مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

در این سایت ترجمه حکایت ها و مقالاتی راجع به سلامتی و ورزش و یا زبان از فرانسه و گاهی انگلیسی آورده می شود . در مواردی اصل متن نیز ارائه می شود تا دانشجویان بتوانند متونی را به صورت ترجمه مقابله ای داشته باشند.

طبقه بندی موضوعی

 

سیمون پیر

 

شبی کشیش محتاطی به خادم کلیسا گفت : آیا متوجه آن پیرمرد با لیاس نخ نما شده ای، او هر روز هنگام ظهر وارد کلیسا می شود بعد هم خیلی زود خارج می شود.من از  پنجره حجره ام او را زیر نظر دارم ، این موضوع مرا قدری نگران کرده زیرا در کلیسا اشیا قیمتی وجود دارد. کمی از او پرس و جو کن.

دقیقا روز بعد، خادم منتظر آن بازدید کننده شد، به او نزدیک شد و گفت:

-         بگو ببینم، دوست من، چرا هر روز  این طوری به کلیسا می آیی؟

-         پیر مرد به آرامی گفت برای عبادت می آیم.

-         پس چرا، برای عبادت بیشتر نمی مانی؟  تو به محض اینکه به محراب می رسی از آن خارج می شوی.این کار یعنی چی؟

-         پیرمرد بیچاره پاسخ داد: بله دقیقا، من بلد نیستم طولانی دعا کنم، برای همین هر روز می آیم و به سادگی می گویم : ای مسیح ، من سیمون هستم. این دعای کوچکی است اما حس می کنم که در انتظار من است.

کمی بعد سمون پیر با کامیونی تصادف کرد و در بیمارستان بستری شد.

-         روزی پرستار به او گفت :با و جود این ناراحتی  شما همیشه شاد هستید.

-         با وجود این ملاقات کننده ، چطور شاد نباشم.

-         پرستار با تعجب پرسید: ملاقات کننده؟ من هرگز کسی را ندیده ام. خوب او کی می آید؟

-         هر روز، سر ظهر، او اینجاست، دم تختم، و به من می گوید: سیمون... من مسیح هستم[1].


Image result for a man in the church

Le vieux Simon

Un pasteur disait un soir, assez soucieux, au sacristain de son église : "Avez-vous remarqué le vieux aux habits râpés qui, chaque jour à midi, entre dans l'église et en ressort presque aussitôt ? Je le surveille par la fenêtre du presbytère. Cela m'inquiète un peu car, dans l'église, il y a des objets de valeur. Tâchez un peu de le questionner".

Dès le lendemain, le sacristain attendit notre visiteur et l'accosta :

- Dites donc, l'ami, qu'est-ce qui vous prend de venir ainsi dans l'église ?

- Je viens prier, dit calmement le vieillard.

- Allons donc ! Vous ne restez pas assez longtemps pour cela. Vous ne faites qu'aller jusqu'à l'autel et vous repartez. Qu'est-ce que cela signifie ?

- C'est exact, répondit le pauvre vieux; moi, je ne sais pas faire une longue prière; alors je viens chaque jour à midi et je Lui dis tout simplement : "Jésus ! ... c'est Simon". C'est une petite prière, mais je sens qu'Il m'entend.

Peu de temps après le vieux Simon fut renversé par un camion et soigné à l'hôpital.

- Vous avez toujours l'air heureux malgré vos malheurs, lui dit un jour une infirmière.

- Comment ne le serais-je pas ? Mais c'est grâce à mon visiteur.

- Votre visiteur ? reprit l'infirmière avec surprise, je n'en vois guère... et quand donc vient-il?

- Tous les jours à midi, il se tient là, au pied de mon lit, et il me dit : "Simon... c'est Jésus !".


[1] http://www.spiritualite-chretienne.com/moderne/histoires1.html

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۱۸
شهلا دوستانی

در ادامه مطلب گذشته قسمت سوم  خلاصه ی کتاب " حس خوب" را ارئه می کنم. این کتاب اثر روانشناس و پژوهشگر دکتر برنز نوشته شده است. از نظر من، این کتاب بسیاری از تفکرات ما را که منجر به نوعی افسردگی می شود مورد مطالعه قرار داده و راهکارهایی برای اصلاح این تفکرات ارائه کرده که معتقدم اگر کسی بخواهد به خود در این رابطه کمک کند این کتاب می تواند کمک خوبی برای او باشد. این کتاب ترجمه شده و در بازار موجود است.

 این خلاصه را برای افرادی تهیه شده است که علاقمندند با موضاعات کلی کتاب آشنا شوند. ترجمه این خلاصه فقط از روی اصل کتاب انجام گرفته و از انگلیسی به فارسی است.


نتیجه گیری  فوری   


فرد به سرعت نتیجه گیری منفی می کند در حالیکه  این برداشت منفی با توجه به و ضعیت و حقایق موجه نیست.

دو مورد نتیجه گیری فوری شامل، "ذهن خوانی" و "پیشگویی اشتباه" است.

