مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

مطالب آموزنده فرانسه فارسی

داستان و مقالات آموزنده به زبان فارسی و فرانسه

در این سایت ترجمه حکایت ها و مقالاتی راجع به سلامتی و ورزش و یا زبان از فرانسه و گاهی انگلیسی آورده می شود . در مواردی اصل متن نیز ارائه می شود تا دانشجویان بتوانند متونی را به صورت ترجمه مقابله ای داشته باشند.

طبقه بندی موضوعی

۱۴ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است


9 روش برای رهبران تا بر احساسات خود غلبه کنند

(قسمت اول)


ترجمه زیر یکی از مطالب هرمان کاک پو است. ایشان تاکنون 25 کتاب در مورد رهبری نوشته اند و کارگاه های زیادی در این رابطه برگزار کرده اند. از آنجایی که مطلب طولانی است ترجمه آن را در چند قسمت در این وبلاگ می آورم . امیدوارم مورد استفاده عزیزان قرار گیرد.



 

غلبه بر احساسات یکی از بزرگترین چالش های ما رهبران قرن 21 است. چگونه می توان با آن در هر موقعیتی مقابله کرد و در هر حال منطقی بود و کنترل خود را از دست نداد.

افزایش توانایی مهم در کنترل احساسات مطمئنا آسانترین تمرین دنیا نیست.

اما آسانی وسیله ای بسیار نایاب در دنیای موجودات زنده است. رهبرانی که  در خود این وسیله ی نایاب را ایجاد کرده اند، می توانند به اثبات برسانند که بر احساسات خود تساط دارند. بلی، بهترین روش برای اندازه گیری کارایی یک رهبر،اندازه گیری این مسئله است که تا چه درجه می تواند احساسات خود را کنترل کند. باید بر آشوبهای درونی غلبه پیداا کند، باید بتواند خو را نگه دارد تا اعتبار خود را بعنوان رهبر حفظ کند. تکنیکهای که در پی گفته خواهد شد تکنیکهایی هستند که من اغلب بکار می برم و بیشترهوادارانی که برنامه های آموزشی من را را دنبال می کنند این تکنیکها را برای غلبه بر احساسات خود بکار می برند.  من در اینجا شما را از آن مطلع می کنم.


·        اولویت در " حس خوب داشتن" است

هدف از زندگی، شاد بودن ، احساس رضایت داشتن و و مفید بودن برای چیزی (در دنیا) است. افراد کمی هستند که بگویند غیر از این  هدف دیگری دارند. و چالش اینجاست، وقتی تحت فشار هستیم، ما توانایی تمرکز براداره و هدایت  موضوع مورد نظرمان را در واقع  از دست می دهیم.

شخصی که احسا س رضایت دارد، همواره بدنبال شیوه ای است تا بتواند احساساتش را کنترل کند. او برای داشتن احساس خوب نیازمند شیوه های عملی است که این موضوع را در اولویت قرار دهد.

به عنوان مثال، عموما ما فکر می کنیم ، این عمل عصبانی شدن وعصبانیت خود را روی کسی خالی کردن به ما آرامش می دهد. مسئله اینست، وقتی ما عصبانی هستیم، آن را در خود نگه می داریم و چندین ساعت قبل از اینکه فرصت داشته باشیم آن را روی مردم خالی کنیم می گذاریم چند روز ما را حسابی ناراحت کند. خبر بد اینکه ما همیشه موفق نمی شویم همه چیز را خالی کنیم.در این مدت ما به خودمان صدمه می زنیم و عذاب می دهیم. تنش ما بالا می رود والتهاب  نیروزا در بدن ما افزایش می یابد. و شب وقتی به خانه بر می گردیم تحلیل رفتیم و بکلی نابود شدیم و...

 

فکر نمی کنم که ما از اینکه مدام در رنج باشیم لذت ببریم. این وضعیت باعث بیماری های وحشتناکی می شود: سرطان، فشار خون، سکته، از دست دادن حافظه، تند خویی  و ...

