مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

در این سایت ترجمه حکایت ها و مقالاتی راجع به سلامتی و ورزش و یا زبان از فرانسه و گاهی انگلیسی آورده می شود . در مواردی اصل متن نیز ارائه می شود تا دانشجویان بتوانند متونی را به صورت ترجمه مقابله ای داشته باشند.

طبقه بندی موضوعی


درخت در وسط میزی گرد و بزرگی بود، روی آن تعداد زیادی شمع به طور باشکوهی می درخشید، و درخت با وسایل  براق  مزین شده بود. عروسکهای سرخ گونه، ساعتهای مچی واقعی با عقربه هایی متحرک، ویولون ها، طبل ها، کتاب ها، هفت تیر ها، شمشیر ها و پرچم ها، کفش های چوبی، فرفره ها وبسیار چیزهای بسیار زیبای  دیگری در آنجا وجود داشت. تمام اینها در روشنایی هزاران شمع   کوچک می درخشیدند.و چشمها را غرق لذت می کرد..

  اما بخصوص عروسکی زیبا وبور، با پالتوی قرمز بر تن ، نگاه مرا به خود  جلب کرد ه بود: او شنل قرمزی کوچک بود.    

با چه شوقی من تو را نگاه می کردم ! آه شنل قرمزی !    اینگونه بود که برای اولین بار تو در مقابل دیدگانم  ظاهرشدی : یک شب کریسمس هنگامیکه با سبدی در دست آمدی، این را گرگ خیانتکار بعد از آنکه مادر بزرگ را خورده بود و هنوز به قدر کافی اشتها داشت که تو را، خود تو را بخورد برای من تعریف کرد.

بنظرم آمد که اگر می توانستم با شنل قرمزی کوچک ازدواج کنم کاملا خوشبخت می شدم. افسوس ! من هرگز با او ازدواج نکردم زیرا گرگ او را خورده بود. ولی هر بار که این ماجرا را بازی می کردم ، من در صف حیوان هایم، گرگ بدجنس را  به خاطر ستمگری اش برای تنبیه  در آخر همه قرار می دادم . اینگونه من دوستیم را به شنل قرمزی کوچک نشان می دهم.  

ناگهان فریاد شادی شنیده شد. آمدند تا  اعلام کنند از چیزهای آویزان روی درخت، کدام هدیه مال چه کسی است.

کم کم سکوت برقرار شد و چشمان تمام  بچه ها  به درخت خیره شد، با بی صبری آشکاری انتظار می کشیدند تا شانس برای آنها چیزی را که آرزویش را داشتند بیاورد.

ما به این چهرهای درخشان ، چشمهای پر از آرزو نگاه می کردیم. آه ! آیا شادی های درخت کریسمس بهترین شادی های زندگی نیستند؟  

 

                                            

   L’arbre de Noel


l’arbre, planté a milieu d’une lge table ronde, était magnifiquement illuminé par une multitude de petites bougies, et tout garni d’objets brillants. Il ya avait des poupées aux joues roses, de vraies montres avec des aguilles mobiles, des violons, des tambours, des livres, des fusils, des sabres et des drapeaux, des sabots, des toupies et beaucoup d’autres choses très belles, tout cela étincelait aux lumières des mille petites bougies. Les yeux en étaient tout réjouis.

  Mais une jolie poupée blonde, vêtu d’un manteau écarlate, attirait surtout mes regards :c »était le petit Chaperon _ Rouge.

 

  Avec quel bonheur, je te revois, ô Chaperon _ rouge ! C’est ainsi que pour la première fois je te vis apparaître, un soir de Noel lorsque tu vins, ton panier au bras, me raconter la perfidie d loup qui, après avoir mangé la grand-mère, eut encore assez d’appétit pour te manger toi _ même.

  Il me semblait que si j’avais pu épouser le petit Chaperon _  Rouge j’aurais été parfaitement heureux. Hélas !je ne l’épousais point puisque le loup l’avait mangée; mais chaque fois qu’en jouant, je faisais la procession de mes animaux. Je plaçais  le méchant loup à la queue de tous les autres pour le punir de a cruauté. C’est ainsi que je témoignais mon amitié au petit Chaperon _ Rouge.

 

  Tout à coup, des cris de joie se firent entendre. On venait d’annoncer le tirage au sort des objets suspendus à l’arbre.

Peu à peu le silence ce  fit et tous ces enfants, les yeux fixés sur l’arbre, attendaient avec une impatience visibles que le sort leur apportât l’objet souhaité.

   Nous regardions ces figures radieuses, ces yeux pleins de désirs. O joies de l’arbre Noel, ne seriez _ vous pas les meilleures de la vie

D’après Charles Dickens.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۸:۲۲
شهلا دوستانی

 

 

 

آیا افکار ما می تواند تاثیر واقعی بر رویدادها بگذارد؟


این نقطه آغازین کتاب پرفروش "راز ": اثر رواندا بیرنه در   2006 ، است  که قدرت افکار مثبت را نشان می دهد. فرضیه ساده ای، که با عتقاد به آن هر کس می تواند  به لطف قانون "جذب" و "فکر مثبت" هر چه می خواهد را انجام دهد یا هر چه می خواهد بشود.  نویسنده با شاهد آوردن  از فیلسوف ها ، دارندگان شرکت ها، دکترها، نویسندگان و... رمز"راز" را باز می گشاید و به ما یاد می دهد با استفاده از آن به تمام آرزوها و خواستها( عشق، پول، سلامتی ...) تحقق ببخشیم.

بنابر نظر نویسنده، برجسته ترین شخصیت های تاریخ مانند افلاطون، انیشتن یا بیل گیتس برای موفقیت از قانون"راز" استفاده کرده اند. و اگر این قانون" در همه موارد کارساز نیست" پس باید افکار را بیشتر به مثبت گرایی عادت داد و آن را تبدیل به موتور {کارهای} روزانه کرد.

تفکر مثبت: قانون جذب چیست؟

قانون نوظهور جذب بسیار ساده است: انسان هر چه را می اندیشد جذب می کند. بنابرکتاب "راز"{فیلمی نیز با همین عنوان ساخته شده}، " افکار انرژی مغناطیسی دارند و فرکانس هایی را منتشر می کنند." وقتی فکر می کنیم سیگنالی را در آنچه نویسنده "جهان هستی" می نامد، منتشر می کنیم و این سیگنال ، افکار همتای خود  را که داری همان فرکانس باشند را جذب می کند.

 به بیان دیگر، افکار ما به واقعیت می پیوندند: اگر فکر کنیم که موفق می شویم، موفق می شویم، و همین طور به عکس، اگر کسی به خود بگوید خراب می کنم، خراب می کند! طبق گفته جان اسراف، یکی از سخنرانان فیلم مستند "راز"، مشکل از این است که " اغلب مردم به آنچه نمی خواهند فکر می کنند، و از خود می پرسند چرا بجز آنچه نمی خواهند چیز دیگری را بدست نمی آورند."

 طبق این فرضیه ، محدودیتی در کار نیست و انسان قادر است هر آنچه را می خواهد فقط به کمک قانون جذب که بی انتهاست محقق کند.

افکار مثبت، چگونه باید قانون جذب را بکارگیرد

 مهمترین نکته قانون جذب، افکار مثبت است. این نکته الزامی است که افراد بر آنچه می خواهند و نه آنچه نمی خواهند تمرکز کنند.

در حقیقت طبق این فرضیه که در کتاب "راز" بازشده است، جهان هستی که پذیرای افکار فرد فرد ما ست، منفی ها را در نظر نمی گیرد.

 به بیان دیگر ، اگر ما به این بیاندیشیم « نمی خواهم دیر کنم»، جهان هستی اینگونه می فهمد« می خواهم دیر کنم». فرضا اگر به فراوانی و ثروت فکر کنیم، پول را جذب می کنیم. و به عکس، اگر به قرض و فقر فکر کنیم، نداری ها را جذب می کنیم.
 

lدر مورد سلامتی،  تاثیر" پلاسیو" مثال خوبی برای قانون جذب است.{توضیح"پلاسیو": گاهی در پزشکی برای درمان به بیمار داروهای کاملا بی تاثیر می دهند ولی از آنجا که بیمار بی خبر است تصور می کند این داروها بسیار موثر بوده وحال او رابسیار خوب کرده است.} و  به همین ترتیب در مورد زوج ها ، اگر بجای اینکه بر اختلافاتشان تمر کز کنند به  همدلی های خود توجه کنند، حتما به سازگاری های بیشتری می رسند.

برای قرار گرفتن در پویایی مثبت، " محرک های مخفی" وجود دارند که می توانند به شما کمک کنند تا فرکانس های منفی را به گونه ای تغییر دهید تا احساس مثبت پیدا کنید مانند: فکر کردن به خاطرات دلپذیر، گوش دادن به موسیقی دلخواه و...

سه مرحله ی قانون جذب:" درخواست، تمرکز و دریافت"

در اولین مرحله، برای اینکه جهان هستی آرزوی شما را در یابد ، می بایست درخواست خود را بروشنی بیان کنید. و سپس به گونه ای عمل کنید گویی که آنچه را می خواستید را بدست آورده اید و در نهایت آماده ی دریافت آنچه می خواسته اید می شوید.

 اگر به دنبال همتای خود  هستید ، لازم است مطمئن شوید که رفتارتان مناسب درخواستتان است.  آیا جایی در کنارتان برای کسی قرار داده اید ؟ مثال عملی، می توانید دیگر در وسط تخت نخوابید و برای همتای بالقوه خود جایی در کنار تخت بگذارید و یا در کمد لباسها جایی برای او قرار دهید. هر گاه آرزوی همتای خود را داشتید،  باید طوری زندگی کنید گویی اکنون در کنارتان است تا هر موقع پدیدار شد پذیرایش باشید.

 می توانید  با این  فکر که دوست دارید روزتان چگونه بگذرد، روز خود را ازقبل خلق کنید. همینطور در شب، توصیه می شود که به روز بعد فکر کنید، اگر مسائلی هست که دوست ندارید اتفاق بیافتد،  به آن دوباره به گونه ای که دوست دارید اتفاق بیافتد، فکر کنید.

