مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

در این سایت ترجمه حکایت ها و مقالاتی راجع به سلامتی و ورزش و یا زبان از فرانسه و گاهی انگلیسی آورده می شود . در مواردی اصل متن نیز ارائه می شود تا دانشجویان بتوانند متونی را به صورت ترجمه مقابله ای داشته باشند.

طبقه بندی موضوعی

۶۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ترجمه مقابله ای فرانسه- فارسی» ثبت شده است

 

هر نظری را می توان با اشکال مختلف بیان کرد. روش بیان خود بخود واکنش گیرنده پیام را تعیین می کند. بنابراین هر پیام با توجه به روشی که بیان می شود می تواند مخاطب را در حالت دفاعی ، عصبانیت قرار دهد و یا به آرامی وادار به فکر کند و یا اورا تشویق به ورود فعالانه در بحث کند. پس، این روش بیان است که تمامی تفاوتها را ایجاد می کند.

مقصود تمامی ارتباطات، رسیدن به اهدافی است. دخالت دادن احساسات و یا احساسات منفی، هر گونه  ارتباطی را  بی ثمر می کند . و برای دستیابی به آنها  باید روش درست بیان را پیدا کرد.

سرزنش مخاطب،  او را ناخدآگاه به سمت دفاع از خود می کشاند و مشغول دفاع و رد اتهاماتی می شود که از نظر تضعیف شدن تلقی می شود. و دیگر  برایش وقت و انرژی باقی نمی ماند که پیام واقعی مخاطب خود را درک کند.

پیامی که نقش " والدین منفی نگر" را در بردارد، به صورت پیامی سرشار از سرزنش، انتقاد، اتهام زدن، قضاوت، و یا تحکمی است ( باید، تو باید و...)  این پیام واکنش های منفی و یا دفاع از خود  ویا حالت  خصمانه و... را فرا می خواند. 

وقتی طرف مقابل حس کند مورد حمله واقع شده، ارتباط نمی تواند به خوبی پیش برود. بنابراین شیوه موثر، بیان کردن نظر فرد مقابل و یا بیان احساس شخصی با حالت دوستانه است.{ همان که رفتار }" فرزند آزاد"    خوانده می شود.

مثال:به جای گفتن:" تو اینگونه بر سر من آوردی، تو این را به من گفتی ، لازمه که  این کار را بکنی، تو باید، این تو هستی که، تو اینطوری نیستی که..."

بهتر است این عبارات را به کار ببری: " به عقیده من، فکر خوبی است که..."

یا" حس می کنم که، وفتی به من گفتی، تو مرا..."

من حرف تو را / با این لحن که گفتی .. نمی فهمم/  لطفا بار آیند با لحن آرامتری با من حرف بزن،

 خیلی برای من لذت بخش که از تو بشنوم/ تو را ببینم که ...می کنم" بسار خوشحال می شوم که..."

مثلا  وقتی کسی  دیر کرده ، باید از گفتن این این عبارات خودداری کنیم:" آیا ساعت را دیدی که چند است؟ ! آیا این به شما نمی گوید که برای یکبار هم که شده به قولت احترام بگذاری؟" .

این عبارات که به این صورت گفته می شود، فرد را بدون هیچ تفکری به حالت دفاعی می برد و او را بیشتر به طرف دفاع از خود می کشاند تا اندیشیدن و اصلاح رفتار.

"تصور  می کردم( دوست داشتم، فکر می کردم) تو سروقت بیایی تا مطمئن شوی...، من کمی دلسرد شدم".

"چه شده،  چه اتفاقی افتاد که باعث شد دیر بیای؟"( از گفتن "چرا" اجتناب کنید).

برای فردی که دیر کرده است، عباراتی به این شکل، بیشتر موضوعی برای اندیشیدن و یافتن راهکار می دهد.

روش دیگر می تواند ایفای نقش " انسان بالغ" است، به این ترتیب که عبارات را طوری در کنار هم قرار دهیم که هیچگونه جانبداری در آن نباشد و به سادگی آنچه را که صورت گرفته بیان کنیم، بدون قضاوت، عمل را تحلیل کنیم، و با با مطرح کردن سوالات خوب  اطلاعات بگیریم و اطلاعات بدهیم.

سوالات خوب تعیین کننده پاسخ های خوب است

روشی که برای طرح یک پرسش اتخاذ می کنید خودبخود تعیین کننده پاسخ های مخاطب شماست.

اینهم  مثالهایی برای سوالاتی که پاسخ آن بله و یا خیر است:

عیارت مثبت، احتمال گرفتن پاسخ "مثبت" را بیشترمی کند:

 شما(فعل مورد نظز)...؟ بله

عبارت منفی، احتمال گرفتن پاسخ منفی را بیشتر می کند:

شما ( فعل بصورت منفی)....؟ نه مرسی

سوالی که بصورت باز مطرح شود، فراخان گسترش موضوع است:

(چه، چطور، چه چیز...) چه چیز (فعل)...؟ ( توضیحات...)

سوالی که در خود گزینه های متعدد داشته باشد ، پاسخ آن اغلب با انتخاب یکی از گزینه ها همراه است.

شما (فعل) ... این یکی یا آن یکی؟ ...

یا اگر دوست دارید بر انتخاب مخاطب خود تاثیر گذار باشید ابتدا انتخاب خود را مطرح کنید و در ادامه انتخاب مبهمی را مطرح کنید مثل "یا چیز دیگری"

شما( فعل دوست دارید/ می پسندیدی/ می خواهید...) + ( عنوان کردن انتخاب خودتان...)+ یا چیز دیگری؟

 اما توجه داشته باشید، اگر می خواهید چیزی را از کسی بدست آورید مثل یک قرار ملاقات یا یک چیز دیگر، بهتر است بجای طرح پرسش با گزینه های انتخابی ،مطلب خود را به وضوح بیان کنید. مثال:

دوست دارید/ می خواهید با هم ملاقاتی / با هم قرار ملاقاتی برای امروز عصر یا فردا صبح بگذاریم؟

پرسشی که در خود عبارت"چرا" دارد، اغلب به عنوان یک استنطاق یا نوعی تحریک تلقی می شود و اغلب پاسخ دهنده حالت دفاعی بخود می گیرد.

چرا شما (فعل)...؟ (  اگر فرد حس کند مورد نوعی حمله قرار گرفته پاسخ خودبخود  دفاعی  و دعوایی است...)

بنابراین ترجیحا به جای "چرا" از "چطور"استفاده کنید." چگونه این اتفاق افتاد که.../ چه شد که...؟

 

 

"چگونه" به جای "چرا"

 

عبارت " چگونه " بیشتر روی راه حل وعبارت " چرا" بیشتر روی  دانستن اینکه چرا مشکل وجود دارد تاکید دارد. در حقیقت برای حل  بیشتر مشکلات عبارت " چگونه "بیش از  عبارت "چرا " ترجیح داده می شود.

عبارت:" چرا دیگر دوستم نداری؟"  یک سوال بی حاصل است.

 اما عبارت  " چگونه به من اطمینان می دهی که باز هم  مرا دوست داری؟" سوالی است که فرد را دعوت به یافتن راه حل می کند.

سوالاتی که با عبارت "چگونه" همراه هستند، فرد را  به یافتن راه حل های احتمالی دعوت می کند زیرا شروع زمان این سوالات لز حال است، به سوی آینده هدایت می شود و سپس اهداف را در بر می گیرد.

حال آنکه، سوالاتی که عبارت "چرا" را در بردارند از زمان حال به سمت گذشته می روند و در بهترین حالت، گذشته را ببیشتر روشن می کند.

در حالیکه روشن شدن گذشته، شاید مشکل را حادتر کند و راه حلی نیز با خود نیاورد. زیرا این  سوالی در پی یافتن   آنچه که درست نیست می باشد. ولی روشن کردن راه حل ها در آینده، درپی یافتن راه حل مشکلات است.

وقتی اتفاقی نا گوار برای فردی رخ می افتد، اغلب در واکنش این سوال را از خود می پرسد: " چرا این اتفاق برای من افتاد؟"فکر می کند با این روش مشکل را حل می کند، در حالیکه، این پرسش خوبی برا ی بررسی مشکل نیست.

"چگونه از این اتفاق افتاده در جهت تغییر مثبت بهره ببرم؟ این پرسش خوبی است که منجر به یافتن راه حل های عملی می شود.

 بنابراین یاد گرفتیم از شکست، موفقیت و از نا امیدی، امید و از مشکل راه حل را بیابیم. 




Comment programmer la réaction de l’autre ?


 Une même idée peut être formulée de plusieurs manières. La manière de formuler une même idée programme inconsciemment la réaction de l'autre. Ainsi, un même message formulé différemment peut mettre un même interlocuteur sur la défensive, en colère ou plutôt lui donner matière à réfléchir tout

en restant calme ou encore l'inciter à participer activement et dans le bon sens à la discussion.C'est la manière de formuler qui fait toute la différence.

Le but de toute communication est d'atteindre un certain objectif. Pour l'atteindre, il faut choisir la bonne formule. Faire intervenir des sentiments et des émotions négatives font dans la plupart des cas échouer toute communication quelle qu'elle soit.

 Reprocher à quelqu'un quelque chose le met automatiquement sur la défensive et il sera tellement préoccupé par se défendre et par rejeter des accusations qu'il percevra comme des faiblesses, qu'il n'aura même pas le temps ni l'énergie de capter le message réel de son interlocuteur.

Un message formulé à partir du "Parent Négatif" (Analyse Transactionnelle) : C'est-à-dire, un message contenant des reproches, critiques, accusation, jugement, où on impose (il faut, tu dois...)... appelle une réaction négative soit d'auto-défense, soit d’agressivité etc...

La communication ne peut pas évoluer dans le bon sens puisque l'autre se sent attaqué. L'alternative efficace serait donc plutôt une expression de son avis ou d'un ressenti personnel en branchant l’"Enfant Libre" (AT) : Exemples : Au lieu de : PN- : "Tu m'as fait, tu m'as dit, il faut que tu fasses, tu dois, tu es, tu n'es pas..." Employer plutôt : EL : "A mon avis, ce serait une bonne idée de..." ou "Je me sens .......quand tu me dis / tu me fais..."

"Je n'apprécie pas que tu me dises/ que tu me parles sur ce ton/....tâche s'il te plaît de me parler sur un ton plus calme la prochaine fois"

 "Cela me ferait un énorme plaisir de t'entendre me dire / ….de te voir faire ...." "Je me sentirai plus heureux si tu ...."

 Un exemple à éviter de dire à quelqu'un qui est en retard : "Tu as vu l'heure qu'il est ?! ça ne te dit rien de respecter tes engagements pour une fois ?"

Cette formulation ainsi faite mettra sans réfléchir la personne sur la défensive et l'amènera à se défendre plutôt qu'à penser à corriger son problème.

"Je croyais (souhaitais, pensais...) te voir venir à l'heure pour assurer..., je suis un peu déçu"

"Qu'est-ce qui fait/ou comment se fait-il que tu sois en retard ?" (éviter le pourquoi)

Cette même idée reformulée ainsi donnera plutôt matière à réfléchir à la personne en retard. Et réfléchira à une solution.

Une autre bonne alternative serait d'activer "Adulte" (AT) en formulant son idée de manière très neutre sans prendre parti et en présentant simplement des faits, analyser sans juger, informer et s'informer en posant les bonnes questions.

 Les bonnes questions qui programment les bonnes réponses

La manière dont vous posez votre question programme inconsciemment la réponse de votre interlocuteur.