ذهن خوانی : شما می پندارید مردم با تحقیر به شما نگاه می کنند و اینقدر به این موضوع معتقد هستید که به خودتان زحمت اثبات آن را نمی دهید. فرض کنید درخیابان دوستی از کنار شما رد می شود او آنقدر در افکارش غرق است که متوجه شما نمی شود و به شما سلام نمی کتد. احتمالا به غلط  از این حرکت  برداشت می کنید که "او مرا نادیده گرفت مطمئنا دیگر مرا دوست ندارد."


پیشگویی غلط

 

شما با خود تصور می کنید اتفاق بدی در شرف افتادن است، و این پیشگویی را هر چند غیر واقعی است به عنوان واقعیت می پذیرید..

آیا هیچ وقت چنین نتیجه گیری فوری کرده اید : فرض کنید به دوستی تلفن می کنید و او در زمان معمول پاسخ تلفن شما را نمی دهد بعد شما با خود فکر می کنید دوستتان پیام را شما را گرفته اما اینقدر به شما را علاقه ندارد که تلفن شما را پاسخ دهد. اشتباه شما:" ذهن خوانی".  بعد حالتان بهتر می شود و تصمیم می گیرید زنگ نزنید و با خودتان حساب می کنید:" اگر من دوباره زنگ بزنم او فکر می کند من چقدر نفرت انگیزم، من فقط خودم را احمق جلوه می دهم." و با این پیشگویی های منفی( پیشگویی غلط) شما از دوستتان دوری می کنید و احساس تحقیر می کنید. سه هفته بعد متوجه می شوید دوستتان اصلا پیام شما را نگرفته است.

بزرگ نمایی


بزرگ نمایی وقتی است که  به اشتباهات، ترسها و یا نقصانهایتان نگاه کنید ودر مورد اهمیت آنها غلو کنید.: "اوه خدای من، من اشتباه کردم.. چه وحشتناک ! چقدر بد!  این حرفها مثل آتشی همه گیر پخش می شوند! آبرویم رفت! این اختلال را "فاجعه سازی "هم می گویند. زیرا شما یک واقعه عادی منفی را به هیولاهای کابوس مانند تبدیل می کنید.

کوچک نمایی

به نحو ناهمگونی همه چیز را کوچک می کنید تا تبدیل به ذره می شود( ویژگی های خوبتان یا نقصان همکارانتان) به آن ترفند دوربین {برعکس} هم می گویند.

وقتی د ر مورد توانایی ها خود فکر می کنید ممکن است اشتباه عمل کنید یعنی از جهت برعکس دوربین به آن نگاه کنید به همین جهت همه چیز کوچک و کم اهمیت تر به نظر می رسد. اگر نقصان ها را بزرگ کنید و نکات مثبت را کوچک، شما مطمئنا احساس تحقیر در خود ایجاد می کنید . ولی مشکل شما نیستید بلکه لنزهای اشتباهی است که  زده اید.


Image result for Jumping to Conclusions.

Jumping to Conclusions.


 “You arbitrarily jump to a negative conclusion that is not justified by the facts of the situation.”

Two examples of jumping to conclusions are “mind reading” and “the fortune teller error.”

Mind Reading. “You make the assumption that other people are looking down on you, and you’re so convinced about this that you don’t even bother to check it out”. Suppose a friend passes you on the street and fails to say hello because he is so absorbed in his thoughts he doesn’t notice you. You might erroneously conclude’” he is ignoring me or he must not like me anymore.”

 

Fortune Telling.

 “You imagine that something bad is about to happen, and you take this prediction as a fact even though it is unrealistic.”

Do you ever find yourself jumping to conclusions like these? Suppose you telephone a friend who fail to return your call after a reasonable time. You then feel depressed when you tell yourself that your friend probably got the massage but wasn’t interested enough to call you back. Your distortion? Mind reading. You then feel better, and decide not to call back and check this out because you say to yourself, “he’ll think I’m being obnoxious if I call him back again. I’ll only make a fool of myself.” Because of these negative prediction (the fortune teller error), you avoid your friend and feel put down. Three weeks later you learn that your friend never got your massage.

 

Image result for Magnification Minimization.

 

Magnification.

 “Magnification commonly occurs when you look at your own errors, fears, or imperfections and exaggerate their importance: ‘My God—I made a mistake. How terrible! How awful! The word will spread like wildfire! My reputation is ruined!’ This has also been called ‘catas-trophizing’ because you turn commonplace negative events into nightmarish monsters.”

 

Minimization. 


“You inappropriately shrink things until they appear tiny (your own desirable qualities or

the other fellow’s imperfections). This is also called the ‘binocular trick.'”

When you think about your strength you may do the opposite_ look through the wrong end of the binoculars so the things look small and unimportant. If you magnify your imperfection and minimize your good points, you guaranteed to feel inferior. But the problem isn’t you – it’s the crazy lenses you’re wearing!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۵۶
شهلا دوستانی


در ادامه مطلب گذشته قسمت دوم  خلاصه ی کتاب " حس خوب" را ارئه می کنم. این کتاب اثر روانشناس و پژوهشگر دکتر برنز نوشته شده است. از نظر من، این کتاب بسیاری از تفکرات ما را که منجر به نوعی افسردگی می شود مورد مطالعه قرار داده و راهکارهایی برای اصلاح این تفکرات ارائه کرده که معتقدم اگر کسی بخواهد به خود در این رابطه کمک کند این کتاب می تواند کمک خوبی برای او باشد. این کتاب ترجمه شده و در بازار موجود است.

