مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

در این سایت ترجمه حکایت ها و مقالاتی راجع به سلامتی و ورزش و یا زبان از فرانسه و گاهی انگلیسی آورده می شود . در مواردی اصل متن نیز ارائه می شود تا دانشجویان بتوانند متونی را به صورت ترجمه مقابله ای داشته باشند.

طبقه بندی موضوعی

۴۷ مطلب با موضوع «حکایت» ثبت شده است


درخت در وسط میزی گرد و بزرگی بود، روی آن تعداد زیادی شمع به طور باشکوهی می درخشید، و درخت با وسایل  براق  مزین شده بود. عروسکهای سرخ گونه، ساعتهای مچی واقعی با عقربه هایی متحرک، ویولون ها، طبل ها، کتاب ها، هفت تیر ها، شمشیر ها و پرچم ها، کفش های چوبی، فرفره ها وبسیار چیزهای بسیار زیبای  دیگری در آنجا وجود داشت. تمام اینها در روشنایی هزاران شمع   کوچک می درخشیدند.و چشمها را غرق لذت می کرد..

  اما بخصوص عروسکی زیبا وبور، با پالتوی قرمز بر تن ، نگاه مرا به خود  جلب کرد ه بود: او شنل قرمزی کوچک بود.    

با چه شوقی من تو را نگاه می کردم ! آه شنل قرمزی !    اینگونه بود که برای اولین بار تو در مقابل دیدگانم  ظاهرشدی : یک شب کریسمس هنگامیکه با سبدی در دست آمدی، این را گرگ خیانتکار بعد از آنکه مادر بزرگ را خورده بود و هنوز به قدر کافی اشتها داشت که تو را، خود تو را بخورد برای من تعریف کرد.

بنظرم آمد که اگر می توانستم با شنل قرمزی کوچک ازدواج کنم کاملا خوشبخت می شدم. افسوس ! من هرگز با او ازدواج نکردم زیرا گرگ او را خورده بود. ولی هر بار که این ماجرا را بازی می کردم ، من در صف حیوان هایم، گرگ بدجنس را  به خاطر ستمگری اش برای تنبیه  در آخر همه قرار می دادم . اینگونه من دوستیم را به شنل قرمزی کوچک نشان می دهم.  

ناگهان فریاد شادی شنیده شد. آمدند تا  اعلام کنند از چیزهای آویزان روی درخت، کدام هدیه مال چه کسی است.

کم کم سکوت برقرار شد و چشمان تمام  بچه ها  به درخت خیره شد، با بی صبری آشکاری انتظار می کشیدند تا شانس برای آنها چیزی را که آرزویش را داشتند بیاورد.

ما به این چهرهای درخشان ، چشمهای پر از آرزو نگاه می کردیم. آه ! آیا شادی های درخت کریسمس بهترین شادی های زندگی نیستند؟  

 

                                            

   L’arbre de Noel


l’arbre, planté a milieu d’une lge table ronde, était magnifiquement illuminé par une multitude de petites bougies, et tout garni d’objets brillants. Il ya avait des poupées aux joues roses, de vraies montres avec des aguilles mobiles, des violons, des tambours, des livres, des fusils, des sabres et des drapeaux, des sabots, des toupies et beaucoup d’autres choses très belles, tout cela étincelait aux lumières des mille petites bougies. Les yeux en étaient tout réjouis.

  Mais une jolie poupée blonde, vêtu d’un manteau écarlate, attirait surtout mes regards :c »était le petit Chaperon _ Rouge.

 

  Avec quel bonheur, je te revois, ô Chaperon _ rouge ! C’est ainsi que pour la première fois je te vis apparaître, un soir de Noel lorsque tu vins, ton panier au bras, me raconter la perfidie d loup qui, après avoir mangé la grand-mère, eut encore assez d’appétit pour te manger toi _ même.

  Il me semblait que si j’avais pu épouser le petit Chaperon _  Rouge j’aurais été parfaitement heureux. Hélas !je ne l’épousais point puisque le loup l’avait mangée; mais chaque fois qu’en jouant, je faisais la procession de mes animaux. Je plaçais  le méchant loup à la queue de tous les autres pour le punir de a cruauté. C’est ainsi que je témoignais mon amitié au petit Chaperon _ Rouge.

 

  Tout à coup, des cris de joie se firent entendre. On venait d’annoncer le tirage au sort des objets suspendus à l’arbre.

Peu à peu le silence ce  fit et tous ces enfants, les yeux fixés sur l’arbre, attendaient avec une impatience visibles que le sort leur apportât l’objet souhaité.

   Nous regardions ces figures radieuses, ces yeux pleins de désirs. O joies de l’arbre Noel, ne seriez _ vous pas les meilleures de la vie

D’après Charles Dickens.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۸:۲۲
شهلا دوستانی

طوفان

 

طی سفری در کنار رود راین ، ویکتور هوگو نشسته در کالسکه " یکی از زیباترین طوفانها" را شاهد است .

 

    شب نزدیک می شود، خورشید پایین می رود، آسمان بی نظیر است. به تپه های انتهای دشت  می نگرم گرداب عظیم بنفشی نیمی از دشت راگرفته... ناگهان  راهداری را می بینم که حصارچوبی خوابیده بر زمین را راست می کند تا زیر آن پناه بگیرد. سپس کالسکه ای از نزدیکی گله غازها یی که با شادی اختلات می کنند، می گذرد.  سورچی گفت :"آب خواهیم داشت." در حقیقت من سرم را برگردانده بودم، پشت سر ما نیمی از آسمان را ابرهای سیاه گرفته است، باد شدیدی می وزد، گلهای شوکران تا زمین خم شده اند، درختان گویی با وحشت با هم نجوا می کنند، خارهای خشک سریعتر از کالسکه در راه می دوند و بالای سر ما ابر غلیظ بزرگی در حرکت است. لحظه ای بعد برقی در آسمان و زیباترین طوفانی که تا کنون دیده ام.


UN ORAGE


(Au cours d'un voyage sur les bords du Rhin, Victor Hugo a l'occasion d'assister, depuis la voiture où il a pris place, à "un des plus beaux orages" qu'il ait jamais vus.)