مرا ببخشید، اما فقط افرادی از آزار خود لذت می برند این بیماریها را هم ایجاد می کنند. در آخر اینکه،  من متوجه شده ام به محض اینکه از کسی انتقاد می کنم یا برای کسی دسیسه می کنم عصبانی و ملتهب می شوم. این موضوع مرا آزار می دهد طوری که  اکنون ترجیح می دهم حس همدلی داشته باشم زیرا اینطوری بیش از اینکه خود را فرسوده کنم و باعث بیماریهای بدردنخور شوم، در زندگی حس خوب بودن، شادی  و مفید بودن برای دیگران پیدا می کنم.

 

·        همدلی و شفقت

این هم یک خبر خوب در رابطه با امکان افزایش تسلط بر خود و حس خوب داشتن:

وقتی ما به کسی اهمیت می دهیم، کسی راتشویق می کنیم،از کسی  تشکر می کنیم، به کسی ارزش می نهیم، مهربان هستیم و دیگرا ن را به حساب می آوریم حس خوبی به ما دست می دهد. در عوض هر وقت متهم می کنیم، انتقاد می کنیم، بی اعتبار می کنیم، تنبیه می کنیم یا دیگران را مسخره می کنیم، در خود احساس خیلی بدی داریم.

خوب برای حس خوب داشتن و غلبه بر احساسات چه باید کرد ؟ ارج نهادن، تشکر کردن، تشویق کردن، اهمیت دادن، همدلی داشتن، ارزش دادن.  آیا وقتی دیگران خربکاری می کنند اینکار را باز باید انجام دهیم  ؟ بله، تا وقتی که حس خوبی داریم و در حال افزایش غلبه بر احساسات هستیم انجام آن آسان است زیرا خوشایند بودن در نظر دیگران برای ما هم خوشایند است و نامطلوب بودن در نزد دیگران برای ما هم ناخوشایند است.

 

·        توجه به فرصتها و نتایج جالب

آخرین باری که من کارگاهی در باره ی رهبری و تسلط بر احساسات  برگزار کردم ، کسی به من گفت چیزهایی هستند که او نمی تواند تحمل کند. از او پرسیدم چه چیزی را نمی تواند تحمل کند. او گفت:

" من نمی توانم تحمل کنم که کاری بد انجام بگیرد، نمی توانم تحمل کنم که دیر سر کارشان حاضر شوند، نمی توانم تحمل کنم که به من احترام نگذارند یا نمی توانم تحمل کنم که ریاکار باشند."

از او پرسیدم آیا او اغلب عصبانی است. او پاسخ داد: "بله".

من  به او گفتم: خوب، این برای اینست که او اغلب بر آنچه درست انجام نمی گیرد، غیر قابل قبول است، غیر قابل تحمل است، ناسازگاراست، ناصحیح است ، ناممکن است ویا چیز باور نکردنی که اغلب بد است  تمرکز می کند.  پاسخ در احساس ست.  همان چیزی که مورد توجه ماست. هر چقدر شما به آنچه درست انجام نمی گیرد توجه کنید احساس بدی خواهید داشت؛ و اگر به چیزهایی که خوب پیش می رود توجه کنید احساس خوبی خواهید داشت.

آیا این به این معناست که باید از ایرادات چشم پوشی کنیم؟ خوب، اگر شما می توانید همراه با  تسلط بر احساسات خود بر ایرادات تمرکز کنید این کار را بکنید. اما گر می خواهید تسلط خود را بر احساسات قوی تر کنید، بر فرصتها و نتایج درخشان تمرکز کنید.اگر بر آنچه دوست دارید تمرکز کنید و به آن اهمیت دهید، شما تسلط بر احساس خود را حفظ کرده اید. اگر بر آنچه از آن بیزارید و ویا غیر قابل قبول تشخیص داده اید تمرکز کنید ، تسلط بر احساس خود را از دست می دهید.  


 

9 techniques de maitrise émotionnelle pour les leaders








La maîtrise émotionnelle est l’un des plus gros défis de nous les leaders du 21è siècle. Comment réussir à prendre de la hauteur face à n’importe quelle situation et toujours savoir garder la tête sur les épaules et ne jamais perdre le contrôle. Développer une excellente capacité de maîtrise émotionnelle n’est certainement pas l’exercice le plus FACILE au monde.