 Voici quelques exemples : Une question fermée appelle soit un "oui" soit un "non" :

Formulée positivement a plus de chances de donner la réponse "oui" -  "Vous (verbe ) .............?" – Oui

 Formulée négativement a plus de chances de donner la réponse "non" : - "Vous ne (verbe) pas ...............?" - Non (merci)

Une question ouverte appelle un développement :

 (Que, comment, qu'est-ce que...) - Qu'est-ce que (verbe)........? - (explications...)

Une question à choix multiple (QCM) appelle souvent une réponse en choisissant une des options proposées : - Vous (verbe).......ceci ou cela ? …ou encore si vous souhaitez influencer le choix de votre interlocuteur commencez par donner votre option préférée et enchainez par une option vague comme "autre chose"

- Vous (verbe: préférez/ souhaitez/ prenez/ voulez...) + (citez votre option désirée.....)+ ou autre chose ? Mais attention, si vous souhaitez obtenir quelque chose de quelqu'un comme un rendez-vous ou autre pensez plutôt à la question à choix multiple en présentant des options très précises.

 Exemple : - Souhaitez-vous/ préférez-vous me rencontrer/ m'accorder un rendez demain matin ou cet après-midi ?

 Une question avec "pourquoi" est souvent perçue comme une accusation ou une provocation et donc appelle très souvent une réponse sur la défensive :

 - Pourquoi vous (verbe)........? - (Auto-défense, agressivité si on se sent attaqué...) Donc on préférera au pourquoi plutôt le comment.../comment se fait-il que.../ qu'est-ce qui fait que.... ?

 Le comment plutôt que le pourquoi : La PNL s'intéresse à "comment" résoudre le problème plutôt que de savoir "pourquoi" il y a le problème. En effet, pour résoudre la plupart des problèmes, le "Comment" s'avère préférable au "Pourquoi".

 

« Pourquoi tu ne m'aimes plus ?» reste une question stérile.

Mais " Comment faire en sorte pour que tu m'aimes à nouveau ?", la question posée ainsi, invite à la recherche de solutions.

 Les questions posées à partir du "comment" incitent la personne à chercher d'éventuelles solutions car elles partent du présent, se dirigent vers l'avenir et comportent des objectifs. Tandis que les questions posées à partir du "pourquoi" partent du présent vers le passé et tout au mieux ne feront que l'éclairer sans plus.

Éclairer le passé risque d'aggraver le problème et n'apportera pas de solution puisque c'est la recherche de ce qui ne va pas, tandis qu'éclairer des solutions futures tend vers la résolution du problème.

Quand un événement malheureux touche un individu, on a tendance à réagir en se posant la question : "Pourquoi cela m'arrive-t-il?" On pense peut-être ainsi résoudre le problème, or, ce n'est pas la bonne question pour traiter la bonne cause...

 "Comment faire de ce qui m'arrive une opportunité de changement positif ?" est la bonne question qui amènera des solutions pratiques. Ainsi on apprend à faire d'un échec un succès, d'une déception un espoir, d'un problème une solution.

Le Pouvoir des Mots-  Par Fatima-Zahra ALAMI 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۶ ، ۰۹:۱۵
شهلا دوستانی

 

 

روزی روزگاری مرد فقری در کشور قدیم روسیه  زندگی می کرد، همسرش فوت کرده بود و او  فقط یک پسر داشت.

روزی، اسبش گم شد. تمام همسگایانش برایش  دلسوزی کردند و گفتند چه اتفاق ناراحت کننده ای ! مرد جواب می داد:" شاید بله شاید هم نه".

سه روز بعد، اسبش با سه اسب وحشی دیگر برگشت. همسایگان به حال او قبطه خوردند و گفتند :" چه شانسی تو داری !" مرد در پاسخ آن گفت:" شاید بله، شاید هم نه".

پسرش در حالیکه تلاش می کرد سوار یکی از اسبهای وحشی شود، افتاد و یکی از پاهایش شکست.همسایگان گفتند: " چه بد شانسی!" و مرد روستای دوباره پاسخ داد:" شاید بله شاید هم نه".  

سه روز بعد، ماموران تزار آمدند تا تمام جوانانی که قادرند در ارتش خدمت کنند با خود ببرند و پسر مرد روستایی به خدمت گرفته نشد. همسایگان به پیرمرد گفتند:" چه شانسی تو داری!"

ما فقط  یک طرف کوچک حقایق خود را می بینیم. کی می داند  عاقبت اتفاقی که برایمان افتاده چیست.




 Peut-être que oui, peut-être que non


Il était une fois un modeste paysan de la vieille Russie. Il était veuf et n'avait qu'un fils.

Un jour, son cheval disparut. Tous ses voisins le plaignirent, en disant qu'une bien triste chose était arrivée. "Peut-être que oui, peut-être que non", répondit-il.

 

Trois jours plus tard, son cheval revint accompagné de trois chevaux sauvages. Les voisins l'envièrent et lui affirmèrent: "Quelle chance tu as !". A quoi il répondit : "Peut-être que oui, peut-être que non".

Son fils tenta de monter l'un des chevaux sauvages, tomba et se cassa une jambe. Les voisins dirent : "Quelle guigne !" - "Peut-être que oui, peut-être que non", répondit une nouvelle fois le paysan.

Trois jours plus tard, les huissiers du tsar vinrent chercher tous les jeunes hommes valides pour les enrôler dans l'armée, et le fils du paysan ne fut pas enrôlé. "Quelle chance tu as !" déclarèrent les voisins au vieux paysan.

Nous ne voyons qu'un tout petit bout de notre réalité. Qui sait à quoi peuvent être utiles les expériences que nous vivons !

Sagesse de LAO-TSEU

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۶ ، ۱۷:۱۸
شهلا دوستانی

 

 

در زمان های قدیم شاهی زندگی می کرد که در کنار قصرش همه نوع گل و گیاهی کاشته بود. باغ  او بسیار زیبا بود. او هر روز، در باغ قدم می زد؛ اینکار برایش بی نهایت لذت بخش بود.

روزی، او به سفری رفت. در برگشت، وقتی  درباغ قدم زد و دید درختان و گیاهان در حال خشک شدن هستند بسیار تعجب کرد و ناراحت شد.

 رو کرد به کاج  که پیش از این عظیم و سرشار از زندگی بود، و پرسید چه اتفاقی افتاده. کاج به او گفت:"  من به درخت سیب نگاه کردم و به خودم گفتم من هرگز میوه ی خوبی تولید نکرده ام پس دلسرد شدم و شروع به خشک شدن کردم."

شاه به دنبال درخت سیب گشت ، او را پیدا کرد. درخت سیب هم خشکیده بود. او از درخت  سیب پرس وجو کرد، درخت گفت:" من گل رز را دیدم و بویش را حس کردم، و به خودم گفتم من هرگز چنین خوشبو و دلنشین نمی شوم ، و شروع به خشک شدن کردم."

شاه وقتی دید گل رز هم در حال از پژمرده شدن است، با او شروع به حرف زدن کردن کرد، گل گفت :" چقدر ناراحت کننده است که من به اندازه درخت افرا که آنجاست ، نیستم و برگهایم در پائیز رنگ به رنگ نمی شود. به این خاطر زندگی کردن و گل دادنبه چه درد می خورد ؟ به همین خاطر شروع به پژمرده شدن کردم.

همین طور که شاه در جستجو بود، متوجه گل کوچکی شد. این گل همچنان شکوفا بود. از او پرسید چگونه {با این شرایط} او همچنان سرزنده است. گل پاسخ داد:" داشتم خشک می شدم، چون در ابتدا غمگین بودم. من هرگز به عظمت کاج نبودم که سرسبزیش را درتمام سال حفظ می کند، و ظرافت و بوی خوش گل رز را نیز نداشتم. برای  همین داشتم پژمرده می شدم ولی با خودفکر کردم و گفتم:" اگر شاه، که غنی ، قادر و عاقل است و این باغ را ساخته است، می خواست بجای من چیزی دیگری بکارد، آن  را می کاشت. بنابراین اگر مرا کاشته است، مر امی خواسته، مرا، همانگونه که هستم." و از آن وقت، تصمیم گرفتم به زیباترین صورت ممکن خود باشم."


 

Le roi et le jardin


Il y avait un jour un roi qui avait planté près de son château toutes sortes d'arbres, de plantes et et son jardin était d'une grande beauté. Chaque jour, il s'y promenait : c'était pour lui une joie et une détente.

Un jour, il dût partir en voyage. A son retour, il s'empressa d'aller marcher dans le jardin. Il fût surpris en constatant que les plantes et les arbres étaient en train de se dessécher.

Il s'adressa au pin, autrefois majestueux et plein de vie, et lui demanda ce qui s'était passé. Le pin lui répondit : "J'ai regardé le pommier et je me suis dit que jamais je ne produirais les bons fruits qu'il porte. Je me suis découragé et j'ai commencé à sécher."

Le roi alla trouver le pommier : lui aussi se desséchait... Il l'interrogea et il dit : "En regardant la rose et en sentant son parfum, je me suis dit que jamais je ne serais aussi beau et agréable et je me suis mis à sécher."

Comme la rose elle-même était en train de dépérir, il alla lui parler et elle lui dit : "Comme c'est dommage que je n'ai pas l'âge de l'érable qui est là-bas et que mes feuilles ne se colorent pas à l'automne. Dans ces conditions, à quoi bon vivre et faire des fleurs? Je me suis donc mise à dessécher."

 

Poursuivant son exploration, le roi aperçut une magnifique petite fleur. Elle était toute épanouie. Il lui demanda comment il se faisait qu'elle soit si vivante. Elle lui répondit : "J'ai failli me dessécher, car au début je me désolais. Jamais je n'aurais la majesté du pin, qui garde sa verdure toute l'année; ni le raffinement et le parfum de la rose. Et j'ai commencé à mourir mais j'ai réfléchi et je me suis dit : "Si le roi, qui est riche, puissant et sage, et qui a organisé ce jardin, avait voulu quelque chose d'autre à ma place, il l'aurait planté. Si donc, il m'a plantée, c'est qu'il me voulait, moi, telle que je suis." Et à partir de ce moment, j'ai décidé d'être la plus belle possible!"


 http://webcache.googleusercontent.com

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۶ ، ۰۹:۳۱
شهلا دوستانی

 


پاسخ به پیام آشکار یا پیام پنهان؟ هر جمله ای می تواند حاوی یک پیام " آشکار" و یک پیام نهفته باشد که عادتا آن را "کنایه" می نامیمم.

هنگام دریافت اطلاعاتی، ما دو گزینه داریم : " پاسخ دادن به پیام آشکار " یا " پاسخ به پیام پنهان " پیام.

 برای آنکه ارتباط کلامی  کارآمد باشد و به ارتباط خوبی منجر شود، چنانچه پیام پنهان منفی باشد ( انتقاد، سوءتفاهم، کنایه و...) باید آن را نادیده بگیریم  وفقط پاسخ پیام آشکار بدهیم.

و هرگاه پیام پنهان مثبت بود( تعریف، تشکر و...) بر عکس، باید آن را لحاظ کنیم و به روشنی پاسخ بگوییم.


چرا؟


گاهی هنگام گوش دادن به حرفهای مخاطب خود آن را از فیلتر منفی عبور می دهیم و نا خود آگاه در جستجوی  قصد بد سخنانش هستیم.  حال اگر سوء نیتی  در درون مخاطب نیابیم   ولی سخنانش را از یک فیلتر منفی بگذرانیم ،حتی با وجود ایمانی که به او داریم  براحتی می توانیم  هر سخن او را "بد" تعبیر کنیم


و اگر دیگران  واقعا منظور بدی داشتند؟


در تمام صحبتها و ارتباطات همیشه پاسخ به پیام آشکار شرایط را در جهت یک ارتباط سالم  و  مثبت هدایت می کند، و جایی برای احساسات منفی باقی نمی ماند تا درسطوح مکالمات و ارتباطات رخنه کنند. این روش فقط می تواند روابط را بهبود بخشد.