Le soir approchait, le soleil déclinait, le ciel était magnifique. Je regardais les collines du bout de la plaine, qu'une immense bruyère violette  recouvrait à moitié... Tout à coup je  vis un cantonnier redresser sa claie couchée à terre et la disposer comme pour s'abriter dessous. Puis la voiture passa près d'un troupeau d'oies qui bavardaient joyeusement. "Nous allons avoir de l'eau, dit le cocher." En effet, je tournai la tête : la moitié du ciel derrière nous était envahie par un gros nuage noir, le vent était violent, les ciguës en fleur  se courbaient jusqu'à terre, les arbres semblaient se parler avec terreur, de petits chardons desséchés couraient sur la route plus vite que la voiture, au-dessus de nous volaient de grandes nuées. Un moment après éclata un des plus beaux orages que j'aie vus.

(Victor Hugo, Le Rhin.)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۶:۳۵
شهلا دوستانی

1.     حیوانات از خدا هستند و حماقت از انسان.

2.     مردم این را بدانند  چون کلمه ، موجودی است زنده، دست متفکر هنگام نوشتن می لرزد .

3.     خنداندن یعنی کاری برای از خاطر بردن. چه کار نیکی بر زمین ،چه تقسیم کننده ای : فراموشی (در میان مردم).

4.     آرزو، خوشبختی است؛ انتظار، زندگی است.

5.     افتخار ، خورشید موخر، ماه آرام و گرفته ای که بر روی گورستان بالا می آید .

6.     مسیح می گوید عشق بورز؛ کلیسا می گوید پرداخت کن.

7.     در "شناختن" ، " متولد شدن" نهفته است.

8.     افول مردان بزرگ، افراد معمولی و کوچک را مهم می نماید. هنگامی که خورشید در افق فرو می رود، کمترین سنگریزه ها سایه های بزرگ  می یابند و با خود می اندیشند که چیزی هستند.

9.     اسرافکاری و خست هر دو به یک نوع ژنده پوشی منتهی می شود.

10.                        خداوند رحمت می کند بر بنده نه به جهت آنچه که یافته بلکه به جهت آن چه که به دنبال آن بوده است.

 

 

1       “Les bêtes sont au bon Dieu, mais la bêtise est à l'homme.”

2       “Car le mot, qu'on le sache, est un être vivant. La main du songeur vibre et tremble en l'écrivant”.

3       “Faire rire, c’est faire oublier. Quel bienfaiteur sur la terre, qu’un distributeur d’oubli !”

4       “Rêver, c'est le bonheur ; attendre, c'est la vie.”

5       “La gloire, astre tardif, lune sereine et sombre Qui se lève sur les tombeaux.”

6       “Jésus disait : aimer ; l'église dit : payer.”

7       “Dans "connaître", il y a "naître".”

8       La chute des grands hommes rend les médiocres et les petits importants. Quand le soleil décline à l'horizon, le moindre caillou fait une grande ombre et se croit quelque chose.”

9       Le prodigue et l'avare aboutissent aux mêmes haillons.

10  “Dieu bénit l'homme non pour avoir trouvé, mais pour avoir cherché.”

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۶ ، ۱۱:۲۰
شهلا دوستانی

روزی شاه آرتور در کمینگاهی به دام آفتاد و اسیرشاه سرزمین همسایه شد. شاه می خواست او را بکشد ولی تحت تاثیر جوانی و شور زندگی شاه آرتور قرار گرفت ومنصرف شد. پس به او  قول آزادی داد به این  شرط که بتواند به پرسش بسیار سختی پاسخ دهد. آرتور یکسال وقت داشت تا پاسخ پرسش را بیابد و اگر در پایان این مهلت نمی توانست پاسخ را بیابد کشته می شد.

 سوال این بود:خانم ها  واقعا چه می خواهند؟

این سوال مردان بسیار حکیم را گیج می کرد و در نظر  آرتور جوان،تلاش {برای یافتن پاسخ این سوال}، بی حاصل بود. اما بهر حال چون از مردن بهتر بود،  پیشنهاد شاه راپذیرفت که در پایان سال پاسخ را بدهد.  و به کشورش بازگشت تا از همه پرس وجو کند : پرنسس ها، روسپی ها، کشیش ها، حکما، دلقک دربار. او با تک تک آنها صحبت کرد اما پاسخ هیچکدام قانع کننده نبود.

بیشتر افرادی که در اطرافش بودند به او پیشنهاد کردند که برود و با جادوگیر پیر مشورت کند زیرا او تنها کسی است  که ممکن است  پاسخ  را بداند. قیمت این کار بالا بود زیرا جادوگر در تمام کشور به درخواست های  کلان مشهور بود. آخرین روز سال رسید، و برای آرتور چاره ای نماند جز آنکه برود وبا جادوگر حرف بزند. جادوگر قبول کرد که پاسخش را بدهد ولی در ابتدا شاه باید با قیمت  او موافقت می کرد. جادوگر می خواست با  "گون" که اصیل ترین شوالیه "میز گرد" و بهترین دوست آرتور بود، ازدواج کند.

آرتور جوان وحشتزده شد: جادوگر پیر قوزی و بسیار زشت بود، تنها یک دندان داشت،  بوی فاضلاب می داد، اغلب صدای ناخوشایند ایجاد می کرد. هرگز چنین موجود منزجر کننده ای دیده نشده بود. او نپذیرفت که دوستش را مجبور به این ازدواج کند.تا چنین موجود انزجار آوری را تحمل کند.

"گون" با شنیدن این موضوع با آرتور حرف زد، به او گفت برای نجات "میز گرد " و زندگی آرتور این فداکاری آنچنان هم وحشتناک نیست. به این ترتیب، ازدواج صورت گرفت و جادوگر پاسخ پرسش را داد.

« آنچه زنان واقعا می خواهند، قدرت تصمیم گیری برای زندگی خود است.»

 بلافاصله هر کس دانست که جادوگر حقیقت بزرگی را گفته است و جان آرتور حفظ خواهد شد. و همین طور هم شد. شاه همسایه جان آرتور را بخشید و به او آزادی کامل داد.

چه ازدواجی! آرتور میان راحتی و ناراحتی غوطه ور بود. "گون" مثل همیشه دوست داشتنی ، شاد و مودب بود. جادوگر بدترین رفتارها را از خود نشان می داد. با انگشتانش می خورد،  باد معده می داد ، آروغ می زد و همه را ناراحت می کرد.

شب عروسی نزدیک شد. "گون" از نظر روحی خود را برای شب عروسی و رفتن به اطاق آماده می کرد. اما چه اتفاق عجیبی! زیباترین زنی که تا کنون کسی دیده در مقابل او بود. "گون"  غرق در حیرت پرسید چه اتفاقی افتاده است. زیبایی پاسخ داد به دلیل اینکه "گون" با او در زمانی که جادوگر بوده  مهربان بوده پس نصف وقت وحشتناک و بد ریخت و نصف دیگر روز جوان و زیبا  خواهد بود.