حد و مرز تفکر مثبت  کجاست

رواندا بیرنه در کتابش به طور صریح اذعان داشته: عملکرد قانون جذب اجتناب ناپذیر است، بنابراین، اگر پروژه شما شکست خورد، اشتباه از شماست.

پس آیا وقتی  بیمار می شویم به این معنی است که به درستی به سلامتی کامل فکر نکرده ایم؟ آیا باید در دنیای کاملا مثبت زندگی کرد، بدون اینکه نگاهی به بدبختی دیگران داشته باشیم که مبادا بدبختی آنها دامنگیر ما بشود؟ باید چشمها را بر دنیا بست؟( " دیگر به خبرهای غم انگیز نگاه نکنید، بحث را عوض کنید وقتی کسی از بیماری خود حرف می زند، تصور کنید پست برای شما چکی آورده و شما آن را...") آدم از خودش می پرسد نکند دارند تلاش می کنند  ما را به فرقه ای وارد کنند؟

اما  اگر برای امتحان بخشی از این تفکرات را بپذیریم و به خود بگوییم بالاخره داشتن تفکر مثبت ضرری نمی زند و اگر  جهان هستی از جنس لامپ هم نباشد و و همه ی آرزوهای ما را محقق نکند،  بهر حال این بدیهی است که با داشتن  تفکر مثبت، مردم بیشتری را بخود جذب می کنیم و پروژه های خود را آسانتر به نتیجه می رسانیم و در نهایت "راز" شاید همان اعتماد بنفس باشد.  

{ به مطلب بالا می توان این حدیٍث از پیامبر اکرم(ص) را نیز افزود که از قول پروردگار حکیم می فرمایند: " من با بندگانم همانگونه رفتار می کنم که در باره ی من می اندیشند."}



The Secret : obtenez ce que vous désirez grâce à la pensée positive


Et si nos pensées avaient une réelle influence sur les événements ? C’est le point de départ du best-seller Le Secret*: un ouvrage écrit par Rhonda Byrne en 2006 qui démontre les pouvoirs de la pensée positive et de la loi d’attraction. Depuis un film documentaire est également sorti et a été vu (et plébiscité) par plus de cinq millions de personnes.

 

Le livre part donc du postulat simple que chacun d’entre nous peut avoir, faire ou être ce qu’il veut grâce à la loi d’attraction et à la pensée positive. À travers plusieurs témoignages de philosophes, entrepreneurs, docteurs, écrivains... l’auteur Rhonda Byrne décrypte “Le Secret” et nous apprend à l’utiliser pour réaliser tous nos rêves et ce, quel que soit le domaine (amour, argent, santé…).

 

D’après l’auteure, les personnages les plus célèbres de l’Histoire à l’instar de Platon, Einstein, ou encore Bill Gates ont utilisé "Le secret" pour réussir. Et si, cette technique “ne marche pas à tous les coups”, l’important est plus d’adopter la pensée positive comme moteur au quotidien.

 

 

Pensée positive : la loi d’attraction, c’est quoi ?

 

Le phénomène de la loi d’attraction est simple : on attire ce à quoi l’on pense. D’après “le Secret”, “les pensées sont magnétiques et envoient une fréquence”. Quand on pense, on envoie un signal dans ce que l’auteur appelle “l’Univers” et ce signal attire des pensées jumelles qui ont la même fréquence.

 

Autrement dit, nos pensées deviennent réelles : si l’on pense que l’on va réussir, on réussit, et inversement, si l’on se dit que l’on va échouer, on échoue ! D’après John Assaraf**, l’un des intervenants dans Le Secret, le problème vient du fait que "La majorité des gens pensent à ce qu’ils ne veulent pas et ils se demandent pourquoi ils n’obtiennent rien d’autre." D’après cette théorie, il n’y aurait donc pas de limite et l’être humain serait capable de réaliser tout ce qu’il désire juste à l’aide de la loi d’attraction, qui serait infaillible.

 

pensée positive

 

Pensée positive : Comment utiliser la loi d’attraction ?

 

L’élément le plus important de la loi d’attraction est la pensée positive. Il est impératif de se concentrer sur ce que l’on veut et non sur ce que l’on ne veut pas. En effet, d’après la théorie développée dans Le Secret, l’Univers, qui accueille chacune de nos pensées, ne prend pas en compte la négation.

Autrement dit, si l’on pense « Je ne veux pas être en retard », l’Univers comprend : « Je veux être en retard ». Il faut donc toujours penser de manière positive (« Je veux être ponctuelle »). Par exemple, si l’on pense richesse et abondance, on attire l’argent. A contrario, si l’on pense dettes et pauvreté, on attire le manque. En matière de santé, l’effet Placebo est un bon exemple de la loi d’attraction. De la même manière, en couple, si l’on se concentre sur ce qui va bien au lieu de ne souligner que ce qui ne va pas, il règnera forcément une meilleure harmonie.

 

Afin d’être dans une dynamique positive, il existe des « déclencheurs secrets » qui permettent de changer la fréquence négative sur laquelle on se trouve afin de se recentrer sur du positif : souvenirs agréables, musique favorite...

 

"Demander, croire, et recevoir" : les trois étapes de la loi d’attraction

 

Dans un premier temps, il s’agit donc d’exprimer clairement sa demande afin que l’Univers puisse comprendre le souhait. Ensuite, il faut agir comme si on avait déjà obtenu ce que l’on voulait, pour enfin se sentir prêt à accueillir sa demande.

 

 

Si c’est l’âme sœur que nous cherchons par exemple, il est indispensable d’être sûr que notre comportement est en adéquation avec nos désirs. Laisse-t-on la place pour quelqu’un dans notre vie ? En pratique, vous pouvez arrêter de dormir au milieu du lit pour laisser "son" côté à un potentiel compagnon, ou lui faire de la place dans son dressing... Une fois que l’on a demandé à trouver sa moitié, il faut vivre comme si elle était déjà à nos côtés pour être prêt à la recevoir lorsqu’elle se présentera à nous.

 

On peut créer sa journée à l’avance en pensant à la manière dont on aimerait qu’elle se déroule. De la même manière, le soir, il est recommandé de repenser à sa journée et s’il y a des choses que l’on n’a pas aimé, les refaire dans sa tête comme on aurait aimé qu’elles se passent.

 

 

 

pensée posiitive

 

Quelles sont les limites de la pensée positive ?

 

Dans son livre, Rhonda Byrne est catégorique : la loi d’attraction fonctionne obligatoirement. Par conséquent, si votre projet échoue, c’est de votre faute. On serait donc malade parce qu’on n’aurait pas assez pensé à une santé parfaite ? Doit-on vivre dans un monde uniquement positif, sans penser ni regarder le malheur des autres au risque d’en être contaminé ? Doit-on fermer les yeux sur le monde ? Par moments, le Secret paraît réducteur (« ne regardez plus les infos dramatiques, détournez la conversation quand quelqu’un vous parle de sa maladie, visualisez-vous en train de recevoir des chèques par la poste et vous en recevrez... ») et on se demande presque si l’on est pas en train d’essayer de nous faire entrer dans une secte...

 

Mais si on prend un peu de recul sur tout cela, et pour l’avoir testé, on peut aussi se dire que finalement, ça ne peut pas nous faire de mal d’utiliser la pensée positive. Peut-être que l’Univers n’est pas le génie de la lampe et ne réalisera pas tous nos souhaits (voire aucun !), mais il est certain que l’on attirera plus de gens à nos côtés et que nos projets se réaliseront plus facilement si l’on y croit. Finalement le secret, c’est peut-être de croire en soi ?

 http://www.marieclaire.fr/,pensee-positive,20254,389912.asp

 {A l'article ci-dessus on peut ajouter la parole du Noble Prophète d'Allah (que la paix soit sur lui) a rapporté que Allah, le Très Sage, a déclaré: "Je traite mon serviteur de la façon dont il pense à moi»{

(Hadith-Bukhari / Muslim)

http://pouvoirdesprit.blogspot.com

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۶ ، ۱۷:۱۶
شهلا دوستانی

طوفان

 

طی سفری در کنار رود راین ، ویکتور هوگو نشسته در کالسکه " یکی از زیباترین طوفانها" را شاهد است .

 

    شب نزدیک می شود، خورشید پایین می رود، آسمان بی نظیر است. به تپه های انتهای دشت  می نگرم گرداب عظیم بنفشی نیمی از دشت راگرفته... ناگهان  راهداری را می بینم که حصارچوبی خوابیده بر زمین را راست می کند تا زیر آن پناه بگیرد. سپس کالسکه ای از نزدیکی گله غازها یی که با شادی اختلات می کنند، می گذرد.  سورچی گفت :"آب خواهیم داشت." در حقیقت من سرم را برگردانده بودم، پشت سر ما نیمی از آسمان را ابرهای سیاه گرفته است، باد شدیدی می وزد، گلهای شوکران تا زمین خم شده اند، درختان گویی با وحشت با هم نجوا می کنند، خارهای خشک سریعتر از کالسکه در راه می دوند و بالای سر ما ابر غلیظ بزرگی در حرکت است. لحظه ای بعد برقی در آسمان و زیباترین طوفانی که تا کنون دیده ام.


UN ORAGE


(Au cours d'un voyage sur les bords du Rhin, Victor Hugo a l'occasion d'assister, depuis la voiture où il a pris place, à "un des plus beaux orages" qu'il ait jamais vus.)

Le soir approchait, le soleil déclinait, le ciel était magnifique. Je regardais les collines du bout de la plaine, qu'une immense bruyère violette  recouvrait à moitié... Tout à coup je  vis un cantonnier redresser sa claie couchée à terre et la disposer comme pour s'abriter dessous. Puis la voiture passa près d'un troupeau d'oies qui bavardaient joyeusement. "Nous allons avoir de l'eau, dit le cocher." En effet, je tournai la tête : la moitié du ciel derrière nous était envahie par un gros nuage noir, le vent était violent, les ciguës en fleur  se courbaient jusqu'à terre, les arbres semblaient se parler avec terreur, de petits chardons desséchés couraient sur la route plus vite que la voiture, au-dessus de nous volaient de grandes nuées. Un moment après éclata un des plus beaux orages que j'aie vus.