 این خلاصه را برای افرادی تهیه می کنم که علاقمندند با موضاعات کلی کتاب آشنا شوند. ترجمه این خلاصه فقط از روی اصل کتاب انجام گرفته و از انگلیسی به فارسی است.

فیلتر ذهنی

فرد جزئیات منفی را از هر موقعیتی جدا می سازد و فقط آنها را بسط می دهد. وبنابراین برداشت فرد از موضوعات فقط منفی است. مثلا، دانشجوی افسرده ای متوجه می شود که عده ای از دانشجویان بهترین دوست او را مسخره می کنند، عصبانی می شود و با خود فکر می کند :" این، نسل بشر است – بیرحم و بی احساس!" او این واقعیت را نادیده می گیرد که در چند ماه گذشته اگر نگوییم هیچ کس، فقط چندین نفر در مورد دوست او  بی احساس و بیرحم  بودند! اصطلاح تکنیکی این اختلال نعمیم افراطی است.

سلب صلاحیت از مثبت ها

یکی از جالبترین توهمات ذهنی تمایل مستمر برخی از افراد افسرده به تبدیل تجربیات خنثی و یا مثبت به منفی است. یکی از مثال های عادی آن که ممکن است همه ی ما خودمان را به این گونه پاسخگویی موظف کرده باشیم، وقتی است که کسی از ظاهرما یا کار ما تعریف می کند؛ در این هنگام اتوماتیک وار به خود می گوییم" اینها فقط لطف دارند" با یک تغییر سریع از این تعریفشان سلب صلاحیت می کنیم. سلب صلاحیت از تجربه های مثبت  یکی از مخربترین شکلهای اختلالات شناختی است.

Image result for Mental Filter.  

Mental Filter. “You pick out a negative detail in any situation and dwell on it exclusively, thus perceiving that the whole situation is negative.   For example, a depressed college student heard some other students making fun of her best friend. She became furious because she was thinking “that’s what the human race is basically like- cruel and insensitive!” She was overlooking the fact that in the previous months few people, if any, had been cruel or insensitive to her! The technical name for this process is ‘selective abstraction.'”


Image result for Disqualifying the Positive

Disqualifying the Positive. “An even more spectacular mental illusion is the persistent tendency of some depressed individuals to transform neutral or even positive experiences into negative ones. An everyday example of this would be the way most of us have been conditioned to respond to compliments. When someone praises your appearance or your work, you might automatically tell yourself,” They’re just being nice.” With one swift blow you mentally disqualify their compliment.   Disqualifying the positive is one of the most destructive forms of cognitive distortion.”

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۰۵
شهلا دوستانی

 

 

امروز سعی دارم خلاصه ای از کتاب" حس خوب" را شروع کنم. این کتاب اثر روانشناس و پژوهشگر دکتر برنز نوشته شده است. از نظر من، این کتاب بسیاری از تفکرات ما را که منجر به نوعی افسردگی می شود مورد مطالعه قرار داده و راهکارهایی برای اصلاح این تفکرات ارائه کرده که معتقدم اگر کسی بخواهد به خود در این رابطه کمک کند این کتاب می تواند کمک خوبی برای او باشد. این کتاب ترجمه شده و در بازار موجود است.

 این خلاصه را برای افرادی تهیه می کنم که علاقمندند با موضاعات کلی کتاب آشنا شوند. ترجمه این خلاصه فقط و فقط از روی اصل کتاب انجام گرفته و از انگلیسی به فارسی است.


کتاب حس خوب [1]در سه جمله (1)


تمام رفتارهای شما ناشی از افکار شماست.

وقتی افسرده اید، افکارتان تحت تاثیر طیف فراگیری از افکار منفی است.

افکار منفی که شما را افسرده می کنند اغلب از نوع شناختهای ناخوشایند و تحریف شده هستند.


پنج نظریه مهم در این ارتباط:

·        هر حس بدی که دارید پیامد افکار منفی و مختل است.

·        افکار احساسات را ایجاد می کنند، بنابراین احساسات شما نمی توانند درست بودن افکار شما را تایید کنند.

·        افکار منفی که شما را افسرده می کنند اغلب از نوع شناختهای ناخوشایند و تحریف شده هستند.

·        احساس نتیجه ی معنایی است که شما به وقایع می دهید و نه نتیجه ی وقایع.

·        شما اشتباه می کنید اگر اعتقاد دارید خودکشی تنها و بهترین راه حل برای مشکل شماست.

 

خلاصه کتاب:

 

·        اولین اصل "شناخت درمانی" : تمام رفتارها  از شناخت و تفکرات شما نشات گرفته است.

·        دومین اصل: وقتی شما افسرده هستید، افکار شما تحت تاثیر طیف وسیعی از افکار منفی است.

·        سومین اصل: اهمیت اصول فلسفی و درمانی، تحقیقات ما اثبات می کند افکار منفی که شما را آشفته می کند اغلب دارای انحرافات بسیار هستند.

هر گاه شما احساس افسردگی کردید تلاش کنید ارتباط این احساس را با افکار منفی پیش و یا درحین افسردگی  بیابید. زیرا این افکار است که در واقع این حالت بد را در شما ایجاد کرده است. وقتی این افکار اصلاح شوند حالت شما تغییر می کند.