Mais FACILE est une denrée très rare sur la terre des vivants. Et des leaders qui savent faire preuve de maitrise émotionnelle constituent eux-aussi une denrée rare. Or, la meilleure façon de mesurer l’efficacité d’un leader, c’est de mesurer à quel point il sait faire preuve de maitrise émotionnelle. Il faut gagner ses batailles intérieures, savoir se contenir pour conserver sa crédibilité en tant que leader. Les techniques suivantes sont celles que j’utilise plus et que la plupart des clients qui suivent nos programmes de coaching utilisent pour développer la maîtrise émotionnelle. Je les partage avec vous ici.

La préférence pour le « se sentir bien dans sa peau»

Le but de la vie, c’est d’être heureux, se sentir bien dans sa peau et avoir le sentir d’être utile à quelque chose (au monde). Peu de gens disent avoir un autre but que celui-là. Le défi, c’est que lorsque nous sommes sous pression, nous perdons effectivement le contrôle du besoin de donner prééminence à cet objectif.

Une personne qui tient à se sentir bien dans sa peau trouvera toujours les moyens de garder le contrôle de ses émotions. Elle a besoin de faire preuve d’intelligence pratique pour opérer le choix préférentiel lui permettant de se sentir bien dans sa peau.

Par exemple, nous pensons en général que le fait de se mettre en colère et de la déverser sur une personne, va nous soulager. Le défi, c’est que lorsque nous sommes en colère, nous la maintenons en nous et la laissons nous brûler plusieurs jours, plusieurs heures avant d’avoir l’opportunité de la déverser sur des gens. La mauvaise nouvelle étant que nous n’arrivons pas toujours à tout déverser. Pendant ce temps nous nous faisons tellement du mal et nous rongeons. Notre tension monte et les brûlures s’accélèrent dans notre corps. Nous sommes ruinés et totalement extenués le soir quand nous rentrons chez nous. etc.

Je ne pense pas que nous prenons du plaisir à vivre ces douloureux instants. Les maladies que cela nous causent sont terribles : le cancer, la tension artérielle, les AVC, la perte de mémoire, l’irritabilité….

Pardonnez-moi, mais il n’y a que les gens qui prennent du plaisir à se faire du mal eux-mêmes qui se causent ces choses. Dernièrement, j’ai remarqué que j’ai des irritations et des picotements dès que je commence à critiquer et à aller en cabale contre quelqu’un. Cela me ronge tellement que je préfère maintenant être compatissant parce que je tiens vraiment à me sentir bien dans ma vie, être heureux et avoir le sentiment d’être utile aux autres plutôt que de me ronger et me causer de la maladie inutilement.

 

La compassion et l’empathie

Voici une bonne nouvelle au sujet de la possibilité de développer la maitrise de soi et se faire du bien à soi-même :

 

Lorsque nous apprécions, encourageons, remercierons, valorisons, sommes compatissants et donnons de la considération aux autres nous nous sentons bien. Par contre lorsque nous accusons, critiquons, dévalorisons, punissons, bafouons les autres nous nous sentons très mal dans notre peau.

Alors que faire pour se sentir bien dans sa peau et renforcer sa maitrise émotionnelle ? Apprécier, remercier, encourager, considérer, être compatissant, valoriser. Est-ce qu’il faut le faire même lorsque les autres foutent la merde ? Oui, c’est facile à faire lorsqu’on tient à se sentir bien dans sa peau et développer la maîtrise émotionnelle car C’est agréable d’être agréable avec les autres et c’est désagréable d’être désagréable avec les autres.

La concentration sur les opportunités et les résultats intéressants

La dernière fois que j’animais un atelier sur le leadership et la maîtrise émotionnelle, quelqu’un me disait qu’il y a des choses que lui ne supporte pas. Je lui ai demandé ce qu’il ne supporte pas. Il me répondit :

 

« Je ne supporte pas que le travail soit mal fait. Je ne supporte pas qu’on vienne en retard. Je ne supporte pas qu’on me manque de respect. Je ne supporte pas qu’on soit hypocrite ».

