مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

در این سایت ترجمه حکایت ها و مقالاتی راجع به سلامتی و ورزش و یا زبان از فرانسه و گاهی انگلیسی آورده می شود . در مواردی اصل متن نیز ارائه می شود تا دانشجویان بتوانند متونی را به صورت ترجمه مقابله ای داشته باشند.

طبقه بندی موضوعی

۸ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

 


پدر پسر هشت ساله ، محققی بود که روی حل مشکل انسانیت تحقیق می کرد.  پسر وارد شد، آستین پدرش را کشید و گفت:" بابا می خواهم به تو کمک کنم!"

پدرش به او نگاه کرد:" نه، پسرم، من خیلی کار دارم."

اما پسر اصرار کرد. در آنجا مجله ای با تصویر نقشه جهان بود. آنگاه، پدر نقشه را برداشت و با قیچی آن را به تکه های کوچک تقسیم کرد، و به پسر داد تا آن را بچسباند:" اینهم کار، تلاش کن که جهان را بسازی." با این خیال که اینکار ده دوازده روز او را سرگرم می کند.

اما پس از دو ساعت پسر مشکل را حل کرد.

" چطور توانستی این کار را انجام بدهی؟"

" خوب، بابا، من به پشت آن را نگاه کردم ، در آنجا نقش یک انسان بود. جهان را نمی شناسم، ولی انسان را چرا،. خوب، من تمام تکه های کوچک را پیدا کردم، و اول انسان را ساختم . سپس ورق را برگرداندم، من جهان را هم ساخته بودم.  


 

Mettre l'homme au coeur de nos choix


Un petit garçon de 8 ans. Son père, un scientifique, cherche à résoudre les problèmes de l’humanité. Le petit entre, lui tire la manche et lui dit : « Papa, je veux t’aider ! »

Son père le renvoie : « Non, mon fils, j’ai beaucoup de travail. »

 

Mais le petit insiste. Il y a là une revue avec une carte du monde. Alors, le père prend la carte, avec des ciseaux il la découpe en tout petits morceaux, qu’il lui remet avec de la colle : « Voilà, essaie de reconstruire le monde. » Croyant occuper ainsi son fils pour une dizaine de jours.

 

Mais après deux heures, le fils a résolu le problème.

« Comment as-tu pu faire cela ? »

« Eh bien, Papa, j’ai vu que l’autre côté de la carte, il y avait la figure d’un homme. Le monde, je ne le connais pas. mais l’homme, si. Alors, j’ai retourné tous les petits papiers. Et j’ai d’abord reconstruit l’homme. Puis, j’ai retourné le papier, j’avais reconstruit le monde aussi. »

 

Anonyme, trouvé à la page http://famille.pyrat.net/article.php3?id_article=104

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۶ ، ۱۵:۳۸
شهلا دوستانی

با مخاطب خود همسوباشید

بهترین راه موفقیت در ارتباط، همسو بودن با مخاطب است.. مهم این است که فرد را به تفکر  و بازنگری نقطه نظرهایش بکشانید نه آنکه حرف خود را به کرسی بنشانید. برای انجام اینکار باید با مخاطب خودهم جهت باشید.

چگونه؟

1-    شما می توانید بدون مخالفت با مخاطب ، نظر متفاوتی داشته باشید و آن را نیزبیان کنید.

 ابتدا نظرات او را بازگو کنید ، سپس عقیده ی خود را بگویید. برای بازگو کردن نظراتش ، باید با توجه به حرفهای او خوب گوش کنید، به این معنا که خود را جای او بگذارید واز  زاویه دید او مسایل را بررسی کنید.  در این صورت، مطالبی را که بعد می گویید بر مخاطبتان تاثیر بسیاری خواهد داشت.

2-    با طرح سوالات خوب، او را  تفکر وادارید.

" چطور می شود اگر...."،" چه چیز باعث می شود که..."، " به نظر شما چه چیز ممکن است اتفاق بیافتد اگر..."، "چه چیز برای شما..."،  بنابر نظر شما چگونه خواهد شد..."

 

3-    همیشه نقطه نظرهای او را بپذیرید و هرگز آن را رد نکنید .                                                                       

و اگر او حرفهای ناجور به شما زد چطور؟  در این موقع می توانید ساکت بمانید و به آن توجه نکنید یا اگر صبورتر هستید، و هدف تان ازبرقراری  این ارتباط حفظ ارتباط انسانی است، می توانید با  حالتی بسیار آرام  به گونه ای که انگار این شما نبودید که مورد توهین واقع شده اید "توهین"های او را بپذیرید.

منظور این است  که {به او بفهمانید}  رفتار او را  نسبت به خود پذیرفته اید، و با آن مخالفتی نمی کنید و در عین حال در شخصیت خوبی که برای خود قائلید باقی می مانید بدون اینکه او بتواند شما را درگیر دیدگاه خود کند. {در واقع} این خود اوست که می خواهد شما  را مثل دیو و نه مانند یک  انسان خوب همانگونه  که هستید ، ببیند، پس بد به حال او ! او از کنار خوبیهای شخصیت شما بدون آنکه آن را ببیند رد شده است. این مشکل اوست نه شما. لذا خودتان برای او  ثابت نکنید، هیچ توضیحی ندهید، با آرامش فاصله خودتان را با اوحفظ کنید.

این کسی نیست که بتوانید ارتباط نزدیکی با او داشته باشید.باید آگاهانه رفتار کرد و بسیار ساستمدارانه تصمیم گرفت.            

رفتار هوشیارانه شما او را به تجدید نظر در قضاوتش وا خواهد داشت، و بی تردید از گفتن آن حرفهای بد پشیمان خواهد شد. و احتمالا در آینده بهتر رفتار خواهد کرد. اما از آنجایی که انسان نمی تواند با یک ضربه همچون چوب جادو، از عادات بد خلاص شود برای اجتناب  از مواجه شدن با رفتار بد احتمالی او، از او  فاصله بگیرید.

 

نمونه ای که من شخصا بسیار دوست دارم و برای  من دست آوردهای خوبی داشته است:

وقتی کسی شما را نا عادلانه  به همه ی اشتباهات محکوم کند( مسلما منظور خارج از دادگاه است)، آنچه فکر می کند و می گوید در زندگی شما هیچ اهمیتی ندارد ، شما قصد دارید   با برقراری آرامش،  رابطه ای  انسانی بین خودتان وجهان خارج حفظ کنید. بخصوص در یک ارتباط خانوادگی دور که شما قدرت انتخاب ندارید.

توجه داشته باشید، افرادی مانند همسر یا دوست ، انتخاب شدنی هستند  ، لذا اگر برای برقراری آرامش  به اینجا برسید که مانند آنچه گفته شد عمل کنید، باید به فکر جایگزین کردن آنها نیز باشید. این روش برای دوستان بسیار نزدیک مثل دوست ، فرزند و یا همسر کارساز نیست.                                        

در این مورد بهتر است حرفهای آنها را با آرامش پذیرفت : " من آنچه را گفتید قبول می کنم" که فرضا" فردی دروغگو، کینه توزو ...هستم"، و در این مورد متاسفم"  

یا اینکه بر اساس موقعیت ارتباط و گذشته، مطلب را اینگونه دنبال کنیم:".. و من اگر شما را ناراحت کردم عذر می خواهم  من منظوری نداشتم"  قصد اینست که ابتدا حس او را نسبت به خود دریابید ونه حس خود را نسبت به او.