 

.

فیلتر منفی را از نگرش خود بردارید


به عنوان یک برقرار کننده خوب ارتباط ، باید بخصوص خود را ازدست فیلتر منفی خلاص کنیم. و از این پس فقط به پیام های آشکار پاسخ دهید.

شک وتردبد نسبت به مخاطب ممکن است نماینگر عدم اعتماد به نفس باشد. این موضوع به این معنا هم  نیست که همه ی مردم قصد خیر دارند.  با این حال پیامی را که برای پاسخ انتخاب می کنید بست و گسترش دهید. نیت و قصد فرد فقط مربوط به خود اوست. وقتی کسی به شما اعتماد ندارد، شما می توانید  احتیاط کنید و " نیت بد" احتمالی او را  بست ندهید و نشان هم ندهید که منظور او را فهمیده اید.

با کنار گذاشتن ارتباط بد گذشته، و اجتناب از آن همه اقدامات احتیاطی لازم، به روابطتان دوباره جانی تازه ببخشید.

به عبارت دیگر ، گذشته را فراموش کنید، و با داده های جدید مرتبط با حال حرکت کنید. وبه هیچ کس نیز این موقعیت را ندهید که شما را  تسلیم وقایع تلخ گذشته کند.

 

شیوه گفتن را تغییر دهید

 

ارتباطات یک فرایند سایبرنتیک[1]  است، پس بهتر است  بجایی که نگرا ن مقاومت مخاطب نسبت به پیام خود باشیم ، شیوه بیان خود را بهتر کنیم.

اگر از ارتباط خود نتیجه ای نگرفتید، باید در ارتباط خود تغییراتی دهید.

اهمیت در مجاب کردن نیست بلکه در به فکر واداشتن است"      برنارد وربر

نحوه ی طرح مسئله همیشه هدایت کننده بحث است.

-         آگاهی بر طرح سوالات خوب، اهمیت بسیاری در ارتباطات دارد.

-         چند نمونه از سوالات کارآمد در مفیدتر کردن ارتباطات:

-          چه چیز شما را به این فکر انداخت که....( در ادامه عقاید او را در مورد مسئله عنوان کنید)

-         چه باعث شد بگویید که....

-         فکر می کنید که...( مثلا انجام... مانع شما خواهد شد که...)

-         آیا می توان آن را...؟

-         چی باعث می شود که....

-         چگونه ایده ی خود را توضیح می دهید...( ایده او را بیان کنید)؟

-         آیا فکر می کنید( به مقصود می رسید)...؟

-         آیا ممکن است...( ایده ی خود را بیان کنید  ویا تردیدی را تایید کنید)؟

-         پس بنابر صحبت شما...( اعتقاد او را مطرح کنید)؟

-         بنظر می رسد که شما می خواهید بگویید...( ایده ی او را مطرح کنید)؟

-         ممکن است مطلب خود را روشنتر کنید؟

بر اساس قدرت کلمات اثر فاطمه زهرا عالمی

 


Le message apparent  et le message cache


 Répondre au message apparent ou au message caché ? Une simple phrase peut comporter un message « apparent » et un message sous-jacent qu’on a l’habitude de nommer : un « sous-entendu ».

 En recevant une information, nous avons le choix entre 2 options : Soit « Répondre au message apparent » soit « Répondre au message caché». Pour qu’une communication soit efficace et mène à une bonne relation, le message caché quand il est négatif (critique, mépris, insinuation….) devra donc être ignoré dans la réponse qui ne doit tenir compte que du message apparent.

 Quand le message caché est par  contre positif (compliment, remerciement…) la réponse doit tenir compte de ce message positif caché et le mettre en évidence.

  

Pourquoi?


Des fois en entendant parler notre interlocuteur, nous percevons à travers un filtre négatif ce qu'il dit en cherchant automatiquement à détecter s'il y a une mauvaise intention. Même s'il n'y en a pas eu dans l'esprit de votre interlocuteur, il est très facile de trouver à chaque idée prononcée même avec bonne foi "une mauvaise intention" quelque part si vous la recevez à travers un filtre négatif.

Et s'il y a vraiment eu une mauvaise intention chez l'autre?

 Toujours répondre au message apparent permet à toute discussion et à toute relation d'évoluer de manière plus positive et plus saine donc ne laisse pas la place aux sentiments négatifs de prendre la surface dans la communication et dans la relation. Ce qui ne peut que les rendre meilleures.

 

Enlevez le filtre négatif de votre système de pensée


En bons communicateurs, nous devons nous débarrasser définitivement du filtre négatif et ne traiter dorénavant que le message apparent.

 Douter des intentions de son interlocuteur peut relever d’un manque de confiance en soi-même. Cela ne veut pas dire que tout le monde a les meilleures intentions. Toutefois, vous amplifiez et développez le message auquel vous choisissez de répondre. L’intention d’autrui n’appartient qu’à lui. Si vous prenez vos précautions quand une personne ne vous inspire pas confiance, vous n’avez aucune raison de développer son éventuelle « mauvaise intention » ni de lui montrer que vous l’avez repérée.

Donnez un nouveau souffle à votre relation à autrui en laissant dans le passé l’historique malheureux de votre communication, sans pour autant éviter de prendre tous vos mesures nécessaires de précaution.

En d’autres termes, pardonnez le passé, partez sur de nouvelles données présentes, mais ne donnez plus à la personne l’occasion de vous faire subir les désagréments du passé.


Changer la manière de le dire


 En considérant la communication, un processus cybernétique, il est très utile au lieu de penser que le récepteur est résistant à votre message, pensez plutôt à modifier la manière de l'émettre.

 Si on n'obtient pas le résultat escompté d'une communication, c'est qu'on doit changer quelque chose dans sa communication.

 « L'important n'est pas de convaincre, mais de donner à réfléchir   » 

                                 Bernard Werber

 La manière de formuler sa propre question est toujours meneuse de la direction que prendra la discussion.

Savoir poser les bonnes questions est donc d'une importance majeure dans toute communication.

Voici des exemples de questions intelligentes qui rendront votre communication plus efficace : -

 Qu'est-ce qui vous fait penser que ...(vous reformulez l'idée de votre interlocuteur)

- Qu'est-ce qui vous fait dire cela ?

- Pensez-vous que ... (exemple : faire....vous empêcherait de...)

- Se pourrait-il que ...? - Qu'est-ce qui fait que vous ...?

- Comment définiriez-vous... (vous reformulez son idée)

 - Comment pensez-vous (y arriver).....?

 - Se pourrait-il que...(vous présentez votre idée à vous / ou confirmez un doute) ?

 - Ainsi, selon vous...(reformulez son idée) ?

 - Vous semblez vouloir dire que...(reformulez son idée )... - Pourriez-vous clarifier ?


Le Pouvoir des Mots Par  Fatima-Zahra ALAMI 


[1] سایبرنتیک ازجمله علومی است که در قرن بیستم پدید آمد و با رشد سریع خود توانست به علوم دیگر راه یابد. موضوع اصلی سایبرنتیک بررسی ماهیت کنترل در انسان، حیوان و ماشین است و لذا با زیست شناسی، روانشناسی، مکانیک، مهندسی، مدیریت و بسیاری علوم دیگر همبستگی دارد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۶ ، ۲۰:۴۹
شهلا دوستانی

 

ملاقات

در راه دهکده ای، برای گدایی از خانه ای به خانه ای می رفتم تا اینکه ارابه ی طلایی تو از دور نمایان شد مانند یک رویای باشکوه، تحسینش کردم: وه، پادشاه پادشاهان!

و امیدوار شدم و اندیشیدم: روزهای خفت بار  به پایان رسید و در انتظار  صدقه  وثروتی پراکنده در پهنه خاک   ایستادم.

ارابه در جایی که من انتظارش را می کشیدم متوقف شد. نگاهت به من افتاد و تو با لبخند پایین آمدی. حس کردم که شانس زندگی ام بالاخره از راه رسید.

ناگهان، دست راستت را دراز کردی و گفتی:" چه داری که به من بدهی؟"

آه، چه بازی شاهانه ای دست دراز کردن بسوی گدایی برای گدایی! گیج شدم و حیرت زده ایستادم؛ بالاخره،  از کیفم به آرامی دانه ی کوچک گندم بیرون آوردم و به تو دادم.

اما در انتهای روز وقتی ساکم را خالی کردم چقدر حیرت زده شدم، در میان انبوه دانه های ساده ی گندم من یک دانه ی  گندم طلا  بود. به تلخی گریستم و اندیشیدم:" چرا جرات نکردم و همه را به تو ندادم!"  

رابیندرانات تاگور



La rencontre


J'étais allé, mendiant de porte en porte, sur le chemin du village lorsque ton chariot d'or apparut au loin pareil à un rêve splendide et j'admirais quel était ce Roi de tous les rois !

Mais les espoirs s'exaltèrent et je pensais : c'en est fini des mauvais jours, et déjà je me tenais dans l'attente d'aumônes spontanées et de richesses éparpillées partout dans la poussière.

Le chariot s'arrêta là où je me tenais. Ton regard tomba sur moi et tu descendis avec un sourire. Je sentis que la chance de ma vie était enfin venue.

Soudain, alors, tu tendis ta main droite et dis : "Qu'as-tu à me donner ?"

Ah ! quel jeu royal était-ce là de tendre la main au mendiant pour mendier ! J'étais confus et demeurai perplexe ; enfin, de ma besace, je tirai lentement un tout petit grain de blé et te le donnai.

Mais combien fut grande ma surprise lorsqu'à la fin du jour, vidant à terre mon sac, je trouvai un tout petit grain d'or parmi le tas des pauvres grains. Je pleurai amèrement alors et pensai : "Que n'ai-je eu le coeur de te donner mon tout !".

Rabindranath Tagore, L'offrande lyrique, Poème n°50, Ed. Gallimard

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۶ ، ۱۳:۱۸
شهلا دوستانی

 

ابراز نظر و قضاوت همیشه  این خطر را در بر دارد که نزد  گیرنده پیام سوء تفاهم ایجاد  کند ، به عبارتی آنچه می گوییم خطر ایجاد تنش را دارد.

 به همین خاطر بهتر است، بیشتر از احساسات و  حقایق صحبت کنیم، وبنحوی  آگاهانه مکالمه را  به راه درست هدایت کنیم.

وقتی حس می کنید مخالف برخی از  گفته های هم صحبت خود هستید، گوینده را مورد قضاوت قرار ندهید و ضمیر "شما" را  بعنوان مخاطب، بکار نبرید:

 مثل: " شمایید که..."، " شما این کار را کردیید..." و غیره...

 سعی کنید، بیشتر احساسات  واقعی خود و موضوعی که  شما را ناراحت کرده و تاثیراتی که این گفته ها بر روی شما داشته است را شرح دهید. مثال:

 من از آنچه که شنیدم، ناراحت / رنجیده شدم (یا )از آنچه شما گفتید / انجام دادید  ناراحت شدم.

تفاوت آن در اینست که در مورد اول یعنی، ابراز عقیده و یا قضاوت، شما مخاطب را  " آزار دهنده تشخیص داده اید  " .

 در تجزیه و تحلیل کنش های متقابل کلام   این گونه صحبت کردن را   "رفتار  والدین گرا نه ی  منفی " می نامند.

 در حالیکه اگر رفتار والدین گرانه  + بیان احساس، باشد؛   مثل: " من از آنچه به تازگی شنیدم ناراحتم " و در تجزیه و تحلیل کنش های متقابل این به این معناست که ما فرد مقابل را همچون فرزند ی آزاد، به حساب آورده ایم.



