پیر جکیم گفت "این خوب است " این دومین حکمت است. تو می توانی از دومین در هم عبور کنی.

 

 



 

21.  با رسیدن به طرف دیگر شاهزاده دریافت که در پشت اولین در نوشته شده" دنیا را بپذیر"

 

 

22.  با تعجب به خود گفت این یادداشت را بار اول ندیدم.او به اطراف خود نگاه کرد و عالمی را که در پی آن بود که فتح کند، تبدیل کند و تغییر دهد را بازشناخت.  او از درخشش  تمام چیزها  وکمال آنها   شگفت زده شده بود. با این وجود این همان عالم قبلی بود. آیا این عالم بود که تغییر کرده بود یا نگاه او؟ پیر  حکیم با او برخورد کرد و از او پرسید:

 

 

23.  " در راه چه آموختی؟"

 

24.  شاهزاده گفت:" آموختم که عالم آینه روح من است واینکه روح من عالم را نمی بیند بلکه خود را در عالم می بیند. هنگامیکه روح بشاش است جهان در نظرش شاد است و هنگامیکه درمانده است عالم در نظرش غمگین است. عالم، خودش، نه غمگین و نه شاد است. عالم آنجاست، وجود دارد؛ همش همین است. این  عالم نبود که مرا آزار می داد، بلکه اعتقادی بود که از آن می گرفتم . آموختم بدون قضاوت کردن به طور کلی و بی قید و شرط  بپذیرمش.

 

 




25.  مرد پیر گفت" این سومین حکمت است. تو بالاخره آماده ای که با خودت، با دیگران و با عالم  هماهنگ شوی." حسی مملو از آسودگی، آرامش و کمال شاهزاده را فرا گرفت.  خاموشی در او سکنی گزید." پیر حکیم گفت:" تو اکنون آماده ای، حالا، از آخرین درگاه  که گذرگاه خاموشی کمال به کمال خاموشی است، بگذر.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۹
شهلا دوستانی

 

زبان درونی

 

کلام، ابتدا از فکر می اید ، فکر انتقال دهنده احساسات، عواطف و ارتعاشات معنایی ضمیر ناخودآگاه است. ضمیر ناخودآگاه  این اطلاعات را در خود ذخیره دارد  و آنها را همچون«واقعیت» در نظر می گیرد و بر اساس این"واقعیت" بصورت خودکار  فعالیت می کند و بتدریج این اطلاعات را تکرار می کند.  این "واقعیت"های تکرار شده طی زمان مشخصی ناگزیر تبدیل به باور می شود. لغاتی که در زبان درونی خود استفاده می کنید،  تعیین کننده لغاتی هستند که شما در ارتباطات خود با دیگری  بکار می برید. زبان درونی،  بر آنچه که هستید و آنچه که می شوید بسیار تاثیر گذار است. در ابتدا ممکن است آنچه را گفته اید، باور نداشته باشید، اما ضمیر درونی گفته ی خود را چه دوست داشته باشید و چه دوست نداشته باشید، به دلیل نفوذ تکرار،  آن را به عنوان " باور "  می پذیرد. اهمیت انتخاب لغات و ترکیب آنها در زبان روزانه از همین جا ناشی می شود. 

آنچه می گوییم و تکرار می کنیم خیلی زود تبدیل به واقعیتی میگردد که ضمیر ناخودآگاه بر اساس آن عمل می کند. این همان روش شناسی رفتارهای زبان است .  ضمیر ناخودآگاه  بدون اینکه جمله ای  را پیچده کند،   در تصاویر، در احساسات ، در عواطف و درکلما ت کلیدی بسیار ساده ، منعکس می شود. ضمیر ناخودآگاه  منفی ها را نمیشناسد. با این حال معنای جمله ، بوسیله ی حس به ضمیر ناخودآگاه بخوبی  منتقل می شود. هر چند ضمیر ناخودآگاه منفی ها را نمی شناسد اما معنا را می تواند حس کند.  بنابراین حس بر ضمیر ناخودآگاه تاثیر می گذارد و بعنوان اطلاعات ذخیره می شود و در موقعیت مناسب  آن اطلاعات را  منتشر می کند.

فکر، ایده ای را به ضمیر ناخودآگاه منتقل می کند. این ایده زبان را بر می انگیزاند و به سطح آگاهی خارجی(ذهن آگاه) می آورد.  آگاهی خارجی عبارت منفی را خوب درک می کند و کلمات را رمز گشایی می کند.

فکر، آگاهانه منتقل می شود، و آگاهی درونی(ضمیر ناخودآگاه) را مرتعش می کند. با گفتن این عبارت:"من نمی توانم..." ، "قادرنیستم..."ضمیر ناخودآگاه خود را به سمتی هدایت می کنید که این اطلاعات را همچون" واقعیت " باور داشته باشد. و در نتیجه با توجه به آن عمل می کنیم. چگونگی ارتباط با خودمان تعیین کننده چگونگی ارتباط با دیگران و در نتیجه تعیین کننده چگونگی زندگی ما ست.  زیرا زندگی مجموعه ی ارتباطات است. به عنوان مثال اگر عادت داشته باشیم با خود مانند یک "احمق" رفتار کنیم،  به سادگی با دیگری نیز همین رفتار را خواهیم داشت. یا وقتی  با خود زبان خشن بکار می بریم، این زبان  را خود بخود با دیگری نیزبکار می بریم. این موضوع  تنها به انتخاب لغات  محدود نمی شود بلکه در بکار بردن برخی رفتارهای  خشن  و یا بی قیدانه هم خود را نشان می دهد. وقتی زبانی درونی ما آرام و محترمانه باشد نا خودآگاه همین زبان را با دیگران بدون هیچ تلاشی بکار می بریم. و به همین گونه این زبان در حرکات غیر زبانی و فرا زبانی نیز تجلی خواهد داشت. واکنشهای ما انعکاس سیستم فکری ماست. لغاتی را که انتخاب می کنیم و در بیان موضوعی بسیار عادی  در جمله ای بسیار معمولی بکار می بریدم، بیانگر مطالب زیادی در باره طریقه فکری و شخصیت ما ست. اگر عادت داریم خود را سرزنش کنیم و یا خود را مقصر بشماریم،  دیگران را هم به سادگی سرزنش می کنیم ومقصر می انگاریم. اگر به خود سخت می گیریم، با دیگران نیز سختگیری می کنیم. پدر یا مادری  که پسر خود  رامرتب  ملامت می کند، بخاطر این نیست که در پسرش عیبی می بیند بلکه  به این خاطر است که او در ضمیر درونی خود نیز عادت دارد با خود اینگونه رفتار کند. 

