مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

در این سایت ترجمه حکایت ها و مقالاتی راجع به سلامتی و ورزش و یا زبان از فرانسه و گاهی انگلیسی آورده می شود . در مواردی اصل متن نیز ارائه می شود تا دانشجویان بتوانند متونی را به صورت ترجمه مقابله ای داشته باشند.

طبقه بندی موضوعی

۸۱ مطلب با موضوع «حکایت» ثبت شده است

مهمترین هنر زندگی 

بکارگیری   روشهای خارق العاده

در یک زندگی عادی است. 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۷ ، ۱۸:۳۲
شهلا دوستانی

تفاوت "از تو خوشم می اید" و "عاشق تو هستم " چیست؟

 بودا پاسخ می دهد:

وقتی از گلی خوشت می آید آن را می چینی ولی وقتی عاشق گلی می شوی هر روز از آن مراقبت می کنی.


www.lesmotspositifs.com


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۷ ، ۱۶:۲۹
شهلا دوستانی


کسانی که افکار بزرگ دارند در باره ی ایده ها بحث می کنند،

آنان که افکار معمولی دارند در باره رویدادها بحث می کنند 

و آنها که افکار حقیر دارند در باره اشخاص بحث می کنند. 

النور روزولت



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۷ ، ۱۶:۴۵
شهلا دوستانی

 

روزی استاد دانشگاهی به بالای کوه بلندی در ژاپن رفت تا با کاهن معروف ذن ملاقات کند.

وقتی او را یافت،  خود را معرفی کرد و مدارکش را به او نشان داد و از او خواست که دستورات ذن را به او تعلیم دهد.

کاهن از او پرسید:" کمی چای میل دارید."

استاد گفت:" بله، با کمال میل.کاهن شروع به ریختن چای در فنجان کرد و اینکار را آنقدر ادامه داد که چای از فنجان لبریز شد،  روی میز ریخت و از آن روی زمین سرازیر شد.

استاد فریاد زد:" بسه ! آیا نمی بینید  فنجان دیگر پر شده؟ دیگر جا ندارد."

کاهن در جواب گفت:" مثل این فنجان، مغز شما هم پر از مطلب است پر از پیش داوری است. برای یادگیری ، از خالی کردن فنجان شروع کنید!"

حکایتی از ذن


 La tasse de thé

Un jour un professeur d'université se rendit dans les hautes montagnes du Japon pour parler à un moine zen renommé.

Lorsqu'il le trouva, il se présenta, énonça ses diplômes et demanda à être instruit sur le "Zen".

« Voulez-vous un peu de thé ? » demanda le moine.

« Oui, volontiers » répondit le professeur.

Le vieux moine commença à remplir la tasse jusqu'au bord puis continua de verser.

Le thé déborda sur la table puis coula par terre.

« Arrêtez ! cria le professeur. Ne voyez-vous pas que la tasse est déjà pleine ?

Elle ne peut rien contenir de plus ! »

Le moine répliqua : « Comme cette tasse, vous êtes déjà plein de connaissances et d'idées préconçues.

Pour pouvoir apprendre, commencer par vider votre tasse ! »

Conte zen


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۷ ، ۱۶:۵۷
شهلا دوستانی


مهربانی زبانی است

 که

ناشنوا می تواند آن را بشنود

 و 

نابینا می تواند آن را ببیند.

مارک نواین



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۷ ، ۱۴:۵۴
شهلا دوستانی

 

در مسیر راهی شیبدار و سنگی

دختر کوچکی را دیدم

که برادر کوچکش را بر پشت حمل می کرد

به او گفتم:" فرزندم ، تو بار سنگینی را حمل می کنی"

مرا نگاه کرد و گفت:" این بار نیست، این برادر منست."

 من متحیر ماندم.

کلام این دختر در قلبم حک شد.

و هنگامیکه رنج مردم مرا فلج می کند

و همه دل و جرئتم را از دست می دهم

کلام آن کودک را به خاطر می آورم

" این بار نیست این برادر منست"


 

Sur un sentier raide et pierreux,

j'ai rencontré une petite fille

qui portait sur le dos

son jeune frère.

 

" Mon enfant, lui dis-je,

tu portes un lourd fardeau ".

 

Elle me regarda et dit :

" Ce n'est pas un fardeau

 

c'est mon frère ! "

Je restais interdit.

Le mot de cet enfant

s'est gravé dans mon coeur.

 

Et quand la peine des hommes m'accable,

que tout courage me quitte,

le mot de l'enfant me rappelle :

" Ce n'est pas un fardeau que tu portes,

c'est ton frère ! "

http://michele-gabriel.chez-alice.fr

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۷ ، ۱۸:۴۰
شهلا دوستانی

شتاب نکن

نگران نباش

تو فقط برای دیداری کوتاه 

 در این دنیا هستی

پس فراموش نکن

برای بوییدن گلها 

لحظه ای توقف کنی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۷ ، ۰۸:۰۱
شهلا دوستانی

درپایان زندگی

مرد به پشت سر نگاه کرد 

ودید 

در تمام طول راه

بر ماسه ها چهار جای پا ست

جای پای خودش و جای پای خدا

اما در زمانهای دشوار 

تنها دو جای پا دیده می شد

به خدا گفت

می بینم که 

درست در لحظات دشوار 

تو مرا تنها گذاشتی

البته نه، پروردگار پاسخ داد

در لحظات دشوار تنها جای پای من  است 

زیرا در آغوش حملت کردم و بردم






A la fin de sa vie,
un homme regarda en arrière
et vit que,
tout le long du chemin,
il y avait quatre empreintes de pas sur le sable.
Les siennes et celles de Dieu.