 Comment le dire ?


Émettre un jugement, une opinion, comporte un grand risque de déclenchement d'une mauvaise interprétation au niveau du récepteur de votre message et de ce fait, ce que vous direz risque de provoquer une tension.

En revanche, parler plutôt des faits et de vos sentiments, à bon escient, reste de mise pour réussir une communication.

 Quand vous vous sentez contrarié(e) par quelques paroles que vous entendez, ne jugez pas celui qui les a prononcées en employant "vous" pour vous adresser à lui :

Exemple :

 Au lieu de le juger en disant "Vous êtes énervant", "vous êtes...", "vous faites..." etc..., exprimez plutôt votre propre sentiment, ce qui vous dérange, parlez de l'effet que ses paroles produisent sur vous :

 "je suis contrarié/ dérangé… par ce que je viens d'entendre de vous / ou par ce que vous avez dit/ fait…»

Notez la différence : - Émettre une opinion/ jugement : « Vous êtes énervant » En analyse transactionnelle c’est le registre du « Parent Normatif  Négatif » : PN- + Exprimer un sentiment :

" Je suis énervé par ce que je viens d'entendre"

En analyse transactionnelle c’est le registre de l’ « Enfant Libre » : EL

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۶ ، ۱۱:۳۳
شهلا دوستانی

 

انتشار این مصاحبه با کریستوفر، روانشناس متخصص مشکلات اضطراب در بیمارستان سنت-آن واقع در پاریس، به این جهت  است که شما  با الفبای روانشناسی مثبت گرا یی آشنا شوید : شاد بودن،. این را فراموش نکنید ( الفبای مثبتگرایی)

بلافاصله بعد از بیداری، کشش بدن ، تنفس  و ارتباط با خویش، برای شما این امکان را فراهم می آورد که روز را خوب شروع کنید.

فیگارو: آیا از نظر روانشناسی این موضوع مهم است که در چه وضعیتی از خواب بلند می شویم؟ ؟

کرستوفر آندره: بله طبیعتا  و البته موارد بسیار دیگری هم باید در  نظرگرفت ، مانند کسانی که خیلی زود بیدار می شوند، مثلا ساعت سه یا چهار بامداد ، یا مشکلات فراوانی که نزد افراد دوقطبی وجود دارد ویا  بخصوص  مواردی که افراد تمایل زیاد به برهم زدن نظم آهنگ  بیدار بودن در  شب و روز دارند.. در مورد افسردگی، ما  اغلب توجه داریم  فرد  در چه وضعیتی بیدار می شود، این زمان بسیار حساس است، خصوصا برای افرادی با مشغولیت ذهنی بالا  یا  با  وضعیت روحی بد،   زیرا این اولین ارتباط فرد با روز است.  این افراد اغلب در روز رو به بهبودی نمی روند. افراد  مضطرب  حد و مرز فراتری  دارند، آنها اغلب، ترسشان در هنگام طلوع خورشید از بین می رود ولی  با فعالیت روزانه این ترس بیشتر می شود.

 

خود شما از  منافع صرف وقت برای "خویش" در هنگام  صبح آگاهی دارید ، فواید این کار چیست؟

کریستوف آندره:  بله، من همیشه سحر خیز بودم، این موضوع  بی شک به خاطر  یک نظم ژنتیکی  است که شرایطی را فراهم می آورد تا افراد "سحر خیز" شمیم روز را درک و آرامش خانه را در هنگامی که همه در خوابند حس کنند.  این زمان مانند حبابی حفظ شده می ماند. من یاد گرفتم در ابتدای صبح می توان با تمرکز (مدیتیشن) فعال بود ، به لطف این فعالیت مملو از هوشیاری و این نرم افزار روانشناسی می توان فعالیت روزانه را با ثبات عاطفی بیشتر و شخصیتی گیراتر و نوع دوستی قوی تر و راحت تر ادامه داد یعنی به عبارتی می توان  گفت روز را "گرم" کرد.

برای رسیدن به این معنا به نظر شما  چه رفتارهای دیگری ضروری است؟

پس از بیداری یک راست سراغ رایانه و اسمارت فون نرویم !! من واقعا تعجب می کنم وقتی می بینم بسیاری از بیمارانم با وجود اینکه شخصیتا هم علم دوست نیستند، می گویند  اولین کارشان بعد از بیداری ارتباط با رایانه است. من به آن ها می گویم: " شما خیلی وقت برای این کار دارید. در عوض، در ابتدا و هنگام شروع روز  مهمترین چیز برقراری ارتباطی عمیق و با ثبات با خویش است؛ و برقراری ارتباط با جهان در مرتبه بعد قرار دارد. زیرا این  زمان، زمان بیولوژی بدن  است و نه زمان دیجیتال."انجام حرکتهای معین سرشار از آگاهی یا چند دوره تنفس عمیق شرایط "برگشت" روح به کالبد  را فراهم می آورد. در این زمان  انسان خواهد دید که  افکار به کدام سو می رود و با تمام نعمتهای زندگی مثل : زنده بودن ، سقفی بالای سر داشتن و بسیاری از هوشیاری ها که ما را از گیر افتادن در زیر غلتک روزمرگی نجات می دهد ،ارتباط برقرار می کند.

چرا؟

زیرا همانند خواب،  در مورد شروع بیداری هم باید هشیار بود، این زمان حساس است و مانند بقیه ی روز نیست . این زمان در واقع زمان انتقال است، برقراری ارتباط  روح با  محیط زیست بسیار مهم است؛ در این رابطه باید مراقب بود.  توجه کنید،  آیا در اول صبح این درست است؟ بیدار کردن بچه ها ، آنها را به عجله وا داشتن ، بدون اینکه وقتی برای حرف زدن با آنها بگذاریم ؟ و شب ها، آن ها را بخوابانیم  بدون اینکه دو کلمه با آنها  حرف بزنیم؟ و حالا ، تصور کنید ، اگر خودتان جای بچه ها باشید! و همین کار را با شما انجام دهند.  آیا  الان لزوم این اهمیت را درک می کنید.

و دیگر چی؟

ما برای اینکه در خطر تنبیه قرار نگیربیم تمایل بسیار داریم به مسائل مهم بپردازیم : در یک جلسه اداری هنوز موردی را تمام نکردیم برای مورد دیگر  می شتابیم  تا مثلا در جلسه قابل قبول واقع شویم و یا غیره؛ در حالیکه کار های مهم قبلی  رادرست انجام نداده ایم (یعنی،صحبت با بچه ها و مراقبت از بدن خود) در واقع  ما ازابتدا{ به دلیل انجام ندادن وظایف مهم} کاملا بی لیاقت، بدبخت وسرخورده ایم  فقط  تنبیه نشده ایم  و بالاخره در آخر زندگی، چیزی که بیش از همه، ما را حقیقتا پشیمان می کند، همین موضوع خواهد بود که برای مسائل مهم زندگی خود وقت کافی نگذاشته ایم. این نیازهای اساسی می توانند برطرف شوند اگر صبح برای خودمان وقت   بگذاریم.

کلمات کلیدی: خواب ، تمرکز، روانشناسی، روانشناسی مثبت گرا ، بیداری، صبح، سحر خیزی 

فیگارو : 15 آوریل 2016




Les conseils de Christophe André pour démarrer la journée d'un bon pied


Etirements ou respirations, se relier à soi-même dès le réveil permet de commencer une journée de façon positive.

INTERVIEW - Christophe André, psychiatre spécialiste des troubles anxieux à l'hôpital Sainte-Anne, à Paris, a notamment publié Et n'oublie pas d'être heureux . Abécédaire de psychologie positive (Éditions OdileJa­­cob).

LE FIGARO. - En psychiatrie, l'état dans lequel un patient se réveille le matin est-il important?

Christophe ANDRÉ. - Oui, même si beaucoup d'autres éléments sont, naturellement, à prendre en compte: les réveils très précoces à 3 heures ou 4 heures du matin, ou les grandes difficultés à émerger
 Chez les bipolaires, notamment, on observe une forte tendance à voir se désynchroniser le rythme de veille jour-nuit. Dans les cas de dépression, on regarde dans quel état la personne se réveille, car ce premier contact avec la journée est une période très sensible qui, de surcroît, lorsqu'il y a ruminations mentales ou états d'âme négatifs, ne va pas aller en s'améliorant dans la journée. Les personnes anxieuses, elles, ont plus de marge. Le plus souvent, leurs peurs au lever s'estompent avec l'activité grandissante.

Vous avez témoigné vous-même des bienfaits de prendre du temps pour soi le matin. Quels sont-ils?

Christophe André.

Oui, j'ai toujours été un lève-tôt, sans doute grâce à une disposition d'ordre génétique qui permet aux «matinaux» d'apprécier la saveur du jour qui vient, de ressentir la paix de la maison quand tous les autres dorment. C'est alors comme une bulle préservée. Avec la pratique de la méditation, j'ai appris aussi que l'on peut activer en début de journée, grâce à ces exercices de pleine conscience, les logiciels psychologiques sur lesquels on compte pour le reste de son temps d'activité: stabilité émotionnelle, plus grande présence, altruismes Ceux-ci se manifestent plus fortement et aisément quand on les a, pour ainsi dire, «chauffés» le matin.

Pour aller en ce sens, quelles autres attitudes vous semblent-elles nécessaires?

Ne pas se jeter sur son ordinateur ou son smartphone au réveil! Je suis vraiment frappé de voir combien de mes patients, tout en n'ayant pas le profil de geeks, avouent que leur premier geste est de se connecter à Internet. Je leur dis: «Vous avez tout le temps pour cela. En revanche, ce qui est le plus important, c'est de vous relier d'abord à vous-même, puis au monde, d'une manière plus profonde et plus stable, en démarrant par ce que j'appellerais un “moment bio”, non digital.» Faire des mouvements d'étirement en pleine conscience ou quelques cycles respiratoires permet de «re-habiter» son corps. On observera aussi où vont ses pensées, on se connectera à toutes ces chances qu'on a dans la vie: être vivant, avoir un toit
 Autant de prises de conscience qui permettent de ne pas se faire piéger par le rouleau compresseur du quotidien.

 

 

Pourquoi?

Il faut veiller à ce que le réveil comme le coucher, périodes sensibles, ne ressemblent pas au reste de nos journées. Ce sont en effet des moments de transition, donc très importants par rapport à notre écologie de l'esprit. Il s'agit d'y être attentif. Observez: qu'est-ce qui est mieux le matin? Arracher du lit vos enfants en les bousculant sans prendre le temps de leur parler? Et le soir, les coucher sans avoir échangé deux mots avec eux? Eh bien, considérez que vous êtes comme vos enfants! Et faites de même avec vous: apprenez à distinguer l'urgent de l'important.

Mais encore?

 

Nous avons tendance à privilégier l'urgent, car sinon on court le risque d'être puni: ne pas avoir fini ce dossier nous empêche d'être crédible en réunion, etc., alors que quand on ne fait pas ce qui est important (parler avec ses enfants, prendre soin de son corps
), on est juste en carence, malheureux, frustré, mais pas puni. Pourtant, à la fin de notre vie, ce que nous regretterons vraiment, ce sera de ne pas avoir pris du temps pour les choses importantes de notre vie. Ces besoins fondamentaux peuvent être nourris, si on prend du temps pour soi le matin.