 

بسیاری از مردم  قبل از اینکه صاحب فرزند شود، می دانند باید از روشهای  اشتباهی که در موقع تحصیل، والدینشان بکار می بردند، اجتناب کنند. اکنون{ با وجود آنکه}  آنها  از این موضوع خوب آگاهند ، به این علت که   ضمیر ناخودآگاه آنها مدت زیادی براساس آن روشهای اشتباه برنامه ریزی و کار کرده است ؛ در  وقت آزمون،قادر نیستند  روش دیگری را بکار ببندند و  بی اختیار متمایل به انجام همان اشتباهات والدینشان می شوند. و برای توجیه، به خود می گویند بالاخره این همان کاریست که باید با بچه ها کرد" سختی ها".   با این وجود بچه همراه "سختی"  بدنیا نمی آید. باید از خود بپرسیم چرا اینگونه شد؟ چرا ممنوعیت به مجوز تبدیل شد؟ چرا مقایسه؟ چرا تبعیض؟... دلایل زیادی احتمالا مسبب این موضوع است .

وقتی نسبت به موضوعی واکنشی نشان می دهیم؛  با دیگری  همان طور حرف می زنیم که با خود (در ضمیر ناخودآگاه) حرف می زنیم  . این موقعیت ها نیست که یک نفر را پرخاشگر و دیگری را آرام می کند بلکه عوامل دیگری چون:  برداشت درست از موقعیت، چگونگی  صحبت کردن با خود در موقعیت های مشابه و سیستم فکری فرد است  که  تعیین کننده  منش و احترام او با خود و با دیگران است.  به همین جهت است که می بینییم در موقعیت های مشابه یکی با لحن بسیار محترمانه و آرام  و دیگری با بی ادبی و توهین آمیز  صحبت می کند. به همین منوال ، وقتی فرد با خود تنها ست احترامی که در ته دل برای خود قائل است برای دیگران نیز قائل خواهد بود. وقتی فرد برای خود احترامی قائل نیست، تمایل دارد  هماهنگ با درونش در جهان بیرونی هم دیگران را کوچک کند. با توجه  به طریقه ی حرف زدن مردم، یا خواندن پیام هایشان، می توان در مورد منش آنها و طریقه و صحبت کردنشان با درون خود و نیز سیستم فکری آنها بر آوردی داشته باشیم.  { ونیز بدانیم} آنها چگونه در جهان خارج رفتار می کنند.  

 

روش های بساری برای بیان یک سوال وجود دارد. ما ناخودآگاه آن راهی را انتخاب می کنیم که به آن عادت داریم.: " خودکار داری؟"  یا " تو یک خودکار نداری؟" یا " اجازه هست  خودکار شما را بگیرم ؟" این سه گونه پرسش هر کدام نماینگر سیستم فکری متفاوتی هستن. پرسش نخست ، ساده، مستقیم ومثبت است. دومین پرسش منفی است و می توان حدس زد نماینگر سیستم فکری منفی است. یا عادت به منفی کردن یا پیچیده کردن مسائل بجای ساده تر کردن آنست . غیره... و بالاخره سومین پرسش بیشتر "اجازه" است تا یک درخواست ساده ، پرسشی که مستقیم مطرح نمی شود   احتمالا، ترس رد درخواست پشت آن پنهان است. همه چیز در زندگی از طریقه ارتباط در جریان است. لازم است که برای  بهبود وضعیت  صحبت درونی با خود، تمام مطالب منفی را حذف کنیم و بجای آن مطالب مثبت و مستقیم و روشن و با ارزش قرار دهیم.  افکار را مثبت کنیم! تمام مردم در طول روز  از تلقینهای و تصاویر ذهنی خود استفاده می کنند. با این حال اغلب این تلقین ها و یا تصاویر  منفی است.

صبح،  وقتی از خواب بیدار می شویم؛ اغلب روزی سختی را برای خود  متصور می شویم، تصور می کنیم استرس وجود ما را در بر گرفته، خود را با خشم مردم ، قدر نشناسی، سوتفاهم  و نادرستی آنها روبرو می بینیم و ... بعد تلقین های منفی از این دست به ذهن می آید: "خسته شدم... " ، "دیگه نمی توانم..."، باز هم بدبختی..." و زبان درونی همینطور در تمام روز ادامه می دهد.

این زبان درونی ( تلقین به خود) و همینطور تصویر سازی های ذهن( خیال پردازی) بسیار در  شیوه زندگی فرد  تاثیر گذار است. تلقین ها  و تصو یر سازی های ذهنی خلاق{مثبت}،  بهترین برنامه دهندگان موفقیت هستند.  واگر اینها منفی باشند باعث شکست فرد می شوند.

کلمات و تفکرات همچون بازی پینگ پونگ عمل می کنند! هنگامیکه برای اولین بار می خواهیم تلقین های مثبت بکنیم، نوعی بازی پینگ پونگ بین کلمات مثبت و تکرارهای ما   شروع می شود  ، کلمات مثبتی  که تکرار می کنیم و اعتقاد زیادی به آنها نداریم و افکارمان که مخالف آن را می گوید.

 

مثال: پینگ: کلماتی که تکرار می کنیم:" من اعتماد بنفس دارم" پونگ! تفکرات:" تو خوب می دانی که این حقیقت ندارد، تو فاقد این صفت هستی... پینگ! کلمات:" من از چهره ام راضی ام" پونگ! افکار:" تو خوب می دانی که اینطوری نیست ، خودت می دانی که بی ریختی، اینقدر دروغ نگو...." پینگ! کلمات:"بعلاوه هیکلم خوب است" پونگ! افکار:" شوخی می کنی، نگاه کن ببین چقدر چاقی"...

 اگر با بکار بردن تلقین های مثبت، شاهد چنین مکالمات پینگ پونگی در درون خود شدید،  بدانید که این موضوع کاملا طبیعی است و می گذرد.  نگذارید این کار  با افکار مخالف متوقف شود. ضمیر نا خودآگاه ما مدتها بر اساس افکار منفی و ضد ارزش برنامه ریزی شده ، لذا برای جانشین کردن  افکار مثبت نیازمند زمان است.   این صدای درونی خوشایند است ، اما متاسفانه هنوز در هارد دیسک "ذهن ما" جای زیادی را اشغال می کند. پاک کردن این فایلهای آلوده( افکار منفی) یا حذف آنها نیازمند زمان و تمرین روزانه است. لازم نیست به پاسخ های مثبت  خود بیاندیشید، فقط خیلی ساده پاسخ دهید  و تا آنجا که ممکن است هرروز جملات تاکیدی مثبت را تکرار کنید ؛ {پس از مدتی } مسلما بدون نیاز به فکر زبان درونی مثبت پیروز می شود! فقط  کافی است در ابتدا بطور مکانیکی مثل انجام تکالیف ، مثل آئین مذهبی، بدون قضاوت و حتی بدون آنکه به آن فکر کنیم آنها را تکرار کنیم.!