کدام شکل را برای شب یا روز می پسندی؟

عجب سوال مشکلی! "گون" در مورد این سوال ، به فکر فرو رفت: در طول روز او این زن زیبا را   به دوستانش نشان می داد اما شب در خلوت، یک پیرزن جادوگر؟ یا در روز جادوگری نفرت انگیز در کنار داشتن و شب از زنی زیبا در خلوت برخوردار بودن؟

چه انتخابی می کنی؟

آنچه "گون" انتخاب کرد در زیر آورده شده ، اما قبل از خواندن،  پاسخ حقیقی خود را به این سوال بدهید.


?

?

?

?

?

?

?

?

?

?

?

?




"گون" نجیب زاده، به جادوگر پاسخ داد که  انتخاب را به خود او واگذار می کند.

با شنیدن این موضوع، جادوگر گفت که او در تمام مدت زیبا خواهد بود زیرا "گون" در تمام مدت به او احترام گذاشته و به او اجازه داده که خودش برای خودش تصمیم بگیرد..



Que veulent réellement les femmes ?

 

On dit que le jeune roi Arthur tomba un jour dans une embuscade et fut fait prisonnier par le monarque d’un royaume voisin. Le monarque aurait pu le tuer mais fut ému de la jeunesse et de la joie de vivre d’Arthur. Alors, il lui offrit la liberté contre la réponse à une question très difficile. Arthur aurait une année pour deviner la réponse et s’il ne pouvait la donner au bout de ce délai, il serait tué.

La question était : que veulent réellement les femmes ?

Une telle question laisserait perplexe les hommes les plus savants et, pour le jeune Arthur, cela semblait être une quête impossible. Comme c’était quand même mieux que la mort, il accepta la proposition du monarque de lui ramener la réponse au bout d’un an. Il retourna dans son royaume pour interroger tout le monde : les princesses, les prostituées, les prêtres, les sages, le fou de la cour. Il parla à chacun mais personne ne put lui donner une réponse satisfaisante.

Ce que la plupart des gens lui dirent fut d’aller consulter la vieille sorcière qui était la seule à pouvoir connaître la réponse. Le prix en serait élevé car la sorcière était connue dans tout le royaume pour les prix exorbitants qu’elle demandait. Le dernier jour de l’année arriva et Arthur n’avait pas d’autre choix que d’aller parler à la sorcière. Elle accepta de répondre à sa question mais il devait d’abord accepter son prix. La vieille sorcière voulait épouser Gauvain, le plus noble des Chevaliers de la Table Ronde et le plus cher ami d’Arthur.

 

Le jeune Arthur fut horrifié : la vieille sorcière était bossue et terriblement laide, n’avait qu’une dent, sentait comme l’eau des égouts, faisait souvent des bruits obscènes... Il n’avait jamais rencontré de créature aussi répugnante. Il refusait de forcer son ami à l’épouser et d’endurer un tel fardeau. Gauvain, en entendant la proposition, parla à Arthur. Il lui dit que ce n’était pas un si terrible sacrifice pour sauver la vie d’Arthur et préserver la Table Ronde. Ainsi, le mariage eut lieu et la sorcière répondit à la question

Ce qu’une femme veut vraiment c’est de pouvoir décider de sa propre vie.

Chacun sut à l’instant que la sorcière venait de dire une grande vérité et que la vie d’Arthur serait épargnée. Et ce fut le cas. Le monarque voisin épargna la vie d’Arthur et lui garantit une totale liberté.

 

Quel mariage ! Arthur était tenaillé entre le soulagement et l’angoisse. Gauvain se montrait agréable comme toujours, charmant et courtois. La vieille sorcière montra ses plus mauvaises manières. Elle mangea avec les doigts, rota et péta et mis tout le monde mal à l’aise.

 

La nuit de noce approcha. Gauvain se préparant psychologiquement pour la nuit de noce entra dans la chambre. Mais quelle surprise ! La plus belle femme qu’il ait jamais vue se tenait devant lui. Gauvain était éberlué et demanda ce qui se passait. La beauté répondit que comme il avait été gentil avec elle (quand elle était la sorcière), elle serait la moitié du temps horrible et déformée et l’autre moitié une magnifique jeune fille.

 

Quelle forme voulait-il qu’elle prenne le jour et la nuit ? Quelle question cruelle ! Gauvain commença à réfléchir à ce problème : pendant la journée une belle femme à montrer à ses amis mais la nuit, dans l’intimité, une vieille et sinistre sorcière ? Ou bien dans la journée une hideuse sorcière mais la nuit, une belle femme pour jouir des moments intimes ?

 

 

Qu'auriez vous fait ?

 

Ce que choisit Gauvain est écrit ci-dessous, mais ne lisez pas avant d’avoir imaginé votre propre réponse.

 

o

 

o

 

o

 

o

 

o

 

o

 

Le noble Gauvain répondit à la sorcière qu’il la laisserait choisir elle-même.

 

En entendant cela, elle annonça qu’elle serait belle tout le temps parce qu’il l’avait respectée et l’avait laissé décider elle-même de sa vie.

bonheurpourtous.com

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۶ ، ۱۶:۲۳
شهلا دوستانی

 

 

روزی روزگاری مرد فقری در کشور قدیم روسیه  زندگی می کرد، همسرش فوت کرده بود و او  فقط یک پسر داشت.

روزی، اسبش گم شد. تمام همسگایانش برایش  دلسوزی کردند و گفتند چه اتفاق ناراحت کننده ای ! مرد جواب می داد:" شاید بله شاید هم نه".

سه روز بعد، اسبش با سه اسب وحشی دیگر برگشت. همسایگان به حال او قبطه خوردند و گفتند :" چه شانسی تو داری !" مرد در پاسخ آن گفت:" شاید بله، شاید هم نه".

پسرش در حالیکه تلاش می کرد سوار یکی از اسبهای وحشی شود، افتاد و یکی از پاهایش شکست.همسایگان گفتند: " چه بد شانسی!" و مرد روستای دوباره پاسخ داد:" شاید بله شاید هم نه".  

سه روز بعد، ماموران تزار آمدند تا تمام جوانانی که قادرند در ارتش خدمت کنند با خود ببرند و پسر مرد روستایی به خدمت گرفته نشد. همسایگان به پیرمرد گفتند:" چه شانسی تو داری!"

ما فقط  یک طرف کوچک حقایق خود را می بینیم. کی می داند  عاقبت اتفاقی که برایمان افتاده چیست.