Mots clés : sommeil, Méditation, psychologie, Psychologie positive, matin, Réveil, Matinal, Lève-tôt

Par  figaro iconPascale Senk - le 15/04/2016e nourris, si on prend du temps pour soi le matin.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۶ ، ۰۹:۰۳
شهلا دوستانی

{هنگام صحبت}چگونه از برداشتهای نادرست  دیگران اجتناب کنیم

هر کس برداشت خود را از یک موضوع دارد و این برداشت همیشه با حقیقت موضوع ارتباط منطقی ندارد. ما نیز نمی توانیم در نحوه ی فکر کردن  آنها در باره ی صحبت هایمان  دخالتی داشته باشیم. در این مورد فقط شخصیت خودشان دخالت دارد. با این وجود، می توانیم تاثیر گذار باشیم  و به برداشت آنها جهت دهیم. به عبارتی دیگر به آنها کمک کنیم تا کلام ما را بهتر درک کنند.

چگونه؟

در هنگام صحبت نباید بخاطر فهماندن کلام خود به مخاطب،   پیام واقعی  را به 30 طریق  بچرخانیم. به طور مستقیم   سر اصل مطلب بروید و چیزی جز اصل مطلب نگویید. تمام آن چیزهایی را که می توان نگفت، اساسی نیستند. با این وجود بخاطر داشته باشید، اگر گفتن همه ی حقایق کمکی به هدف ارتباط نمی کند،  گفتن همه ی حقایق همیشه خوب نیست ،.

مهمترین اصول یک مکالمه مفید

1-      نتایجی احتمالی  این ارتباط  و واکنش مطلوب مخاطب را هدف قرار دهید. ( چه هدفی از این مکالمه دارم؟)

2-    بنابراین هر کلمه و عبارتی که برای استفاده انتخاب می کنید کار بردی ویژه ای باید داشته باشند  که شما را دقیقا به مقصود برسانند. برای این منظور لیستی از موضاعات اساس بحث را تعیین کنید.(چه بگویم تا مرا به آنچه می خواهم برساند؟)

3-    فقط آنچه را باید بگویید، زیاد حرف نزنید. به این معنی که فقط موارد لیست خود را مطرح کنید و نه چیز دیگر .(چرا این را می گویم؟)

4-    در مورد مسائلی که به شما مربوط نمی شود بیطرف بمانید. اما این موضوع نباید به چشم مخاطب بیاید! سیاستمدار باشید.

5-    ایده ی مخاطب را طوری که احساس کند شما متوجه آن شده اید دوباره بیان کنید. متوجه باشید که آنچه را نگفته، شما نگویید.

6-      فراموش نکنید که شیوه گفتن از خود گفته های مخاطب مهم تر است.(چگونه آن را بگویم؟)


ترجمه شده از" قدرت کلمات اثر فاطیما - زهرا عالمی


 Comment éviter d'être mal compris par les autres?


 Chacun a sa propre perception des choses qui n'est pas toujours rationnelle par rapport à la réalité des faits. Nous ne pouvons donc intervenir dans ce que les autres choisiront de penser de nous. Cela n’engage que leurs propres personnes. Cependant nous pouvons influencer et orienter leur compréhension. En d'autres termes, les aider à mieux nous comprendre.


 Comment?


En parlant nous ne devons pas tourner autour du pot et prendre 36chemins pour exprimer notre message réel que nous souhaitons faire passer à notre interlocuteur. Allez directement vers l'essentiel et ne dites que l'essentiel. Tout ce qui peut ne pas être dit n'est pas essentiel. Par ailleurs, souvenez-vous que toute vérité n'est pas toujours bonne à dire si elle ne vous aide pas à atteindre votre but en communication.


 Les grands principes d’une communication efficace:


1/ Cibler le résultat escompté de cette communication et la reaction souhaitée chez votre interlocuteur. (Qu'est-ce que je veux de cette communication?)

2/ Chaque mot ou groupe de mots que vous choisirez d'utiliser, doit donc avoir une fonction spécifique qui vous conduira exactement à votre objectif. Pour cela dressez une liste des items obligatoires à discuter.(Qu'est-ce que je dis pour arriver à ce que je veux?)

3/ Ne parlez pas trop, dites exactement ce qu'il faut dire. C'est à dire évoquez uniquement les items de votre liste et rien d'autre. (Pourquoi je le dis?)

4/ Restez impartial dans ce qui ne vous concerne pas mais il ne faut pas que cela saute aux yeux de votre interlocuteur ! Soyez diplomate.

 

5/ Reformulez l'idée de votre interlocuteur de manière à lui faire sentir que vous l'avez bien compris. Toutefois, ne lui faites pas dire ce qu'il n'a pas dit.

 6/ N'oubliez pas que la manière de dire et plus importante que ce que l'on dit. Alors, « Comment je le dis? ».

 Le Pouvoir des Mots Par Fatima-Zahra ALAMI 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۱:۲۶
شهلا دوستانی






Les trois portes, combattre et accepter

 

1.       Un Roi avait pour fils unique un jeune Prince courageux, habile et intelligent. Pour parfaire son apprentissage de la Vie, il l'envoya auprès d'un Vieux Sage.

 

2.       "Eclaire-moi sur le Sentier de la Vie", demanda le Prince.

 

3.       "Mes paroles s'évanouiront comme les traces de tes pas dans le sable, répondit le Sage. Cependant je veux bien te donner quelques indications. Sur ta route, tu trouveras trois portes. Lis les préceptes indiqués sur chacune d'entre elles. Un besoin irrésistible te poussera à les suivre. Ne cherche pas à t'en détourner, car tu serais condamné à revivre sans cesse ce que tu aurais fui. Je ne puis t'en dire plus. Tu dois éprouver tout cela dans ton cœur et dans ta chair. Va, maintenant. Suis cette route, droit devant toi."

 

4.       Le Vieux Sage disparut et le Prince s'engagea sur le Chemin de la Vie.

5.       Il se trouva bientôt face à une grande porte sur laquelle on pouvait lire "CHANGE LE MONDE".

6.       "C'était bien là mon intention, pensa le Prince, car si certaines choses me plaisent dans ce monde, d'autres ne me conviennent pas." Et il entama son premier combat. Son idéal, sa fougue et sa vigueur le poussèrent à se confronter au monde, à entreprendre, à conquérir, à modeler la réalité selon son désir. Il y trouva le plaisir et l'ivresse du conquérant, mais pas l'apaisement du cœur. Il réussit à changer certaines choses mais beaucoup d'autres lui résistèrent. Bien des années passèrent.

7.       Un jour il rencontra le Vieux Sage qui lui demande : "Qu'as-tu appris sur le chemin "J'ai appris, répondit le Prince, à discerner ce qui est en mon pouvoir et ce qui m'échappe, ce qui dépend de moi et ce qui n'en dépend pas".

"C'est bien, dit le Vieil Homme. Utilise tes forces pour agir sur ce qui est en ton pouvoir. Oublie ce qui échappe à ton emprise." Et il disparut.

8.       Peu après, le Prince se trouva face à une seconde porte. On pouvait y lire "CHANGE LES AUTRES" "C'était bien là mon intention, pensa-t-il. Les autres sont source de plaisir, de joie et de satisfaction mais aussi de douleur, d'amertume et de frustration." Et il s'insurgea contre tout ce qui pouvait le déranger ou lui déplaire chez ses semblables. Il chercha à infléchir leur caractère et à extirper leurs défauts. Ce fut là son deuxième combat. Bien des années passèrent.

9.       Un jour, alors qu'il méditait sur l'utilité de ses tentatives de changer les autres, il croisa le Vieux Sage qui lui demanda : "Qu'as-tu appris sur le chemin ?" "J'ai appris, répondit le Prince, que les autres ne sont pas la cause ou la source de mes joies et de mes peines, de mes satisfactions et de mes déboires. Ils n'en sont que le révélateur ou l'occasion. C'est en moi que prennent racine toutes ces choses." "Tu as raison, dit le Sage. Par ce qu'ils réveillent en toi, les autres te révèlent à toi-même. Soit reconnaissant envers ceux qui font vibrer en toi joie et plaisir. Mais sois-le aussi envers ceux qui font naître en toi souffrance ou frustration, car à travers eux la Vie t'enseigne ce qui te reste à apprendre et le chemin que tu dois encore parcourir." Et le Vieil Homme disparut.

10.   Peu après, le Prince arriva devant une porte où figuraient ces mots "CHANGE-TOI TOI-MEME". "Si je suis moi-même la cause de mes problèmes, c'est bien ce qui me reste à faire," se dit-il. Et il entama son troisième combat. Il chercha à infléchir son caractère, à combattre ses imperfections, à supprimer ses défauts, à changer tout ce qui ne lui plaisait pas en lui, tout ce qui ne correspondait pas à son idéal. Après bien des années de ce combat où il connut quelque succès mais aussi des échecs et des résistances, le Prince rencontra le Sage qui lui demanda : Qu'as-tu appris sur le chemin ?"

11.   "J'ai appris, répondit le Prince, qu'il y a en nous des choses qu'on peut améliorer, d'autres qui nous résistent et qu'on n'arrive pas à briser.

 

 

 

12.   C'est bien" dit le Sage. "Oui, poursuivit le Prince, mais je commence à être las de ma battre contre tout, contre tous, contre moi-même. Cela ne finira-t-il jamais ? Quand trouverai-je le repos ? J'ai envie de cesser le combat, de renoncer, de tout abandonner, de lâcher prise." "C'est justement ton prochain apprentissage, dit le Vieux Sage. Mais avant d'aller plus loin, retourne-toi et contemple le chemin parcouru." Et il disparut.

13.   Regardant en arrière, le Prince vit dans le lointain la 3ème porte et s'aperçut qu'elle portait sur sa face arrière une inscription qui disait "ACCEPTE-TOI TOI-MEME."

14.   Le Prince s'étonna de ne point avoir vu cette inscription lorsqu'il avait franchi la porte la première fois, dans l'autre sens. "Quand on combat on devient aveugle, se dit-il."  Il vit aussi, gisant sur le sol, éparpillé autour de lui, tout ce qu'il avait rejeté et combattu en lui : ses défauts, ses ombres, ses peurs, ses limites, tous ses vieux démons. Il apprit alors à les reconnaître, à les accepter, à les aimer.  Il apprit à s'aimer lui-même sans plus se comparer, se juger, se blâmer. Il rencontra le Vieux Sage qui lui demanda :

15.   "Qu'as-tu appris sur le chemin ?"

16.   "J'ai appris, répondit le Prince, que détester ou refuser une partie de moi, c'est me condamner à ne jamais être en accord avec moi-même. J'ai appris à m'accepter moi-même, totalement, inconditionnellement."

17.   C'est bien, dit le Vieil Homme, c'est la première Sagesse. Maintenant tu peux repasser la troisième porte."

18.   A peine arrivé de l'autre côté, le Prince aperçut au loin la face arrière de a seconde porte et y lut  "ACCEPTE LES AUTRES".

19.   Tout autour de lui il reconnut les personnes qu'il avait côtoyées dans sa vie; celles qu'il avait aimées comme celles qu'il avait détestées. Celles qu'il avait soutenues et celles qu'il avait combattues. Mais à sa grande surprise, il était maintenant incapable de voir leurs imperfections, leurs défauts, ce qui autrefois l'avait tellement gêné et contre quoi il s'était battu.

 

20.   Il rencontra à nouveau le Vieux Sage. "Qu'as-tu appris sur le chemin ?" demanda ce dernier.  J'ai appris, répondit le Prince, qu'en étant en accord avec moi-même, je n'avais plus rien à reprocher aux autres, plus rien à craindre d'eux. J'ai appris à accepter et à aimer les autres totalement, inconditionnellement." "C'est bien" dit le Vieux Sage. C'est la seconde Sagesse. Tu peux franchir à nouveau la deuxième porte.