(Victor Hugo, Le Rhin.)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۶:۳۵
شهلا دوستانی

1.     حیوانات از خدا هستند و حماقت از انسان.

2.     مردم این را بدانند  چون کلمه ، موجودی است زنده، دست متفکر هنگام نوشتن می لرزد .

3.     خنداندن یعنی کاری برای از خاطر بردن. چه کار نیکی بر زمین ،چه تقسیم کننده ای : فراموشی (در میان مردم).

4.     آرزو، خوشبختی است؛ انتظار، زندگی است.

5.     افتخار ، خورشید موخر، ماه آرام و گرفته ای که بر روی گورستان بالا می آید .

6.     مسیح می گوید عشق بورز؛ کلیسا می گوید پرداخت کن.

7.     در "شناختن" ، " متولد شدن" نهفته است.

8.     افول مردان بزرگ، افراد معمولی و کوچک را مهم می نماید. هنگامی که خورشید در افق فرو می رود، کمترین سنگریزه ها سایه های بزرگ  می یابند و با خود می اندیشند که چیزی هستند.

9.     اسرافکاری و خست هر دو به یک نوع ژنده پوشی منتهی می شود.

10.                        خداوند رحمت می کند بر بنده نه به جهت آنچه که یافته بلکه به جهت آن چه که به دنبال آن بوده است.

 

 

1       “Les bêtes sont au bon Dieu, mais la bêtise est à l'homme.”

2       “Car le mot, qu'on le sache, est un être vivant. La main du songeur vibre et tremble en l'écrivant”.

3       “Faire rire, c’est faire oublier. Quel bienfaiteur sur la terre, qu’un distributeur d’oubli !”

4       “Rêver, c'est le bonheur ; attendre, c'est la vie.”

5       “La gloire, astre tardif, lune sereine et sombre Qui se lève sur les tombeaux.”

6       “Jésus disait : aimer ; l'église dit : payer.”

7       “Dans "connaître", il y a "naître".”

8       La chute des grands hommes rend les médiocres et les petits importants. Quand le soleil décline à l'horizon, le moindre caillou fait une grande ombre et se croit quelque chose.”

9       Le prodigue et l'avare aboutissent aux mêmes haillons.

10  “Dieu bénit l'homme non pour avoir trouvé, mais pour avoir cherché.”

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۶ ، ۱۱:۲۰
شهلا دوستانی


جهت دادن به بحث

وقتی بحث از جهت اصلی اهداف تعیین شده خارج شود، می توانیم مخاطب را به سمت موضوعی که انتخابی خودمان،  هدایت کنیم.

روش کار، بازگویی دوباره ی گفته های اوست .  به او بگوییم،  آنچه گفته جالب است و پیشنهاد کنیم بعدا روی آن صحبت کنیم. سپس آنچه را دوست داریم روی آن بحث شود را از  دیدگاه دیگری مطرح کنیم. مثال:

" آنچه تا حالا گفتیم...( و آنچه گفته شده را دوباره به طور خلاصه می گوییم)، می تواند جالب باشد، اما فکر نمی کنید مهم این است که روی موضوع تمرکز کنیم ( و آنچه که هدفتان از بحث است را بازگو کنید) تا راه حل مناسب را بیابیم؟

 و یا : " چطور روی .... کنیم؟ (بیان اهداف بحث)

جهت دادن بحث برای حل مشکل

«مشکلی که خوب مطرح شود نیمی از آن حل شده است» .  به همین خاطر  بازگویی دوباره مشکل با ترکیب جدید، اهمیت بسیار دارد، اینکار می تواند با طرح سوالاتی انجام گیرد.

کسی که مشکلی دارد، برای حل آن ضروری است ،  مسائل آن را خوب درک کند و دوباره باز گویی کند.

با طرح پرسشهای  مستقیم که به  روشنتر کردن مطلب منجر می شود، مخاطب را به سمت تغییر موضوع بحث و مفیدتر کردن آن  بکشانید.

 برای دستیابی به نتایج قطعی، با کمک مخاطب اهداف  را دقیق و روشن معین کنید و  "چار چوب"  را مشخص نمایید.

 همچنین او را به سمتی بکشانید که اهداف خود را با بیان دیگری بطورعملی، عینی و مثبت بازگو کند  (آن اهدافی را که می خواهیم و نه آنهایی را که نمی خواهیم). سپس  از او بخواهید جزییات بیشتری  بدهد و توضیح دهد اهدافش را  چگونه می خواهد عملی نماید.

تکنیک گیر کردن سوزن روی صفحه

 

وقتی  روی صفحه گرامافون خط می افتد قطعه ای از موسیقی  مدام تکرار میشود{ می گویند سوزنش گیر کرده}. این تکنیک نیز شامل تکرار ساده مطلب است به هر اندازه که نیاز باشد، تکرار ایده ی خود در مقابل کسی که نمی خواهد بفهمد یا سعی دارد با تاثیر گذاری بر شما تصمیم دیگری را اتخاذ کند.

چگونگی انجام این تکنیک:

سخن مصاحب خود را تکرار کنید و در انتها اعتقاد خود را تکرار کنید.

" اگر او به شما بگوید:" بله، اما..." شما دنباله آخرین کلام سخنش را بگیرید: " متوجه هستم که شما دوست دارید ..."،"من علاقه شما در مورد... درک می کنم..." وسپس ادامه دهید"... و تصمیم دارم که..."،" ...و می خواهم..."

با این روش شما تصمیمات و افکار خود را به ثمر می رسانید بدون اینکه در این ارتباط تنش و یا اختلافی به وجود بیاورید. این روش در محل کار و فامیل اغلب بسیار موثر است.

برای اینکه پیامتان بیشترین تاثیر را بگذارد

اگر فرضا به مصاحب خود بگویید " تو خودخواهی" ، حتی اگر درست هم باشد، این گفته فقط نتیجه ی منفی به بار می آورد. چرا؟

زیرا اگر او خودخواه باشد ، خودخواهیش مانع از این می شود که بقیه حرف شما را قبول کند و بپذیرد اگر اینطور هم نشود پذیرفتن بقیه حرفتان با مشکلات زیادی روبرو خواهد شد. بنابراین  اگر پیام بسیار مهم است { با این روش} هیچ احتمالی برای درک ارزش این پیام  وجود نخواهد داشت.

ما می توانیم همان پیام را به روش دیگری  انتقال بدهیم ، روشی که بیشترین تاثیر را روی مصاحب ما داشته باشد. برای رسیدن به این مطلوب باید برخی از ضابطه های  بین خود را رعایت کنید :

هرگز کسی را متهم نکنید ، " تو چنین هستی یا چنان هستی"، "تو اینکار را کردی ، تو آنکار را کردی..."

کلمات دو پهلو را بکار نبریم که باعث سوء تفاهم می شوند. مثل "به شرط اینکه..." و از تمام عبارتهایی که ممکن است در نزد افراد شکاک نوعی کنایه تلقی شود اجتناب کنید.

ازکار برد عبارت های عالی ( خیلی، بسیارو غیره) و تفضیلی ( بیشتر ، کمتر، هر مقدار که) اجتناب کنید. و تا آنجا که ممکن است قید های  ساده(  مسلما،...) را بکار ببرید .

این ضوابط جامع نیستند، و شما نمی توانید همه ی این قوانین را بشناسید.  اما تنها این موضوع را در نظر نگیرید که چگونه پیامتان را خوب برسانید بلکه خودتان را بجای گیرنده پیام بگذارید. زیرا لزوما گیرنده پیام ما نند شما هوش و بردباری مقتضی مسئله  را ندارد.

برای اینکه پیامتان بر مصاحب تاثیر داشته باشد نبایستی تمامی حقایق یا آن چیزهایی که فکر می کنید بر اساس دلیل و منطق است را بگویید؛ بلکه حقیقت را بی طرفانه  بگویید و دربین آن سوالاتی بدون جواب را مطرح کنید. اجازه دهید مخاطب خودش پاسخ ها را در درونش جستجو کند. این بهترین روش تاثیر گذاری است زیرا او خود، درگیر قضاوت و دلیل آوردن می شود.

سوالاتی از قبیل" چه چیز باعث می شود...؟"، " چگونه این طور شد که...؟"، چه می کنید اگر...؟" آیا فکر می کنی که..؟." و غیره.

و یا بجای محکوم کردن، احساس خود را بازگو کنید. مثلا،اگر  به شخصی که بر سر قرار دیر رسیده بگویید: " تو دیر رسیدی" او را به حالت دفاعی کشانده اید، لذا او دیگر  به بقیه پیام که مهمتر از عمل دیر کردن است، توجهی نمی کند یعنی" عواقب دیر کردنش".

بهتر است به او فرضا بگویید:" من دوست داشتم ببینم که تو سر وقت می آیی، چون منتظرت بودم، و نمی دانستم که می آیی یا نه، و مجبور شدم... کنسل کنم..." این فقط یک مثال است و قالب ثابت نیست، اصل اینست که برای دیر آمدن فرد را محکوم نکنید.

هنگام نصیحت کردن اگر بگویید " باید این کار را بکنی..." " تو مجبوری..."  ممکن است نوعی دستور تلقی شود.  و هیچکس دوست ندارد از دیگران دستور بگیرد.

این حقیقت را باید در نظر بگیریم،  که آِیا دیگران { انجام موضوع مورد نظر را} می خواهند یا نه. و بهتر است این الزام را این گونه بیان کنیم: بهتر خواهد بود که ... اقدام کنیم زیرا..." و یا " اهمیت این مطلب روشن است که..." و یا" این مطلب ثابت شده که..."، به این ترتیب فکر می کنم عاقلانه است..."، " بجای تو بودم ، این طوری عمل می کردم زیرا فکر می کنم..." ، " تلاش می کنم وضعیتی که  تو را منع کرده از ....را درک کنم...( سپس با بیان احساسات خود تا به قلب او رسوخ کنید.)، امیدوارم با توجه به  دلایلی که و جود دارد ببینم اینگونه عمل می کنی..." اینها فقط چند مثال است.