 Peut-être que oui, peut-être que non


Il était une fois un modeste paysan de la vieille Russie. Il était veuf et n'avait qu'un fils.

Un jour, son cheval disparut. Tous ses voisins le plaignirent, en disant qu'une bien triste chose était arrivée. "Peut-être que oui, peut-être que non", répondit-il.

 

Trois jours plus tard, son cheval revint accompagné de trois chevaux sauvages. Les voisins l'envièrent et lui affirmèrent: "Quelle chance tu as !". A quoi il répondit : "Peut-être que oui, peut-être que non".

Son fils tenta de monter l'un des chevaux sauvages, tomba et se cassa une jambe. Les voisins dirent : "Quelle guigne !" - "Peut-être que oui, peut-être que non", répondit une nouvelle fois le paysan.

Trois jours plus tard, les huissiers du tsar vinrent chercher tous les jeunes hommes valides pour les enrôler dans l'armée, et le fils du paysan ne fut pas enrôlé. "Quelle chance tu as !" déclarèrent les voisins au vieux paysan.

Nous ne voyons qu'un tout petit bout de notre réalité. Qui sait à quoi peuvent être utiles les expériences que nous vivons !

Sagesse de LAO-TSEU

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۶ ، ۱۷:۱۸
شهلا دوستانی

 

 

در زمان های قدیم شاهی زندگی می کرد که در کنار قصرش همه نوع گل و گیاهی کاشته بود. باغ  او بسیار زیبا بود. او هر روز، در باغ قدم می زد؛ اینکار برایش بی نهایت لذت بخش بود.

روزی، او به سفری رفت. در برگشت، وقتی  درباغ قدم زد و دید درختان و گیاهان در حال خشک شدن هستند بسیار تعجب کرد و ناراحت شد.

 رو کرد به کاج  که پیش از این عظیم و سرشار از زندگی بود، و پرسید چه اتفاقی افتاده. کاج به او گفت:"  من به درخت سیب نگاه کردم و به خودم گفتم من هرگز میوه ی خوبی تولید نکرده ام پس دلسرد شدم و شروع به خشک شدن کردم."

شاه به دنبال درخت سیب گشت ، او را پیدا کرد. درخت سیب هم خشکیده بود. او از درخت  سیب پرس وجو کرد، درخت گفت:" من گل رز را دیدم و بویش را حس کردم، و به خودم گفتم من هرگز چنین خوشبو و دلنشین نمی شوم ، و شروع به خشک شدن کردم."

شاه وقتی دید گل رز هم در حال از پژمرده شدن است، با او شروع به حرف زدن کردن کرد، گل گفت :" چقدر ناراحت کننده است که من به اندازه درخت افرا که آنجاست ، نیستم و برگهایم در پائیز رنگ به رنگ نمی شود. به این خاطر زندگی کردن و گل دادنبه چه درد می خورد ؟ به همین خاطر شروع به پژمرده شدن کردم.

همین طور که شاه در جستجو بود، متوجه گل کوچکی شد. این گل همچنان شکوفا بود. از او پرسید چگونه {با این شرایط} او همچنان سرزنده است. گل پاسخ داد:" داشتم خشک می شدم، چون در ابتدا غمگین بودم. من هرگز به عظمت کاج نبودم که سرسبزیش را درتمام سال حفظ می کند، و ظرافت و بوی خوش گل رز را نیز نداشتم. برای  همین داشتم پژمرده می شدم ولی با خودفکر کردم و گفتم:" اگر شاه، که غنی ، قادر و عاقل است و این باغ را ساخته است، می خواست بجای من چیزی دیگری بکارد، آن  را می کاشت. بنابراین اگر مرا کاشته است، مر امی خواسته، مرا، همانگونه که هستم." و از آن وقت، تصمیم گرفتم به زیباترین صورت ممکن خود باشم."


 

Le roi et le jardin


Il y avait un jour un roi qui avait planté près de son château toutes sortes d'arbres, de plantes et et son jardin était d'une grande beauté. Chaque jour, il s'y promenait : c'était pour lui une joie et une détente.

Un jour, il dût partir en voyage. A son retour, il s'empressa d'aller marcher dans le jardin. Il fût surpris en constatant que les plantes et les arbres étaient en train de se dessécher.

Il s'adressa au pin, autrefois majestueux et plein de vie, et lui demanda ce qui s'était passé. Le pin lui répondit : "J'ai regardé le pommier et je me suis dit que jamais je ne produirais les bons fruits qu'il porte. Je me suis découragé et j'ai commencé à sécher."

Le roi alla trouver le pommier : lui aussi se desséchait... Il l'interrogea et il dit : "En regardant la rose et en sentant son parfum, je me suis dit que jamais je ne serais aussi beau et agréable et je me suis mis à sécher."

Comme la rose elle-même était en train de dépérir, il alla lui parler et elle lui dit : "Comme c'est dommage que je n'ai pas l'âge de l'érable qui est là-bas et que mes feuilles ne se colorent pas à l'automne. Dans ces conditions, à quoi bon vivre et faire des fleurs? Je me suis donc mise à dessécher."

 

Poursuivant son exploration, le roi aperçut une magnifique petite fleur. Elle était toute épanouie. Il lui demanda comment il se faisait qu'elle soit si vivante. Elle lui répondit : "J'ai failli me dessécher, car au début je me désolais. Jamais je n'aurais la majesté du pin, qui garde sa verdure toute l'année; ni le raffinement et le parfum de la rose. Et j'ai commencé à mourir mais j'ai réfléchi et je me suis dit : "Si le roi, qui est riche, puissant et sage, et qui a organisé ce jardin, avait voulu quelque chose d'autre à ma place, il l'aurait planté. Si donc, il m'a plantée, c'est qu'il me voulait, moi, telle que je suis." Et à partir de ce moment, j'ai décidé d'être la plus belle possible!"


 http://webcache.googleusercontent.com

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۶ ، ۰۹:۳۱
شهلا دوستانی

 

ملاقات

در راه دهکده ای، برای گدایی از خانه ای به خانه ای می رفتم تا اینکه ارابه ی طلایی تو از دور نمایان شد مانند یک رویای باشکوه، تحسینش کردم: وه، پادشاه پادشاهان!

و امیدوار شدم و اندیشیدم: روزهای خفت بار  به پایان رسید و در انتظار  صدقه  وثروتی پراکنده در پهنه خاک   ایستادم.

ارابه در جایی که من انتظارش را می کشیدم متوقف شد. نگاهت به من افتاد و تو با لبخند پایین آمدی. حس کردم که شانس زندگی ام بالاخره از راه رسید.