سپس مطالب مورد نظر و یا احساسات مثبت خود را بازگو کنید، مثال:

"اکنون دوست دارم روش آرامی درپیش گیریم و در حفظ  یک رابطه ی انسانی بکوشیم." یا اینکه در ارتباط با افراد نزدیک که مذهبی هستند بگویید:

 " برایم دعا کن تا بخوبی شما شوم."

این جمله آخر در  ذهنیت خانواده های مراکشی تاثیرات شگرفی باقی می گذارد. غیر مستقیم او را را در موقعیتی قرار داده اید که با صدای درونی از خود بپرسد:« آیا من خودم کامل هستم!».

 این گفته  نیاز به انگیزه ی زیادی دارد اما اگر یک بار انجام دادید دیگر از آن سر باز نمی زنید.  

مخاطب نمی داند شما چگونه شما را ارزیابی کند، و نمی داند راجع به شما چگونه فکر کند و نمی داند چه پاسخی دهد.... اگر هنوز به این نتیجه نرسیدید که در این موقعیت ها ، این گونه عمل کنید، پس ساکت بمانید و به هیچ عنوان حاضر جوابی نکنید.  

با موزیک، به این موضوع زیبا فکر کنید:

" عذر خواهی لزوما به این معنی نیست  که شما در اشتباهید و دیگری حق دارد، بلکه گاهی این منظور را می رساند که ارتباط ما با دیگری ارزشش بیش از خود ما است."

گرفته شده از "قدرت کلمات" نوشته فاطیما زهرا عالمی

 

Être en phase avec son interlocuteur


 Être en phase avec son interlocuteur est le meilleur moyen de réussir toute communication. L'essentiel est d'amener la personne à réfléchir et à réviser son point de vue et non de la convaincre de votre point de vue. Pour ce faire, vous devez être en phase avec votre interlocuteur.

Comment?

1-    Vous pouvez avoir un avis différent et l'exprimer sans vous opposer à votre interlocuteur. Reformulez d'abord son idée, puis exprimez votre idée. Pour bien reformuler son idée, vous devez l'avoir écouté de manière active, c'est à dire en vous mettant à sa place et en ressentant les choses vues de son propre angle. Ce que vous direz ensuite aura un très grand impact sur votre interlocuteur.

2-      Amenez-le à réfléchir en lui posant les bonnes questions.

"Comment se fait-il que...?", "Qu'est-ce qui fait que...?", "Comment peut-on faire, à ton avis, pour ...?", "Qu'est-ce que ....pour vous?", "Comment devenir...selon toi?"...

3-    Acceptez toujours son point de vue et ne le rejetez jamais.

Et s'il vous disait des méchancetés sur vous ? Là vous pouvez garder le silence et l'ignorer ou bien si vous êtes plus fort, et que votre objectif dans la communication est de garder une relation humaine, vous pouvez accepter ses "insultes" d'un air très calme, neutre et indifférent comme s'il ne s'agissait pas de votre personne qui a été insultée.

 L'idée est d'accepter sa manière de vous voir, de ne pas la contester et de rester la merveilleuse personne que vous êtes à vos propres yeux sans vous impliquer dans sa vision des choses.

 Il a choisi de voir en vous un monstre et de ne pas voir la bonne personne que vous êtes, tant pis pour lui ! Il passe à côté de belles choses en vous sans les voir. C'est son problème et non le vôtre.

Donc ne vous justifiez surtout pas auprès de lui, ne lui expliquez rien, gardez vos distances tout en restant agréable.

 

Ce n'est pas une personne avec qui vous pouvez entretenir une relation proche. Autant en être conscient et prendre une décision conséquente de manière très diplomate. Votre attitude sage l'amènera à coup sûr à réviser son jugement, il regrettera certainement de vous avoir dit des méchancetés. Il fera mieux peut-être à l'avenir. Mais comme on ne peut pas se débarrasser d'une mauvaise habitude d'un coup de baguette magique, pour lui éviter d'être une autre fois désagréable avec vous, vous prendrez vos distances.

 

 Un stéréotype que j'apprécie beaucoup et qui me donne personnellement de très bons résultats : Quand quelqu'un vous accuse injustement de tous les torts : (en dehors du tribunal bien sûr) Ce que pense ou dit cette personne n'importe pas du tout dans votre vie et vous souhaitez néanmoins garder une relation humaine pour retrouver la paix avec vous-même et avec le monde extérieur. Notamment dans les relations familiales distantes qu'on ne peut pas choisir. Attention, un conjoint ou un ami, ça se choisit donc si vous arrivez au stade de leur dire ça, pour enfin retrouver la paix, il faudrait penser à les remplacer. Cela ne peut pas marcher avec des gens très proches comme amis, enfants et dans un couple.

 "J'accepte d'être pour vous (vous répétez les méchancetés qu'il a dites de vous. Ex: une personne menteuse, rancunière etc...), et j'en suis désolé(e)". L’idée ici est d’accueillir pacifiquement ses propos. ou bien selon la situation de communication et de son historique, enchaîner : "...et je vous demande pardon si je vous ai fait mal, ceci n'était pas mon intention". L’idée maintenant est d’aller d’abord vers son ressenti à lui et non pas vers le vôtre.

 

Ensuite vous formulez votre désir actuel ou votre ressenti positif : Ex:

 "...et je souhaite maintenant faire la paix et garder une relation humaine avec vous" ...ou encore avec des gens spirituels, en famille, vous pouvez enchaîner ceci : "...et je vous demande de prier pour moi pour que je devienne aussi bon(ne) que vous".

 Cette dernière formule donne des résultats phénoménaux avec la mentalité marocaine au sein d’une même famille ! Implicitement ça donneà l’autre l’occasion de se demander dans son for intérieur « Suis-je moi- même parfait(e) ?«

Il faut beaucoup de force pour arriver à le faire mais si vous le faites une fois, vous ne vous en passerez plus !

La personne ne sait plus comment vous classer, ni quoi penser de vous, ni quoi répondre...

Si vous n'arrivez pas encore à le faire, dans ce genre de situation de communication, gardez le silence et ne répliquez surtout pas.

 

 

 "S'excuser ne veut pas nécessairement dire qu'on a tort et que l'autre a raison; c'est que parfois on estime que notre relation avec l'autre vaut davantage que notre ego."

Consultez cette belle pensée en ligne avec de la musique.

D'après Le Pouvoir des Mots Par Fatima-Zahra ALAMI Edition 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۶ ، ۰۹:۳۹
شهلا دوستانی


درخت در وسط میزی گرد و بزرگی بود، روی آن تعداد زیادی شمع به طور باشکوهی می درخشید، و درخت با وسایل  براق  مزین شده بود. عروسکهای سرخ گونه، ساعتهای مچی واقعی با عقربه هایی متحرک، ویولون ها، طبل ها، کتاب ها، هفت تیر ها، شمشیر ها و پرچم ها، کفش های چوبی، فرفره ها وبسیار چیزهای بسیار زیبای  دیگری در آنجا وجود داشت. تمام اینها در روشنایی هزاران شمع   کوچک می درخشیدند.و چشمها را غرق لذت می کرد..

  اما بخصوص عروسکی زیبا وبور، با پالتوی قرمز بر تن ، نگاه مرا به خود  جلب کرد ه بود: او شنل قرمزی کوچک بود.    

با چه شوقی من تو را نگاه می کردم ! آه شنل قرمزی !    اینگونه بود که برای اولین بار تو در مقابل دیدگانم  ظاهرشدی : یک شب کریسمس هنگامیکه با سبدی در دست آمدی، این را گرگ خیانتکار بعد از آنکه مادر بزرگ را خورده بود و هنوز به قدر کافی اشتها داشت که تو را، خود تو را بخورد برای من تعریف کرد.