یک رئیس خوب دستور نمی دهد، او خود نمونه است. برای متقاعد کردن فرد، اغلب بهتر است  به قلبش رسوخ کنید تا به عقلش.

یکی از ترفند های دیل کارنگی این است:  به فرد شخصیت می دهد تا از آن دفاع کند، حتی اگر دیگران هم  فکر می کنند مخاطب این ارزش را ندارد مانند:

"من مطمئنم که تو صادق هستی و..."مخاطب ناخودآگاه میخواهد از شخصیت خود دفاع کند تا به خودش ثابت کند که او صادق است .

گرفته شده از "قدرت کلمات" نوشته فاطمیا زهرا عالمی



 Orienter la discussion


 Quand la discussion dévie de ce qui peut conduire à l'objectif fixé, on peut ramener l'autre sur un cheminement de pensées que nous choisirons.

 L'idée est de reformuler ce qu'il a dit, lui dire que ce qu'il dit est intéressant et proposer de discuter ce point plus tard, puis formuler le souhait de discuter un autre point.

 Par exemple: "Ce qui s'est passé.... (et vous reformulez brièvement ce qu'il a dit), peut être intéressant, mais ne pensez-vous pas qu'il serait important de nous recentrer sur la question (et vous citez ce qui vous mènera au but de la discussion), afin de trouver des solutions ? Ou bien: "Et si nous discutions de...?" (but)

Orienter la discussion pour résoudre un problème "Un problème bien posé est un problème à moitié résolu", d'où l'importance de la reformulation qui peut se faire aussi par le moyen de questions.

Pour résoudre un problème, il est impératif de bien comprendre et de reformuler les objectifs fixés par celui qui a ce problème.

 Amener l'autre à changer de discussion en lui posant une question ouverte qui tend vers un développement. Afin d'arriver à des résultats concluants, il faudrait donc établir "un cadre" en aidant l'autre à définir clairement des objectifs clairs et précis. C'est aussi amener l'autre à reformuler ses attentes d'une manière réaliste, objective et positive ("ce qu'on veut" et non "ce qu'on ne veut pas").

Donc l'inviter à donner le plus de détails et de précisions concernant la réalisation de son objectif.

La technique du disque rayé


Un disque rayé reprend et répète toujours le même morceau. C'est le principe de la technique qui consiste à répéter simplement et autant de fois que c'est nécessaire, votre propre décision face à quelqu'un qui ne veut pas comprendre ou qui essaie de vous influencer à prendre une autre décision.

Pratiquement, voici comment faire :

 Reformulez en reprenant les arguments de votre interlocuteur et terminez votre phrase en l'informant de votre décision. S'il vous dit "oui, mais...", vous reprenez encore ses derniers arguments "je comprends que vous souhaitez...", "je comprends votre intérêt pour..." ensuite vous enchainez " ...et j'ai décidé de ............", "....et je désire......."

 C'est une manière de faire respecter ses propres choix et décisions sans générer de conflits ni de tension dans la communication. Cette technique est très utile en milieu professionnel comme en famille.

Pour que votre message ait plus d’impact

En disant à quelqu'un par exemple "tu es orgueilleux" même si c'est vrai, cela ne peut attirer qu'un résultat négatif. Pourquoi?

Car s'il est orgueilleux, son orgueil l'empêchera de l'admettre et de saisir le reste du message, et s'il ne l'est pas il sera trop blessé pour saisir le reste du message. Donc s'il y a un message plus important il n'a plus aucune chance d'être perçu à sa juste valeur.

On peut très bien passer un même message et choisir la manière qui aura le plus d'impact pour son interlocuteur. Pour cela, il serait utile de respecter certaines règles entre autres: , "tu es ceci, tu es cela...", "tu as fait ceci, tu n'as pas fait cela..." Utiliser des mots qui n'ont pas un double sens et qui peuvent être perçus comme du mépris comme "pourvu que...", et tout ce qui peut être perçu comme des insinuations chez les plus sceptiques.

 

Éviter les superlatifs (très, trop etc...) et les comparatifs (plus, moins, autant de...que etc...) puis autant que possible les adverbes (certainement, ...ment). Ces règles ne sont pas exhaustives et vous pouvez ne pas les connaître toutes, mais uniquement vous positionner dans l'esprit de celui qui recevra votre message et non dans un esprit de comment il conviendrait qu'il le reçoive. Car il n'a pas forcément atteint comme vous la sagesse et la tolérance requises.

Pour que votre message ait de l'impact sur votre interlocuteur il ne faut pas dire toute la vérité et tout ce que l'on pense conformément à la "raison" et à la "logique" mais dire des vérités de manière neutre en posant plutôt des questions et non en apportant des réponses. Laissez votre interlocuteur chercher dans son esprit la réponse. C'est la meilleure manière de l'influencer car il implique lui-même son propre jugement et déduction.

Des questions comme "qu'est-ce qui fait que....?", "comment se fait-il que...?", "que ferais-tu si...?", "penses-tu que ....?" etc...

Ou bien, exprimez votre propre ressenti plutôt que d'accuser quelqu'un. Par exemple quelqu'un qui vient à un rendez-vous en retard, lui dire "tu es en retard" l'amènera à prendre une position de défense et donc n'écoutera pas le reste du message qui est beaucoup plus important que le fait qu'il soit venu en retard "les conséquences de son retard".

Il conviendrait plutôt de lui dire par exemple "je souhaitais te voir venir à l'heure car je t'ai attendu et je ne savais plus si tu allais venir ou pas, et j'ai dû annuler....." c'est juste un exemple et non un stéréotype immuable, l'essentiel est de ne pas l'accuser d'être en retard.

 En voulant conseiller quelqu'un, lui dire "il faut que tu fasses..."; "tu dois..." peut être perçu comme des ordres et personne n'aime recevoir des ordres de quelqu'un. Qu'on le veuille ou non c'est une vérité à prendre en considération. Il conviendrait plutôt d'exprimer cette obligation par exemple en disant ceci : "Il serait plus conforme à.......... d'agir ainsi car ...., et ....relève l'importance de..., et cela est prouvée par ..." ; "Je pense dans ce cas qu'il serait judicieux de...."; "A ta place, j'agirais ainsi car je crois que...", "j'essaie de comprendre ta position qui t'a empêché de... ...(ensuite, exprimer un ressenti pour toucher plutôt son coeur)..., "j'aurais souhaité te voir agir ainsi pour la raison qui fait que...." etc...

Ce ne sont que des exemples.

 Un bon leader ne donne pas d’ordres, il donne l’exemple. Pour convaincre quelqu'un, bien souvent il faut toucher son cœur et non sa raison. Aussi une grande astuce de Dale Carnegie c'est de donner à l'autre une valeur à défendre même si cette valeur on la croit inexistante chez le récepteur, comme par exemple: "Je suis sûre que tu es honnête et que ..." le récepteur inconsciemment aura une valeur à défendre pour se prouver à lui-même qu'il est honnête, etc...


d'après Le Pouvoir des Mots Par Fatima-Zahra ALAMI 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۸:۳۵
شهلا دوستانی

روزی شاه آرتور در کمینگاهی به دام آفتاد و اسیرشاه سرزمین همسایه شد. شاه می خواست او را بکشد ولی تحت تاثیر جوانی و شور زندگی شاه آرتور قرار گرفت ومنصرف شد. پس به او  قول آزادی داد به این  شرط که بتواند به پرسش بسیار سختی پاسخ دهد. آرتور یکسال وقت داشت تا پاسخ پرسش را بیابد و اگر در پایان این مهلت نمی توانست پاسخ را بیابد کشته می شد.

 سوال این بود:خانم ها  واقعا چه می خواهند؟

این سوال مردان بسیار حکیم را گیج می کرد و در نظر  آرتور جوان،تلاش {برای یافتن پاسخ این سوال}، بی حاصل بود. اما بهر حال چون از مردن بهتر بود،  پیشنهاد شاه راپذیرفت که در پایان سال پاسخ را بدهد.  و به کشورش بازگشت تا از همه پرس وجو کند : پرنسس ها، روسپی ها، کشیش ها، حکما، دلقک دربار. او با تک تک آنها صحبت کرد اما پاسخ هیچکدام قانع کننده نبود.

بیشتر افرادی که در اطرافش بودند به او پیشنهاد کردند که برود و با جادوگیر پیر مشورت کند زیرا او تنها کسی است  که ممکن است  پاسخ  را بداند. قیمت این کار بالا بود زیرا جادوگر در تمام کشور به درخواست های  کلان مشهور بود. آخرین روز سال رسید، و برای آرتور چاره ای نماند جز آنکه برود وبا جادوگر حرف بزند. جادوگر قبول کرد که پاسخش را بدهد ولی در ابتدا شاه باید با قیمت  او موافقت می کرد. جادوگر می خواست با  "گون" که اصیل ترین شوالیه "میز گرد" و بهترین دوست آرتور بود، ازدواج کند.

آرتور جوان وحشتزده شد: جادوگر پیر قوزی و بسیار زشت بود، تنها یک دندان داشت،  بوی فاضلاب می داد، اغلب صدای ناخوشایند ایجاد می کرد. هرگز چنین موجود منزجر کننده ای دیده نشده بود. او نپذیرفت که دوستش را مجبور به این ازدواج کند.تا چنین موجود انزجار آوری را تحمل کند.

"گون" با شنیدن این موضوع با آرتور حرف زد، به او گفت برای نجات "میز گرد " و زندگی آرتور این فداکاری آنچنان هم وحشتناک نیست. به این ترتیب، ازدواج صورت گرفت و جادوگر پاسخ پرسش را داد.

« آنچه زنان واقعا می خواهند، قدرت تصمیم گیری برای زندگی خود است.»

 بلافاصله هر کس دانست که جادوگر حقیقت بزرگی را گفته است و جان آرتور حفظ خواهد شد. و همین طور هم شد. شاه همسایه جان آرتور را بخشید و به او آزادی کامل داد.