ناگهان، دست راستت را دراز کردی و گفتی:" چه داری که به من بدهی؟"

آه، چه بازی شاهانه ای دست دراز کردن بسوی گدایی برای گدایی! گیج شدم و حیرت زده ایستادم؛ بالاخره،  از کیفم به آرامی دانه ی کوچک گندم بیرون آوردم و به تو دادم.

اما در انتهای روز وقتی ساکم را خالی کردم چقدر حیرت زده شدم، در میان انبوه دانه های ساده ی گندم من یک دانه ی  گندم طلا  بود. به تلخی گریستم و اندیشیدم:" چرا جرات نکردم و همه را به تو ندادم!"  

رابیندرانات تاگور



La rencontre


J'étais allé, mendiant de porte en porte, sur le chemin du village lorsque ton chariot d'or apparut au loin pareil à un rêve splendide et j'admirais quel était ce Roi de tous les rois !

Mais les espoirs s'exaltèrent et je pensais : c'en est fini des mauvais jours, et déjà je me tenais dans l'attente d'aumônes spontanées et de richesses éparpillées partout dans la poussière.

Le chariot s'arrêta là où je me tenais. Ton regard tomba sur moi et tu descendis avec un sourire. Je sentis que la chance de ma vie était enfin venue.

Soudain, alors, tu tendis ta main droite et dis : "Qu'as-tu à me donner ?"

Ah ! quel jeu royal était-ce là de tendre la main au mendiant pour mendier ! J'étais confus et demeurai perplexe ; enfin, de ma besace, je tirai lentement un tout petit grain de blé et te le donnai.

Mais combien fut grande ma surprise lorsqu'à la fin du jour, vidant à terre mon sac, je trouvai un tout petit grain d'or parmi le tas des pauvres grains. Je pleurai amèrement alors et pensai : "Que n'ai-je eu le coeur de te donner mon tout !".

Rabindranath Tagore, L'offrande lyrique, Poème n°50, Ed. Gallimard

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۶ ، ۱۳:۱۸
شهلا دوستانی






Les trois portes, combattre et accepter

 

1.       Un Roi avait pour fils unique un jeune Prince courageux, habile et intelligent. Pour parfaire son apprentissage de la Vie, il l'envoya auprès d'un Vieux Sage.

 

2.       "Eclaire-moi sur le Sentier de la Vie", demanda le Prince.

 

3.       "Mes paroles s'évanouiront comme les traces de tes pas dans le sable, répondit le Sage. Cependant je veux bien te donner quelques indications. Sur ta route, tu trouveras trois portes. Lis les préceptes indiqués sur chacune d'entre elles. Un besoin irrésistible te poussera à les suivre. Ne cherche pas à t'en détourner, car tu serais condamné à revivre sans cesse ce que tu aurais fui. Je ne puis t'en dire plus. Tu dois éprouver tout cela dans ton cœur et dans ta chair. Va, maintenant. Suis cette route, droit devant toi."

 

4.       Le Vieux Sage disparut et le Prince s'engagea sur le Chemin de la Vie.

5.       Il se trouva bientôt face à une grande porte sur laquelle on pouvait lire "CHANGE LE MONDE".

6.       "C'était bien là mon intention, pensa le Prince, car si certaines choses me plaisent dans ce monde, d'autres ne me conviennent pas." Et il entama son premier combat. Son idéal, sa fougue et sa vigueur le poussèrent à se confronter au monde, à entreprendre, à conquérir, à modeler la réalité selon son désir. Il y trouva le plaisir et l'ivresse du conquérant, mais pas l'apaisement du cœur. Il réussit à changer certaines choses mais beaucoup d'autres lui résistèrent. Bien des années passèrent.

7.       Un jour il rencontra le Vieux Sage qui lui demande : "Qu'as-tu appris sur le chemin "J'ai appris, répondit le Prince, à discerner ce qui est en mon pouvoir et ce qui m'échappe, ce qui dépend de moi et ce qui n'en dépend pas".

"C'est bien, dit le Vieil Homme. Utilise tes forces pour agir sur ce qui est en ton pouvoir. Oublie ce qui échappe à ton emprise." Et il disparut.

8.       Peu après, le Prince se trouva face à une seconde porte. On pouvait y lire "CHANGE LES AUTRES" "C'était bien là mon intention, pensa-t-il. Les autres sont source de plaisir, de joie et de satisfaction mais aussi de douleur, d'amertume et de frustration." Et il s'insurgea contre tout ce qui pouvait le déranger ou lui déplaire chez ses semblables. Il chercha à infléchir leur caractère et à extirper leurs défauts. Ce fut là son deuxième combat. Bien des années passèrent.

9.       Un jour, alors qu'il méditait sur l'utilité de ses tentatives de changer les autres, il croisa le Vieux Sage qui lui demanda : "Qu'as-tu appris sur le chemin ?" "J'ai appris, répondit le Prince, que les autres ne sont pas la cause ou la source de mes joies et de mes peines, de mes satisfactions et de mes déboires. Ils n'en sont que le révélateur ou l'occasion. C'est en moi que prennent racine toutes ces choses." "Tu as raison, dit le Sage. Par ce qu'ils réveillent en toi, les autres te révèlent à toi-même. Soit reconnaissant envers ceux qui font vibrer en toi joie et plaisir. Mais sois-le aussi envers ceux qui font naître en toi souffrance ou frustration, car à travers eux la Vie t'enseigne ce qui te reste à apprendre et le chemin que tu dois encore parcourir." Et le Vieil Homme disparut.

10.   Peu après, le Prince arriva devant une porte où figuraient ces mots "CHANGE-TOI TOI-MEME". "Si je suis moi-même la cause de mes problèmes, c'est bien ce qui me reste à faire," se dit-il. Et il entama son troisième combat. Il chercha à infléchir son caractère, à combattre ses imperfections, à supprimer ses défauts, à changer tout ce qui ne lui plaisait pas en lui, tout ce qui ne correspondait pas à son idéal. Après bien des années de ce combat où il connut quelque succès mais aussi des échecs et des résistances, le Prince rencontra le Sage qui lui demanda : Qu'as-tu appris sur le chemin ?"

11.   "J'ai appris, répondit le Prince, qu'il y a en nous des choses qu'on peut améliorer, d'autres qui nous résistent et qu'on n'arrive pas à briser.