آدم نمی تواند با پرت کردن عادتی  از پنجره از دست آن  خلاص شود ،باید اینکار را آرام آرام انجام داد {مثل} از  پله پایین آمدن  یعنی پله پله. این درست همان کاری است که شروع کرده اید  یعنی  تکرار مطالب مثبت تلقینی. این صدای منفی درونی نباید شما را به خود مشغول کند، بگذارید به مخالفت گویی بپردازد ولی به آن توجه نکنید و آنچه را  می گوید به حساب نیاورید.  صدا به این روش قطع می شود.  با این روش این افکار ناپدید می شوند. سخترین مرحله همان تغییر زبان درونی است. و اکنون  شما در حال هموار کردن راه قویترین فرایندی هستید که فرد می تواند در زندگی با آن روبروشود، یعنی:" فرایند تغییر و موفقیت" !

شما اینکار را انجام خواهید داد شاید مثل یک باتری که پس مدتها "غیر فعال بودن  مثبت" آن را مرده می پندارید. مطمئن باشید باتری شما تا لحظه ای که زندگی می کنید نمرده است، او هنوز منتظر شماست تا با چند تلاش کوچک او را راه بیاندازید. بعد او شما را شگفت زده خواهد کرد!

پس ، پشتکار لازم است ! شما با تلقین مثبت در حال فعال کردن منابع هستید  ، منابع طبیعی عظیمی که مدتها است  با خود دارید فقط برای مدت طولانی آن را غیر فعال نگه داشته اید.

گرفته شده از قدرت کلمات نوشته فاطیما زهرا عالمی


 

Le langage intérieur


La parole passe d'abord par la pensée qui transmet en émotions, en sentiments et en vibrations le sens au subconscient qui stocke cette information et qui la considère comme « sa réalité ». Dorénavant, il agira en fonction de cette réalité de manière de plus en plus spontanée au fur et à mesure que cette information se répétera. Cette réalité répétée se transformera inéluctablement en croyance au bout d’un certain temps. Les mots que vous utilisez dans votre langage intérieur déterminent ceux que vous emploierez dans votre communication avec autrui. Votre langage intérieur est extrêmement influent sur ce que vous êtes et sur ce que vous devenez. Vous pouvez ne pas croire au début ce que vous dites, mais à force de le répéter votre conscience intérieure en fera, que vous le souhaitiez ou non, « une croyance ». D'où l'importance de choisir les mots et les formulations que vous utilisez dans votre langage intérieur quotidien. Ce que vous dites et répétez devient très vite une réalité en fonction de laquelle votre subconscient opérera. C'est l'idée de la Programmation Neuro-Linguistique (PNL). Le subconscient résonne en images, en sentiments, en émotions et en mots clés très simples, sans tournure compliquée de phrase. Il ne connaît pas la négation. Toutefois, le sens d’une phrase formulée de manière négative peut bien être transmis au subconscient par un sentiment. Alors quoique le subconscient ne connaisse pas la négation, le sens pourrait être ressenti. De ce fait, il influencera ou programmera le subconscient qui emmagasinera ces informations, ensuite les redistribuera dès que l’occasion se présentera.

La pensée transmet l'idée au subconscient Le langage stimule la pensée au niveau de la conscience extérieure (esprit conscient). Cette dernière comprend parfaitement la négation et le codage des mots. Une pensée émise de manière consciente transmettra alors l'idée en vibrations à la conscience intérieure (subconscient). De fait, dire "je ne peux pas...", "je ne suis pas capable...." conduira votre subconscient à s’approprier cette information en tant que « sa réalité » et vous fera agir en conséquence. La qualité de votre communication avec vous-même détermine la qualité de votre communication avec les autres et celle-ci détermine votre qualité de vie. Votre vie est un ensemble de situations de communication. Si par exemple, vous avez l’habitude de vous traiter de « stupide », vous pouvez facilement traiter une autre personne ainsi. Si vous ne vous traitez jamais de stupide, vous ne penserez même pas à traiter quelqu’un de « stupide ». Quand on adopte un langage intérieur par exemple violent, ce langage revient spontanément dans la communication avec autrui et cela ne se limitera pas dans le choix des mots mais se traduira aussi par des gestes violents et une manière d’être nonchalante. Quand on a un langage intérieur doux et respectueux avec soi-même, c’est ce type de langage qu’on utilisera spontanément sans effort avec autrui. Ce qui se traduira par le non verbal et par le para verbal. Votre réaction reflète votre système de pensées. Le choix des mots que vous employez pour exprimer l’idée la plus banale dans la phrase la plus ordinaire à laquelle vous ne prêtez aucune attention, en dit long sur comment vous pensez et sur quel type de personne vous êtes. Si vous avez l’habitude de vous faire des reproches et de vous culpabiliser, vous ferez très facilement des reproches aux autres et les culpabiliserez aussi. Si vous êtes sévère avec vous-même, vous serez sévère avec les autres. Un parent qui gronde son fils, ce n’est pas parce que son fils n’est pas parfait mais c’est parce que c’est le style de 

communication qu’il a l’habitude d’employer dans sa conscience intérieure, une fois livré à lui-même. Avant d’avoir des enfants beaucoup de gens ont été convaincus de devoir éviter les erreurs que leurs parents ont commises dans leur éducation. Aujourd’hui, ils en sont bien conscients, mais leurs subconscients ont été pendant longtemps programmés sur ces erreurs. Une fois mis à l’épreuve, ils ont tendance à reproduire involontairement les mêmes erreurs de leurs parents avec leurs enfants sans pouvoir faire autrement. Pour se justifier, ils se disent que c’est finalement ce qu’il faut faire avec des enfants « difficiles ». Pourtant, un enfant ne vient pas au monde « difficile », demandez-vous ce qui l’a rendu ainsi. Des interdictions transformées en permissions ? Des comparaisons ? Une distinction ?...Les raisons peuvent être nombreuses. Vous réagissez à une situation et vous parlez avec les autres comme vous vous parlez dans votre subconscient Ce n’est pas une situation qui peut rendre une personne agressive ou calme mais ce sont les facteurs suivants: - Sa propre perception de cette situation, - Sa manière habituelle de se parler dans son for intérieur en rapport à ce genre de situation, - Son système de pensées qui renferme sa manière de se considérer et de considérer les autres. C’est pourquoi dans une même situation, vous trouverez des gens qui répondent d’un ton très respectueux et calme, et d’autres qui deviennent impolis et injurieux. De même, quand on se porte à soi-même de l’estime dans son for intérieur, on estime de la même façon les autres. Quand on en manque en soi, on a tendance à dévaloriser autrui pour se sentir en phase avec le monde extérieur. En écoutant les gens parler, ou en lisant leurs messages écrits, vous pouvez avoir une idée sur leur manière de se parler dans leur for intérieur ainsi que sur leur système de pensées. Par là, comment ils se conduisent avec le monde extérieur.