بنظرم آمد که اگر می توانستم با شنل قرمزی کوچک ازدواج کنم کاملا خوشبخت می شدم. افسوس ! من هرگز با او ازدواج نکردم زیرا گرگ او را خورده بود. ولی هر بار که این ماجرا را بازی می کردم ، من در صف حیوان هایم، گرگ بدجنس را  به خاطر ستمگری اش برای تنبیه  در آخر همه قرار می دادم . اینگونه من دوستیم را به شنل قرمزی کوچک نشان می دهم.  

ناگهان فریاد شادی شنیده شد. آمدند تا  اعلام کنند از چیزهای آویزان روی درخت، کدام هدیه مال چه کسی است.

کم کم سکوت برقرار شد و چشمان تمام  بچه ها  به درخت خیره شد، با بی صبری آشکاری انتظار می کشیدند تا شانس برای آنها چیزی را که آرزویش را داشتند بیاورد.

ما به این چهرهای درخشان ، چشمهای پر از آرزو نگاه می کردیم. آه ! آیا شادی های درخت کریسمس بهترین شادی های زندگی نیستند؟  

 

                                            

   L’arbre de Noel


l’arbre, planté a milieu d’une lge table ronde, était magnifiquement illuminé par une multitude de petites bougies, et tout garni d’objets brillants. Il ya avait des poupées aux joues roses, de vraies montres avec des aguilles mobiles, des violons, des tambours, des livres, des fusils, des sabres et des drapeaux, des sabots, des toupies et beaucoup d’autres choses très belles, tout cela étincelait aux lumières des mille petites bougies. Les yeux en étaient tout réjouis.

  Mais une jolie poupée blonde, vêtu d’un manteau écarlate, attirait surtout mes regards :c »était le petit Chaperon _ Rouge.

 

  Avec quel bonheur, je te revois, ô Chaperon _ rouge ! C’est ainsi que pour la première fois je te vis apparaître, un soir de Noel lorsque tu vins, ton panier au bras, me raconter la perfidie d loup qui, après avoir mangé la grand-mère, eut encore assez d’appétit pour te manger toi _ même.

  Il me semblait que si j’avais pu épouser le petit Chaperon _  Rouge j’aurais été parfaitement heureux. Hélas !je ne l’épousais point puisque le loup l’avait mangée; mais chaque fois qu’en jouant, je faisais la procession de mes animaux. Je plaçais  le méchant loup à la queue de tous les autres pour le punir de a cruauté. C’est ainsi que je témoignais mon amitié au petit Chaperon _ Rouge.

 

  Tout à coup, des cris de joie se firent entendre. On venait d’annoncer le tirage au sort des objets suspendus à l’arbre.

Peu à peu le silence ce  fit et tous ces enfants, les yeux fixés sur l’arbre, attendaient avec une impatience visibles que le sort leur apportât l’objet souhaité.

   Nous regardions ces figures radieuses, ces yeux pleins de désirs. O joies de l’arbre Noel, ne seriez _ vous pas les meilleures de la vie

D’après Charles Dickens.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۸:۲۲
شهلا دوستانی

 

 

 

آیا افکار ما می تواند تاثیر واقعی بر رویدادها بگذارد؟


این نقطه آغازین کتاب پرفروش "راز ": اثر رواندا بیرنه در   2006 ، است  که قدرت افکار مثبت را نشان می دهد. فرضیه ساده ای، که با عتقاد به آن هر کس می تواند  به لطف قانون "جذب" و "فکر مثبت" هر چه می خواهد را انجام دهد یا هر چه می خواهد بشود.  نویسنده با شاهد آوردن  از فیلسوف ها ، دارندگان شرکت ها، دکترها، نویسندگان و... رمز"راز" را باز می گشاید و به ما یاد می دهد با استفاده از آن به تمام آرزوها و خواستها( عشق، پول، سلامتی ...) تحقق ببخشیم.

بنابر نظر نویسنده، برجسته ترین شخصیت های تاریخ مانند افلاطون، انیشتن یا بیل گیتس برای موفقیت از قانون"راز" استفاده کرده اند. و اگر این قانون" در همه موارد کارساز نیست" پس باید افکار را بیشتر به مثبت گرایی عادت داد و آن را تبدیل به موتور {کارهای} روزانه کرد.

تفکر مثبت: قانون جذب چیست؟

قانون نوظهور جذب بسیار ساده است: انسان هر چه را می اندیشد جذب می کند. بنابرکتاب "راز"{فیلمی نیز با همین عنوان ساخته شده}، " افکار انرژی مغناطیسی دارند و فرکانس هایی را منتشر می کنند." وقتی فکر می کنیم سیگنالی را در آنچه نویسنده "جهان هستی" می نامد، منتشر می کنیم و این سیگنال ، افکار همتای خود  را که داری همان فرکانس باشند را جذب می کند.

 به بیان دیگر، افکار ما به واقعیت می پیوندند: اگر فکر کنیم که موفق می شویم، موفق می شویم، و همین طور به عکس، اگر کسی به خود بگوید خراب می کنم، خراب می کند! طبق گفته جان اسراف، یکی از سخنرانان فیلم مستند "راز"، مشکل از این است که " اغلب مردم به آنچه نمی خواهند فکر می کنند، و از خود می پرسند چرا بجز آنچه نمی خواهند چیز دیگری را بدست نمی آورند."

 طبق این فرضیه ، محدودیتی در کار نیست و انسان قادر است هر آنچه را می خواهد فقط به کمک قانون جذب که بی انتهاست محقق کند.

افکار مثبت، چگونه باید قانون جذب را بکارگیرد

 مهمترین نکته قانون جذب، افکار مثبت است. این نکته الزامی است که افراد بر آنچه می خواهند و نه آنچه نمی خواهند تمرکز کنند.

در حقیقت طبق این فرضیه که در کتاب "راز" بازشده است، جهان هستی که پذیرای افکار فرد فرد ما ست، منفی ها را در نظر نمی گیرد.

 به بیان دیگر ، اگر ما به این بیاندیشیم « نمی خواهم دیر کنم»، جهان هستی اینگونه می فهمد« می خواهم دیر کنم». فرضا اگر به فراوانی و ثروت فکر کنیم، پول را جذب می کنیم. و به عکس، اگر به قرض و فقر فکر کنیم، نداری ها را جذب می کنیم.
 

lدر مورد سلامتی،  تاثیر" پلاسیو" مثال خوبی برای قانون جذب است.{توضیح"پلاسیو": گاهی در پزشکی برای درمان به بیمار داروهای کاملا بی تاثیر می دهند ولی از آنجا که بیمار بی خبر است تصور می کند این داروها بسیار موثر بوده وحال او رابسیار خوب کرده است.} و  به همین ترتیب در مورد زوج ها ، اگر بجای اینکه بر اختلافاتشان تمر کز کنند به  همدلی های خود توجه کنند، حتما به سازگاری های بیشتری می رسند.

برای قرار گرفتن در پویایی مثبت، " محرک های مخفی" وجود دارند که می توانند به شما کمک کنند تا فرکانس های منفی را به گونه ای تغییر دهید تا احساس مثبت پیدا کنید مانند: فکر کردن به خاطرات دلپذیر، گوش دادن به موسیقی دلخواه و...