 

 

 

12.   C'est bien" dit le Sage. "Oui, poursuivit le Prince, mais je commence à être las de ma battre contre tout, contre tous, contre moi-même. Cela ne finira-t-il jamais ? Quand trouverai-je le repos ? J'ai envie de cesser le combat, de renoncer, de tout abandonner, de lâcher prise." "C'est justement ton prochain apprentissage, dit le Vieux Sage. Mais avant d'aller plus loin, retourne-toi et contemple le chemin parcouru." Et il disparut.

13.   Regardant en arrière, le Prince vit dans le lointain la 3ème porte et s'aperçut qu'elle portait sur sa face arrière une inscription qui disait "ACCEPTE-TOI TOI-MEME."

14.   Le Prince s'étonna de ne point avoir vu cette inscription lorsqu'il avait franchi la porte la première fois, dans l'autre sens. "Quand on combat on devient aveugle, se dit-il."  Il vit aussi, gisant sur le sol, éparpillé autour de lui, tout ce qu'il avait rejeté et combattu en lui : ses défauts, ses ombres, ses peurs, ses limites, tous ses vieux démons. Il apprit alors à les reconnaître, à les accepter, à les aimer.  Il apprit à s'aimer lui-même sans plus se comparer, se juger, se blâmer. Il rencontra le Vieux Sage qui lui demanda :

15.   "Qu'as-tu appris sur le chemin ?"

16.   "J'ai appris, répondit le Prince, que détester ou refuser une partie de moi, c'est me condamner à ne jamais être en accord avec moi-même. J'ai appris à m'accepter moi-même, totalement, inconditionnellement."

17.   C'est bien, dit le Vieil Homme, c'est la première Sagesse. Maintenant tu peux repasser la troisième porte."

18.   A peine arrivé de l'autre côté, le Prince aperçut au loin la face arrière de a seconde porte et y lut  "ACCEPTE LES AUTRES".

19.   Tout autour de lui il reconnut les personnes qu'il avait côtoyées dans sa vie; celles qu'il avait aimées comme celles qu'il avait détestées. Celles qu'il avait soutenues et celles qu'il avait combattues. Mais à sa grande surprise, il était maintenant incapable de voir leurs imperfections, leurs défauts, ce qui autrefois l'avait tellement gêné et contre quoi il s'était battu.

 

20.   Il rencontra à nouveau le Vieux Sage. "Qu'as-tu appris sur le chemin ?" demanda ce dernier.  J'ai appris, répondit le Prince, qu'en étant en accord avec moi-même, je n'avais plus rien à reprocher aux autres, plus rien à craindre d'eux. J'ai appris à accepter et à aimer les autres totalement, inconditionnellement." "C'est bien" dit le Vieux Sage. C'est la seconde Sagesse. Tu peux franchir à nouveau la deuxième porte.

 

21.   Arrivé de l'autre côté, le Prince aperçut la face arrière de la première porte et y lut  "ACCEPTE LE MONDE"

 

22.   Curieux, se dit-il, que je n'aie pas vu cette inscription la première fois. Il regarda autour de lui et reconnut ce monde qu'il avait cherché à conquérir, à transformer, à changer. Il fut frappé par l'éclat et la beauté de toute chose. Par leur perfection. C'était pourtant le même monde qu'autrefois. Etait-ce le monde qui avait changé ou son regard ? Il croisa le Vieux Sage qui lui demanda.

 

23.   "Qu'as-tu appris sur le chemin ?"

 

24.   "J'ai appris, dit le Prince, que le monde est le miroir de mon âme. Que mon âme ne voit pas le monde, elle se voit dans le monde. Quand elle est enjouée, le monde lui semble gai. Quand elle est accablée, le monde lui semble triste. Le monde, lui, n'est ni triste ni gai. Il est là ; il existe ; c'est tout. Ce n'était pas le monde qui me troublait, mais l'idée que je m'en faisais. J'ai appris à accepter sans le juger, totalement, inconditionnellement."

 

25.   C'est la troisième Sagesse, dit le Vieil Homme. Te voilà à présent en accord avec toi-même, avec les autres et avec le Monde." Un profond sentiment de paix, de sérénité, de plénitude envahit le Prince. Le Silence l'habita. "Tu es prêt, maintenant, à franchir le dernier Seuil, dit le Vieux Sage, celui du passage du silence de la plénitude à la Plénitude du Silence"

 

 

 

سه در، مبارزه و پذیرفتن

 

1.      پادشاهی پود که می خواست تنها پسرش یک شاهزاده شجاع ، کار آمد و با هوش باشد. برای تکمیل تعلیمات زندگی اورا نزد پیر حکیمی فرستاد.

 

2.      شاهزاده گفت: " مرا از راه های زندگی آگاه کن."


3.      حکیم گفت :" سخنان من همچون رد پاهای تو در شن محو می شود. با این وجود من می خواهم به تو چند نشانه بدهم. در میان راه تو سه در خواهی دید. مشخصه های روی هر در را بخوان. نیازی مقاومت ناپذیر تو را به  دنبال کردن آنها به جلو می برد. به دنبال منحرف شدن از آن ها نباش، زیرا  محکوم خواهی شد که  همواره با آنچه که از آن می گریزی زندگی کنی. من بیش از این نمی توانم در باره آن به تو بگویم. تو باید تمام اینها را در قلبت و در کالبدت تجربه کنی . اکنون برو . این راه را ،درست روبرویت، دنبال کن."

 




4.      پیر حکیم ناپدید شد و شاهزاده راه زندگی را آغاز کرد.

5.      چیزی نگذشت که او خود را در مقابل در بزرگی دید که روی آن نوشته شده بود "عالم را تغییر بده"

6.      شاهزاده با خود فکر کرد " این همان خواست من است، زیرا اگر چه بعض از چیزهای این عالم مورد پسند من است برخی دیگر مورد قبول من نیست." پس او اولین مبارزه خود را آغاز کرد. ایده های او، شور و حرارتش، او را برای مقابله کردن با عالم، برای کوشیدن، برای غلبه کردن وتغییر حقایق بر اساس علایقش  به جلو می خواند. در این کار او  سرمستی  و لذت از فتوحات را یافت اما آرامش قلبی نیافت . او موفق شد برخی از چیزها را تغییر دهد ولی بسیاری  دیگر در برابر او مقاومت کردند. سالهای زیادی گذشت.

 

7.      دگر روز، پیر حکیم شاهزاده را دید و از او پرسید: " در راه چه آموختی؟" شاهزاده پاسخ داد: من  آموختم چه چیزدر قدرت من  است و چه چیز از توانم خارج است، و چه چیز زیر سلطه من است و چه چیز از آن خارج است ."مرد پیر گفت:" این خوب است. قدرتت را در آن موردی بکار ببر که بر آن توانایی داری . و آن چه را که بر آن قدرت نداری فراموش کن." و ناپدید شد.