 

اختلالات شناختی

همه چیز یا هیچ چیز: این اختلال در مورد تمایل فرد به ارزیابی خود با انتخابهای ممتاز است ، چهار چوب های سفید و سیاه. همه چیز یا هیچ چیز این اختلال اساس کمال گرایی را تشکیل می دهد و باعث می شود شما از اشتباه  و نقصان بترسید زیرا در این صورت خود را مثل یک بازنده کامل می بینید و احساس نقصان و بی ارزشی می کنید نام تکنیکی این اختلال شناختی  تفکر قطبی است.

تعمیم افراطی: فرد مطابق  میل خود نتیجه گیری می کند. {مثلا} اگر اتفاقی برای شما یکبار  بیافتاد تصور می کنید این اتفاق بارها و بارها مانند ماشین جک اسپاد  تکرار خواهد شد.  به عنوان مثال، فروشنده افسرده ای متوجه فضله ی پرنده ای روی پنجره ماشینش می شود و با خود فکر می کند" این درست مثل شانس من است ، پرنده ها همیشه روی شیشه من خرابکاری می کنند.!" وقتی از او  در باره این خاطره توضیح خواستم، او اذعان کرد که در طول بیست سال سفر جز آن یک مورد چیز دیگری را به خاطر نمی آورد. فردی که اختلال تعمیم افراطی دارد تقریبا به طور مرتب احساس می کند طرد شده است.


Feeling Good Summary

 

The Book in Three Sentences

 

All your moods are created by your thoughts.

When you’re depressed, your thoughts are dominated by a pervasive negativity.

The negative thoughts which cause your depression nearly always contain gross, cognitive distortions.

The Five Big Idea

 

“Every bad feeling you have is the result of your distorted negative thinking.”

“Your thoughts create your emotions; therefore, your emotions cannot prove that your thoughts are accurate.”

“Every bad feeling you have is the result of your distorted negative thinking.”

“Your feelings result from the meaning you give to the event, not from the event itself.”

“You Are Wrong in Your Belief That Suicide Is the Only Solution or the Best Solution to Your Problem.”

Feeling Good Summary

“The first principle of cognitive therapy is that all your moods are created by your ‘cognitions’, or thoughts.”

“The second principle is that when you are feeling depressed, your thoughts are dominated by a pervasive negativity.”

“The third principle is of substantial philosophical and therapeutic importance. Our research has documented that the negative thoughts which cause your emotional turmoil nearly always contain gross distortions.”

“Every bad feeling you have is the result of your distorted negative thinking.”

“Every time you feel depressed about something, try to identify a corresponding negative thought you had just prior to and during the depression. Because these thoughts have actually created your bad mood, by learning to restructure them, you can change your mood.”

 

Cognitive Distortions:

 

Image result for All-or-Nothing Thinking

All-or-Nothing Thinking.

 “This refers to your tendency to evaluate your personal qualities in extreme, black-or-white categories. All-or-nothing thinking forms the basis for perfectionism. It causes you to fear any mistake or imperfection because you will then see yourself as a complete loser, and you will feel inadequate and worthless. For example a student who received a B on an exam concluded” now I’m a total failure.”  The technical name for this type of perceptual error is ‘dichotomous thinking.'

Image result for Overgeneralization

Overgeneralization.

 “You arbitrarily conclude that one thing that happened to you once will occur over and over again, will multiply like the Jack of Spades. For example, a depressed salesman noticed bird dung on his car window and thought, “that’s just my luck. The birds are always crapping on my

window!” When I asked him about this experience, he admitted that in twenty years of traveling, he could not remember another time when he found bird dung on his car window.    The pain of rejection is generated almost entirely from overgeneralization.”



[1] Feeling good by David D. Burns,

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۱۶
شهلا دوستانی

 

 

پینه دوز و تاجر

ثروتمند بودن برای خوشبختی کافی نیست 

 

در نزدیکی خانه بانکدار ثروتمندی گرگوار پینه دوز دکان کوچک خود را بر پا کرده بود .

درست سر صبح پینه دوز شاد در حالیکه روی چرمش باچکش می کوبید آواز می خواند. وبانکدار خسته از نگرانی در مورد کارهایش، از این شکایت داشت که نمی تواند بخوابد و اگر هم بخوابد با آوزاهای همسایه اش از خواب بیدار می شود.


یک روز بانکدار گرگوار را به دفتر خود آورد و گفت: « من می خواهم که تو مانند پادشاه ثروتمند باشی .این صد اکوس ( واحد پول قدیم معادل سه فرانک سابق ) را بگیر و از آنها با دقت مراقبت کن تا درموقع مناسب از آن استفاده کنی.

 

پینه دوز، که هرگزچنین مقدار پولی را ندیده بود ، چشمانش از تعجب باز ماند. پس از تشکر از بانکدار او زود به خانه خود برگشت وگنج خود را در انتهای ز یر زمین پنهان کرد.

از ان لحظه به بعد، پینه دوزد فقط رنج و نگرانی را می شناخت. به خاطر ترس از دزدیده شدن او تمام روز کار خود را به خاطر در کمین نشستن رها می کرد.شب ، اگر گربه ای صدا می کرد {به این معنا بود که } گربه پول را برداشته است... وزود گرگوار میرفت تا گنجش را ببیند.