سه مرحله ی قانون جذب:" درخواست، تمرکز و دریافت"

در اولین مرحله، برای اینکه جهان هستی آرزوی شما را در یابد ، می بایست درخواست خود را بروشنی بیان کنید. و سپس به گونه ای عمل کنید گویی که آنچه را می خواستید را بدست آورده اید و در نهایت آماده ی دریافت آنچه می خواسته اید می شوید.

 اگر به دنبال همتای خود  هستید ، لازم است مطمئن شوید که رفتارتان مناسب درخواستتان است.  آیا جایی در کنارتان برای کسی قرار داده اید ؟ مثال عملی، می توانید دیگر در وسط تخت نخوابید و برای همتای بالقوه خود جایی در کنار تخت بگذارید و یا در کمد لباسها جایی برای او قرار دهید. هر گاه آرزوی همتای خود را داشتید،  باید طوری زندگی کنید گویی اکنون در کنارتان است تا هر موقع پدیدار شد پذیرایش باشید.

 می توانید  با این  فکر که دوست دارید روزتان چگونه بگذرد، روز خود را ازقبل خلق کنید. همینطور در شب، توصیه می شود که به روز بعد فکر کنید، اگر مسائلی هست که دوست ندارید اتفاق بیافتد،  به آن دوباره به گونه ای که دوست دارید اتفاق بیافتد، فکر کنید.

حد و مرز تفکر مثبت  کجاست

رواندا بیرنه در کتابش به طور صریح اذعان داشته: عملکرد قانون جذب اجتناب ناپذیر است، بنابراین، اگر پروژه شما شکست خورد، اشتباه از شماست.

پس آیا وقتی  بیمار می شویم به این معنی است که به درستی به سلامتی کامل فکر نکرده ایم؟ آیا باید در دنیای کاملا مثبت زندگی کرد، بدون اینکه نگاهی به بدبختی دیگران داشته باشیم که مبادا بدبختی آنها دامنگیر ما بشود؟ باید چشمها را بر دنیا بست؟( " دیگر به خبرهای غم انگیز نگاه نکنید، بحث را عوض کنید وقتی کسی از بیماری خود حرف می زند، تصور کنید پست برای شما چکی آورده و شما آن را...") آدم از خودش می پرسد نکند دارند تلاش می کنند  ما را به فرقه ای وارد کنند؟

اما  اگر برای امتحان بخشی از این تفکرات را بپذیریم و به خود بگوییم بالاخره داشتن تفکر مثبت ضرری نمی زند و اگر  جهان هستی از جنس لامپ هم نباشد و و همه ی آرزوهای ما را محقق نکند،  بهر حال این بدیهی است که با داشتن  تفکر مثبت، مردم بیشتری را بخود جذب می کنیم و پروژه های خود را آسانتر به نتیجه می رسانیم و در نهایت "راز" شاید همان اعتماد بنفس باشد.  

{ به مطلب بالا می توان این حدیٍث از پیامبر اکرم(ص) را نیز افزود که از قول پروردگار حکیم می فرمایند: " من با بندگانم همانگونه رفتار می کنم که در باره ی من می اندیشند."}



The Secret : obtenez ce que vous désirez grâce à la pensée positive


Et si nos pensées avaient une réelle influence sur les événements ? C’est le point de départ du best-seller Le Secret*: un ouvrage écrit par Rhonda Byrne en 2006 qui démontre les pouvoirs de la pensée positive et de la loi d’attraction. Depuis un film documentaire est également sorti et a été vu (et plébiscité) par plus de cinq millions de personnes.

 

Le livre part donc du postulat simple que chacun d’entre nous peut avoir, faire ou être ce qu’il veut grâce à la loi d’attraction et à la pensée positive. À travers plusieurs témoignages de philosophes, entrepreneurs, docteurs, écrivains... l’auteur Rhonda Byrne décrypte “Le Secret” et nous apprend à l’utiliser pour réaliser tous nos rêves et ce, quel que soit le domaine (amour, argent, santé…).

 

D’après l’auteure, les personnages les plus célèbres de l’Histoire à l’instar de Platon, Einstein, ou encore Bill Gates ont utilisé "Le secret" pour réussir. Et si, cette technique “ne marche pas à tous les coups”, l’important est plus d’adopter la pensée positive comme moteur au quotidien.

 

 

Pensée positive : la loi d’attraction, c’est quoi ?

 

Le phénomène de la loi d’attraction est simple : on attire ce à quoi l’on pense. D’après “le Secret”, “les pensées sont magnétiques et envoient une fréquence”. Quand on pense, on envoie un signal dans ce que l’auteur appelle “l’Univers” et ce signal attire des pensées jumelles qui ont la même fréquence.

 

Autrement dit, nos pensées deviennent réelles : si l’on pense que l’on va réussir, on réussit, et inversement, si l’on se dit que l’on va échouer, on échoue ! D’après John Assaraf**, l’un des intervenants dans Le Secret, le problème vient du fait que "La majorité des gens pensent à ce qu’ils ne veulent pas et ils se demandent pourquoi ils n’obtiennent rien d’autre." D’après cette théorie, il n’y aurait donc pas de limite et l’être humain serait capable de réaliser tout ce qu’il désire juste à l’aide de la loi d’attraction, qui serait infaillible.

 

pensée positive

 

Pensée positive : Comment utiliser la loi d’attraction ?

 

L’élément le plus important de la loi d’attraction est la pensée positive. Il est impératif de se concentrer sur ce que l’on veut et non sur ce que l’on ne veut pas. En effet, d’après la théorie développée dans Le Secret, l’Univers, qui accueille chacune de nos pensées, ne prend pas en compte la négation.

Autrement dit, si l’on pense « Je ne veux pas être en retard », l’Univers comprend : « Je veux être en retard ». Il faut donc toujours penser de manière positive (« Je veux être ponctuelle »). Par exemple, si l’on pense richesse et abondance, on attire l’argent. A contrario, si l’on pense dettes et pauvreté, on attire le manque. En matière de santé, l’effet Placebo est un bon exemple de la loi d’attraction. De la même manière, en couple, si l’on se concentre sur ce qui va bien au lieu de ne souligner que ce qui ne va pas, il règnera forcément une meilleure harmonie.

 

Afin d’être dans une dynamique positive, il existe des « déclencheurs secrets » qui permettent de changer la fréquence négative sur laquelle on se trouve afin de se recentrer sur du positif : souvenirs agréables, musique favorite...

 

"Demander, croire, et recevoir" : les trois étapes de la loi d’attraction

 

Dans un premier temps, il s’agit donc d’exprimer clairement sa demande afin que l’Univers puisse comprendre le souhait. Ensuite, il faut agir comme si on avait déjà obtenu ce que l’on voulait, pour enfin se sentir prêt à accueillir sa demande.

 

 

Si c’est l’âme sœur que nous cherchons par exemple, il est indispensable d’être sûr que notre comportement est en adéquation avec nos désirs. Laisse-t-on la place pour quelqu’un dans notre vie ? En pratique, vous pouvez arrêter de dormir au milieu du lit pour laisser "son" côté à un potentiel compagnon, ou lui faire de la place dans son dressing... Une fois que l’on a demandé à trouver sa moitié, il faut vivre comme si elle était déjà à nos côtés pour être prêt à la recevoir lorsqu’elle se présentera à nous.

 

On peut créer sa journée à l’avance en pensant à la manière dont on aimerait qu’elle se déroule. De la même manière, le soir, il est recommandé de repenser à sa journée et s’il y a des choses que l’on n’a pas aimé, les refaire dans sa tête comme on aurait aimé qu’elles se passent.