 

21.   Arrivé de l'autre côté, le Prince aperçut la face arrière de la première porte et y lut  "ACCEPTE LE MONDE"

 

22.   Curieux, se dit-il, que je n'aie pas vu cette inscription la première fois. Il regarda autour de lui et reconnut ce monde qu'il avait cherché à conquérir, à transformer, à changer. Il fut frappé par l'éclat et la beauté de toute chose. Par leur perfection. C'était pourtant le même monde qu'autrefois. Etait-ce le monde qui avait changé ou son regard ? Il croisa le Vieux Sage qui lui demanda.

 

23.   "Qu'as-tu appris sur le chemin ?"

 

24.   "J'ai appris, dit le Prince, que le monde est le miroir de mon âme. Que mon âme ne voit pas le monde, elle se voit dans le monde. Quand elle est enjouée, le monde lui semble gai. Quand elle est accablée, le monde lui semble triste. Le monde, lui, n'est ni triste ni gai. Il est là ; il existe ; c'est tout. Ce n'était pas le monde qui me troublait, mais l'idée que je m'en faisais. J'ai appris à accepter sans le juger, totalement, inconditionnellement."

 

25.   C'est la troisième Sagesse, dit le Vieil Homme. Te voilà à présent en accord avec toi-même, avec les autres et avec le Monde." Un profond sentiment de paix, de sérénité, de plénitude envahit le Prince. Le Silence l'habita. "Tu es prêt, maintenant, à franchir le dernier Seuil, dit le Vieux Sage, celui du passage du silence de la plénitude à la Plénitude du Silence"

 

 

 

سه در، مبارزه و پذیرفتن

 

1.      پادشاهی پود که می خواست تنها پسرش یک شاهزاده شجاع ، کار آمد و با هوش باشد. برای تکمیل تعلیمات زندگی اورا نزد پیر حکیمی فرستاد.

 

2.      شاهزاده گفت: " مرا از راه های زندگی آگاه کن."


3.      حکیم گفت :" سخنان من همچون رد پاهای تو در شن محو می شود. با این وجود من می خواهم به تو چند نشانه بدهم. در میان راه تو سه در خواهی دید. مشخصه های روی هر در را بخوان. نیازی مقاومت ناپذیر تو را به  دنبال کردن آنها به جلو می برد. به دنبال منحرف شدن از آن ها نباش، زیرا  محکوم خواهی شد که  همواره با آنچه که از آن می گریزی زندگی کنی. من بیش از این نمی توانم در باره آن به تو بگویم. تو باید تمام اینها را در قلبت و در کالبدت تجربه کنی . اکنون برو . این راه را ،درست روبرویت، دنبال کن."

 




4.      پیر حکیم ناپدید شد و شاهزاده راه زندگی را آغاز کرد.

5.      چیزی نگذشت که او خود را در مقابل در بزرگی دید که روی آن نوشته شده بود "عالم را تغییر بده"

6.      شاهزاده با خود فکر کرد " این همان خواست من است، زیرا اگر چه بعض از چیزهای این عالم مورد پسند من است برخی دیگر مورد قبول من نیست." پس او اولین مبارزه خود را آغاز کرد. ایده های او، شور و حرارتش، او را برای مقابله کردن با عالم، برای کوشیدن، برای غلبه کردن وتغییر حقایق بر اساس علایقش  به جلو می خواند. در این کار او  سرمستی  و لذت از فتوحات را یافت اما آرامش قلبی نیافت . او موفق شد برخی از چیزها را تغییر دهد ولی بسیاری  دیگر در برابر او مقاومت کردند. سالهای زیادی گذشت.

 

7.      دگر روز، پیر حکیم شاهزاده را دید و از او پرسید: " در راه چه آموختی؟" شاهزاده پاسخ داد: من  آموختم چه چیزدر قدرت من  است و چه چیز از توانم خارج است، و چه چیز زیر سلطه من است و چه چیز از آن خارج است ."مرد پیر گفت:" این خوب است. قدرتت را در آن موردی بکار ببر که بر آن توانایی داری . و آن چه را که بر آن قدرت نداری فراموش کن." و ناپدید شد.

 

 

8.      کمی بعد شاهزاده خود را در برابر دومین در دید. روی آن نوشته شده بود" دیگران را عوض کن". شاهزاده فکر کرد"این همان خواسته من است. دیگران سرچشمه نشاط ، شادی و رضایت   والبته اندوه، تلخکامی و سرخوردگی هستند." پس او علیه تمام همنوعانی که می توانستند مزاحم او باشند و یا او را دلگیر کنند برخاست. او در پی آن بود که شخصیت آنها را تغییر دهد و اشتباهات آنها را ریشه کن کند.  آن موضوع دومین مبارزه  او بود. سالیان دراز گذشت.

 

 

9.      یک روز که شاهزاده داشت به سودمندی تلاشهایش در تغییر دادن دیگران می اندیشید با پیر حکیم روبرو شد حکیم پرسید:"  در راه چه آموختی ؟" شاهزاده پاسخ داد :" من آموختم که دیگران  دلیل و منشاء شادی ها  و تلخکامی های من نیستند.  آنها فقط مجال یا هویدا گر آنها هستند. این من هستم که ریشه تمام این مسایل هستم. حکیم گفت:" حق با توست. از طریق آنچه  را که آنها در تو بیدار میکنند ، تو را به خودت نشان می دهند. قدر دان کسانی باش که وجودت را با شادی و لذت می لرزانند . اما همین گونه نیز باش در مقابل کسانی که در تو رنج و سرخوردگی به وجود می آورند، زیرا به خاطر آن هاست که زندگی آنجه را که باید یاد بگیری و راهی را که باید طی کنی به تو آموزش می دهد." سپس مرد پیر ناپدید شد.

 

 

 


 

10.  کمی بعد، شاهزاده  به دری رسید که روی آن نوشته شده بود:" خودت را تغییر بده، خودت را".  او با خودش گفت :" اگر خود من عامل مشکلاتم هستم، پس این درست همان کاری است که برای انجام دادن  باقی مانده." و سومین مبارزه خود را آغاز کرد. او به دنبال آن بود که خلق و خویش را تغییر دهد، با تمام معایبش مبارزه کند، نقایصش را از بین ببرد، تمام آنچه را که در خود دوست ندارد و با ایده اهایش نمی خورد عوض کند . پس از سالها مبارزه که او برخی از کامیابیها همچنین شکستها و مقاومتهایش  را شناخت با پیر حکیم ملاقات کرد  حکیم از او پرسید: "از راه چه آموختی؟"

 

 

 

 

11.  شاهزاده پاسخ داد:" چیزهایی درماست  که می توان آنها را بهتر کرد، برخی دیگر در برابر ما مقاومت می کنند و انسان قادر به ازبین بردن آنها نیست ."

 

 

 

12.  حکیم گفت:" خوب است". شاهزاده ادمه داد :" اما من  دارم از مبارزه با همه چیز ، همه کس و خودم خسته می شوم. آیا اینها هیچوقت  تمام نمی شود؟ کی من آسودگی را می یابم ؟ دلم می خواهد دست از مبارزه بردارم، از آن چشم بپوشم، همه چیز را ترک کنم، رها کنم." پیر حکیم گفت: "این درست موضوع بعدی یادگیری توست، اما قبل از آنکه جلوتر بروی ، برگرد وبه راه طی شده بیاندیش." سپس ناپدید شد.

 



13.  با نگاه کردن به  پشت سر، شاهزاده در دور دست در سومین در متوجه شد که او می توانسته در پشت در، یادداداشتی دیگری را ببیند که روی آن نوشته شده: "خودت را بپذیر خودت را."

 

14.  شاهزاده حیرت کرد که این یادداشت را برای بار اول که از این در می گذشته اصلا ندیده است با خود گفت: به تعبیر دیگر" وقتی آدم مبارزه می کند کور می شود."  دراز کشیده روی زمین در حالیکه تمام آنچه را طرد کرده بود و با آن مبارزه کرده بود در اطرافش پراکنده بود  را نیز دید: شکست ها، تاریکی ها، ترس ها و محدودیت ها، تمامی این اهریمن های قدیمی اش را. او یاد گرفت آن ها را بشناسد و بپذیرد و دوست بدارد. او فرا گرفت بدون مقایسه ، قضاوت  و سرزنش کردن،  خودش را دوست بدارد.  حکیم پیر او را ملاقات کرد و پرسید:




 

15.  " در راه چه آموحتی؟"

 

16.   شاهزاده پاسخ داد:" من آموختم  که بیزار بودن و مردود کردن بخشی از خودم مانند اینست که خودم را محکوم به عدم هماهنگی باخودم کرده باشم . یاد گرفتم خودم را بدون قید وشرط بپذیرم."

 

17.  مرد پیر گفت:" این خوب است، این اولین حکمت است. حالا می توانی از سومین در بگذری."

 

18.  تازه به طرف دیگر رسیده بود که از دور متوجه شد پشت دومین در نوشته شده" دیگران را بپذیر".

 

19.  در تمامی اطراف او افرادی را که او با آنها در زندگی رفت و آمد داشت بازشناخت؛ کسانی که دوست داشت همچنین کسانی که از آنها نفرت داشت. کسانی که حمایتشان کرده بود و کسانی که با آنها مبارزه کرده بود. اما حیرت زده دید که اکنون قادر نیست ایرادات و اشتباهات کسانی که سابقا او را نارحت کرده بودند و او با آنها مبارزه کرده بود را ببیند.

 

20.  شاهزاده باردیگری با پیر حکیم دیدار کرد. حکیم پرسید " در راه چه آموختی؟" شاهزاده پاسخ داد:" آموختم که با آنها در آرامش باشم ، من دیگر چیزی برای سرزنش کردن دیگران ندارم ، دیگر از دیگران ترسی ندارم. آموختم به طور کلی و بدون شرط دیگران را بپذیرم و دوست بدارم."پیر جکیم گفت "این خوب است " این دومین حکمت است. تو می توانی از دومین در هم عبور کنی.

 

 



 

21.  با رسیدن به طرف دیگر شاهزاده دریافت که در پشت اولین در نوشته شده" دنیا را بپذیر"

 

 

22.  با تعجب به خود گفت این یادداشت را بار اول ندیدم.او به اطراف خود نگاه کرد و عالمی را که در پی آن بود که فتح کند، تبدیل کند و تغییر دهد را بازشناخت.  او از درخشش  تمام چیزها  وکمال آنها   شگفت زده شده بود. با این وجود این همان عالم قبلی بود. آیا این عالم بود که تغییر کرده بود یا نگاه او؟ پیر  حکیم با او برخورد کرد و از او پرسید:

 

 

23.  " در راه چه آموختی؟"

 

24.  شاهزاده گفت:" آموختم که عالم آینه روح من است واینکه روح من عالم را نمی بیند بلکه خود را در عالم می بیند. هنگامیکه روح بشاش است جهان در نظرش شاد است و هنگامیکه درمانده است عالم در نظرش غمگین است. عالم، خودش، نه غمگین و نه شاد است. عالم آنجاست، وجود دارد؛ همش همین است. این  عالم نبود که مرا آزار می داد، بلکه اعتقادی بود که از آن می گرفتم . آموختم بدون قضاوت کردن به طور کلی و بی قید و شرط  بپذیرمش.