 

 

8.      کمی بعد شاهزاده خود را در برابر دومین در دید. روی آن نوشته شده بود" دیگران را عوض کن". شاهزاده فکر کرد"این همان خواسته من است. دیگران سرچشمه نشاط ، شادی و رضایت   والبته اندوه، تلخکامی و سرخوردگی هستند." پس او علیه تمام همنوعانی که می توانستند مزاحم او باشند و یا او را دلگیر کنند برخاست. او در پی آن بود که شخصیت آنها را تغییر دهد و اشتباهات آنها را ریشه کن کند.  آن موضوع دومین مبارزه  او بود. سالیان دراز گذشت.

 

 

9.      یک روز که شاهزاده داشت به سودمندی تلاشهایش در تغییر دادن دیگران می اندیشید با پیر حکیم روبرو شد حکیم پرسید:"  در راه چه آموختی ؟" شاهزاده پاسخ داد :" من آموختم که دیگران  دلیل و منشاء شادی ها  و تلخکامی های من نیستند.  آنها فقط مجال یا هویدا گر آنها هستند. این من هستم که ریشه تمام این مسایل هستم. حکیم گفت:" حق با توست. از طریق آنچه  را که آنها در تو بیدار میکنند ، تو را به خودت نشان می دهند. قدر دان کسانی باش که وجودت را با شادی و لذت می لرزانند . اما همین گونه نیز باش در مقابل کسانی که در تو رنج و سرخوردگی به وجود می آورند، زیرا به خاطر آن هاست که زندگی آنجه را که باید یاد بگیری و راهی را که باید طی کنی به تو آموزش می دهد." سپس مرد پیر ناپدید شد.

 

 

 


 

10.  کمی بعد، شاهزاده  به دری رسید که روی آن نوشته شده بود:" خودت را تغییر بده، خودت را".  او با خودش گفت :" اگر خود من عامل مشکلاتم هستم، پس این درست همان کاری است که برای انجام دادن  باقی مانده." و سومین مبارزه خود را آغاز کرد. او به دنبال آن بود که خلق و خویش را تغییر دهد، با تمام معایبش مبارزه کند، نقایصش را از بین ببرد، تمام آنچه را که در خود دوست ندارد و با ایده اهایش نمی خورد عوض کند . پس از سالها مبارزه که او برخی از کامیابیها همچنین شکستها و مقاومتهایش  را شناخت با پیر حکیم ملاقات کرد  حکیم از او پرسید: "از راه چه آموختی؟"

 

 

 

 

11.  شاهزاده پاسخ داد:" چیزهایی درماست  که می توان آنها را بهتر کرد، برخی دیگر در برابر ما مقاومت می کنند و انسان قادر به ازبین بردن آنها نیست ."

 

 

 

12.  حکیم گفت:" خوب است". شاهزاده ادمه داد :" اما من  دارم از مبارزه با همه چیز ، همه کس و خودم خسته می شوم. آیا اینها هیچوقت  تمام نمی شود؟ کی من آسودگی را می یابم ؟ دلم می خواهد دست از مبارزه بردارم، از آن چشم بپوشم، همه چیز را ترک کنم، رها کنم." پیر حکیم گفت: "این درست موضوع بعدی یادگیری توست، اما قبل از آنکه جلوتر بروی ، برگرد وبه راه طی شده بیاندیش." سپس ناپدید شد.

 



13.  با نگاه کردن به  پشت سر، شاهزاده در دور دست در سومین در متوجه شد که او می توانسته در پشت در، یادداداشتی دیگری را ببیند که روی آن نوشته شده: "خودت را بپذیر خودت را."

 

14.  شاهزاده حیرت کرد که این یادداشت را برای بار اول که از این در می گذشته اصلا ندیده است با خود گفت: به تعبیر دیگر" وقتی آدم مبارزه می کند کور می شود."  دراز کشیده روی زمین در حالیکه تمام آنچه را طرد کرده بود و با آن مبارزه کرده بود در اطرافش پراکنده بود  را نیز دید: شکست ها، تاریکی ها، ترس ها و محدودیت ها، تمامی این اهریمن های قدیمی اش را. او یاد گرفت آن ها را بشناسد و بپذیرد و دوست بدارد. او فرا گرفت بدون مقایسه ، قضاوت  و سرزنش کردن،  خودش را دوست بدارد.  حکیم پیر او را ملاقات کرد و پرسید:




 

15.  " در راه چه آموحتی؟"

 

16.   شاهزاده پاسخ داد:" من آموختم  که بیزار بودن و مردود کردن بخشی از خودم مانند اینست که خودم را محکوم به عدم هماهنگی باخودم کرده باشم . یاد گرفتم خودم را بدون قید وشرط بپذیرم."

 

17.  مرد پیر گفت:" این خوب است، این اولین حکمت است. حالا می توانی از سومین در بگذری."

 

18.  تازه به طرف دیگر رسیده بود که از دور متوجه شد پشت دومین در نوشته شده" دیگران را بپذیر".

 

19.  در تمامی اطراف او افرادی را که او با آنها در زندگی رفت و آمد داشت بازشناخت؛ کسانی که دوست داشت همچنین کسانی که از آنها نفرت داشت. کسانی که حمایتشان کرده بود و کسانی که با آنها مبارزه کرده بود. اما حیرت زده دید که اکنون قادر نیست ایرادات و اشتباهات کسانی که سابقا او را نارحت کرده بودند و او با آنها مبارزه کرده بود را ببیند.

 

20.  شاهزاده باردیگری با پیر حکیم دیدار کرد. حکیم پرسید " در راه چه آموختی؟" شاهزاده پاسخ داد:" آموختم که با آنها در آرامش باشم ، من دیگر چیزی برای سرزنش کردن دیگران ندارم ، دیگر از دیگران ترسی ندارم. آموختم به طور کلی و بدون شرط دیگران را بپذیرم و دوست بدارم."پیر جکیم گفت "این خوب است " این دومین حکمت است. تو می توانی از دومین در هم عبور کنی.