 

 

 

pensée posiitive

 

Quelles sont les limites de la pensée positive ?

 

Dans son livre, Rhonda Byrne est catégorique : la loi d’attraction fonctionne obligatoirement. Par conséquent, si votre projet échoue, c’est de votre faute. On serait donc malade parce qu’on n’aurait pas assez pensé à une santé parfaite ? Doit-on vivre dans un monde uniquement positif, sans penser ni regarder le malheur des autres au risque d’en être contaminé ? Doit-on fermer les yeux sur le monde ? Par moments, le Secret paraît réducteur (« ne regardez plus les infos dramatiques, détournez la conversation quand quelqu’un vous parle de sa maladie, visualisez-vous en train de recevoir des chèques par la poste et vous en recevrez... ») et on se demande presque si l’on est pas en train d’essayer de nous faire entrer dans une secte...

 

Mais si on prend un peu de recul sur tout cela, et pour l’avoir testé, on peut aussi se dire que finalement, ça ne peut pas nous faire de mal d’utiliser la pensée positive. Peut-être que l’Univers n’est pas le génie de la lampe et ne réalisera pas tous nos souhaits (voire aucun !), mais il est certain que l’on attirera plus de gens à nos côtés et que nos projets se réaliseront plus facilement si l’on y croit. Finalement le secret, c’est peut-être de croire en soi ?

 http://www.marieclaire.fr/,pensee-positive,20254,389912.asp

 {A l'article ci-dessus on peut ajouter la parole du Noble Prophète d'Allah (que la paix soit sur lui) a rapporté que Allah, le Très Sage, a déclaré: "Je traite mon serviteur de la façon dont il pense à moi»{

(Hadith-Bukhari / Muslim)

http://pouvoirdesprit.blogspot.com

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۶ ، ۱۷:۱۶
شهلا دوستانی

طوفان

 

طی سفری در کنار رود راین ، ویکتور هوگو نشسته در کالسکه " یکی از زیباترین طوفانها" را شاهد است .

 

    شب نزدیک می شود، خورشید پایین می رود، آسمان بی نظیر است. به تپه های انتهای دشت  می نگرم گرداب عظیم بنفشی نیمی از دشت راگرفته... ناگهان  راهداری را می بینم که حصارچوبی خوابیده بر زمین را راست می کند تا زیر آن پناه بگیرد. سپس کالسکه ای از نزدیکی گله غازها یی که با شادی اختلات می کنند، می گذرد.  سورچی گفت :"آب خواهیم داشت." در حقیقت من سرم را برگردانده بودم، پشت سر ما نیمی از آسمان را ابرهای سیاه گرفته است، باد شدیدی می وزد، گلهای شوکران تا زمین خم شده اند، درختان گویی با وحشت با هم نجوا می کنند، خارهای خشک سریعتر از کالسکه در راه می دوند و بالای سر ما ابر غلیظ بزرگی در حرکت است. لحظه ای بعد برقی در آسمان و زیباترین طوفانی که تا کنون دیده ام.


UN ORAGE


(Au cours d'un voyage sur les bords du Rhin, Victor Hugo a l'occasion d'assister, depuis la voiture où il a pris place, à "un des plus beaux orages" qu'il ait jamais vus.)

Le soir approchait, le soleil déclinait, le ciel était magnifique. Je regardais les collines du bout de la plaine, qu'une immense bruyère violette  recouvrait à moitié... Tout à coup je  vis un cantonnier redresser sa claie couchée à terre et la disposer comme pour s'abriter dessous. Puis la voiture passa près d'un troupeau d'oies qui bavardaient joyeusement. "Nous allons avoir de l'eau, dit le cocher." En effet, je tournai la tête : la moitié du ciel derrière nous était envahie par un gros nuage noir, le vent était violent, les ciguës en fleur  se courbaient jusqu'à terre, les arbres semblaient se parler avec terreur, de petits chardons desséchés couraient sur la route plus vite que la voiture, au-dessus de nous volaient de grandes nuées. Un moment après éclata un des plus beaux orages que j'aie vus.

(Victor Hugo, Le Rhin.)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۶:۳۵
شهلا دوستانی

1.     حیوانات از خدا هستند و حماقت از انسان.

2.     مردم این را بدانند  چون کلمه ، موجودی است زنده، دست متفکر هنگام نوشتن می لرزد .

3.     خنداندن یعنی کاری برای از خاطر بردن. چه کار نیکی بر زمین ،چه تقسیم کننده ای : فراموشی (در میان مردم).

4.     آرزو، خوشبختی است؛ انتظار، زندگی است.

5.     افتخار ، خورشید موخر، ماه آرام و گرفته ای که بر روی گورستان بالا می آید .

6.     مسیح می گوید عشق بورز؛ کلیسا می گوید پرداخت کن.

7.     در "شناختن" ، " متولد شدن" نهفته است.

8.     افول مردان بزرگ، افراد معمولی و کوچک را مهم می نماید. هنگامی که خورشید در افق فرو می رود، کمترین سنگریزه ها سایه های بزرگ  می یابند و با خود می اندیشند که چیزی هستند.

9.     اسرافکاری و خست هر دو به یک نوع ژنده پوشی منتهی می شود.

10.                        خداوند رحمت می کند بر بنده نه به جهت آنچه که یافته بلکه به جهت آن چه که به دنبال آن بوده است.

 

 

1       “Les bêtes sont au bon Dieu, mais la bêtise est à l'homme.”

2       “Car le mot, qu'on le sache, est un être vivant. La main du songeur vibre et tremble en l'écrivant”.

3       “Faire rire, c’est faire oublier. Quel bienfaiteur sur la terre, qu’un distributeur d’oubli !”

4       “Rêver, c'est le bonheur ; attendre, c'est la vie.”

5       “La gloire, astre tardif, lune sereine et sombre Qui se lève sur les tombeaux.”

6       “Jésus disait : aimer ; l'église dit : payer.”

7       “Dans "connaître", il y a "naître".”

8       La chute des grands hommes rend les médiocres et les petits importants. Quand le soleil décline à l'horizon, le moindre caillou fait une grande ombre et se croit quelque chose.”

9       Le prodigue et l'avare aboutissent aux mêmes haillons.

10  “Dieu bénit l'homme non pour avoir trouvé, mais pour avoir cherché.”

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۶ ، ۱۱:۲۰
شهلا دوستانی


جهت دادن به بحث

وقتی بحث از جهت اصلی اهداف تعیین شده خارج شود، می توانیم مخاطب را به سمت موضوعی که انتخابی خودمان،  هدایت کنیم.

روش کار، بازگویی دوباره ی گفته های اوست .  به او بگوییم،  آنچه گفته جالب است و پیشنهاد کنیم بعدا روی آن صحبت کنیم. سپس آنچه را دوست داریم روی آن بحث شود را از  دیدگاه دیگری مطرح کنیم. مثال:

" آنچه تا حالا گفتیم...( و آنچه گفته شده را دوباره به طور خلاصه می گوییم)، می تواند جالب باشد، اما فکر نمی کنید مهم این است که روی موضوع تمرکز کنیم ( و آنچه که هدفتان از بحث است را بازگو کنید) تا راه حل مناسب را بیابیم؟

 و یا : " چطور روی .... کنیم؟ (بیان اهداف بحث)

جهت دادن بحث برای حل مشکل

«مشکلی که خوب مطرح شود نیمی از آن حل شده است» .  به همین خاطر  بازگویی دوباره مشکل با ترکیب جدید، اهمیت بسیار دارد، اینکار می تواند با طرح سوالاتی انجام گیرد.