Mais, dans les moments difficiles,
il n'y en avait que deux !

Très surpris et même peiné,
il dit à Dieu :
" Je vois que c'est justement
dans les moments difficiles
que tu m'as laissé seul... "

Mais non ! " lui répondit Dieu,
dans les moments difficiles,
 il y avait seulement
graphisme Michèle GABRIEL
les traces de mes pas,
parce qu'alors...
je te portais dans mes bras. "
http://michele-gabriel.chez-alice.fr
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۷ ، ۱۷:۳۱
شهلا دوستانی

فرزندان ما برای بهتر کردن رفتارهای ما آمده اند.

آنها به راحتی پنهانترین نقطه ضعف های ما را پیدا می کنند و از آنها برای دستیابی به خواسته های خود استفاده می کنند.

پس ما باید هوشیار باشیم و نقطه ضعفهای خود را به نقاط قوت تبدیل کنیم.




Nos enfants sont venus pour améliorer nos comportement .

Ils trouvent facilement  le plus cachè de notre faiblesse et en l’utilsant pour atteindre  leurs objectifs.

 Donc, nous devons être ts vigilants  et transformer nos faiblesses en forces.

Shahla Doostani


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۷ ، ۲۱:۲۹
شهلا دوستانی

 {داستان}


روزی روزگاری در دهکده کوچکی شر شر باران شروع شد؛ به مدت سه روز باران بدون توقف بارید، مسئولین  به خاطر امنیت مردم دستور دادند که بیشترمردم شهر را   ترک کنند.

ماموران پیاده برای بار اول به در  خانه کشیش پیر رفتند  و با مهربانی گفتند :" باید خارج بشوید وبه پناهگاه بروید."   او پیشنهاد آنها را رد کرد و گفت:" برای من نگران نباشید خداوند مرا یاری می کند."

دو ساعت بعد آب کمی بالاتر آمد ماموران با قایق نزد کشیش آمدند :" حالا دیگر کشیش عزیز باید اینجا را ترک کنید" دوباره او پیشنهاد ترک کردن را رد کرد و گفت:" برای من نگران نباشید ، خدا به من کمک می کند، خدا به من کمک می کند."

 دو ساعت دیگر هم گذشت، آب خیلی بیشتر بالا آمده بود کشیش روی پشت بام رفت . هلی کوپتر امداد آمد و او همان حرفها را تکرار کرد :" نگران من نباشید، خدا کمکم می کند خدا کمکم می کند!!!" هلی کئوپتر بدون او رفت.

سپس آنچه باید پیش بیاید پیش آمد، جریان آب او را با خود برد و او غرق شد. ..

او به بهشت وارد شد، زود با سن پیر سلام علیک کرد و با تمام قدرت فریاد زد:" من می خواهم خدا را ببینم، می خواهم خدا را ببینم!!!"

به او گفتند چند لحظه صبر کن، و او را که عصبی بود به حضور خدا بردند:

به محض آنکه او را دید، شکایت کرد:" ای خدا من به تو اعتماد کردم، با تمام وجود تو را خواندم، اما تو مرا ترک کردی، تو به من پشت کردی!!! و در هنگام طوفان به کمکم نیامدی!!!"

 خدا با لبخند به او نگاه کرد و با مهربانی به او گفت:

"کشیش عزیز! سه بار به تو پیشنهاد کمک دادم!!! و سه بار آن  را رد کردی."




 



Interprétation - foi - méfiance

 

Un jour dans un petit village il se mit à tomber des cordes et des cordes; depuis trois jours il pleuvait sans arrêt, les autorités avaient donné l'ordre d'évacuer le maximum de personnes pour leur sécurité.

 

Les pompiers passèrent une première fois à pieds sonner chez un vieux pasteur : "il faut partir se mettre à l'abri!" dirent gentiment les pompiers. "Ne vous inquiétez pas pour moi, Dieu m'aidera, Dieu m'aidera !!!" et il refusa de partir avec eux.

 

Deux heures plus tard l'eau avait monté un peu, trois pompiers revinrent en barque chez le pasteur: "Maintenant il faut partir cher Pasteur !" ; "Ne vous inquiétez pas pour moi, Dieu m'aidera, Dieu m'aidera !!!" et il refusa de partir avec eux.

Deux heures encore plus tard l'eau avait encore beaucoup monté, le pasteur était sur le toit. Un hélicoptère vient le secourir et il rétorqua instantanément toujours la même chose : "Ne vous inquiétez pas pour moi, Dieu m'aidera, Dieu m'aidera !!!!" et l'hélicoptère s'en alla sans lui.

 

Puis arriva ce qui devait arriver, le cher Pasteur fut happé par les courants d'eau et se noya...

 

Il arriva au Paradis, dit vite fait bonjour à Saint Pierre et criait à tue tête : "Je veux voir Dieu! je veux voir Dieu !!!!"

 

On lui demanda d'attendre quelques minutes et l'on emmena cet être tout énervé à Dieu :

 

Dés qu'il le vit, il se plaint à lui : "Dieu j'avais confiance en toi, tu étais tout pour moi et tu m'as abandonné, tu m'as trahi !!! tu n'es pas venu à mon secours lors de la tempête !!!"

 

Dieu le regarde alors en souriant et lui dit gentiment :

 

"Cher Pasteur!  trois fois je t'ai proposé de l'aide !!! et trois fois tu n'en as pas voulu !!!"


http://www.regardsbleuciel.org/18.html


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۷ ، ۱۹:۲۹
شهلا دوستانی