 

Je repris la parole pour lui demander s’il s’énerve souvent. Il me dit « OUI ».

Alors, j’ai enchainé pour lui dire que c’est parce qu’il se concentre souvent sur ce qui ne va pas, ce qui est inadmissible, intolérable, insupportable, injuste, impossible, incroyable qu’il a souvent mal. L’émotion est une réponse. La réponse de la part de ce à quoi nous prêtons attention. Si bien que lorsque vous prêtez attention à ce qui ne va pas, vous avez mal. Et si vous prêtez attention à ce qui va, vous vous sentez bien.

Est-ce que cela veut dire qu’il faut négliger ce qui ne va pas ? Si vous pouvez vous occuper de ce qui ne va pas, sans perdre votre maitrise émotionnelle, occupez-vous en. Si vous voulez renforcer votre maitrise émotionnelle, prêtez attention aux opportunités et aux résultats intéressants. Si vous faites attention à ce que vous aimez et appréciez, vous allez conserver votre maitrise émotionnelle. Si vous faites attention à ce que vous détestez et trouvez inacceptable, vous perdez la maîtrise émotionnelle.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۶ ، ۱۰:۲۴
شهلا دوستانی

 

عموی پیر من

بکوشیم برای دیگران مفید باشیم

   عموی پیرم خدمتکاری داشت که به مدت سی وپنج سال کارهای او را سرپرستی می کرد. شبی ، عمویم وقتی دید این زن بیچاره بیمار است ، به کتاب (پزشکی) خود مراجعه کرد ، دارویی در نظر گرفت ونیمه شب خارج شد به نزد دارو سازرفت تا آن را آماذه کند.غیبتش طولانی شد ، نگرانی مرا فرا گرفت . من با عجله، از کوتاهترین راه ، به نزد دارو ساز دویدم. عمویم چند لحظه قبل از آنجا خارج شده بود. آسوده خاطر، از راهی که اومی بایست طی کند رفتم.

  پس از لحظه ای در مقابلم مردی را دیدم که به نظرم عمویم نبود. او، با تلاش ، جسم سنگینی را حمل می کرد ، آن را دو بار برای  نفس  تازه کردن زمین گذاشت. وقتی به بالای کوچه رسید آن را در گوشه ای قرار داد وبا عصایش اطمینان حاصل کرد که این جسم دوباره نمی تواند قل بخورد .

   بالاخره عمویم را شناختم ، پس از آنکه علت آمدنم را برایش توضیح دادم ، او به من گفت :« آه ،  این سنگ بزرگ مرا حسابی متعجب کرد، اگر نبود الان رسیده بودم.» وبا پایی که می لنگید  تندتر رفت.

او که پیرولنگ ومجروح بود، در بردن این سنگ بزرگ به جای که دیگر نتواند مزاحم راه کسی باشد تردید نکرد.       

 

Related image

 

Mon vieil oncle

Efforçons –nous d’être utile aux autres

  

   Mon vieil oncle avait qui pendant trente –cinq ans avait dirigé son ménage. Un soir, cette pauvre femme se trouvant malade, mon oncle consulta son livre, imagina une drogue et sortit à minuit pour la faire préparer chez le pharmacien. Son absence se prolongeant, l’inquiétude me prit. je courus an hâte chez le pharmacien par le chemin le plus court. Mon oncle était sorti depuis quelques instants. Tranquillisé, je m’acheminai par la rue qu’il avait dû suivre.

   Au bout d’un moment, je vis devant moi un homme que je ne reconnus pas pour mon oncle. Il portait, avec effort, un objet pesant qu’il posa deux fois pour reprendre haleine. Arrivé au haut de la rue il le plaça dans pouvait rouler de nouveau.

   Alors je reconnus mon oncle. Après lui avoir expliqué le motif de ma course : «  Et ! J’y serais déjà, me dit-il, sans un énorme caillou où je me suis choqué rudement. » Et il hâtait le pas en boitant.