کسی که مشکلی دارد، برای حل آن ضروری است ،  مسائل آن را خوب درک کند و دوباره باز گویی کند.

با طرح پرسشهای  مستقیم که به  روشنتر کردن مطلب منجر می شود، مخاطب را به سمت تغییر موضوع بحث و مفیدتر کردن آن  بکشانید.

 برای دستیابی به نتایج قطعی، با کمک مخاطب اهداف  را دقیق و روشن معین کنید و  "چار چوب"  را مشخص نمایید.

 همچنین او را به سمتی بکشانید که اهداف خود را با بیان دیگری بطورعملی، عینی و مثبت بازگو کند  (آن اهدافی را که می خواهیم و نه آنهایی را که نمی خواهیم). سپس  از او بخواهید جزییات بیشتری  بدهد و توضیح دهد اهدافش را  چگونه می خواهد عملی نماید.

تکنیک گیر کردن سوزن روی صفحه

 

وقتی  روی صفحه گرامافون خط می افتد قطعه ای از موسیقی  مدام تکرار میشود{ می گویند سوزنش گیر کرده}. این تکنیک نیز شامل تکرار ساده مطلب است به هر اندازه که نیاز باشد، تکرار ایده ی خود در مقابل کسی که نمی خواهد بفهمد یا سعی دارد با تاثیر گذاری بر شما تصمیم دیگری را اتخاذ کند.

چگونگی انجام این تکنیک:

سخن مصاحب خود را تکرار کنید و در انتها اعتقاد خود را تکرار کنید.

" اگر او به شما بگوید:" بله، اما..." شما دنباله آخرین کلام سخنش را بگیرید: " متوجه هستم که شما دوست دارید ..."،"من علاقه شما در مورد... درک می کنم..." وسپس ادامه دهید"... و تصمیم دارم که..."،" ...و می خواهم..."

با این روش شما تصمیمات و افکار خود را به ثمر می رسانید بدون اینکه در این ارتباط تنش و یا اختلافی به وجود بیاورید. این روش در محل کار و فامیل اغلب بسیار موثر است.

برای اینکه پیامتان بیشترین تاثیر را بگذارد

اگر فرضا به مصاحب خود بگویید " تو خودخواهی" ، حتی اگر درست هم باشد، این گفته فقط نتیجه ی منفی به بار می آورد. چرا؟

زیرا اگر او خودخواه باشد ، خودخواهیش مانع از این می شود که بقیه حرف شما را قبول کند و بپذیرد اگر اینطور هم نشود پذیرفتن بقیه حرفتان با مشکلات زیادی روبرو خواهد شد. بنابراین  اگر پیام بسیار مهم است { با این روش} هیچ احتمالی برای درک ارزش این پیام  وجود نخواهد داشت.

ما می توانیم همان پیام را به روش دیگری  انتقال بدهیم ، روشی که بیشترین تاثیر را روی مصاحب ما داشته باشد. برای رسیدن به این مطلوب باید برخی از ضابطه های  بین خود را رعایت کنید :

هرگز کسی را متهم نکنید ، " تو چنین هستی یا چنان هستی"، "تو اینکار را کردی ، تو آنکار را کردی..."

کلمات دو پهلو را بکار نبریم که باعث سوء تفاهم می شوند. مثل "به شرط اینکه..." و از تمام عبارتهایی که ممکن است در نزد افراد شکاک نوعی کنایه تلقی شود اجتناب کنید.

ازکار برد عبارت های عالی ( خیلی، بسیارو غیره) و تفضیلی ( بیشتر ، کمتر، هر مقدار که) اجتناب کنید. و تا آنجا که ممکن است قید های  ساده(  مسلما،...) را بکار ببرید .

این ضوابط جامع نیستند، و شما نمی توانید همه ی این قوانین را بشناسید.  اما تنها این موضوع را در نظر نگیرید که چگونه پیامتان را خوب برسانید بلکه خودتان را بجای گیرنده پیام بگذارید. زیرا لزوما گیرنده پیام ما نند شما هوش و بردباری مقتضی مسئله  را ندارد.

برای اینکه پیامتان بر مصاحب تاثیر داشته باشد نبایستی تمامی حقایق یا آن چیزهایی که فکر می کنید بر اساس دلیل و منطق است را بگویید؛ بلکه حقیقت را بی طرفانه  بگویید و دربین آن سوالاتی بدون جواب را مطرح کنید. اجازه دهید مخاطب خودش پاسخ ها را در درونش جستجو کند. این بهترین روش تاثیر گذاری است زیرا او خود، درگیر قضاوت و دلیل آوردن می شود.

سوالاتی از قبیل" چه چیز باعث می شود...؟"، " چگونه این طور شد که...؟"، چه می کنید اگر...؟" آیا فکر می کنی که..؟." و غیره.

و یا بجای محکوم کردن، احساس خود را بازگو کنید. مثلا،اگر  به شخصی که بر سر قرار دیر رسیده بگویید: " تو دیر رسیدی" او را به حالت دفاعی کشانده اید، لذا او دیگر  به بقیه پیام که مهمتر از عمل دیر کردن است، توجهی نمی کند یعنی" عواقب دیر کردنش".

بهتر است به او فرضا بگویید:" من دوست داشتم ببینم که تو سر وقت می آیی، چون منتظرت بودم، و نمی دانستم که می آیی یا نه، و مجبور شدم... کنسل کنم..." این فقط یک مثال است و قالب ثابت نیست، اصل اینست که برای دیر آمدن فرد را محکوم نکنید.

هنگام نصیحت کردن اگر بگویید " باید این کار را بکنی..." " تو مجبوری..."  ممکن است نوعی دستور تلقی شود.  و هیچکس دوست ندارد از دیگران دستور بگیرد.

این حقیقت را باید در نظر بگیریم،  که آِیا دیگران { انجام موضوع مورد نظر را} می خواهند یا نه. و بهتر است این الزام را این گونه بیان کنیم: بهتر خواهد بود که ... اقدام کنیم زیرا..." و یا " اهمیت این مطلب روشن است که..." و یا" این مطلب ثابت شده که..."، به این ترتیب فکر می کنم عاقلانه است..."، " بجای تو بودم ، این طوری عمل می کردم زیرا فکر می کنم..." ، " تلاش می کنم وضعیتی که  تو را منع کرده از ....را درک کنم...( سپس با بیان احساسات خود تا به قلب او رسوخ کنید.)، امیدوارم با توجه به  دلایلی که و جود دارد ببینم اینگونه عمل می کنی..." اینها فقط چند مثال است.

یک رئیس خوب دستور نمی دهد، او خود نمونه است. برای متقاعد کردن فرد، اغلب بهتر است  به قلبش رسوخ کنید تا به عقلش.

یکی از ترفند های دیل کارنگی این است:  به فرد شخصیت می دهد تا از آن دفاع کند، حتی اگر دیگران هم  فکر می کنند مخاطب این ارزش را ندارد مانند:

"من مطمئنم که تو صادق هستی و..."مخاطب ناخودآگاه میخواهد از شخصیت خود دفاع کند تا به خودش ثابت کند که او صادق است .

گرفته شده از "قدرت کلمات" نوشته فاطمیا زهرا عالمی



 Orienter la discussion


 Quand la discussion dévie de ce qui peut conduire à l'objectif fixé, on peut ramener l'autre sur un cheminement de pensées que nous choisirons.

 L'idée est de reformuler ce qu'il a dit, lui dire que ce qu'il dit est intéressant et proposer de discuter ce point plus tard, puis formuler le souhait de discuter un autre point.