 

او بندرت کار می کرد، نمی خوابید، و دیگر آواز نمی خواند. اکنون بانکدار، خودش، می توانست تمام صبح را بخوابد.

پس از چند هفته،  پینه دوز متوجه شد که در مدتی که ثروتمند بوده، بسیار بدبخت بوده است.پس با برداشتن پول، به نزد همسایه اش رفت. به او گفت: « آوازها  و خوابم را به من برگردان و صد اکوس خود را پس بگیر.»

پس از بازگشن به خانه خود، گرگوار نشاط خود را در کار، شادیش و آوازهایش را دوباره یافت.

Image result for le financier souci et Le savetier heureu


                                        Le savetier et le financier

                            Il ne suffit pas d’être riche pour être heureuse

 

  Près de la demeure d’un riche financier, le savetier Grégoire avait établit son échoppe.

  Dès la pointe du jour, le gai savetier chantait en frappant le cuir avec son marteau. Et le financier, fatigué par le souci de ses affaires, se plaignait de ne pouvoir dormir ou s’il dormait, d’être réveillé par les chants de son voisin. Un jour, il fit venir Grégoire dans son cabinet. «  Je veux, dit-il, que vous soyez riche comme un roi. Prenez ces cent écus et gardez-les avec soin pour vous en servir à l’occasion. »

  Le savetier, qui n’avait jamais vu pareille somme, ouvrait des yeux étonnés.  Après avoir remercié le financier, il rentra chez lui au plus vite, et il cacha son trésor au fond de sa cave.

  A partir de ce moment, le savetier ne connut plus que l’inquiétude et le tourment. Dans la crainte d’être volé, il délaissait tout le jour son travail pour faire le guet.  La nuit, si quelque chat faisait du bruit, le chat prenait l’argent …et vite Grégoire allait visiter son trésor.

 

 Il ne travaillait guère, ne dormait pas, et ne chantait plus. Le financier, lui, pouvait maintenant dormir toute la matinée.

Au bout de quelques semaines, le savetier comprit que depuis qu’il était riche, il était fort malheureux. Prenant alors son argent, il retourna chez son voisin. « Rendez-moi, lui dit, mes chansons et mon sommeil et reprenez vos cent écus. »

  Rentré chez lui, Grégoire retrouva son entrain au travail, sa gaieté et ses chansons.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۱۷
شهلا دوستانی

 

باران

 

طوفان شروع شده بود، مادر و کودک با عجله می رفتند.

زیر آسمان تیره وتار، ریزش  باران گرم سیل آسا وغرش طوفان ،چسبیده به یگدیگر  در خیابانی که تا بینهایت امتداد داشت ، می رفتند .

نه درختی ، نه سر پناهی که بتوان زیر آن پناه گرفت. سایه های کم رنگشان  نمایان در افق دلگیر  با هم متحد شدند تا در برابر نیروهای متحد سهمگین ایستادگی کنند.

در میان غرش رعد آسا و صدای باد مادر صدای پسر را شنید: مامان، چرا خدای مهربان چنین بارانی می فرستد؟

پاسخی مملو از تشویش می خواهد به کودک اطمینان ببخشد : من نمی دانم پل، اما تو می توانی از او بخواهی که باران را متوقف کند.

خدای مهربان، باران را متوقف کن، اراده می کنی؟

تو به من ایمان داری؟ باران کم کم قطع شد، باد کم کم آرام شد، و غرش رعدو برق در دور دستها کم شد.

جوان که سخن{خدا} را شنیده بود، بدون اینکه زیاد تعجب کند گفت: آه دیدی!

زن جوان  با وجود حادثه ی رخ داده نمی توانست حرف بزندولی در آن لحظه قطره های آب چکیده از گیسوانش با اشک های حاکی از ایمانش درآمیخت[1].


la pluie


La mère et l'enfant se hatent dans l'orage déchaîné.

Sous le ciel noir, déversant des trombes d'eau tiède dans le vent tourbillonnant, ils vont, serrés l'un contre l'autre, sur la route interminablement droite.

Pas un arbre, pas d'abri où se réfugier. Les frêles silhouettes qui se détachent sur l'horizon morne s'unissent pour résister aux forces conjuguées des éléments déchaînés.

Dans le grondement du tonnerre et le bruit du vent la mère perçoit cependant la voix de son petit.

- Maman, pourquoi qu'Il fait pleuvoir comme ça le bon Dieu ?

La réponse toute d'inquiétude veut cependant redonner confiance à l'enfant.

- Je ne sais pas, Paul, mais tu peux Lui demander de l'arrêter !

Alors sans douter une seconde de ce que dit sa maman, dressant sa frimousse ruisselante sur laquelle les cheveux sont plaqués, le petit garçon clame vers le ciel :

- Bon Dieu, fais arrêter l'orage, veux-tu ?

Me croirez-vous ? La pluie cesse lentement, le vent peu à peu s'apaise et, roulant dans le lointain, l'orage diminue.

" Ah ! Tu vois ", dis le jeune interlocuteur, sans plus s'étonner.