   Agé,boiteux et blessé il n’avait pas hésité à porter la grosse pierre en un lieu où elle ne plus nuire personne.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۶ ، ۰۸:۲۳
شهلا دوستانی

   نعل اسب

  با اجتناب ازانجام زحمت کوچکی ، اغلب بر خود زحمات بزرگ

    تحمیل می کنیم                        

روزی یک روستایی با فرزندش  تماس راهی سفر شد. طی راه، پدر به فرزند گفت : «نگاه کن ،آن را روی زمین یک نعل اسب است .آن را بردار و در جیبت بگذار.

___  توماس پاسخ داد : به ! این  ارزش این را ندارد که برای برداشتنش خم شویم »

پدر هیچ پاسخی نداد ، نعل را برداشت و در جیبش گذاشت. هنگام رسیدن به روستا  ، آن را به نعل بند فروخت ، ونعل بند به او چند لیارد ( واحد قدیمی پول ) داد. با این پول پدر مقداری گیلاس خرید.

   پس از انجام این کار ،دوباره به راه افتادند. خورشید سوزان بود، و توماس داشت از تشنگی هلاک می شد .با وجود این به هر طرف که نگاه میکردند ، نه خانه ای ، نه درختی برای پناه گرفتن و نه چشمه ای برای رفع تشنگی  می دیدند.

   در همین موقع، جوریکه تصادفی به نظربیاید، پدر یک گیلاس انداخت . توماس با عجله آن را برداشت و و زود در دهانش گذاشت. چند قدم دورتر ، پدر دومین گیلاس را انداخت ، توماس با اشتیاق آن را برداشت . این کلک ادامه داشت تا موقعی که او تمام گیلاسها را جمع کرد.

   وقتی او گیلاس آخر را خورد ، پدر با خنده به طرف او برگشت و به او گفت :« حالا می بینی که اگر   فقط برای  یک بار می خواستی برای برداشتن نعل خم شوی، مجبور نمی شدی اینکار را صد بار برای (برداشتن) گیلاس انجام دهی.  


                                                   Le fer à cheval

                         En voulant éviter une petite peine, on s’en impose

                                                     Souvent de grandes.

   Un villageois partit un jour en voyage avec son fils Thomas. Chemin faisant, le père dit à l’enfant : « Regarde, voilà, par terre un morceau de fer à cheval. Ramasse- le  et mets –le dans ta poche.

___ Bah ! répondit Thomas, cela ne veut pas la peine qu’on baisse pour le prendre. »

   Le père ne répondit rien, ramassa le fer et le mit dans sa poche. En arrivant au village, il le vendit au maréchal-ferrant, qui lui en donna quelques liards. Avec cet argent, il acheta des cerises.

Cela fait, le père et le fils se remirent en route. Le soleil était ardent, et Thomas mourait de soif. Cependant, de quelque côté qu’on tournât les yeux, on ne voyait ni maison, ni arbres pour s’arbitre, ni source pour désaltérer.

   Alors, le père laissa tomber une cerise, comme par hasard. Thomas s’empressa de la ramasser et la porta aussitôt à sa bouche. Quelques pas plus loin, le père laissa tomber une deuxième cerise que Thomas saisit avec l’empressement. Ce manège continua jusqu’à ce qu’il eût ramassé toutes les cerises.

 

   Quand il eut mangé  la dernière, le père se tourna vers lui en riant et lui dit : « tu vois maintenant que si tu avais voulu le baisser une seule fois pour ramasser le fer à cheval, tu n’aurais pas été obligé de le faire cent fois pour les cerises.

                                                                                                             D’après Grimm.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۶ ، ۰۷:۵۵
شهلا دوستانی


Image result for multiplication chart

Les mesures – Les quantités

اندازه ها و مقدارها

 

2, 4, 6 … sont des chiffres pairs _ 1, 3, 5 … sont des chiffres Impaires.

عددهای 2، 4، 6، زوج و... هستند عددهای 1، 3، 5، ...فرد هستند.


   .157est nombres à trois chiffre    


      عدد 157 سه رقم دارد.

On peut écrire un nombre en chiffres ou en lettres.