Il y a plusieurs façons de formuler une même idée. Vous choisissez inconsciemment dans votre quotidien, celle qui correspond le plus à votre système de pensées. Ainsi, pour savoir par exemple si votre ami a un stylo, vous pouvez lui poser la question : « As-tu un stylo ? » ou bien « N’as-tu pas un stylo ? » ou encore « Pourrais-je trouver un stylo chez toi ? ». Les trois formulations reflètent des systèmes de pensées totalement différents. La première formulation est simple, directe et positive. La deuxième est négative, ce qui peut laisser deviner un mode négatif de pensées, une habitude à négativer ou à se compliquer les choses au lieu de les simplifier etc... Enfin, la troisième, s’appuie sur une « permission » plutôt que sur une simple demande, ce qui peut aussi cacher la peur d’être rejeté quand on est direct. Tout dans la vie se passe à travers une communication. Pour améliorer celle-ci, il faudrait améliorer votre langage intérieur avec vous-même en abolissant tout ce qui est négatif et en le remplaçant par ce qui est positif, direct, clair, simple et valorisant. Positivez votre pensée ! Tout le monde se fait à longueur de journée des autosuggestions et des visualisations mentales. Cependant, elles sont pour la plupart négatives. En se réveillant le matin, on visualise une journée de plus qui sera difficile, en imaginant le stress qui l’accompagnera, la colère des gens que l’on va rencontrer, leur ingratitude, leur mépris, leur mauvaise foi etc… ensuite, les autosuggestions négatives du genre « j’en ai assez… », « je n’en peux plus… », « encore de la misère… » et le langage intérieur peut durer ainsi toute la journée. Ce langage intérieur (autosuggestions) ainsi que la visualisation mentale (imagination) ont un très fort impact sur le style de vie que mène un individu. Les autosuggestions positives et la visualisation créatrice constituent la meilleure programmation au succès. Celles qui sont négatives programment la personne à l’échec. Mots, pensées : un jeu de ping-pong ! Quand vous commencerez à appliquer pour la première fois l'autosuggestion positive, une sorte de jeu de ping-pong se produira entre les mots positifs que vous répéterez sans grande conviction et vos pensées qui vous contrediront.

 Voici un exemple : Ping ! Les mots que vous répétez : "J'ai confiance en moi" Pong ! Pensée : "Tu te mens, ce n'est pas vrai, tu en manques..." Ping ! Les mots : "J'aime mon corps" Pong ! Pensée : "Tu sais bien que cela n'est pas vrai et que tu te trouves moche, arrête de te mentir..." Ping ! Les mots : "Je suis de plus en plus mince" Pong ! Pensée : "Tu as l'air ridicule, regarde comme tu es gros(se) !" S'il vous arrive de subir ce jeu de ping-pong dans votre langage intérieur, en utilisant pour la première fois l’autosuggestion positive, sachez que c'est tout à fait normal et passager. Ne vous laissez pas freiner par des pensées contradictoires. Votre subconscient a besoin d’un peu de temps pour remplacer l’ancienne information négative stockée pendant longtemps. Votre petite voix intérieure vous dit "tu te mens etc..." car cette petite voix est celle de votre conscience intérieure qui a été programmée depuis de longues années sur ce mode de pensées dévalorisant et négatif. Cette voix n'est pas la bonne mais détient malheureusement encore beaucoup d'espace dans votre disque dur "votre esprit". Nettoyer ces fichiers infectés (vos pensées négatives) ou les supprimer, ça demande du temps ainsi qu’une pratique quotidienne. Vous n'avez pas besoin de croire en ce que vous vous dites de positif mais simplement de le dire et de le répéter le plus souvent possible car à force de répéter tous les jours vos affirmations positives, vous finirez par y croire indéniablement, et votre langage intérieur positif finira par triompher! Il vous suffira dans un premier temps de les répéter machinalement comme un devoir, comme un rituel, sans les juger, même sans y croire !


On ne se débarrasse pas d'une mauvaise habitude en la jetant par la fenêtre mais en lui faisant descendre doucement les escaliers marche après marche...c'est exactement ce que vous êtes en train de faire en commençant la lecture des autosuggestions positives. Ne vous préoccupez pas de cette voix intérieure négative, laissez-la vous contredire sans y prêter attention, sans prendre en considération ce qu’elle dit. C’est ainsi, qu’elle disparaîtra. L'étape la plus difficile du changement est justement celle qui consiste à changer votre langage intérieur. Vous êtes à ce moment-là, en train de faire démarrer le processus le plus puissant qu'une personne puisse connaître dans sa vie "Le Processus de la Transformation et du Succès"! Vous le faites peut-être depuis une batterie que vous croyez "morte" après une longue période "d'inactivité positive". Rassurez-vous, votre batterie n'est pas morte tant que vous vivez, mais attend de vous encore quelques petits essais de plus pour bien démarrer, ensuite elle vous surprendra ! Donc, persévérance est de mise ! Vous êtes en train de réactiver grâce aux autosuggestions positives, une immense ressource naturelle que vous avez depuis toujours eue en vous et que vous n'avez simplement pas activée depuis très longtemps !

Le Pouvoir des Mots Par Fatima-Zahra ALAMI Edition Septembre 2010 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۶ ، ۰۸:۲۲
شهلا دوستانی

 

درس مهم زندگی : "خدمتکار"

در ماه دوم کالج، استاد  یک امتحان غیر منتظره از ما گرفت. من شاگرد درسخوانی بودم و به سادگی به تمام سوالات بجز سوال آخررا  پاسخ دادم:

"اسم کوچک خدمتکار مدرسه چیست؟"

مثل یک شوخی بود. من او را چندین بار دیده بودم. او خانمی درشت ، با موهای پرپشت و حدود پنجاه ساله داشت. اما چطور میتوانستم اسمش را بدانم. بدون اینکه سوال آخر را پاسخ دهم ورقه ام را دادم. درست قبل از پایان کلاس، شاگردی پرسید آیا سوال آخر جز  نمره امتحان محسوب می شود.