چه ازدواجی! آرتور میان راحتی و ناراحتی غوطه ور بود. "گون" مثل همیشه دوست داشتنی ، شاد و مودب بود. جادوگر بدترین رفتارها را از خود نشان می داد. با انگشتانش می خورد،  باد معده می داد ، آروغ می زد و همه را ناراحت می کرد.

شب عروسی نزدیک شد. "گون" از نظر روحی خود را برای شب عروسی و رفتن به اطاق آماده می کرد. اما چه اتفاق عجیبی! زیباترین زنی که تا کنون کسی دیده در مقابل او بود. "گون"  غرق در حیرت پرسید چه اتفاقی افتاده است. زیبایی پاسخ داد به دلیل اینکه "گون" با او در زمانی که جادوگر بوده  مهربان بوده پس نصف وقت وحشتناک و بد ریخت و نصف دیگر روز جوان و زیبا  خواهد بود.

کدام شکل را برای شب یا روز می پسندی؟

عجب سوال مشکلی! "گون" در مورد این سوال ، به فکر فرو رفت: در طول روز او این زن زیبا را   به دوستانش نشان می داد اما شب در خلوت، یک پیرزن جادوگر؟ یا در روز جادوگری نفرت انگیز در کنار داشتن و شب از زنی زیبا در خلوت برخوردار بودن؟

چه انتخابی می کنی؟

آنچه "گون" انتخاب کرد در زیر آورده شده ، اما قبل از خواندن،  پاسخ حقیقی خود را به این سوال بدهید.


?

?

?

?

?

?

?

?

?

?

?

?




"گون" نجیب زاده، به جادوگر پاسخ داد که  انتخاب را به خود او واگذار می کند.

با شنیدن این موضوع، جادوگر گفت که او در تمام مدت زیبا خواهد بود زیرا "گون" در تمام مدت به او احترام گذاشته و به او اجازه داده که خودش برای خودش تصمیم بگیرد..



Que veulent réellement les femmes ?

 

On dit que le jeune roi Arthur tomba un jour dans une embuscade et fut fait prisonnier par le monarque d’un royaume voisin. Le monarque aurait pu le tuer mais fut ému de la jeunesse et de la joie de vivre d’Arthur. Alors, il lui offrit la liberté contre la réponse à une question très difficile. Arthur aurait une année pour deviner la réponse et s’il ne pouvait la donner au bout de ce délai, il serait tué.

La question était : que veulent réellement les femmes ?

Une telle question laisserait perplexe les hommes les plus savants et, pour le jeune Arthur, cela semblait être une quête impossible. Comme c’était quand même mieux que la mort, il accepta la proposition du monarque de lui ramener la réponse au bout d’un an. Il retourna dans son royaume pour interroger tout le monde : les princesses, les prostituées, les prêtres, les sages, le fou de la cour. Il parla à chacun mais personne ne put lui donner une réponse satisfaisante.

Ce que la plupart des gens lui dirent fut d’aller consulter la vieille sorcière qui était la seule à pouvoir connaître la réponse. Le prix en serait élevé car la sorcière était connue dans tout le royaume pour les prix exorbitants qu’elle demandait. Le dernier jour de l’année arriva et Arthur n’avait pas d’autre choix que d’aller parler à la sorcière. Elle accepta de répondre à sa question mais il devait d’abord accepter son prix. La vieille sorcière voulait épouser Gauvain, le plus noble des Chevaliers de la Table Ronde et le plus cher ami d’Arthur.

 

Le jeune Arthur fut horrifié : la vieille sorcière était bossue et terriblement laide, n’avait qu’une dent, sentait comme l’eau des égouts, faisait souvent des bruits obscènes... Il n’avait jamais rencontré de créature aussi répugnante. Il refusait de forcer son ami à l’épouser et d’endurer un tel fardeau. Gauvain, en entendant la proposition, parla à Arthur. Il lui dit que ce n’était pas un si terrible sacrifice pour sauver la vie d’Arthur et préserver la Table Ronde. Ainsi, le mariage eut lieu et la sorcière répondit à la question

Ce qu’une femme veut vraiment c’est de pouvoir décider de sa propre vie.

Chacun sut à l’instant que la sorcière venait de dire une grande vérité et que la vie d’Arthur serait épargnée. Et ce fut le cas. Le monarque voisin épargna la vie d’Arthur et lui garantit une totale liberté.

 

Quel mariage ! Arthur était tenaillé entre le soulagement et l’angoisse. Gauvain se montrait agréable comme toujours, charmant et courtois. La vieille sorcière montra ses plus mauvaises manières. Elle mangea avec les doigts, rota et péta et mis tout le monde mal à l’aise.

 

La nuit de noce approcha. Gauvain se préparant psychologiquement pour la nuit de noce entra dans la chambre. Mais quelle surprise ! La plus belle femme qu’il ait jamais vue se tenait devant lui. Gauvain était éberlué et demanda ce qui se passait. La beauté répondit que comme il avait été gentil avec elle (quand elle était la sorcière), elle serait la moitié du temps horrible et déformée et l’autre moitié une magnifique jeune fille.

 

Quelle forme voulait-il qu’elle prenne le jour et la nuit ? Quelle question cruelle ! Gauvain commença à réfléchir à ce problème : pendant la journée une belle femme à montrer à ses amis mais la nuit, dans l’intimité, une vieille et sinistre sorcière ? Ou bien dans la journée une hideuse sorcière mais la nuit, une belle femme pour jouir des moments intimes ?

 

 

Qu'auriez vous fait ?

 

Ce que choisit Gauvain est écrit ci-dessous, mais ne lisez pas avant d’avoir imaginé votre propre réponse.

 

o

 

o

 

o

 

o

 

o

 

o

 

Le noble Gauvain répondit à la sorcière qu’il la laisserait choisir elle-même.

 

En entendant cela, elle annonça qu’elle serait belle tout le temps parce qu’il l’avait respectée et l’avait laissé décider elle-même de sa vie.

bonheurpourtous.com

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۶ ، ۱۶:۲۳
شهلا دوستانی

 

هر نظری را می توان با اشکال مختلف بیان کرد. روش بیان خود بخود واکنش گیرنده پیام را تعیین می کند. بنابراین هر پیام با توجه به روشی که بیان می شود می تواند مخاطب را در حالت دفاعی ، عصبانیت قرار دهد و یا به آرامی وادار به فکر کند و یا اورا تشویق به ورود فعالانه در بحث کند. پس، این روش بیان است که تمامی تفاوتها را ایجاد می کند.

مقصود تمامی ارتباطات، رسیدن به اهدافی است. دخالت دادن احساسات و یا احساسات منفی، هر گونه  ارتباطی را  بی ثمر می کند . و برای دستیابی به آنها  باید روش درست بیان را پیدا کرد.

سرزنش مخاطب،  او را ناخدآگاه به سمت دفاع از خود می کشاند و مشغول دفاع و رد اتهاماتی می شود که در نظرش تضعیف شدن تلقی می شود. و دیگر  برایش وقت و انرژی باقی نمی ماند که پیام واقعی مخاطب خود را درک کند.

پیامی که نقش " والدین منفی نگر" را در بردارد، به صورت پیامی سرشار از سرزنش، انتقاد، اتهام زدن، قضاوت، و یا تحکمی است ( باید، توحتما  و...)  این پیام واکنش های منفی و یا دفاع از خود  ویا حالت  خصمانه و... را فرا می خواند. 

وقتی طرف مقابل حس کند مورد حمله واقع شده، ارتباط نمی تواند به خوبی پیش برود. بنابراین شیوه موثر، بیان کردن نظر فرد مقابل و یا بیان احساس شخصی با حالت دوستانه است.{ همان که رفتار }" فرزند آزاد"    خوانده می شود.

مثال:به جای گفتن:" تو اینگونه بر سر من آوردی، تو این را به من گفتی ، لازمه که  این کار را بکنی، تو باید، این تو هستی که، تو اینطوری نیستی که..."

بهتر است این عبارات را به کار ببری: " به عقیده من، فکر خوبی است که..."

یا" حس می کنم که، وفتی به من گفتی، تو مرا..."

من حرف تو را / با این لحن که گفتی .. نمی فهمم/  لطفا بار آیند با لحن آرامتری با من حرف بزن،

 خیلی برای من لذت بخش که از تو بشنوم/ تو را ببینم که ...می کنم" بسار خوشحال می شوم که..."

مثلا  وقتی کسی  دیر کرده ، باید از گفتن این این عبارات خودداری کنیم:" آیا ساعت را دیدی که چند است؟ ! آیا این به شما نمی گوید که برای یکبار هم که شده به قولت احترام بگذاری؟" .

این عبارات که به این صورت گفته می شود، فرد را بدون هیچ تفکری به حالت دفاعی می برد و او را بیشتر به طرف دفاع از خود می کشاند تا اندیشیدن و اصلاح رفتار.

"تصور  می کردم( دوست داشتم، فکر می کردم) تو سروقت بیایی تا مطمئن شوی...، من کمی دلسرد شدم".

"چه شده،  چه اتفاقی افتاد که باعث شد دیر بیای؟"( از گفتن "چرا" اجتناب کنید).

برای فردی که دیر کرده است، عباراتی به این شکل، بیشتر موضوعی برای اندیشیدن و یافتن راهکار می دهد.

روش دیگر می تواند ایفای نقش " انسان بالغ" است، به این ترتیب که عبارات را طوری در کنار هم قرار دهیم که هیچگونه جانبداری در آن نباشد و به سادگی آنچه را که صورت گرفته بیان کنیم، بدون قضاوت، عمل را تحلیل کنیم، و با با مطرح کردن سوالات خوب  اطلاعات بگیریم و اطلاعات بدهیم.

سوالات خوب تعیین کننده پاسخ های خوب است

روشی که برای طرح یک پرسش اتخاذ می کنید خودبخود تعیین کننده پاسخ های مخاطب شماست.