 

 



 

21.  با رسیدن به طرف دیگر شاهزاده دریافت که در پشت اولین در نوشته شده" دنیا را بپذیر"

 

 

22.  با تعجب به خود گفت این یادداشت را بار اول ندیدم.او به اطراف خود نگاه کرد و عالمی را که در پی آن بود که فتح کند، تبدیل کند و تغییر دهد را بازشناخت.  او از درخشش  تمام چیزها  وکمال آنها   شگفت زده شده بود. با این وجود این همان عالم قبلی بود. آیا این عالم بود که تغییر کرده بود یا نگاه او؟ پیر  حکیم با او برخورد کرد و از او پرسید:

 

 

23.  " در راه چه آموختی؟"

 

24.  شاهزاده گفت:" آموختم که عالم آینه روح من است واینکه روح من عالم را نمی بیند بلکه خود را در عالم می بیند. هنگامیکه روح بشاش است جهان در نظرش شاد است و هنگامیکه درمانده است عالم در نظرش غمگین است. عالم، خودش، نه غمگین و نه شاد است. عالم آنجاست، وجود دارد؛ همش همین است. این  عالم نبود که مرا آزار می داد، بلکه اعتقادی بود که از آن می گرفتم . آموختم بدون قضاوت کردن به طور کلی و بی قید و شرط  بپذیرمش.

 

 




25.  مرد پیر گفت" این سومین حکمت است. تو بالاخره آماده ای که با خودت، با دیگران و با عالم  هماهنگ شوی." حسی مملو از آسودگی، آرامش و کمال شاهزاده را فرا گرفت.  خاموشی در او سکنی گزید." پیر حکیم گفت:" تو اکنون آماده ای، حالا، از آخرین درگاه  که گذرگاه خاموشی کمال به کمال خاموشی است، بگذر.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۹
شهلا دوستانی

 

درس مهم زندگی : "خدمتکار"

در ماه دوم کالج، استاد  یک امتحان غیر منتظره از ما گرفت. من شاگرد درسخوانی بودم و به سادگی به تمام سوالات بجز سوال آخررا  پاسخ دادم:

"اسم کوچک خدمتکار مدرسه چیست؟"

مثل یک شوخی بود. من او را چندین بار دیده بودم. او خانمی درشت ، با موهای پرپشت و حدود پنجاه ساله داشت. اما چطور میتوانستم اسمش را بدانم. بدون اینکه سوال آخر را پاسخ دهم ورقه ام را دادم. درست قبل از پایان کلاس، شاگردی پرسید آیا سوال آخر جز  نمره امتحان محسوب می شود.

استاد گفت، مطمئنا، طی دوره کارتان شما با افراد زیادی روبرو می شوید. همه اینها مهم هستند و ارزش توجه  ومهربانی شما را دارند ؛ حتی اگر این ملاقاتها در حد لبخند و گفتن صبح بخیر باشد.

من هرگز این درس را فراموش نکردم، و درضمن فهمیدم که اسمش دوروتی است.



Une belle leçon de vie: "

La femme de ménage"

 

Première leçon importante : La femme de ménage

Durant mon deuxième mois au collège, notre professeur nous a donné un petit examen surprise. J'étais un étudiant consciencieux et j'ai répondu aisément à toutes les questions jusqu'à ce que je lise la dernière question :

- Quel est le prénom de la femme de ménage de l'école ?

 

Il s'agissait certainement d'une blague. Je l'avais rencontrée plusieurs fois. Elle était grande, cheveux foncés et dans la cinquantaine, mais comment j'aurais pu savoir son nom ? J'ai remis mon examen en laissant la dernière question sans réponse. Juste avant la fin du cours, un étudiant a demandé si la dernière question comptait pour la note de l'examen.

- Absolument, a répondu le professeur. Durant vos carrières, vous allez rencontrer beaucoup de gens. Ils sont tous importants. Ils méritent tous votre attention et vos soins, même s'il s'agit simplement d'un sourire et d'un bonjour.

 

Je n'ai jamais oublié cette leçon. J'ai aussi appris qu'elle s'appelait Dorothée.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۶:۰۱
شهلا دوستانی

 

جوانی نیست دوره ای از زندگی

حالتیست روحی ،  اراده، قدرت اوست

خیال پردازی و احساسات شدید، صفتش

هست فتح شجاعت بر ترس

میلی است  به ماجراجویی در عشق و در راحتی.

 

آدمی پیر نمی گردد چون   

بسیار گشت شمار سالیان عمر او

پیر میگردد آدمی چون ترک گفته  ایده آل ش را

سالها می کنند پوست را چروک ، دل کندن از آمال ها روح را می گرداند چروک .

 

دلواپسی و شک و ترس و نا امیدی

هستند بد خواهانی که آرام به زمین می کنند ما را خم.

می پوسانند ما را پیش از مرگ .

 

 جوان است آن که حیرت می کند ، تحسین می کند. پرسش می کند،

همچون کودکی سیری ناپذیر.و پس؟ 

می رزمد با رویدادها ، می جوید  شادیش را در بازیهای زندگی.

 

آدمی  هم قدر  ایمانش جوان ،  آدمی  هم قدر  تردیدش پیر.

جوان است آدمی هم پایه ی خود  باوری

هم به قدر امید جوانی تو، هم به قدر دلسردی، پیری تو

تو نیز جوان خواهی ماند تا که هستی حساس

به خوبیها، زیبای ها، یزرگی ها

حساس به پیغام مردم، ابدیت، طبیعت.

 

مجروح شد گر  روزی قلبت

شد گرفتار نا امیدی یا  وقاحت

پس خدا  بیامرزد پیری روحت را



Être jeune

 

La jeunesse n'est pas une période de la vie,

elle est un état d'esprit, un effet de la volonté,

une qualité de l'imagination, une intensité émotive,

une victoire du courage sur la timidité,

du goût de l'aventure sur l'amour du confort.

 

On ne devient pas vieux pour avoir

vécu un certain nombre d'années ;

on devient vieux parce qu'on a déserté son idéal.

Les années rident la peau ; renoncer à son idéal ride l'âme.

Les préoccupations, les doutes, les craintes et les désespoirs

sont les ennemis qui, lentement, nous font pencher vers la terre

et devenir poussière avant la mort.


Jeune est celui qui s'étonne et s'émerveille. Il demande,

comme l'enfant insatiable. Et après ?

Il défie les évènements et trouve la joie au jeu de la vie.

 

Vous êtes aussi jeune que votre foi. Aussi vieux que votre doute.

Aussi jeune que votre confiance en vous-même

aussi jeune que votre espoir. Aussi vieux que votre abattement.

 

Vous resterez jeune tant que vous serez réceptif.

Réceptif à ce qui est beau, bon et grand.

Réceptif aux messages de la nature, de l'homme et de l'infini.

 

Si un jour votre coeur allait être mordu

par le pessimisme et rongé par le cynisme,

puisse Dieu avoir pitié de votre âme de vieillard.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۶ ، ۰۸:۲۹
شهلا دوستانی