می توان عدد را با رقم و با حروف نوشت.

160 est un chiffre rond, 158.5 est un chiffre exact.

160 یک عدد گرد شده است ، 158.5 یک عدد دقیق است.  

Vous êtes combien ? (= combien de personnes)

شما چند تایید؟(= چند نفر هستید؟)

7+6 ça fait combien ? Ça fait   13

7+6 چقدرمی شود؟ می شود  13

Nous sommes quatre.

ما چهار نفر هستیم.

                                                                 

Le garçon de café calcule= compte facilement de tête(= mentalement, sans calculette), il fait ses calculs de tête.

 پسر در کافی شاپ حساب کرد= به راحتی از حفظ حساب کرد(=با ذهنش، بدون ماشین حساب) او با ذهنش حساب می کند .

                                                                                         

Comme il est bon en calcul mental. Il ne Fait pas souvent d’erreur de calcul.

چقدر خوب او با ذهنش حساب می کند. او اغلب در حساب کردن اشتباه نمی کند.                                                          .

Il fait le total =la somme des boissons.

 او مجموع را حساب کرد= مبلغ نوشیدنی ها                                           

Le tout= le montant s’élève à 8.54.

همه= مبلغ کل به  8.54 یورو می رسد.                                                                        

Jules fait ses comptes régulièrement (= il vérifie son budget).

ژول حسابش را به طور منظم دارد.                                                                                                       

Les quatre opérations : combien font …? 

چهار عمل اصلی: چقدر می شود؟                                                                              

L’addition      2+4=6      (2 plus 4 égales 6)      (additionner)

جمع: 2+4=6 ( 2به اضافه4 می شود )  (جمع کردن)                                                      

La soustraction  7-5= 2  (7 moins 5 égale 2)   (soustraire)

           تفریق:7-5=2 (7 منهای 5 می شود 2) ( تفریق کردن)                                         

La multiplication 6×8=48 (6 multiplié par 8 égale 48) (multiplier)

             ضرب 6×8=48 (6 ضربدر 8 می شود48) (ضرب کردن)

La division 12÷6=2 (12 divisé par 6 égale 2)   (diviser)

تثسیم: 12÷6=2 12 تقسیم بر 6 می شود2) (تقسیم کردن)       

La moitiée 1/2 , le tiers 1/3, le quart 1/4 , le cinquième 1/5 ,  le dixième 1/10 , etc… sont des fractions.

نصف ½ ، ثلث1/3 ، ربع 1/4 ،خمس1/5، یکدهم1/10و غیره کسر خوانده می شود.

Le nombre de publication a doublé, triplé, quadruplé.

تعداد نشر دو برابر ، سه برابر، چهار برابر شد.                

Le pourcentage de publication a augmenté, il y a 3% (trois pour cent) de publications en plus.

درصد نشر بالا رفت، نشر سه درصد افزایش یافت.                                                                                          

Quand on fait une recette de cuisine, il faut respecter les proportions (= la quantité relative de chaque ingrédient)

وقتی از روری دستورالعمل آشپزی می کنیم، باید اندازه ها را رعایت کنیم.(=مقدار مربوط به هر ماده)              

Le temps de cuisson est proportionnel  à la taille du plat(= plus le plat est grand, plus le temps du cuisson est long).

زمان پخت بستگی به مقدار غذا دارد.(هر چه مقدار غذا بیشتر باشد زمان پخت طولانی تر است.)         

Si tu achètes 10£ de tickets bus un mois et 6£ suivant. Fais la moyenne de tes achats : tu dépenses en moyennes 8£ par mois de tickets.

اگر یک ماه ده یورو بلیت اتوبوس بخرید و ماه بعد شش یورو، شما درماه به طور متوسط هشت یورو بلیت می خرید.                  