 

 




25.  مرد پیر گفت" این سومین حکمت است. تو بالاخره آماده ای که با خودت، با دیگران و با عالم  هماهنگ شوی." حسی مملو از آسودگی، آرامش و کمال شاهزاده را فرا گرفت.  خاموشی در او سکنی گزید." پیر حکیم گفت:" تو اکنون آماده ای، حالا، از آخرین درگاه  که گذرگاه خاموشی کمال به کمال خاموشی است، بگذر.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۹
شهلا دوستانی

 

زبان درونی

 

کلام، ابتدا از فکر می اید ، فکر انتقال دهنده احساسات، عواطف و ارتعاشات معنایی ضمیر ناخودآگاه است. ضمیر ناخودآگاه  این اطلاعات را در خود ذخیره دارد  و آنها را همچون«واقعیت» در نظر می گیرد و بر اساس این"واقعیت" بصورت خودکار  فعالیت می کند و بتدریج این اطلاعات را تکرار می کند.  این "واقعیت"های تکرار شده طی زمان مشخصی ناگزیر تبدیل به باور می شود. لغاتی که در زبان درونی خود استفاده می کنید،  تعیین کننده لغاتی هستند که شما در ارتباطات خود با دیگری  بکار می برید. زبان درونی،  بر آنچه که هستید و آنچه که می شوید بسیار تاثیر گذار است. در ابتدا ممکن است آنچه را گفته اید، باور نداشته باشید، اما ضمیر درونی گفته ی خود را چه دوست داشته باشید و چه دوست نداشته باشید، به دلیل نفوذ تکرار،  آن را به عنوان " باور "  می پذیرد. اهمیت انتخاب لغات و ترکیب آنها در زبان روزانه از همین جا ناشی می شود. 

آنچه می گوییم و تکرار می کنیم خیلی زود تبدیل به واقعیتی میگردد که ضمیر ناخودآگاه بر اساس آن عمل می کند. این همان روش شناسی رفتارهای زبان است .  ضمیر ناخودآگاه  بدون اینکه جمله ای  را پیچده کند،   در تصاویر، در احساسات ، در عواطف و درکلما ت کلیدی بسیار ساده ، منعکس می شود. ضمیر ناخودآگاه  منفی ها را نمیشناسد. با این حال معنای جمله ، بوسیله ی حس به ضمیر ناخودآگاه بخوبی  منتقل می شود. هر چند ضمیر ناخودآگاه منفی ها را نمی شناسد اما معنا را می تواند حس کند.  بنابراین حس بر ضمیر ناخودآگاه تاثیر می گذارد و بعنوان اطلاعات ذخیره می شود و در موقعیت مناسب  آن اطلاعات را  منتشر می کند.

فکر، ایده ای را به ضمیر ناخودآگاه منتقل می کند. این ایده زبان را بر می انگیزاند و به سطح آگاهی خارجی(ذهن آگاه) می آورد.  آگاهی خارجی عبارت منفی را خوب درک می کند و کلمات را رمز گشایی می کند.

فکر، آگاهانه منتقل می شود، و آگاهی درونی(ضمیر ناخودآگاه) را مرتعش می کند. با گفتن این عبارت:"من نمی توانم..." ، "قادرنیستم..."ضمیر ناخودآگاه خود را به سمتی هدایت می کنید که این اطلاعات را همچون" واقعیت " باور داشته باشد. و در نتیجه با توجه به آن عمل می کنیم. چگونگی ارتباط با خودمان تعیین کننده چگونگی ارتباط با دیگران و در نتیجه تعیین کننده چگونگی زندگی ما ست.  زیرا زندگی مجموعه ی ارتباطات است. به عنوان مثال اگر عادت داشته باشیم با خود مانند یک "احمق" رفتار کنیم،  به سادگی با دیگری نیز همین رفتار را خواهیم داشت. یا وقتی  با خود زبان خشن بکار می بریم، این زبان  را خود بخود با دیگری نیزبکار می بریم. این موضوع  تنها به انتخاب لغات  محدود نمی شود بلکه در بکار بردن برخی رفتارهای  خشن  و یا بی قیدانه هم خود را نشان می دهد. وقتی زبانی درونی ما آرام و محترمانه باشد نا خودآگاه همین زبان را با دیگران بدون هیچ تلاشی بکار می بریم. و به همین گونه این زبان در حرکات غیر زبانی و فرا زبانی نیز تجلی خواهد داشت. واکنشهای ما انعکاس سیستم فکری ماست. لغاتی را که انتخاب می کنیم و در بیان موضوعی بسیار عادی  در جمله ای بسیار معمولی بکار می بریدم، بیانگر مطالب زیادی در باره طریقه فکری و شخصیت ما ست. اگر عادت داریم خود را سرزنش کنیم و یا خود را مقصر بشماریم،  دیگران را هم به سادگی سرزنش می کنیم ومقصر می انگاریم. اگر به خود سخت می گیریم، با دیگران نیز سختگیری می کنیم. پدر یا مادری  که پسر خود  رامرتب  ملامت می کند، بخاطر این نیست که در پسرش عیبی می بیند بلکه  به این خاطر است که او در ضمیر درونی خود نیز عادت دارد با خود اینگونه رفتار کند. 

 

بسیاری از مردم  قبل از اینکه صاحب فرزند شود، می دانند باید از روشهای  اشتباهی که در موقع تحصیل، والدینشان بکار می بردند، اجتناب کنند. اکنون{ با وجود آنکه}  آنها  از این موضوع خوب آگاهند ، به این علت که   ضمیر ناخودآگاه آنها مدت زیادی براساس آن روشهای اشتباه برنامه ریزی و کار کرده است ؛ در  وقت آزمون،قادر نیستند  روش دیگری را بکار ببندند و  بی اختیار متمایل به انجام همان اشتباهات والدینشان می شوند. و برای توجیه، به خود می گویند بالاخره این همان کاریست که باید با بچه ها کرد" سختی ها".   با این وجود بچه همراه "سختی"  بدنیا نمی آید. باید از خود بپرسیم چرا اینگونه شد؟ چرا ممنوعیت به مجوز تبدیل شد؟ چرا مقایسه؟ چرا تبعیض؟... دلایل زیادی احتمالا مسبب این موضوع است .

وقتی نسبت به موضوعی واکنشی نشان می دهیم؛  با دیگری  همان طور حرف می زنیم که با خود (در ضمیر ناخودآگاه) حرف می زنیم  . این موقعیت ها نیست که یک نفر را پرخاشگر و دیگری را آرام می کند بلکه عوامل دیگری چون:  برداشت درست از موقعیت، چگونگی  صحبت کردن با خود در موقعیت های مشابه و سیستم فکری فرد است  که  تعیین کننده  منش و احترام او با خود و با دیگران است.  به همین جهت است که می بینییم در موقعیت های مشابه یکی با لحن بسیار محترمانه و آرام  و دیگری با بی ادبی و توهین آمیز  صحبت می کند. به همین منوال ، وقتی فرد با خود تنها ست احترامی که در ته دل برای خود قائل است برای دیگران نیز قائل خواهد بود. وقتی فرد برای خود احترامی قائل نیست، تمایل دارد  هماهنگ با درونش در جهان بیرونی هم دیگران را کوچک کند. با توجه  به طریقه ی حرف زدن مردم، یا خواندن پیام هایشان، می توان در مورد منش آنها و طریقه و صحبت کردنشان با درون خود و نیز سیستم فکری آنها بر آوردی داشته باشیم.  { ونیز بدانیم} آنها چگونه در جهان خارج رفتار می کنند.  

 

روش های بساری برای بیان یک سوال وجود دارد. ما ناخودآگاه آن راهی را انتخاب می کنیم که به آن عادت داریم.: " خودکار داری؟"  یا " تو یک خودکار نداری؟" یا " اجازه هست  خودکار شما را بگیرم ؟" این سه گونه پرسش هر کدام نماینگر سیستم فکری متفاوتی هستن. پرسش نخست ، ساده، مستقیم ومثبت است. دومین پرسش منفی است و می توان حدس زد نماینگر سیستم فکری منفی است. یا عادت به منفی کردن یا پیچیده کردن مسائل بجای ساده تر کردن آنست . غیره... و بالاخره سومین پرسش بیشتر "اجازه" است تا یک درخواست ساده ، پرسشی که مستقیم مطرح نمی شود   احتمالا، ترس رد درخواست پشت آن پنهان است. همه چیز در زندگی از طریقه ارتباط در جریان است. لازم است که برای  بهبود وضعیت  صحبت درونی با خود، تمام مطالب منفی را حذف کنیم و بجای آن مطالب مثبت و مستقیم و روشن و با ارزش قرار دهیم.  افکار را مثبت کنیم! تمام مردم در طول روز  از تلقینهای و تصاویر ذهنی خود استفاده می کنند. با این حال اغلب این تلقین ها و یا تصاویر  منفی است.

صبح،  وقتی از خواب بیدار می شویم؛ اغلب روزی سختی را برای خود  متصور می شویم، تصور می کنیم استرس وجود ما را در بر گرفته، خود را با خشم مردم ، قدر نشناسی، سوتفاهم  و نادرستی آنها روبرو می بینیم و ... بعد تلقین های منفی از این دست به ذهن می آید: "خسته شدم... " ، "دیگه نمی توانم..."، باز هم بدبختی..." و زبان درونی همینطور در تمام روز ادامه می دهد.

این زبان درونی ( تلقین به خود) و همینطور تصویر سازی های ذهن( خیال پردازی) بسیار در  شیوه زندگی فرد  تاثیر گذار است. تلقین ها  و تصو یر سازی های ذهنی خلاق{مثبت}،  بهترین برنامه دهندگان موفقیت هستند.  واگر اینها منفی باشند باعث شکست فرد می شوند.

کلمات و تفکرات همچون بازی پینگ پونگ عمل می کنند! هنگامیکه برای اولین بار می خواهیم تلقین های مثبت بکنیم، نوعی بازی پینگ پونگ بین کلمات مثبت و تکرارهای ما   شروع می شود  ، کلمات مثبتی  که تکرار می کنیم و اعتقاد زیادی به آنها نداریم و افکارمان که مخالف آن را می گوید.

 

مثال: پینگ: کلماتی که تکرار می کنیم:" من اعتماد بنفس دارم" پونگ! تفکرات:" تو خوب می دانی که این حقیقت ندارد، تو فاقد این صفت هستی... پینگ! کلمات:" من از چهره ام راضی ام" پونگ! افکار:" تو خوب می دانی که اینطوری نیست ، خودت می دانی که بی ریختی، اینقدر دروغ نگو...." پینگ! کلمات:"بعلاوه هیکلم خوب است" پونگ! افکار:" شوخی می کنی، نگاه کن ببین چقدر چاقی"...

 اگر با بکار بردن تلقین های مثبت، شاهد چنین مکالمات پینگ پونگی در درون خود شدید،  بدانید که این موضوع کاملا طبیعی است و می گذرد.  نگذارید این کار  با افکار مخالف متوقف شود. ضمیر نا خودآگاه ما مدتها بر اساس افکار منفی و ضد ارزش برنامه ریزی شده ، لذا برای جانشین کردن  افکار مثبت نیازمند زمان است.   این صدای درونی خوشایند است ، اما متاسفانه هنوز در هارد دیسک "ذهن ما" جای زیادی را اشغال می کند. پاک کردن این فایلهای آلوده( افکار منفی) یا حذف آنها نیازمند زمان و تمرین روزانه است. لازم نیست به پاسخ های مثبت  خود بیاندیشید، فقط خیلی ساده پاسخ دهید  و تا آنجا که ممکن است هرروز جملات تاکیدی مثبت را تکرار کنید ؛ {پس از مدتی } مسلما بدون نیاز به فکر زبان درونی مثبت پیروز می شود! فقط  کافی است در ابتدا بطور مکانیکی مثل انجام تکالیف ، مثل آئین مذهبی، بدون قضاوت و حتی بدون آنکه به آن فکر کنیم آنها را تکرار کنیم.!