La femme que le fait saisit ne peut parler, mais à l'eau qui dégoutte des cheveux sur le visage viennent se mêler maintenant les douces larmes de la reconnaissance.



[1] http://www.spiritualite-chretienne.com/moderne/histoires1.html

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۶
شهلا دوستانی

 

حکایت جوجه تیغی

این زمستان  سردترین زمستانی بود که تا کنون دیده  شده بود.تعدای از حیوانات در اثر سرما مرده بودند. جوجه تیغی ها که وضعیت را دیدند، تصمیم گرفتند که با هم جمع شوند.

با این روش آنها همدیگر را می پوشاندند و از خودشان محاقظت می کردند؛ هر چند  آنها به هم بیشترین گرما را می دادند،اما تیغ هایشان  نزدیکترین ها و دوستان را آزار می داد.  پس از مدتی ، تصمیم گرفتند از هم دیگر فاصله بگیرند در نتیجه مرگ ومیر در تنهایی و یخ زدگی شروع شد.

بنابراین، مجبور شدند انتخاب کنند: تیغ اطرافیان را بپذیرند و یا  از روی زمین محو شوند. آنها مدبرانه، تصمیم گرفتند برگردند به عقب و دوباره با هم زندگی کنند.

خوب، آنها یاد گرفتند با این آزارهای کوچک که ناشی از نزدیک بودن  به یاران و اطرافیان بود زندگی کنند. اما مهمترین قسمت این ارتباط گرمایی بود که از دیگری می گرفتند . و به این ترتیب آنها توانستند زنده بمانند.

بهترین ارتباط  ، ارتباط با  انسانهایی که به نظر  کامل می رسند نیست، بلکه بهتر آن است که هر کس یاد بگیرد با عیوب دیگران زندگی کند تا بتواندد خصوصیات خوب  دیگر اشخاص را بیابند و تحسین کنند.


Image result for La fable du porc-épic 

 

La fable du porc-épic ![1]


C'était l'hiver le plus froid jamais vu. De nombreux animaux étaient morts en raison du froid. Les porcs-épics, se rendant compte de la situation, avaient décidé de se regrouper.

De cette façon ils se couvraient et se protégeaient eux-mêmes ; mais, les piquants des porcs-épics de chacun blessaient leurs compagnons les plus proches, même s'ils se donnaient beaucoup de chaleur les uns aux autres. Après un certain temps, ils ont décidé de prendre leur distance l'un de l'autre et ils ont commencé à mourir, seuls et congelés.

 

Alors, ils devaient faire un choix : accepter les piquants de leurs compagnons ou disparaître de la terre. Sagement, ils ont décidé de revenir en arrière pour vivre ensemble.

 

Ils ont donc appris à vivre avec les petites blessures causées par l'étroite relation avec leurs compagnons, mais la partie la plus importante, était la chaleur qui venait des autres. De cette façon, ils ont pu survivre.

 

La meilleure relation n'est pas celle qui rassemble les gens parfaits, mais le mieux est quand chacun apprend à vivre avec les imperfections des autres et on peut y découvrir et admirer les bonnes qualités des autres personnes.



[1] http://www.funfou.com/fables/sens-de-la-paix.php

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۰۷:۴۷
شهلا دوستانی

 

هدایت کردن با تکنیک "پا لای در[1]"

اساس " پا لای در" بسیار آسان است، و تصویری که بدست می دهد برای تداعی موضوع کافی است... تصور کنید فروشنده ای می خواهد منزل کسی برود، او دم در زنگ می زند، کسی لای در را به آرامی باز می کند،و تا متوجه فروشنده می شود، می خواهد در راببندد! اما فروشنده پایش را لای در سر می دهد، این کار مانع بستن در می شود. حاالا فروشنده شروع به چرب زبانی می کند.

تکنیک "پا لای در " باشیو ه ای بسیار معمولی، ابتدا پیشنهاد خرید  کالایی بسیار ارزان را می دهد، پیشنهادی که احتمالا پذیرفته می شود، به دنبال آن پیشنهاد خرید کالای گرانتر داده می شود. احتمال پذیرش  دومین پیشنهاد { با این روش} بیشتر است نسبت به  موقعی که مستقیم و "بدون زمینه سازی" پیشنهاد مطرح شود.این همان تاثیر پدیده ایجاد انگیزه است.

 

یک مثال خوب {استفاده از} این تکنیک همان "گروه سیگاری ها"ست. کافی است شما تصور کنید از گروهی سیگاری درخواست می کنید دو روز سیگار نکشند، سپس از آنها درخواست کنید یک هفته سیگار نکشند. آمار کسانی که پاسخ مثبت به این درخواست می دهند بیشتر از موقعی است که مستقیما از آنها بخواهید به مدت یک هفته سیگار نکشند {زیرا به این ترتیب} آنان احساس می کنند درگیر کاری شده اند. بسیار آسان ترخواهد بود با درخواست کوچک آغاز وسپس درخواست بزرگ را مطرح شود. تا اینکه بلافاصله درخواست سخت تر را مطرح شود.