اینهم  مثالهایی برای سوالاتی که پاسخ آن بله و یا خیر است:

عیارت مثبت، احتمال گرفتن پاسخ "مثبت" را بیشترمی کند:

 شما(فعل مورد نظز)...؟ بله

عبارت منفی، احتمال گرفتن پاسخ منفی را بیشتر می کند:

شما ( فعل بصورت منفی)....؟ نه مرسی

سوالی که بصورت باز مطرح شود، فراخان گسترش موضوع است:

(چه، چطور، چه چیز...) چه چیز (فعل)...؟ ( توضیحات...)

سوالی که در خود گزینه های متعدد داشته باشد ، پاسخ آن اغلب با انتخاب یکی از گزینه ها همراه است.

شما (فعل) ... این یکی یا آن یکی؟ ...

یا اگر دوست دارید بر انتخاب مخاطب خود تاثیر گذار باشید ابتدا انتخاب خود را مطرح کنید و در ادامه انتخاب مبهمی را مطرح کنید مثل "یا چیز دیگری"

شما( فعل دوست دارید/ می پسندیدی/ می خواهید...) + ( عنوان کردن انتخاب خودتان...)+ یا چیز دیگری؟

 اما توجه داشته باشید، اگر می خواهید چیزی را از کسی بدست آورید مثل یک قرار ملاقات یا یک چیز دیگر، بهتر است بجای طرح پرسش با گزینه های انتخابی ،مطلب خود را به وضوح بیان کنید. مثال:

دوست دارید/ می خواهید با هم ملاقاتی / با هم قرار ملاقاتی برای امروز عصر یا فردا صبح بگذاریم؟

پرسشی که در خود عبارت"چرا" دارد، اغلب به عنوان یک استنطاق یا نوعی تحریک تلقی می شود و اغلب پاسخ دهنده حالت دفاعی بخود می گیرد.

چرا شما (فعل)...؟ (  اگر فرد حس کند مورد نوعی حمله قرار گرفته پاسخ خودبخود  دفاعی  و دعوایی است...)

بنابراین ترجیحا به جای "چرا" از "چطور"استفاده کنید." چگونه این اتفاق افتاد که.../ چه شد که...؟

 

 

"چگونه" به جای "چرا"

 

عبارت " چگونه " بیشتر روی راه حل وعبارت " چرا" بیشتر روی  دانستن اینکه چرا مشکل وجود دارد تاکید دارد. در حقیقت برای حل  بیشتر مشکلات عبارت " چگونه "بیش از  عبارت "چرا " ترجیح داده می شود.

عبارت:" چرا دیگر دوستم نداری؟"  یک سوال بی حاصل است.

 اما عبارت  " چگونه به من اطمینان می دهی که باز هم  مرا دوست داری؟" سوالی است که فرد را دعوت به یافتن راه حل می کند.

سوالاتی که با عبارت "چگونه" همراه هستند، فرد را  به یافتن راه حل های احتمالی دعوت می کند زیرا شروع زمان این سوالات لز حال است، به سوی آینده هدایت می شود و سپس اهداف را در بر می گیرد.

حال آنکه، سوالاتی که عبارت "چرا" را در بردارند از زمان حال به سمت گذشته می روند و در بهترین حالت، گذشته را ببیشتر روشن می کند.

در حالیکه روشن شدن گذشته، شاید مشکل را حادتر کند و راه حلی نیز با خود نیاورد. زیرا این  سوالی در پی یافتن   آنچه که درست نیست می باشد. ولی روشن کردن راه حل ها در آینده، درپی یافتن راه حل مشکلات است.

وقتی اتفاقی نا گوار برای فردی رخ می افتد، اغلب در واکنش این سوال را از خود می پرسد: " چرا این اتفاق برای من افتاد؟"فکر می کند با این روش مشکل را حل می کند، در حالیکه، این پرسش خوبی برا ی بررسی مشکل نیست.

"چگونه از این اتفاق افتاده در جهت تغییر مثبت بهره ببرم؟ این پرسش خوبی است که منجر به یافتن راه حل های عملی می شود.

 بنابراین یاد گرفتیم از شکست، موفقیت و از نا امیدی، امید و از مشکل راه حل را بیابیم. 

 

ترکیب بندی دوباره {عبارت } یا استناد به گفته گوینده 

ترکیب بندی دوباره  {عبارت مخاطب}   بخش  مهمی  از "استناد به گفته گوینده" را تشکیل می دهد  در فرانسه به آن "عطف به گفته" هم می گویند.

عمل ترکیب بندی دوباره ی پیام حقیقی ( ایده)  گوینده،  بصورت بیطرفانه  ، بدون بیان نظر،احساسات وعواطف خود  انجام می گیرد.

این کار می تواند به چندین روش انجام گیرد:

ترکیب بندی دوباره عبارت  بصورت "همسان" :

یعنی حفظ تمامی کلمات بکار رفته در عبارت گوینده ، فقط لحن کلام را سوالی کنیم.

گوینده: من عصبانی هستم.

شنونده: شما عصبانی هستید؟

 این دعوت بسیار سرپوشیده است تا مخاطب شما بدون اینکه درخواست آشکاری از او شده باشد کلامش را بسط دهد.

 ترکیب بندی {عبارت} به وسیله (برداشت):

گوینده: این مطلب روشن نیست.

شنونده: اگر خوب متوجه شده باشم شما به توضیحات بیشتری می خواهید؟

 ترکیب بندی {عبار ت} با ( جستجو):

با این کار شما با وجود بی طرفی به مخاطب خود القا می کنید مطلب را بسط دهد .

گوینده: من دیگر نمی توانم، خیلی استرس دارم.

شنونده: شاید شما دوست دارید به تعطیلات بروید و قدری استراحت کنید...؟

  ترکیب بندی عبارت با (کم کردن فشار):

بدین معناست که فرد به طور نا محسوس به سمت منطق بکشانیم:

گوینده: اگر یکبار دیگر جرات کند با من حرف بزند، صورتش را خورد می کنم!

 شنونده: فکر می کنید اینطوری او دیگر اشتباهش را تکرار نمی کند...

ترکیب بندی {عبارت} با (خلاصه کردن):

به معنای خلاصه کردن حرفهای گوینده به گونه ای که فقط نکات اصلی آورده شود.

گوینده: دیگه 24 ساعت برای من کافی نیست ! هم کارهای زیادی برای انجام دادن دارم و هم مسئولیت های زیادی دارم ، دیگر نمی توانم به جلسه بیایم. دیگر آنجا نمی روم.

شنونده: تو به جلسه نمی آیی چون وقت کافی نداری. 




Comment programmer la réaction de l’autre ?


 Une même idée peut être formulée de plusieurs manières. La manière de formuler une même idée programme inconsciemment la réaction de l'autre. Ainsi, un même message formulé différemment peut mettre un même interlocuteur sur la défensive, en colère ou plutôt lui donner matière à réfléchir tout

en restant calme ou encore l'inciter à participer activement et dans le bon sens à la discussion.C'est la manière de formuler qui fait toute la différence.

Le but de toute communication est d'atteindre un certain objectif. Pour l'atteindre, il faut choisir la bonne formule. Faire intervenir des sentiments et des émotions négatives font dans la plupart des cas échouer toute communication quelle qu'elle soit.

 Reprocher à quelqu'un quelque chose le met automatiquement sur la défensive et il sera tellement préoccupé par se défendre et par rejeter des accusations qu'il percevra comme des faiblesses, qu'il n'aura même pas le temps ni l'énergie de capter le message réel de son interlocuteur.

Un message formulé à partir du "Parent Négatif" (Analyse Transactionnelle) : C'est-à-dire, un message contenant des reproches, critiques, accusation, jugement, où on impose (il faut, tu dois...)... appelle une réaction négative soit d'auto-défense, soit d’agressivité etc...

La communication ne peut pas évoluer dans le bon sens puisque l'autre se sent attaqué. L'alternative efficace serait donc plutôt une expression de son avis ou d'un ressenti personnel en branchant l’"Enfant Libre" (AT) : Exemples : Au lieu de : PN- : "Tu m'as fait, tu m'as dit, il faut que tu fasses, tu dois, tu es, tu n'es pas..." Employer plutôt : EL : "A mon avis, ce serait une bonne idée de..." ou "Je me sens .......quand tu me dis / tu me fais..."

"Je n'apprécie pas que tu me dises/ que tu me parles sur ce ton/....tâche s'il te plaît de me parler sur un ton plus calme la prochaine fois"

 "Cela me ferait un énorme plaisir de t'entendre me dire / ….de te voir faire ...." "Je me sentirai plus heureux si tu ...."

 Un exemple à éviter de dire à quelqu'un qui est en retard : "Tu as vu l'heure qu'il est ?! ça ne te dit rien de respecter tes engagements pour une fois ?"

Cette formulation ainsi faite mettra sans réfléchir la personne sur la défensive et l'amènera à se défendre plutôt qu'à penser à corriger son problème.

"Je croyais (souhaitais, pensais...) te voir venir à l'heure pour assurer..., je suis un peu déçu"

"Qu'est-ce qui fait/ou comment se fait-il que tu sois en retard ?" (éviter le pourquoi)

Cette même idée reformulée ainsi donnera plutôt matière à réfléchir à la personne en retard. Et réfléchira à une solution.

Une autre bonne alternative serait d'activer "Adulte" (AT) en formulant son idée de manière très neutre sans prendre parti et en présentant simplement des faits, analyser sans juger, informer et s'informer en posant les bonnes questions.

 Les bonnes questions qui programment les bonnes réponses

La manière dont vous posez votre question programme inconsciemment la réponse de votre interlocuteur.

 Voici quelques exemples : Une question fermée appelle soit un "oui" soit un "non" :

Formulée positivement a plus de chances de donner la réponse "oui" -  "Vous (verbe ) .............?" – Oui

 Formulée négativement a plus de chances de donner la réponse "non" : - "Vous ne (verbe) pas ...............?" - Non (merci)

Une question ouverte appelle un développement :

 (Que, comment, qu'est-ce que...) - Qu'est-ce que (verbe)........? - (explications...)