 Par exemple: "Ce qui s'est passé.... (et vous reformulez brièvement ce qu'il a dit), peut être intéressant, mais ne pensez-vous pas qu'il serait important de nous recentrer sur la question (et vous citez ce qui vous mènera au but de la discussion), afin de trouver des solutions ? Ou bien: "Et si nous discutions de...?" (but)

Orienter la discussion pour résoudre un problème "Un problème bien posé est un problème à moitié résolu", d'où l'importance de la reformulation qui peut se faire aussi par le moyen de questions.

Pour résoudre un problème, il est impératif de bien comprendre et de reformuler les objectifs fixés par celui qui a ce problème.

 Amener l'autre à changer de discussion en lui posant une question ouverte qui tend vers un développement. Afin d'arriver à des résultats concluants, il faudrait donc établir "un cadre" en aidant l'autre à définir clairement des objectifs clairs et précis. C'est aussi amener l'autre à reformuler ses attentes d'une manière réaliste, objective et positive ("ce qu'on veut" et non "ce qu'on ne veut pas").

Donc l'inviter à donner le plus de détails et de précisions concernant la réalisation de son objectif.

La technique du disque rayé


Un disque rayé reprend et répète toujours le même morceau. C'est le principe de la technique qui consiste à répéter simplement et autant de fois que c'est nécessaire, votre propre décision face à quelqu'un qui ne veut pas comprendre ou qui essaie de vous influencer à prendre une autre décision.

Pratiquement, voici comment faire :

 Reformulez en reprenant les arguments de votre interlocuteur et terminez votre phrase en l'informant de votre décision. S'il vous dit "oui, mais...", vous reprenez encore ses derniers arguments "je comprends que vous souhaitez...", "je comprends votre intérêt pour..." ensuite vous enchainez " ...et j'ai décidé de ............", "....et je désire......."

 C'est une manière de faire respecter ses propres choix et décisions sans générer de conflits ni de tension dans la communication. Cette technique est très utile en milieu professionnel comme en famille.

Pour que votre message ait plus d’impact

En disant à quelqu'un par exemple "tu es orgueilleux" même si c'est vrai, cela ne peut attirer qu'un résultat négatif. Pourquoi?

Car s'il est orgueilleux, son orgueil l'empêchera de l'admettre et de saisir le reste du message, et s'il ne l'est pas il sera trop blessé pour saisir le reste du message. Donc s'il y a un message plus important il n'a plus aucune chance d'être perçu à sa juste valeur.

On peut très bien passer un même message et choisir la manière qui aura le plus d'impact pour son interlocuteur. Pour cela, il serait utile de respecter certaines règles entre autres: , "tu es ceci, tu es cela...", "tu as fait ceci, tu n'as pas fait cela..." Utiliser des mots qui n'ont pas un double sens et qui peuvent être perçus comme du mépris comme "pourvu que...", et tout ce qui peut être perçu comme des insinuations chez les plus sceptiques.

 

Éviter les superlatifs (très, trop etc...) et les comparatifs (plus, moins, autant de...que etc...) puis autant que possible les adverbes (certainement, ...ment). Ces règles ne sont pas exhaustives et vous pouvez ne pas les connaître toutes, mais uniquement vous positionner dans l'esprit de celui qui recevra votre message et non dans un esprit de comment il conviendrait qu'il le reçoive. Car il n'a pas forcément atteint comme vous la sagesse et la tolérance requises.

Pour que votre message ait de l'impact sur votre interlocuteur il ne faut pas dire toute la vérité et tout ce que l'on pense conformément à la "raison" et à la "logique" mais dire des vérités de manière neutre en posant plutôt des questions et non en apportant des réponses. Laissez votre interlocuteur chercher dans son esprit la réponse. C'est la meilleure manière de l'influencer car il implique lui-même son propre jugement et déduction.

Des questions comme "qu'est-ce qui fait que....?", "comment se fait-il que...?", "que ferais-tu si...?", "penses-tu que ....?" etc...

Ou bien, exprimez votre propre ressenti plutôt que d'accuser quelqu'un. Par exemple quelqu'un qui vient à un rendez-vous en retard, lui dire "tu es en retard" l'amènera à prendre une position de défense et donc n'écoutera pas le reste du message qui est beaucoup plus important que le fait qu'il soit venu en retard "les conséquences de son retard".

Il conviendrait plutôt de lui dire par exemple "je souhaitais te voir venir à l'heure car je t'ai attendu et je ne savais plus si tu allais venir ou pas, et j'ai dû annuler....." c'est juste un exemple et non un stéréotype immuable, l'essentiel est de ne pas l'accuser d'être en retard.

 En voulant conseiller quelqu'un, lui dire "il faut que tu fasses..."; "tu dois..." peut être perçu comme des ordres et personne n'aime recevoir des ordres de quelqu'un. Qu'on le veuille ou non c'est une vérité à prendre en considération. Il conviendrait plutôt d'exprimer cette obligation par exemple en disant ceci : "Il serait plus conforme à.......... d'agir ainsi car ...., et ....relève l'importance de..., et cela est prouvée par ..." ; "Je pense dans ce cas qu'il serait judicieux de...."; "A ta place, j'agirais ainsi car je crois que...", "j'essaie de comprendre ta position qui t'a empêché de... ...(ensuite, exprimer un ressenti pour toucher plutôt son coeur)..., "j'aurais souhaité te voir agir ainsi pour la raison qui fait que...." etc...

Ce ne sont que des exemples.

 Un bon leader ne donne pas d’ordres, il donne l’exemple. Pour convaincre quelqu'un, bien souvent il faut toucher son cœur et non sa raison. Aussi une grande astuce de Dale Carnegie c'est de donner à l'autre une valeur à défendre même si cette valeur on la croit inexistante chez le récepteur, comme par exemple: "Je suis sûre que tu es honnête et que ..." le récepteur inconsciemment aura une valeur à défendre pour se prouver à lui-même qu'il est honnête, etc...


d'après Le Pouvoir des Mots Par Fatima-Zahra ALAMI 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۸:۳۵
شهلا دوستانی

روزی شاه آرتور در کمینگاهی به دام آفتاد و اسیرشاه سرزمین همسایه شد. شاه می خواست او را بکشد ولی تحت تاثیر جوانی و شور زندگی شاه آرتور قرار گرفت ومنصرف شد. پس به او  قول آزادی داد به این  شرط که بتواند به پرسش بسیار سختی پاسخ دهد. آرتور یکسال وقت داشت تا پاسخ پرسش را بیابد و اگر در پایان این مهلت نمی توانست پاسخ را بیابد کشته می شد.

 سوال این بود:خانم ها  واقعا چه می خواهند؟

این سوال مردان بسیار حکیم را گیج می کرد و در نظر  آرتور جوان،تلاش {برای یافتن پاسخ این سوال}، بی حاصل بود. اما بهر حال چون از مردن بهتر بود،  پیشنهاد شاه راپذیرفت که در پایان سال پاسخ را بدهد.  و به کشورش بازگشت تا از همه پرس وجو کند : پرنسس ها، روسپی ها، کشیش ها، حکما، دلقک دربار. او با تک تک آنها صحبت کرد اما پاسخ هیچکدام قانع کننده نبود.