تا حدودی تکنیک "پا لای در"  با محوریت خودش می تواند کار کند! مثلا، با تعیین هدف کوچک برای دستیابی به اهداف بزرگتر! اگر شما بخواهید به قله برسید، در ابتدا برای خودتان مرحله کوچکی تعیین می کنید سپس مرحله بعد و سپس مرحله بعد... و به آرامی بدون استرس پیش می روید. در حالیکه اگر ازابتدا بخواهید مستقیم به نوک برسید ، احتمال دارد نا امید شوید و یا حتی دست از تلاش بردارید.

 

تکنیک"پا لای در" چندین کاربرد دارد. مثال خوب آن روش کار گدایان است.  اگر کسی در خیابان یک سکه برای تلفن درخواست کند، کسی راغب به دادن آن نخواهد بود. ولی اگر برعکس او درخواستی ارزانتر بکند مثلا "ساعت چند است" هیچکس این درخواست را رد نمی کند. بنابراین کافی است این دو درخواست را بهم متصل کند: اول بپرسد ساعت چند است بعد در پی آن درخواست یک سکه کند. این تجربه مورد بررسی و آمارگیری قرار گرفته و در کتاب تبعیت مختارانه ثبت شده است – در مورد اول یعنی درخواست پول بدون پرسش اولیه – نتیجه 0% در مقابل 40% روشی که در آن خیلی ساده دو درخواست مطرح می شد ! { به نظر شما} این آمار توهم است! اما نه واقعا {این روش} کارایی دارد، چرا خودتان را از آن محروم می کنید؟ با خواستن یک درخواست کوچک، شما 40% شانس دارید که با درخواست بزرگترتان موافقت شود. وقتی مقدمتا درخواستی نمی کنید ، شما هیچ شانسی ندارید! شخصا خیلی سریع انتخابم را کردم...

 

با این وجود در برخی از موقعیتها ، تکنیک" پا لای در" همیشه موثر نیست، و ترجیحا روش مخالف آن را انتخاب کرد: تکنیکی که به آن"در تو دماغ"[2] گفته می شود. در تکنیک "در تو دماغ" برعکس اول درخواست گرانترابتدا مطرح می شود که احتمالا رد می شود، سپس درخواست کوچکتر مطرح می شود (همان درخواستی که ما به دنبال آن هستیم). مثلا، درخواست قرض گرفتن ماشینی برای یک هفته از یک دوست، درخواستی که رد می شود، در ادامه از او درخواست می کنیم که ماشین را فقط دو روز قرض دهد؛ او بسیار راغبتر است که درخواست دوم را بپذیرد... این روش، روش تاثیر تضاد و تقابل است.



[1]  شاید بتوان برای این اصطلاح ترجمه "جای پا از کردن " استفاده نمود هرچند که در بسیاری از موارد برابری نمی کنند.

در فارسی می توان گفت مرگ می دهد تا به تب راضی شود [2


Image result for Manipulation : la technique du « pied-dans-la-porte »

Manipulation : la technique du « pied-dans-la-porte »


Le principe du « Pied-dans-la-porte » est très simple, et l’image est d’ailleurs suffisamment évocatrice… Imaginez un vendeur qui veut rentrer chez quelqu’un : il sonne à la porte, la personne entrouvre légèrement la porte, et au moment où elle voit le vendeur, elle veut refermer la porte ! Mais le vendeur vient simplement de glisser son pied, ce qui empêche la personne de refermer à clef. Et le vendeur peut alors commencer son baratin…

De façon plus générale, la technique du pied-dans-la-porte consiste à formuler une demande visiblement peu coûteuse qui sera vraisemblablement acceptée, suivie par une demande plus coûteuse. Évidemment, la seconde demande aura alors plus de chance d’être acceptée que si elle avait été placée directement et sans « préparation ». C’est un des effets du phénomène de l’engagement.

Un bon exemple de cette technique est celui du « groupe de fumeurs ». Il suffit d’imaginer un groupe de fumeurs à qui on demande d’arrêter de fumer deux jours, puis par la suite une semaine. Le taux de réponses positives pour la seconde proposition sera plus grande que si on avait directement demandé au groupe de ne plus fumer pendant une semaine. Ils se sentent engagés dans le processus. Il est plus facile de commencer petit, puis d’augmenter, que de placer tout de suite la barre trop haut…

D’une certaine, la technique du pied-dans-la-porte peut également marcher sur soi-même ! Par exemple, en se fixant de petits objectifs pour en atteindre de plus grands ! Si vous voulez atteindre un sommet, fixez-vous une première étape très modeste, puis une autre, puis une autre… Et progressez tranquillement sans stress. Tandis que si vous vous attaquez directement au sommet, vous risquez de vous décourager, et de ne même pas tenter…

Les applications de la technique du Pied-dans-la-porte sont multiples. Un autre bon exemple de cette forme de manipulation est celle du mendiant. Si quelqu’un demande une pièce de monnaie dans la rue afin de téléphoner, personne ne voudra la lui donner. Si par contre il demande quelque chose de « moins coûteux » tel que l’heure, tout le monde la lui donnera. Il suffit alors d’emboîter les deux : demander l’heure en premier, puis enchaîner en demander une pièce de monnaie. Cette expérience a été chiffrée, et rapportée dans le livre La soumission librement consentie : dans le premier cas – la demande la pièce sans question préalable – les résultats positifs étaient de 0% contre 40% par simple utilisation de cette double question ! Ces chiffres sont tout simplement hallucinants. Mais si ça marche, pourquoi vous en priver ? En faisant une petite demande, vous avez 40% de chance que la grosse demande suivante soit honorée. En ne faisant aucune demande préalable, vous n’avez…aucune chance ! Personnellement, le choix est vite fait…