آدم نمی تواند با پرت کردن عادتی  از پنجره از دست آن  خلاص شود ،باید اینکار را آرام آرام انجام داد {مثل} از  پله پایین آمدن  یعنی پله پله. این درست همان کاری است که شروع کرده اید  یعنی  تکرار مطالب مثبت تلقینی. این صدای منفی درونی نباید شما را به خود مشغول کند، بگذارید به مخالفت گویی بپردازد ولی به آن توجه نکنید و آنچه را  می گوید به حساب نیاورید.  صدا به این روش قطع می شود.  با این روش این افکار ناپدید می شوند. سخترین مرحله همان تغییر زبان درونی است. و اکنون  شما در حال هموار کردن راه قویترین فرایندی هستید که فرد می تواند در زندگی با آن روبروشود، یعنی:" فرایند تغییر و موفقیت" !

شما اینکار را انجام خواهید داد شاید مثل یک باتری که پس مدتها "غیر فعال بودن  مثبت" آن را مرده می پندارید. مطمئن باشید باتری شما تا لحظه ای که زندگی می کنید نمرده است، او هنوز منتظر شماست تا با چند تلاش کوچک او را راه بیاندازید. بعد او شما را شگفت زده خواهد کرد!

پس ، پشتکار لازم است ! شما با تلقین مثبت در حال فعال کردن منابع هستید  ، منابع طبیعی عظیمی که مدتها است  با خود دارید فقط برای مدت طولانی آن را غیر فعال نگه داشته اید.

گرفته شده از قدرت کلمات نوشته فاطیما زهرا عالمی


 

Le langage intérieur


La parole passe d'abord par la pensée qui transmet en émotions, en sentiments et en vibrations le sens au subconscient qui stocke cette information et qui la considère comme « sa réalité ». Dorénavant, il agira en fonction de cette réalité de manière de plus en plus spontanée au fur et à mesure que cette information se répétera. Cette réalité répétée se transformera inéluctablement en croyance au bout d’un certain temps. Les mots que vous utilisez dans votre langage intérieur déterminent ceux que vous emploierez dans votre communication avec autrui. Votre langage intérieur est extrêmement influent sur ce que vous êtes et sur ce que vous devenez. Vous pouvez ne pas croire au début ce que vous dites, mais à force de le répéter votre conscience intérieure en fera, que vous le souhaitiez ou non, « une croyance ». D'où l'importance de choisir les mots et les formulations que vous utilisez dans votre langage intérieur quotidien. Ce que vous dites et répétez devient très vite une réalité en fonction de laquelle votre subconscient opérera. C'est l'idée de la Programmation Neuro-Linguistique (PNL). Le subconscient résonne en images, en sentiments, en émotions et en mots clés très simples, sans tournure compliquée de phrase. Il ne connaît pas la négation. Toutefois, le sens d’une phrase formulée de manière négative peut bien être transmis au subconscient par un sentiment. Alors quoique le subconscient ne connaisse pas la négation, le sens pourrait être ressenti. De ce fait, il influencera ou programmera le subconscient qui emmagasinera ces informations, ensuite les redistribuera dès que l’occasion se présentera.

La pensée transmet l'idée au subconscient Le langage stimule la pensée au niveau de la conscience extérieure (esprit conscient). Cette dernière comprend parfaitement la négation et le codage des mots. Une pensée émise de manière consciente transmettra alors l'idée en vibrations à la conscience intérieure (subconscient). De fait, dire "je ne peux pas...", "je ne suis pas capable...." conduira votre subconscient à s’approprier cette information en tant que « sa réalité » et vous fera agir en conséquence. La qualité de votre communication avec vous-même détermine la qualité de votre communication avec les autres et celle-ci détermine votre qualité de vie. Votre vie est un ensemble de situations de communication. Si par exemple, vous avez l’habitude de vous traiter de « stupide », vous pouvez facilement traiter une autre personne ainsi. Si vous ne vous traitez jamais de stupide, vous ne penserez même pas à traiter quelqu’un de « stupide ». Quand on adopte un langage intérieur par exemple violent, ce langage revient spontanément dans la communication avec autrui et cela ne se limitera pas dans le choix des mots mais se traduira aussi par des gestes violents et une manière d’être nonchalante. Quand on a un langage intérieur doux et respectueux avec soi-même, c’est ce type de langage qu’on utilisera spontanément sans effort avec autrui. Ce qui se traduira par le non verbal et par le para verbal. Votre réaction reflète votre système de pensées. Le choix des mots que vous employez pour exprimer l’idée la plus banale dans la phrase la plus ordinaire à laquelle vous ne prêtez aucune attention, en dit long sur comment vous pensez et sur quel type de personne vous êtes. Si vous avez l’habitude de vous faire des reproches et de vous culpabiliser, vous ferez très facilement des reproches aux autres et les culpabiliserez aussi. Si vous êtes sévère avec vous-même, vous serez sévère avec les autres. Un parent qui gronde son fils, ce n’est pas parce que son fils n’est pas parfait mais c’est parce que c’est le style de 

communication qu’il a l’habitude d’employer dans sa conscience intérieure, une fois livré à lui-même. Avant d’avoir des enfants beaucoup de gens ont été convaincus de devoir éviter les erreurs que leurs parents ont commises dans leur éducation. Aujourd’hui, ils en sont bien conscients, mais leurs subconscients ont été pendant longtemps programmés sur ces erreurs. Une fois mis à l’épreuve, ils ont tendance à reproduire involontairement les mêmes erreurs de leurs parents avec leurs enfants sans pouvoir faire autrement. Pour se justifier, ils se disent que c’est finalement ce qu’il faut faire avec des enfants « difficiles ». Pourtant, un enfant ne vient pas au monde « difficile », demandez-vous ce qui l’a rendu ainsi. Des interdictions transformées en permissions ? Des comparaisons ? Une distinction ?...Les raisons peuvent être nombreuses. Vous réagissez à une situation et vous parlez avec les autres comme vous vous parlez dans votre subconscient Ce n’est pas une situation qui peut rendre une personne agressive ou calme mais ce sont les facteurs suivants: - Sa propre perception de cette situation, - Sa manière habituelle de se parler dans son for intérieur en rapport à ce genre de situation, - Son système de pensées qui renferme sa manière de se considérer et de considérer les autres. C’est pourquoi dans une même situation, vous trouverez des gens qui répondent d’un ton très respectueux et calme, et d’autres qui deviennent impolis et injurieux. De même, quand on se porte à soi-même de l’estime dans son for intérieur, on estime de la même façon les autres. Quand on en manque en soi, on a tendance à dévaloriser autrui pour se sentir en phase avec le monde extérieur. En écoutant les gens parler, ou en lisant leurs messages écrits, vous pouvez avoir une idée sur leur manière de se parler dans leur for intérieur ainsi que sur leur système de pensées. Par là, comment ils se conduisent avec le monde extérieur.

Il y a plusieurs façons de formuler une même idée. Vous choisissez inconsciemment dans votre quotidien, celle qui correspond le plus à votre système de pensées. Ainsi, pour savoir par exemple si votre ami a un stylo, vous pouvez lui poser la question : « As-tu un stylo ? » ou bien « N’as-tu pas un stylo ? » ou encore « Pourrais-je trouver un stylo chez toi ? ». Les trois formulations reflètent des systèmes de pensées totalement différents. La première formulation est simple, directe et positive. La deuxième est négative, ce qui peut laisser deviner un mode négatif de pensées, une habitude à négativer ou à se compliquer les choses au lieu de les simplifier etc... Enfin, la troisième, s’appuie sur une « permission » plutôt que sur une simple demande, ce qui peut aussi cacher la peur d’être rejeté quand on est direct. Tout dans la vie se passe à travers une communication. Pour améliorer celle-ci, il faudrait améliorer votre langage intérieur avec vous-même en abolissant tout ce qui est négatif et en le remplaçant par ce qui est positif, direct, clair, simple et valorisant. Positivez votre pensée ! Tout le monde se fait à longueur de journée des autosuggestions et des visualisations mentales. Cependant, elles sont pour la plupart négatives. En se réveillant le matin, on visualise une journée de plus qui sera difficile, en imaginant le stress qui l’accompagnera, la colère des gens que l’on va rencontrer, leur ingratitude, leur mépris, leur mauvaise foi etc… ensuite, les autosuggestions négatives du genre « j’en ai assez… », « je n’en peux plus… », « encore de la misère… » et le langage intérieur peut durer ainsi toute la journée. Ce langage intérieur (autosuggestions) ainsi que la visualisation mentale (imagination) ont un très fort impact sur le style de vie que mène un individu. Les autosuggestions positives et la visualisation créatrice constituent la meilleure programmation au succès. Celles qui sont négatives programment la personne à l’échec. Mots, pensées : un jeu de ping-pong ! Quand vous commencerez à appliquer pour la première fois l'autosuggestion positive, une sorte de jeu de ping-pong se produira entre les mots positifs que vous répéterez sans grande conviction et vos pensées qui vous contrediront.

 Voici un exemple : Ping ! Les mots que vous répétez : "J'ai confiance en moi" Pong ! Pensée : "Tu te mens, ce n'est pas vrai, tu en manques..." Ping ! Les mots : "J'aime mon corps" Pong ! Pensée : "Tu sais bien que cela n'est pas vrai et que tu te trouves moche, arrête de te mentir..." Ping ! Les mots : "Je suis de plus en plus mince" Pong ! Pensée : "Tu as l'air ridicule, regarde comme tu es gros(se) !" S'il vous arrive de subir ce jeu de ping-pong dans votre langage intérieur, en utilisant pour la première fois l’autosuggestion positive, sachez que c'est tout à fait normal et passager. Ne vous laissez pas freiner par des pensées contradictoires. Votre subconscient a besoin d’un peu de temps pour remplacer l’ancienne information négative stockée pendant longtemps. Votre petite voix intérieure vous dit "tu te mens etc..." car cette petite voix est celle de votre conscience intérieure qui a été programmée depuis de longues années sur ce mode de pensées dévalorisant et négatif. Cette voix n'est pas la bonne mais détient malheureusement encore beaucoup d'espace dans votre disque dur "votre esprit". Nettoyer ces fichiers infectés (vos pensées négatives) ou les supprimer, ça demande du temps ainsi qu’une pratique quotidienne. Vous n'avez pas besoin de croire en ce que vous vous dites de positif mais simplement de le dire et de le répéter le plus souvent possible car à force de répéter tous les jours vos affirmations positives, vous finirez par y croire indéniablement, et votre langage intérieur positif finira par triompher! Il vous suffira dans un premier temps de les répéter machinalement comme un devoir, comme un rituel, sans les juger, même sans y croire !


On ne se débarrasse pas d'une mauvaise habitude en la jetant par la fenêtre mais en lui faisant descendre doucement les escaliers marche après marche...c'est exactement ce que vous êtes en train de faire en commençant la lecture des autosuggestions positives. Ne vous préoccupez pas de cette voix intérieure négative, laissez-la vous contredire sans y prêter attention, sans prendre en considération ce qu’elle dit. C’est ainsi, qu’elle disparaîtra. L'étape la plus difficile du changement est justement celle qui consiste à changer votre langage intérieur. Vous êtes à ce moment-là, en train de faire démarrer le processus le plus puissant qu'une personne puisse connaître dans sa vie "Le Processus de la Transformation et du Succès"! Vous le faites peut-être depuis une batterie que vous croyez "morte" après une longue période "d'inactivité positive". Rassurez-vous, votre batterie n'est pas morte tant que vous vivez, mais attend de vous encore quelques petits essais de plus pour bien démarrer, ensuite elle vous surprendra ! Donc, persévérance est de mise ! Vous êtes en train de réactiver grâce aux autosuggestions positives, une immense ressource naturelle que vous avez depuis toujours eue en vous et que vous n'avez simplement pas activée depuis très longtemps !

Le Pouvoir des Mots Par Fatima-Zahra ALAMI Edition Septembre 2010 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۶ ، ۰۸:۲۲
شهلا دوستانی