Une question à choix multiple (QCM) appelle souvent une réponse en choisissant une des options proposées : - Vous (verbe).......ceci ou cela ? …ou encore si vous souhaitez influencer le choix de votre interlocuteur commencez par donner votre option préférée et enchainez par une option vague comme "autre chose"

- Vous (verbe: préférez/ souhaitez/ prenez/ voulez...) + (citez votre option désirée.....)+ ou autre chose ? Mais attention, si vous souhaitez obtenir quelque chose de quelqu'un comme un rendez-vous ou autre pensez plutôt à la question à choix multiple en présentant des options très précises.

 Exemple : - Souhaitez-vous/ préférez-vous me rencontrer/ m'accorder un rendez demain matin ou cet après-midi ?

 Une question avec "pourquoi" est souvent perçue comme une accusation ou une provocation et donc appelle très souvent une réponse sur la défensive :

 - Pourquoi vous (verbe)........? - (Auto-défense, agressivité si on se sent attaqué...) Donc on préférera au pourquoi plutôt le comment.../comment se fait-il que.../ qu'est-ce qui fait que.... ?

 Le comment plutôt que le pourquoi : La PNL s'intéresse à "comment" résoudre le problème plutôt que de savoir "pourquoi" il y a le problème. En effet, pour résoudre la plupart des problèmes, le "Comment" s'avère préférable au "Pourquoi".

 

« Pourquoi tu ne m'aimes plus ?» reste une question stérile.

Mais " Comment faire en sorte pour que tu m'aimes à nouveau ?", la question posée ainsi, invite à la recherche de solutions.

 Les questions posées à partir du "comment" incitent la personne à chercher d'éventuelles solutions car elles partent du présent, se dirigent vers l'avenir et comportent des objectifs. Tandis que les questions posées à partir du "pourquoi" partent du présent vers le passé et tout au mieux ne feront que l'éclairer sans plus.

Éclairer le passé risque d'aggraver le problème et n'apportera pas de solution puisque c'est la recherche de ce qui ne va pas, tandis qu'éclairer des solutions futures tend vers la résolution du problème.

Quand un événement malheureux touche un individu, on a tendance à réagir en se posant la question : "Pourquoi cela m'arrive-t-il?" On pense peut-être ainsi résoudre le problème, or, ce n'est pas la bonne question pour traiter la bonne cause...

 "Comment faire de ce qui m'arrive une opportunité de changement positif ?" est la bonne question qui amènera des solutions pratiques. Ainsi on apprend à faire d'un échec un succès, d'une déception un espoir, d'un problème une solution.

La reformulation ou le Feed-Back

La reformulation constitue une partie essentielle du Feed-back, appelé en français "rétroaction".

C'est le fait de reformuler le message réel (l'idée) de son interlocuteur tout en restant neutre et sans faire intervenir sa propre opinion, ses sentiments ni ses émotions.

Cela peut se faire de plusieurs manières à savoir :

Reformuler "à l'identique" en gardant les mêmes mots employés par son interlocuteur. Seul le ton devient interrogatif.

Exemple : Émetteur : Je suis en colère.

 Récepteur : Vous êtes en colère?

 C'est une invitation très discrète à laisser votre interlocuteur développer son idée sans le lui demander. Reformuler "par deduction"

 c'est reformuler ce qu'on a compris en l'invitant à développer.

 Exemple : Émetteur : Ceci n'est pas clair.

Récepteur : Si j'ai bien compris, vous souhaitez avoir plus d'explications ?

 Reformuler "par induction":

C'est suggérer à l'autre un développement tout en restant neutre.

 Émetteur : Je n'en peux plus, je suis trop stressé.

 Récepteur : Vous souhaitez peut- être prendre des vacances et vous reposer un peu..?

Reformuler "par décompression":

 C'est ramener l'autre discrètement à la logique.

Exemple : Émetteur : S'il ose encore m'adresser la parole, je lui casserai la figure !

Récepteur : Vous pensez que comme ça il apprendra à ne plus recommencer son erreur...

Le Pouvoir des Mots-  Par Fatima-Zahra ALAMI 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۶ ، ۰۹:۱۵
شهلا دوستانی

 

 

روزی روزگاری مرد فقری در کشور قدیم روسیه  زندگی می کرد، همسرش فوت کرده بود و او  فقط یک پسر داشت.

روزی، اسبش گم شد. تمام همسگایانش برایش  دلسوزی کردند و گفتند چه اتفاق ناراحت کننده ای ! مرد جواب می داد:" شاید بله شاید هم نه".

سه روز بعد، اسبش با سه اسب وحشی دیگر برگشت. همسایگان به حال او قبطه خوردند و گفتند :" چه شانسی تو داری !" مرد در پاسخ آن گفت:" شاید بله، شاید هم نه".

پسرش در حالیکه تلاش می کرد سوار یکی از اسبهای وحشی شود، افتاد و یکی از پاهایش شکست.همسایگان گفتند: " چه بد شانسی!" و مرد روستای دوباره پاسخ داد:" شاید بله شاید هم نه".  

سه روز بعد، ماموران تزار آمدند تا تمام جوانانی که قادرند در ارتش خدمت کنند با خود ببرند و پسر مرد روستایی به خدمت گرفته نشد. همسایگان به پیرمرد گفتند:" چه شانسی تو داری!"

ما فقط  یک طرف کوچک حقایق خود را می بینیم. کی می داند  عاقبت اتفاقی که برایمان افتاده چیست.




 Peut-être que oui, peut-être que non


Il était une fois un modeste paysan de la vieille Russie. Il était veuf et n'avait qu'un fils.

Un jour, son cheval disparut. Tous ses voisins le plaignirent, en disant qu'une bien triste chose était arrivée. "Peut-être que oui, peut-être que non", répondit-il.

 

Trois jours plus tard, son cheval revint accompagné de trois chevaux sauvages. Les voisins l'envièrent et lui affirmèrent: "Quelle chance tu as !". A quoi il répondit : "Peut-être que oui, peut-être que non".

Son fils tenta de monter l'un des chevaux sauvages, tomba et se cassa une jambe. Les voisins dirent : "Quelle guigne !" - "Peut-être que oui, peut-être que non", répondit une nouvelle fois le paysan.

Trois jours plus tard, les huissiers du tsar vinrent chercher tous les jeunes hommes valides pour les enrôler dans l'armée, et le fils du paysan ne fut pas enrôlé. "Quelle chance tu as !" déclarèrent les voisins au vieux paysan.

Nous ne voyons qu'un tout petit bout de notre réalité. Qui sait à quoi peuvent être utiles les expériences que nous vivons !

Sagesse de LAO-TSEU

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۶ ، ۱۷:۱۸
شهلا دوستانی

 

 

در زمان های قدیم شاهی زندگی می کرد که در کنار قصرش همه نوع گل و گیاهی کاشته بود. باغ  او بسیار زیبا بود. او هر روز، در باغ قدم می زد؛ اینکار برایش بی نهایت لذت بخش بود.

روزی، او به سفری رفت. در برگشت، وقتی  درباغ قدم زد و دید درختان و گیاهان در حال خشک شدن هستند بسیار تعجب کرد و ناراحت شد.

 رو کرد به کاج  که پیش از این عظیم و سرشار از زندگی بود، و پرسید چه اتفاقی افتاده. کاج به او گفت:"  من به درخت سیب نگاه کردم و به خودم گفتم من هرگز میوه ی خوبی تولید نکرده ام پس دلسرد شدم و شروع به خشک شدن کردم."

شاه به دنبال درخت سیب گشت ، او را پیدا کرد. درخت سیب هم خشکیده بود. او از درخت  سیب پرس وجو کرد، درخت گفت:" من گل رز را دیدم و بویش را حس کردم، و به خودم گفتم من هرگز چنین خوشبو و دلنشین نمی شوم ، و شروع به خشک شدن کردم."

شاه وقتی دید گل رز هم در حال از پژمرده شدن است، با او شروع به حرف زدن کردن کرد، گل گفت :" چقدر ناراحت کننده است که من به اندازه درخت افرا که آنجاست ، نیستم و برگهایم در پائیز رنگ به رنگ نمی شود. به این خاطر زندگی کردن و گل دادنبه چه درد می خورد ؟ به همین خاطر شروع به پژمرده شدن کردم.

همین طور که شاه در جستجو بود، متوجه گل کوچکی شد. این گل همچنان شکوفا بود. از او پرسید چگونه {با این شرایط} او همچنان سرزنده است. گل پاسخ داد:" داشتم خشک می شدم، چون در ابتدا غمگین بودم. من هرگز به عظمت کاج نبودم که سرسبزیش را درتمام سال حفظ می کند، و ظرافت و بوی خوش گل رز را نیز نداشتم. برای  همین داشتم پژمرده می شدم ولی با خودفکر کردم و گفتم:" اگر شاه، که غنی ، قادر و عاقل است و این باغ را ساخته است، می خواست بجای من چیزی دیگری بکارد، آن  را می کاشت. بنابراین اگر مرا کاشته است، مر امی خواسته، مرا، همانگونه که هستم." و از آن وقت، تصمیم گرفتم به زیباترین صورت ممکن خود باشم."


 

Le roi et le jardin


Il y avait un jour un roi qui avait planté près de son château toutes sortes d'arbres, de plantes et et son jardin était d'une grande beauté. Chaque jour, il s'y promenait : c'était pour lui une joie et une détente.

Un jour, il dût partir en voyage. A son retour, il s'empressa d'aller marcher dans le jardin. Il fût surpris en constatant que les plantes et les arbres étaient en train de se dessécher.

Il s'adressa au pin, autrefois majestueux et plein de vie, et lui demanda ce qui s'était passé. Le pin lui répondit : "J'ai regardé le pommier et je me suis dit que jamais je ne produirais les bons fruits qu'il porte. Je me suis découragé et j'ai commencé à sécher."

Le roi alla trouver le pommier : lui aussi se desséchait... Il l'interrogea et il dit : "En regardant la rose et en sentant son parfum, je me suis dit que jamais je ne serais aussi beau et agréable et je me suis mis à sécher."