Dans certaines situations cependant, la technique du « Pied-dans-la-porte » n’est pas toujours la plus adaptée, et il est préférable d’opter pour son opposée : la technique dite de la « Porte-au-nez ». La technique de la porte-au-nez consiste à l’inverse à faire demande très coûteuse, qui sera vraisemblablement refusée, suivi d’une demande moins coûteuse (celle que nous cherchons en réalité à atteindre). Par exemple, le fait de demander à emprunter une voiture une semaine à un ami – ce qu’il refuse – pour ensuite lui demander de l’emprunter deux jours ; il aura plus tendance à accepter la seconde proposition… C’est aussi ce que l’on nomme l’effet de contraste.


coacheloquence.com/manipulation-la-technique-du-pied-dans-la-


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۱۴
شهلا دوستانی

 

این هم یک داروی خانگی برای پاهای ورم کرده


1.     پاهای ورم کرده گاهی از چاقی، حاملگی، ناراحتیهای قبل ازقاعدگی، در دوران قاعدگی، غذای بد و فشار خون ناشی می شود.

2.     امروز ما به شما یک درمان پیشنهاد می کنیم، چای جعفری شما را از این تورم خلاص می کند.جعفری برای مشکلات فشار خون و مشکلات دیورتیک {ماده ای که باعث ترشح ادرار می شود} مفید است.

3.     ازبرگ و ریشه جعفری تازه ارگانیک استفاده کنید. ابتدا یک دوم لیتر آب را بجوشانید، سپس جعفری را خورد کنید. پنج قاشق غذا خوری را به آب اضافه کنید و بگذارید کمی بجوشد. سرد که شد آن را از صافی بگذرانید.

4.     سه بار در روز از آن بنوشید و پس از چند روز دیگر مشکلی نخواهید داشت.

Image result for Voici un remède maison pour les jambes enflées


 

Voici un remède maison pour les jambes enflées


1.     Les jambes gonflées sont parfois causées par l’obésité, la grossesse, les SPM et le cycle menstruel, une mauvaise alimentation et une mauvaise circulation sanguine.

2.     Aujourd’hui nous vous proposons un remède, le thé de persil qui vous permet de vous débarrasser du gonflement. Le persil est bénéfique pour les problèmes de pression et les problèmes diurétiques.

3.     Utilisez du persil brut organique, incluent également les feuilles et les racines, et les graines aussi. D’abord, faites bouillir ½ litre d’eau, puis coupez le persil. Ajoutez 5 c. à s. de persil dans l’eau et laissez bouillir un peu plus. Laissez refroidir et filtrez.

4.     Buvez-le 3 fois par jour et après quelques jours, vous n’aurez plus aucun problème..

Par : Adama SARR  |27 Juil, 2017 à 15 :58 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۰۵
شهلا دوستانی

تکنیک جدید  و "غیر عادی" برای مبارزه با استرس


1.     بنابر تحقیقات محققان آمریکایی،این تکنیک{جدید} بسیار آسان و موثر خواهد بود. این تحقیق جدید با همکاری روانشناسان دانشگاه ایالتی میشگان و داانشگاه میشگان (آمریکا) انجام گرفته است. این تحقیق شیوه جدید غلبه بر استرس و ناراحتی های روزمره را مشخص می کند.

2.     در این روش تنها کافی است فرد خود را به عنوان سوم شخص مفرد خطاب کند. محققان  اینگونه توضیح می دهند مثلا: " جان تصور کن که شما دارید قدم می زنید و تحت تاثیر رویدادی بسیار استرس آور واقع می شوید، ما دریافتیم برای آرام کردن احساساساتان بسیار موثر خواهد بود که از خود سوالاتی با ضمیر سوم شخص مفرد بپرسید:" چرا جان مضطرب است؟" و اینکار بسیار موثرتر از استفاده از ضمیر اول شخص است:" چرا من مضطربم؟"



 

Une nouvelle technique « insolite » pour lutter contre le stress

   Image result for ‫تکنیک جدید  و "غیر عادی" برای مبارزه با استرس‬‎

1.     D’après des chercheurs américains, cette technique toute simple serait efficace. Cette nouvelle étude a été menée conjointement par des psychologues de la Michigan State University et de la University ofMichigan (aux États-Unis). Il s’agissait de déterminer une nouvelle manière de vaincre le stress et l’énervement au quotidien.

2.     Il suffirait tout simplement de se parler à la troisième personne du singulier. Exemple :  « imaginons que vous vous prénommez John et que vous subissez un épisode de stress intense, expliquent les chercheurs.Pour apaiser vos émotions, nous avons découvert qu’il était plus efficace de vous poser des questions à la troisième personne du singulier (« Pourquoi John est-il stressé ») plutôt qu’à la première personne du singulier (« Pourquoi suis-je stressé ?»). »



Par: Adama SARR  |31 Juil, 2017 à 12:54 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۳۳
شهلا دوستانی