استاد گفت، مطمئنا، طی دوره کارتان شما با افراد زیادی روبرو می شوید. همه اینها مهم هستند و ارزش توجه  ومهربانی شما را دارند ؛ حتی اگر این ملاقاتها در حد لبخند و گفتن صبح بخیر باشد.

من هرگز این درس را فراموش نکردم، و درضمن فهمیدم که اسمش دوروتی است.



Une belle leçon de vie: "

La femme de ménage"

 

Première leçon importante : La femme de ménage

Durant mon deuxième mois au collège, notre professeur nous a donné un petit examen surprise. J'étais un étudiant consciencieux et j'ai répondu aisément à toutes les questions jusqu'à ce que je lise la dernière question :

- Quel est le prénom de la femme de ménage de l'école ?

 

Il s'agissait certainement d'une blague. Je l'avais rencontrée plusieurs fois. Elle était grande, cheveux foncés et dans la cinquantaine, mais comment j'aurais pu savoir son nom ? J'ai remis mon examen en laissant la dernière question sans réponse. Juste avant la fin du cours, un étudiant a demandé si la dernière question comptait pour la note de l'examen.

- Absolument, a répondu le professeur. Durant vos carrières, vous allez rencontrer beaucoup de gens. Ils sont tous importants. Ils méritent tous votre attention et vos soins, même s'il s'agit simplement d'un sourire et d'un bonjour.

 

Je n'ai jamais oublié cette leçon. J'ai aussi appris qu'elle s'appelait Dorothée.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۶:۰۱
شهلا دوستانی

 

جوانی نیست دوره ای از زندگی

حالتیست روحی ،  اراده، قدرت اوست

خیال پردازی و احساسات شدید، صفتش

هست فتح شجاعت بر ترس

میلی است  به ماجراجویی در عشق و در راحتی.

 

آدمی پیر نمی گردد چون   

بسیار گشت شمار سالیان عمر او

پیر میگردد آدمی چون ترک گفته  ایده آل ش را

سالها می کنند پوست را چروک ، دل کندن از آمال ها روح را می گرداند چروک .

 

دلواپسی و شک و ترس و نا امیدی

هستند بد خواهانی که آرام به زمین می کنند ما را خم.

می پوسانند ما را پیش از مرگ .

 

 جوان است آن که حیرت می کند ، تحسین می کند. پرسش می کند،

همچون کودکی سیری ناپذیر.و پس؟ 

می رزمد با رویدادها ، می جوید  شادیش را در بازیهای زندگی.

 

آدمی  هم قدر  ایمانش جوان ،  آدمی  هم قدر  تردیدش پیر.

جوان است آدمی هم پایه ی خود  باوری

هم به قدر امید جوانی تو، هم به قدر دلسردی، پیری تو

تو نیز جوان خواهی ماند تا که هستی حساس

به خوبیها، زیبای ها، یزرگی ها

حساس به پیغام مردم، ابدیت، طبیعت.

 

مجروح شد گر  روزی قلبت

شد گرفتار نا امیدی یا  وقاحت

پس خدا  بیامرزد پیری روحت را



Être jeune

 

La jeunesse n'est pas une période de la vie,

elle est un état d'esprit, un effet de la volonté,

une qualité de l'imagination, une intensité émotive,

une victoire du courage sur la timidité,

du goût de l'aventure sur l'amour du confort.

 

On ne devient pas vieux pour avoir

vécu un certain nombre d'années ;

on devient vieux parce qu'on a déserté son idéal.

Les années rident la peau ; renoncer à son idéal ride l'âme.

Les préoccupations, les doutes, les craintes et les désespoirs

sont les ennemis qui, lentement, nous font pencher vers la terre

et devenir poussière avant la mort.


Jeune est celui qui s'étonne et s'émerveille. Il demande,

comme l'enfant insatiable. Et après ?

Il défie les évènements et trouve la joie au jeu de la vie.

 

Vous êtes aussi jeune que votre foi. Aussi vieux que votre doute.

Aussi jeune que votre confiance en vous-même

aussi jeune que votre espoir. Aussi vieux que votre abattement.

 

Vous resterez jeune tant que vous serez réceptif.

Réceptif à ce qui est beau, bon et grand.

Réceptif aux messages de la nature, de l'homme et de l'infini.

 

Si un jour votre coeur allait être mordu

par le pessimisme et rongé par le cynisme,

puisse Dieu avoir pitié de votre âme de vieillard.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۶ ، ۰۸:۲۹
شهلا دوستانی

 

موج اقیانس با دیدن دیگرامواج می گفت " من غمگینم ، امواج بسیار بزرگ، و قوی هستند، اما من، بسیار کوچک و ضعیف "

موج دیگری به او گفت :" غمگین نباش، ناراحتی تو فقط به این دلیل است که به ظاهر چسبیده ای و از حقیقت سرشت خود غافلی"

" یعنی من موج نیستم"

" موج بودن تنها ظهور گذرایی از طبیعت توست. تو در واقع تو آب هستی"

"آب"

"بله، اگر خوب این موضوع را درک کنی که حقیقت تو آب است، زیاد به اهمیت شکل موج بودنت اهمیت نمی دهی و غمت را فراموش می کنی."


Ce qui est important

 

« Je me sens triste ! » dit une vague de l'océan en constatant que les autres vagues étaient plus grandes qu'elle. « Les vagues sont si grandes, si vigoureuses, et moi je suis si petite, si chétive. »

Une autre vague lui répondit : « Ne sois pas triste. Ton chagrin n'existe que parce que tu t'attaches à l'apparent, tu ne conçois pas ta véritable nature. »

 

« Ne suis-je donc pas une vague ? »

« La vague n'est qu'une manifestation transitoire de ta nature. En vérité tu es l'eau. »

« L'eau ? »

« Oui. Si tu comprends clairement que ta nature est l'eau, tu n'accorderas plus d'importance à ta forme de vague et ton chagrin disparaîtra. »

www.bonheurpourtous

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۶ ، ۱۲:۰۷
شهلا دوستانی


 عبارتهای منفی در بهتر شدن ارتباط به ما کمکی نمی کنند

در تمام روزهای  زندگی، ما همواره عبارتهای منفی را به طریقی بکار می بریم. بیشتر حرفهای ما، دور محور آنچه  که نمی خواهیم می چرخد و نه آنچه که واقعا می خواهیم.