بیشتر افرادی که در اطرافش بودند به او پیشنهاد کردند که برود و با جادوگیر پیر مشورت کند زیرا او تنها کسی است  که ممکن است  پاسخ  را بداند. قیمت این کار بالا بود زیرا جادوگر در تمام کشور به درخواست های  کلان مشهور بود. آخرین روز سال رسید، و برای آرتور چاره ای نماند جز آنکه برود وبا جادوگر حرف بزند. جادوگر قبول کرد که پاسخش را بدهد ولی در ابتدا شاه باید با قیمت  او موافقت می کرد. جادوگر می خواست با  "گون" که اصیل ترین شوالیه "میز گرد" و بهترین دوست آرتور بود، ازدواج کند.

آرتور جوان وحشتزده شد: جادوگر پیر قوزی و بسیار زشت بود، تنها یک دندان داشت،  بوی فاضلاب می داد، اغلب صدای ناخوشایند ایجاد می کرد. هرگز چنین موجود منزجر کننده ای دیده نشده بود. او نپذیرفت که دوستش را مجبور به این ازدواج کند.تا چنین موجود انزجار آوری را تحمل کند.

"گون" با شنیدن این موضوع با آرتور حرف زد، به او گفت برای نجات "میز گرد " و زندگی آرتور این فداکاری آنچنان هم وحشتناک نیست. به این ترتیب، ازدواج صورت گرفت و جادوگر پاسخ پرسش را داد.

« آنچه زنان واقعا می خواهند، قدرت تصمیم گیری برای زندگی خود است.»

 بلافاصله هر کس دانست که جادوگر حقیقت بزرگی را گفته است و جان آرتور حفظ خواهد شد. و همین طور هم شد. شاه همسایه جان آرتور را بخشید و به او آزادی کامل داد.

چه ازدواجی! آرتور میان راحتی و ناراحتی غوطه ور بود. "گون" مثل همیشه دوست داشتنی ، شاد و مودب بود. جادوگر بدترین رفتارها را از خود نشان می داد. با انگشتانش می خورد،  باد معده می داد ، آروغ می زد و همه را ناراحت می کرد.

شب عروسی نزدیک شد. "گون" از نظر روحی خود را برای شب عروسی و رفتن به اطاق آماده می کرد. اما چه اتفاق عجیبی! زیباترین زنی که تا کنون کسی دیده در مقابل او بود. "گون"  غرق در حیرت پرسید چه اتفاقی افتاده است. زیبایی پاسخ داد به دلیل اینکه "گون" با او در زمانی که جادوگر بوده  مهربان بوده پس نصف وقت وحشتناک و بد ریخت و نصف دیگر روز جوان و زیبا  خواهد بود.

کدام شکل را برای شب یا روز می پسندی؟

عجب سوال مشکلی! "گون" در مورد این سوال ، به فکر فرو رفت: در طول روز او این زن زیبا را   به دوستانش نشان می داد اما شب در خلوت، یک پیرزن جادوگر؟ یا در روز جادوگری نفرت انگیز در کنار داشتن و شب از زنی زیبا در خلوت برخوردار بودن؟

چه انتخابی می کنی؟

آنچه "گون" انتخاب کرد در زیر آورده شده ، اما قبل از خواندن،  پاسخ حقیقی خود را به این سوال بدهید.


?

?

?

?

?

?

?

?

?

?

?

?




"گون" نجیب زاده، به جادوگر پاسخ داد که  انتخاب را به خود او واگذار می کند.

با شنیدن این موضوع، جادوگر گفت که او در تمام مدت زیبا خواهد بود زیرا "گون" در تمام مدت به او احترام گذاشته و به او اجازه داده که خودش برای خودش تصمیم بگیرد..



Que veulent réellement les femmes ?

 

On dit que le jeune roi Arthur tomba un jour dans une embuscade et fut fait prisonnier par le monarque d’un royaume voisin. Le monarque aurait pu le tuer mais fut ému de la jeunesse et de la joie de vivre d’Arthur. Alors, il lui offrit la liberté contre la réponse à une question très difficile. Arthur aurait une année pour deviner la réponse et s’il ne pouvait la donner au bout de ce délai, il serait tué.

La question était : que veulent réellement les femmes ?

Une telle question laisserait perplexe les hommes les plus savants et, pour le jeune Arthur, cela semblait être une quête impossible. Comme c’était quand même mieux que la mort, il accepta la proposition du monarque de lui ramener la réponse au bout d’un an. Il retourna dans son royaume pour interroger tout le monde : les princesses, les prostituées, les prêtres, les sages, le fou de la cour. Il parla à chacun mais personne ne put lui donner une réponse satisfaisante.

Ce que la plupart des gens lui dirent fut d’aller consulter la vieille sorcière qui était la seule à pouvoir connaître la réponse. Le prix en serait élevé car la sorcière était connue dans tout le royaume pour les prix exorbitants qu’elle demandait. Le dernier jour de l’année arriva et Arthur n’avait pas d’autre choix que d’aller parler à la sorcière. Elle accepta de répondre à sa question mais il devait d’abord accepter son prix. La vieille sorcière voulait épouser Gauvain, le plus noble des Chevaliers de la Table Ronde et le plus cher ami d’Arthur.

 

Le jeune Arthur fut horrifié : la vieille sorcière était bossue et terriblement laide, n’avait qu’une dent, sentait comme l’eau des égouts, faisait souvent des bruits obscènes... Il n’avait jamais rencontré de créature aussi répugnante. Il refusait de forcer son ami à l’épouser et d’endurer un tel fardeau. Gauvain, en entendant la proposition, parla à Arthur. Il lui dit que ce n’était pas un si terrible sacrifice pour sauver la vie d’Arthur et préserver la Table Ronde. Ainsi, le mariage eut lieu et la sorcière répondit à la question

Ce qu’une femme veut vraiment c’est de pouvoir décider de sa propre vie.

Chacun sut à l’instant que la sorcière venait de dire une grande vérité et que la vie d’Arthur serait épargnée. Et ce fut le cas. Le monarque voisin épargna la vie d’Arthur et lui garantit une totale liberté.

 

Quel mariage ! Arthur était tenaillé entre le soulagement et l’angoisse. Gauvain se montrait agréable comme toujours, charmant et courtois. La vieille sorcière montra ses plus mauvaises manières. Elle mangea avec les doigts, rota et péta et mis tout le monde mal à l’aise.

 

La nuit de noce approcha. Gauvain se préparant psychologiquement pour la nuit de noce entra dans la chambre. Mais quelle surprise ! La plus belle femme qu’il ait jamais vue se tenait devant lui. Gauvain était éberlué et demanda ce qui se passait. La beauté répondit que comme il avait été gentil avec elle (quand elle était la sorcière), elle serait la moitié du temps horrible et déformée et l’autre moitié une magnifique jeune fille.

 

Quelle forme voulait-il qu’elle prenne le jour et la nuit ? Quelle question cruelle ! Gauvain commença à réfléchir à ce problème : pendant la journée une belle femme à montrer à ses amis mais la nuit, dans l’intimité, une vieille et sinistre sorcière ? Ou bien dans la journée une hideuse sorcière mais la nuit, une belle femme pour jouir des moments intimes ?

 

 

Qu'auriez vous fait ?

 

Ce que choisit Gauvain est écrit ci-dessous, mais ne lisez pas avant d’avoir imaginé votre propre réponse.

 

o

 

o

 

o

 

o

 

o

 

o

 

Le noble Gauvain répondit à la sorcière qu’il la laisserait choisir elle-même.

 

En entendant cela, elle annonça qu’elle serait belle tout le temps parce qu’il l’avait respectée et l’avait laissé décider elle-même de sa vie.

bonheurpourtous.com

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۶ ، ۱۶:۲۳
شهلا دوستانی