Comme la rose elle-même était en train de dépérir, il alla lui parler et elle lui dit : "Comme c'est dommage que je n'ai pas l'âge de l'érable qui est là-bas et que mes feuilles ne se colorent pas à l'automne. Dans ces conditions, à quoi bon vivre et faire des fleurs? Je me suis donc mise à dessécher."

 

Poursuivant son exploration, le roi aperçut une magnifique petite fleur. Elle était toute épanouie. Il lui demanda comment il se faisait qu'elle soit si vivante. Elle lui répondit : "J'ai failli me dessécher, car au début je me désolais. Jamais je n'aurais la majesté du pin, qui garde sa verdure toute l'année; ni le raffinement et le parfum de la rose. Et j'ai commencé à mourir mais j'ai réfléchi et je me suis dit : "Si le roi, qui est riche, puissant et sage, et qui a organisé ce jardin, avait voulu quelque chose d'autre à ma place, il l'aurait planté. Si donc, il m'a plantée, c'est qu'il me voulait, moi, telle que je suis." Et à partir de ce moment, j'ai décidé d'être la plus belle possible!"


 http://webcache.googleusercontent.com

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۶ ، ۰۹:۳۱
شهلا دوستانی

 


پاسخ به پیام آشکار یا پیام پنهان؟ هر جمله ای می تواند حاوی یک پیام " آشکار" و یک پیام نهفته باشد که عادتا آن را "کنایه" می نامیمم.

هنگام دریافت اطلاعاتی، ما دو گزینه داریم : " پاسخ دادن به پیام آشکار " یا " پاسخ به پیام پنهان " پیام.

 برای آنکه ارتباط کلامی  کارآمد باشد و به ارتباط خوبی منجر شود، چنانچه پیام پنهان منفی باشد ( انتقاد، سوءتفاهم، کنایه و...) باید آن را نادیده بگیریم  وفقط پاسخ پیام آشکار بدهیم.

و هرگاه پیام پنهان مثبت بود( تعریف، تشکر و...) بر عکس، باید آن را لحاظ کنیم و به روشنی پاسخ بگوییم.


چرا؟


گاهی هنگام گوش دادن به حرفهای مخاطب خود آن را از فیلتر منفی عبور می دهیم و نا خود آگاه در جستجوی  قصد بد سخنانش هستیم.  حال اگر سوء نیتی  در درون مخاطب نیابیم   ولی سخنانش را از یک فیلتر منفی بگذرانیم ،حتی با وجود ایمانی که به او داریم  براحتی می توانیم  هر سخن او را "بد" تعبیر کنیم


و اگر دیگران  واقعا منظور بدی داشتند؟


در تمام صحبتها و ارتباطات همیشه پاسخ به پیام آشکار شرایط را در جهت یک ارتباط سالم  و  مثبت هدایت می کند، و جایی برای احساسات منفی باقی نمی ماند تا درسطوح مکالمات و ارتباطات رخنه کنند. این روش فقط می تواند روابط را بهبود بخشد.

 

.

فیلتر منفی را از نگرش خود بردارید


به عنوان یک برقرار کننده خوب ارتباط ، باید بخصوص خود را ازدست فیلتر منفی خلاص کنیم. و از این پس فقط به پیام های آشکار پاسخ دهید.

شک وتردبد نسبت به مخاطب ممکن است نماینگر عدم اعتماد به نفس باشد. این موضوع به این معنا هم  نیست که همه ی مردم قصد خیر دارند.  با این حال پیامی را که برای پاسخ انتخاب می کنید بست و گسترش دهید. نیت و قصد فرد فقط مربوط به خود اوست. وقتی کسی به شما اعتماد ندارد، شما می توانید  احتیاط کنید و " نیت بد" احتمالی او را  بست ندهید و نشان هم ندهید که منظور او را فهمیده اید.

با کنار گذاشتن ارتباط بد گذشته، و اجتناب از آن همه اقدامات احتیاطی لازم، به روابطتان دوباره جانی تازه ببخشید.

به عبارت دیگر ، گذشته را فراموش کنید، و با داده های جدید مرتبط با حال حرکت کنید. وبه هیچ کس نیز این موقعیت را ندهید که شما را  تسلیم وقایع تلخ گذشته کند.

 

شیوه گفتن را تغییر دهید

 

ارتباطات یک فرایند سایبرنتیک[1]  است، پس بهتر است  بجایی که نگرا ن مقاومت مخاطب نسبت به پیام خود باشیم ، شیوه بیان خود را بهتر کنیم.

اگر از ارتباط خود نتیجه ای نگرفتید، باید در ارتباط خود تغییراتی دهید.

اهمیت در مجاب کردن نیست بلکه در به فکر واداشتن است"      برنارد وربر

نحوه ی طرح مسئله همیشه هدایت کننده بحث است.

-         آگاهی بر طرح سوالات خوب، اهمیت بسیاری در ارتباطات دارد.

-         چند نمونه از سوالات کارآمد در مفیدتر کردن ارتباطات:

-          چه چیز شما را به این فکر انداخت که....( در ادامه عقاید او را در مورد مسئله عنوان کنید)

-         چه باعث شد بگویید که....

-         فکر می کنید که...( مثلا انجام... مانع شما خواهد شد که...)

-         آیا می توان آن را...؟

-         چی باعث می شود که....

-         چگونه ایده ی خود را توضیح می دهید...( ایده او را بیان کنید)؟

-         آیا فکر می کنید( به مقصود می رسید)...؟

-         آیا ممکن است...( ایده ی خود را بیان کنید  ویا تردیدی را تایید کنید)؟

-         پس بنابر صحبت شما...( اعتقاد او را مطرح کنید)؟

-         بنظر می رسد که شما می خواهید بگویید...( ایده ی او را مطرح کنید)؟

-         ممکن است مطلب خود را روشنتر کنید؟

بر اساس قدرت کلمات اثر فاطمه زهرا عالمی

 


Le message apparent  et le message cache


 Répondre au message apparent ou au message caché ? Une simple phrase peut comporter un message « apparent » et un message sous-jacent qu’on a l’habitude de nommer : un « sous-entendu ».

 En recevant une information, nous avons le choix entre 2 options : Soit « Répondre au message apparent » soit « Répondre au message caché». Pour qu’une communication soit efficace et mène à une bonne relation, le message caché quand il est négatif (critique, mépris, insinuation….) devra donc être ignoré dans la réponse qui ne doit tenir compte que du message apparent.

 Quand le message caché est par  contre positif (compliment, remerciement…) la réponse doit tenir compte de ce message positif caché et le mettre en évidence.

  

Pourquoi?


Des fois en entendant parler notre interlocuteur, nous percevons à travers un filtre négatif ce qu'il dit en cherchant automatiquement à détecter s'il y a une mauvaise intention. Même s'il n'y en a pas eu dans l'esprit de votre interlocuteur, il est très facile de trouver à chaque idée prononcée même avec bonne foi "une mauvaise intention" quelque part si vous la recevez à travers un filtre négatif.

Et s'il y a vraiment eu une mauvaise intention chez l'autre?

 Toujours répondre au message apparent permet à toute discussion et à toute relation d'évoluer de manière plus positive et plus saine donc ne laisse pas la place aux sentiments négatifs de prendre la surface dans la communication et dans la relation. Ce qui ne peut que les rendre meilleures.

 

Enlevez le filtre négatif de votre système de pensée


En bons communicateurs, nous devons nous débarrasser définitivement du filtre négatif et ne traiter dorénavant que le message apparent.

 Douter des intentions de son interlocuteur peut relever d’un manque de confiance en soi-même. Cela ne veut pas dire que tout le monde a les meilleures intentions. Toutefois, vous amplifiez et développez le message auquel vous choisissez de répondre. L’intention d’autrui n’appartient qu’à lui. Si vous prenez vos précautions quand une personne ne vous inspire pas confiance, vous n’avez aucune raison de développer son éventuelle « mauvaise intention » ni de lui montrer que vous l’avez repérée.

Donnez un nouveau souffle à votre relation à autrui en laissant dans le passé l’historique malheureux de votre communication, sans pour autant éviter de prendre tous vos mesures nécessaires de précaution.

En d’autres termes, pardonnez le passé, partez sur de nouvelles données présentes, mais ne donnez plus à la personne l’occasion de vous faire subir les désagréments du passé.


Changer la manière de le dire


 En considérant la communication, un processus cybernétique, il est très utile au lieu de penser que le récepteur est résistant à votre message, pensez plutôt à modifier la manière de l'émettre.

 Si on n'obtient pas le résultat escompté d'une communication, c'est qu'on doit changer quelque chose dans sa communication.

 « L'important n'est pas de convaincre, mais de donner à réfléchir   » 

                                 Bernard Werber

 La manière de formuler sa propre question est toujours meneuse de la direction que prendra la discussion.

Savoir poser les bonnes questions est donc d'une importance majeure dans toute communication.

Voici des exemples de questions intelligentes qui rendront votre communication plus efficace : -

 Qu'est-ce qui vous fait penser que ...(vous reformulez l'idée de votre interlocuteur)

- Qu'est-ce qui vous fait dire cela ?

- Pensez-vous que ... (exemple : faire....vous empêcherait de...)

- Se pourrait-il que ...? - Qu'est-ce qui fait que vous ...?

- Comment définiriez-vous... (vous reformulez son idée)

 - Comment pensez-vous (y arriver).....?

 - Se pourrait-il que...(vous présentez votre idée à vous / ou confirmez un doute) ?

 - Ainsi, selon vous...(reformulez son idée) ?

 - Vous semblez vouloir dire que...(reformulez son idée )... - Pourriez-vous clarifier ?


Le Pouvoir des Mots Par  Fatima-Zahra ALAMI 


[1] سایبرنتیک ازجمله علومی است که در قرن بیستم پدید آمد و با رشد سریع خود توانست به علوم دیگر راه یابد. موضوع اصلی سایبرنتیک بررسی ماهیت کنترل در انسان، حیوان و ماشین است و لذا با زیست شناسی، روانشناسی، مکانیک، مهندسی، مدیریت و بسیاری علوم دیگر همبستگی دارد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۶ ، ۲۰:۴۹
شهلا دوستانی