و همینگونه  با فرزندانمان نیز عمل می کنیم:" قرارت را فراموش نکن"-" موقع امتحان استرس نداشته باش" یا اینکه " هیچوقت با ارتشی ازدواج نکن" – نه، هرگز با ارتشی ازدواج نمی کنم." هرگز یک هرگز بزرگ""

مغز ما منفی را درک نمی کند

در واقع مغز ما، یا به طور خاص، ضمیر ناخودآگاه ما ، منفی ها را نمی فهمد. او ابتدا {معنای}عمل  جمله را تصویر می کند و سپس دنبال می کند.

اگر من به شما بگویم به غذای دیشب فکر نکن، شما اول خودتان پشت میز در حال غذا خوردن تصور می کنید سپس این تصور را دنبال می کنید. درست می گویم یا نه؟

 

مکانیسم کار این گونه است: فراهم آوردن در پی آن خراب کردن.

بعلاوه، در جمله ای با ساختار منفی، مغز ما فقط کلمات مهم را می گیرد.

درجمله" کلویی، روی کاناپه نپر!: در آخر،  مغز کلویی کلمه  " پریدن"  را می گیرد، و به همین صورت نیز عمل می کند.

عبارت برنده را انتخاب کنید: عبارت مثبت

وقتی مطلب دلخواه خود را باشکل مثبت بیان می کنید ، بیان شما، درخواستی برای اندیشه کردن و شکل دادن به تقاضای واقعی شما محسوب می شود.

برای بدست آوردن آنچه مورد نظرتان است، خوب است که آن را  مشخص کنید. در واقع مغز ما  برای اینکه فعلی را انجام دهد ابتدا نیازمند تنظیم مثبت است.

من شما را به چالش دعوت  می کنم : یک روز را با حذف {عبارات} منفی بگذرانید. به طور مثبت صحبت کنید؛ چه با فرزندانتان و یا در محیط کارتان،  اینکار فضای غمگین اطرافمان را تغییر می دهد. با انجام این کار، می خواهم شما نسبت به طریقه صحبت کردن خود آگاهی پیدا کنید. نه به این خاطر که احساس گناه کنید بلکه به خاطر اینکه آنچه می خواهید را  واقعا بدست بیاورید.




** LA NÉGATION NE NOUS AIDE PAS À MIEUX COMMUNIQUER. **


Dans notre vie de tous les jours, nous utilisons la négation à tort et à travers. Nous communiquons trop sur ce que nous ne voulons pas et pas assez sur ce que nous voulons RÉELLEMENT.

Nous agissons de même avec nos enfants.

« N’oublie pas le RDV de ce soir. » – « Ne stresse pas pour ton examen. »

Ou encore « Jamais je n’épouserai un militaire. » – « Non, JAMAIS je n’épouserai un militaire. » – « JA-MAIS, au grand JA-MAIIIIISSSS »

cerveau-ne-comprend-pas-negation

En fait, notre cerveau, ou plutôt notre inconscient, ne comprend pas la négation. Il va d’abord visualiser l’action de la phrase et ensuite va la chasser.

Si je vous demande de ne pas penser à votre repas de la veille, vous allez d’abord vous visualiser à table en train de déjeuner pour ensuite chasser cette image. J’ai raison ou pas ?

Le mécanisme est ainsi fait : faire pour ensuite défaire.

De plus, dans une phrase négative, notre cerveau ne retient que le mot le plus important.

Dans la phrase « Chloé, ne saute pas sur le canapé. », Chloé, enfin son cerveau, va retenir le mot « SAUTER » et va donc agir en conséquence.

CHOISISSEZ LA FORMULE GAGNANTE : LA FORMULATION POSITIVE. **

En choisissant de vous exprimer sous forme positive, cela va vous demander de réfléchir et de formuler votre véritable souhait.

Pour obtenir ce que vous souhaitez, il est bon de préciser l’action que vous désirez obtenir. En effet, notre cerveau a besoin de formulation positive pour ensuite passer à l’action.

Je vous lance un défi : celui de passer une journée à bannir la négation. Parlons de manière positive, cela changera de l’ambiance morose qui nous entoure. Que ce soit avec nos enfants ou même sur notre lieu de travail. En faisant cela, je veux que vous preniez conscience de votre façon de parler. Pas dans le but de vous culpabiliser mais plutôt dans celui de vous faire dire ce que vous souhaitez obtenir réellement.

http://laetitia-autret.com/

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۶ ، ۱۰:۱۴
شهلا دوستانی

 

بنابر تحقیق دکتر البرت محرابیان منتشره  در سال 1971 ، در تمامی ارتباطات، ارتباط غیر کلامی  93% تاثیر را به خود اختصاص می دهد . وفقط 7% باقیمانده به ارتباطی کلامی اختصاص داده می شود. به این ترتیب براحتی می توان سکوت را جز بخش غیر کلامی ارتباط بشمار آورد، پس در بسیاری از مواقع سکوت بسیار تاثیر گذار تر از ادای لغات است.  با این همه، سکوت همیشه نمی تواند بهترین راه حل در تمامی مکالمات باشد. و همین طور  سکوت نمی تواند اطلاعات را به طور خاص و به روشنی منتقل کند. پس کلمات همچنان حامل مهم اطلاعات محسوب می شوند. این حامل های اطلاعات را افراد بر اساس درکشان رمزگشایی می کنند.  ما همیشه برای کلمه  یا کلماتی که جمله ای را می سازند معنای متعددی را در نظرمی گیریم . بیشتر لغات استفاده شده در یک جمله بیش از یک معنا دارند هر چه معناهای یک لغت بیشتر باشد، احتمال بیشتری دارد تا  گیرنده پیام آن را  اشتباه تعبیر کند.  اهمیت انتخاب لغات از همین جا نشات می گیرد. هر چه جمله لغات بیشتری داشته باشد، پیچیدگی آن بیشتر می شود و کمتر می تواند اطلاعات مورد نظر را برساند . به همین دلیل است که هر چه جمله کوتاه تر باشد کارایی بیشتری دارد.

 

لغات  واکنشهایی را در نزد گیرنده ایجاد می کنند و  این قابلیت را دارند که منتقل یا نابود شوند. اگر فرض کنیم ، ارتباطات غیر کلامی 93% لیوانی را تشکیل می دهد، با افزودن  کلمات به آن  100% آن را کامل کرد ایم. حالا تصور کنید7 % باقی مانده این  لیوان را با ویتامین پر کنیم. آیا این مایع  همانند لیوانی است  که 7% آن با سم پر شده است؟ این درست همان قدرتی است که کلمات با خود دارند.

از طرف دیگر تمام ارتباط کلامی و غیر کلامی انعکاس واکنشهای ذهنی است.  آنچه گفته نمی شود ولی  احساس می شود. اگر به  آنچه گفته می شود حرکت مبهمی اضافه شود،  ممکن است  ارزش و معنای  کلام از بین برود. اگر لزوم ایجاب می کند  کلماتی را انتخاب کنیم، پس موقع انتخاب آنها نباید از نگرش ذهنی که همراه لغات هستند غافل شویم. نگرش ذهنی ساز وکار  انتخاب کلمات است، کلماتی  که در جملات خود به واسطه   ضمیر خودآگاه یا ناخودآگاه بکار می بریدم. اگر کلام را پایه ی ارتباط بدانیم- به معنای عصاره متمرکز- بنابراین مطالب غیر کلامی مایعی است که این عصاره را رقیق می کند.

شما لزوما  آنچه می گویید نیستید ولی با آنچه می گویید فرصت قضاوت در باره خود را به دیگران می دهید.

حتی اگر آنچه می گویید نباشید ولی آنچه می گویید نشان می دهد که خود را در کدام موقعیت خاص قرار داده اید. میتوانید چیزی بگویید و بعد پشیمان شوید  و نیز به گونه ای عمل کنید که در آینده این کار تکرار نشود ؛ ولی آنچه گفتید موقعیتی برای دیگران فراهم آورده است تا شما را ارزیابی و قضاوت کنند و یا نصیحتتان کنند.

هر چه بیشتر بدون هدف حرف بزنید بیشتر به دیگران قدرت قضاوت کردن وانتقاد کردن ازخود را داده اید. پس برای لذت، صحبت نکنید بلکه با ادای هر  کلمه هدفی روشن و دقیق را دنبال کنید. هدف  اجتناب از انتقاد نیست بلکه هدف اجتناب از ناراحتی های غیر ضروری در برقراری ارتباط با دیگران است.

 

"آنچه پیر در باره پال فکر می کند بیشتر بیانگر پیر است تا پال"

شما با سیستم فکری خود ارتباط برقرار می کنید، به همین خاطر است که گفته هایتان بیانگر شماست!

گفتگویی را فرض کنید که در آن احساس  رنجش خود را  نسبت به فردی بیان می کنید، { این بیان} به طور مجمل نشان می دهد که  شما رنجشی در خود احساس می کنید. شما می توانید با کار کردن روی خود این احساس منفی رادر خود از بین ببرید، ولی اغلب مردم تلاش نمی کنند که خود را جای شما بگذارند، شما را بفهمند و و افکار و راهتان را دنبال کنند، شما قبلا  ارزیابی و قضاوت شده اید!

یک کلمه و در پی آن  همه چیز فتح می شود...کلمه ای و  همه چیز نابود می شود؛

کلمه ،  به تنهایی می تواند برای همیشه رابطه ای را نابود و یا  رابطه ای را برقرار و یا حفظ کند  پس برای اینکه در ارتباطات خود موفق باشیم ، لازم است چه در زمینه ی حرفه ای، شخصی یا عاطفی کلمات را در عبارتهای مناسب بکار ببریم.. چند بار تا کنون کلمات باعث ناراحتی شده اند! وقتی رابطه ای پایان می گیرد، اغلب کلمات قدرتشان را از دست می دهند...

منتظر رسیدن آن زمان نمانیم. موقعیتها را دریابیم و قبل از اینکه  کلمات دیگر نتوانند در برقراری یک رابطه به ما سرویس دهند  از قدرت آنها به نفع خودمان  بهره ببریم. آگاهی از انتخاب لغات نوعی تدبیر است که می توان آن را فرا گرفت.  با در نظر داشتن برخی از ویژگی های یک ارتباط موفق و نیز  تمرین روزانه می توانید ارتباطات خود را بهتر کنید. 

 

 نوشته: فاطیمازهرا عالمی

ترجمه: شهلا دوستانی



Selon une étude effectuée par Dr. Albert Mehrabian en 1971, il a été révélé que la communication non verbale a un impact de 93 % dans tout échange communicationnel. La communication verbale possède alors uniquement les 7% restants.

Il est aisé à ce moment de comprendre que le silence fait bien partie du non verbal et de ce fait, peut, dans beaucoup de situations, être plus influent que tout mot prononcé. Cependant, le silence ne serait pas toujours en mesure d’apporter la meilleure solution dans toutes les situations de communication. Le silence ne serait pas non plus, en mesure de communiquer des informations précises et claires. Les mots restent donc un grand véhicule de l’information. Cette dernière est décodée selon une perception qui diffère d’un individu à un autre. Nous ne donnons pas toujours le même sens à un même mot ni à un ensemble de mots qui constituent une phrase. Plus les mots utilisés dans une phrase comportent plus d’un sens et plus ils comportent le risque d’être mal interprétés par le récepteur du message. D’où l’importance du choix des mots. Plus la phrase contient de mots et plus elle devient compliquée et aura donc moins de chance de transmettre l’information ciblée. C’est pourquoi plus une phrase est courte et plus elle est efficace.

 

Les mots déclenchent une réaction chez celui qui les reçoit. Ils sont capables de créer une relation, de la transformer ou de la faire perdre. Si nous supposons que la communication non verbale est comme un verre rempli à 93%,  les mots seraient donc ce qui s’ajoute à l’intérieur de ce verre pour le compléter à 100%. Imaginez un verre d’eau auquel on ajouterait 7% de vitamines. Ce liquide serait-il le même que si on y ajoutait à la place des vitamines, 7% de poison ? C’est exactement le pouvoir que possèdent les mots.

Par ailleurs, toute communication verbale ou non verbale est le reflet d’une attitude mentale. Ce qui ne se dit pas, se ressent. Ce qui se dit peut se perdre en valeur ou en sens s’il est accompagné d’un geste incohérent qui fait ressentir une ambiguïté. S’il faut bien choisir ses mots, il ne faut cependant pas négliger de choisir surtout son attitude mentale qui accompagnera ses mots. Cette dernière est la déclencheuse du choix conscient ou inconscient des mots que vous employez dans une phrase. Si le verbal était l’essence de la relation - dans le sens d’un extrait concentré - le non verbal serait le grand liquide qui le diluera.

Vous n’êtes pas ce que vous dites mais ce que vous dites donne à autrui l’occasion de vous juger.

 Ce que vous dites montre qui vous vous permettez d’être dans une situation donnée, quand bien même vous n’êtes pas ce que vous dites. Vous pouvez dire quelque chose puis le regretter et faire en sorte que vous évitiez à l’avenir de redire pareillement ; mais ce que vous dites donne l’occasion aux autres de vous classer, de vous juger ou de vous conseiller.

 Plus vous parlerez sans but précis et plus vous donnerez à autrui ce pouvoir de vous juger et de vous critiquer. Ne parlez donc pas pour le plaisir de parler mais ayez un objectif clair et précis dans chaque mot prononcé. L’objectif ici n’est pas d’éviter la critique mais d’éviter des désagréments inutiles dans votre communication avec les autres.


« Ce que Pierre pense de Paul en dit plus sur Pierre que sur Paul »


Vous communiquez à partir de votre système de pensées, c’est pourquoi ce que vous dites parle de vous!

Une communication, par exemple, qui exprime votre ressentiment vis-à- vis de quelqu’un, montrera au gros plan que vous possédez du ressentiment en vous. Vous pouvez très bien par la suite vous purifier de ces sentiments négatifs en faisant un travail sur vous. Mais, la plupart des gens ne feront pas l’effort de se mettre à votre place pour vous comprendre et pour vous suivre dans votre cheminement. Vous êtes déjà jugé(e) et classé(e) !

Un mot et tout est gagné…un mot et tout est perdu :

 Un seul mot peut faire perdre à jamais une relation et un seul mot peut faire gagner une relation ou l'entretenir. Que ce soit sur le plan professionnel, personnel ou affectif, il est impératif d'employer les mots qu'il faut dans le contexte approprié afin de réussir sa communication. Combien de fois les mots sont source de maux ! Quand une relation est finie, bien souvent les mots perdent de leur pouvoir...

N’attendons pas d’en arriver là et saisissons l’occasion d’utiliser le pouvoir des mots en notre faveur avant qu’il ne soit trop tard de nous en servir pour gagner une relation. Savoir sélectionner ses mots relève d'une sagesse qui s'apprend. La prise en considération de certains facteurs de réussite d'une communication ainsi qu'un exercice quotidien améliorera au fil des jours la qualité de votre communication. 

Fatima-Zahra ALAMI

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۶ ، ۰۸:۳۱
شهلا دوستانی

 


گاهی آدم از خودش می پرسد ... چه کنم تا اوضاع بهتر شود؟ چرا خدا گذاشت تا اوضاع این طوری پیش برود؟

دختری به مادرش گفت که همه چیز بد پیش می رود. امتحان ریاضی  را خراب کرده و دوست پسرش هم  او را به خاطر بهترین دوستش ترک کرده ...

در این لحظات ناراحت کننده ، یک مادر خوب می داند برای روحیه دادن به دخترش چه کند.." من یک شیرینی  خوشمزه درست می کنم."

در این وقت مادر دخترش را در آغوش می گیرد و به سمت آشپزخانه می برد دختر نیز سعی می کند لبخند بزند.

در حالیکه مادر ظروف و مواد را آماده می کرد دختر روی پیشخوان نشسته . مادر از او سوال می کند:" عزیزم قطعه ای  شیرینی دوست داری؟"

دختر پاسخ داد: 

"مطمئنا، مامان تو میدانی من چقدر شیرینی دوست دارم."

مادر گفت خوب.. کمی از این روغن آشپزخانه بخور.

 دختر شوکه شد: چی؟ حرفش هم نزن!!!

نظرت در مورد خوردن چند تخم مرغ خام چیه؟

در این موقع دخترش گفت: داری شوخی می کنی؟

نظرت در باره خوردن کمی آرد چیه؟

نه مامان، من مریض میشوم.

 مادر گفت: تمام این چیزها نپخته اند و مزه بد می دهند، اما اگر همه اینها را با هم قاطی کنی ( و بپزی) یک شیرینی خوشمزه می شوند.

 خدا هم به همین منوال عمل می کند. وقتی ما از او می پرسیم چرا این زمان سخت بر ما گذشت، ما درکی نداریم که این وقایع چه می توانند برای ما بیاورند . فقط او می داند و نمی گذارد که ما زمین بخوریم. لازم نیست که ما مواد اولیه خام را آماده کنیم ، فقط باید به او اعتماد کنیم... و خواهیم دید چیز غیر منتظره ای رخ خواهد داد.

خداوند واقعا مهربان است ... هر بهار برایمان گل می فرستد.هر روز باعث برآمدن خورشید است...و هر گاه تو نیاز مند حرف زدن باشی ....او برای گوش دادن حاضر است.او می تواند در هر جای جهان هستی باشد ... اما قلب تو را برای بودن انتخاب کرده.

 

 

Un morceau de gâteau !

 

Parfois on se demande...qu’est-ce que j’ai fait pour mériter cela? Pourquoi Dieu laisse-t-il ces choses m’arriver?

Une fille dit à sa mère que tout tourne mal pour elle. Elle a probablement échoué son examen de maths et son petit ami vient de la laisser pour... sa meilleure amie.

Dans ces périodes tristes, une bonne mère connait la chose à faire pour encourager sa fille. "Je fais un délicieux gâteau".

À ce moment, la mère prend sa fille dans ses bras et la guide vers la cuisine, tandis que sa fille essaie de sourire. Tandis que la mère prépare les ustensiles et les ingrédients, sa fille s'est assise au comptoir. Sa mère demande: "Ma chérie, aimerais-tu un morceau de gâteau?"

Sa fille répond: "Bien sûr, maman, tu sais combien j'aime le gâteau."

D’accord... dit la mère. Bois un peu de cette huile de cuisson.

Choquée, la jeune fille répond: Quoi? Pas question !!!

Que dirais-tu alors de quelques oeufs crus?

À cela la fille répond: Est-ce que tu plaisantes?

Que dirais-tu d’un peu de farine?

Non maman, je vais être malade.

La mère répond: Toutes ces choses ne sont pas cuites et goûtent mauvais, mais si tu les mets toutes ensemble ils font un délicieux gâteau.

Dieu travaille de la même manière. Quand nous nous demandons pourquoi il nous fait passer par ces périodes difficiles, nous ne réalisons pas ce que ces événements peuvent nous apporter. Seulement Lui sait et Il ne nous laissera pas tomber. Nous n'avons pas besoin d'arranger les ingrédients crus, seulement croire en Lui... Et voir quelque chose de fantastique survenir.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۶ ، ۰۷:۴۷
شهلا دوستانی