                                                                                                     

 

  

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۶ ، ۲۱:۴۱
شهلا دوستانی

 

ارزش انسان

 

یک سخنران معروف سمینارخود را با بالاگرفتن یک اسکناس بیست دلاری آغاز کرد و گفت: چه کسی دوست دارد این اسکناس را داشته باشد؟  دست ها شروع  به بالا رفتن کرد، او گفت:  من این اسکناس 20 دلاری را به یکنفر از شما خواهم داد ولی قبل از آن اجازه بدهید با آن کاری بکنم. او اسکناس را بشدت مچاله کرد و پرسید  : آیا هنوز اسکناس را می خواهید ؟ دستها شروع به بالا رفتن کرد.

خوب، باشه، اما اگر این کار را بکنم چطور؟ او اسکناس مچاله را زمین انداخت و با دوپا روی آن پرید، هر چقدر که توانست آن را له کرد تا جایی که اسکناس پوشیده از گرد وخاک کف {سالن} شد. سپس پرسید : حالا کی هنوز آن را می خواهد. واضح است، که دستها هنوز بالا می رفت.

دوستان من، شما اکنون درسی گرفتید...آنچه من با این اسکناس کردم  اهمیت چندانی ندارد، شما هنوز آن را می خواهید زیرا ارزش آن تغییر نکرده است . ارزش آن هنوز 20 دلار است.

چند بار در زندگی  مسائل  شما را مچاله ، طرد و آلوده کرده است و شما حس کرده اید دیگر هیچ ارزشی ندارید ، در واقع ارزش شما هیچ تغییری نکرده است. این ارزش در نظر کسانی که شما را دوست دارند تغییری نکرده است!  ارزش شخص بسته به آنچه که با او می کنند یا نمی کنند نیست. شما همیشه می توانید از نو شروع کنید و اهداف تان را بدست آورید. اینها چیزی را تغیر نمی دهد،  ارزش شما همیشه ذاتی و دست نخورده است. 



La valeur de la personne

 

Un conférencier bien connu commence son séminaire en tenant bien haut un billet de 20 $. Il demande aux gens : Qui aimerait avoir ce billet ?Les mains commencent à se lever alors il dit :Je vais donner ce billet de 20$ à quelqu'un de vous mais avant, laisser moi faire quelque chose avec. Il chiffonne alors le billet avec force et il demande : Est-ce que vous voulez toujours de ce billet ? Les mains continuent à se lever.

Bon, d'accord, mais que se passera-t-il si je fais cela. Il jette le billet froissé par terre et saute à pied joints dessus, l'écrasant autant que possible et le recouvrant des poussières du plancher. Ensuite il demande : Qui veut encore avoir ce billet ? Évidemment, les mains continuent de se lever !

- Mes amis, vous venez d'apprendre une leçon ...Peu importe ce que je fais avec ce billet, vous le voulez

 toujours parce que sa valeur n'a pas changé, il vaut toujours 20 $.

Plusieurs fois dans votre vie vous serez froissés, rejetés, souillés par les gens ou par les  événements. Vous aurez l'impression que vous ne valez plus rien mais en réalité votre valeur n'aura pas changé. Elle ne change pas aux yeux des gens qui vous aiment ! La valeur d'une personne ne tient pas à ce l'on fait ou pas.  Vous pourrez toujours  recommencer et atteindre vos objectifs. Cela ne change rien, votre valeur  intrinsèque est toujours intacte.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۶ ، ۱۴:۳۱
شهلا دوستانی

 

 

آیا  یک روز در هفته ورزش کردن مفید است؟


فواید فعالیت فیزیکی منظم بر سلامتی بدن بسیار زیاد است.اما آیا  فقط یک بار در هفته ورزش کردن نیز تاثیر گذار است؟ پاسخ به این سوال هنگامیکه موضوع قلب باشد یا عضلات و یا مفاصل متفاوت است.

ورزش فواید زیادی دارد: تاثیر ویژه آن بهبود بخشیدن وضعیت فیزیکی و فکری فرد است. اما توالی آن چگونه باید باشد. دعوت شدگان برنامه سلامتی ( صحبتی با دکتر) نشریه فیگارو: دکترفابین گز، متخصص قلب بیمارستان آمبرواز پاره و کریستین دولانگ، دکتر در ورزش، پاسخ دقیقی برای این پرسش دارند.

برای پاسخ به این پرسش، باید مشخص نمود کدام ارگان مد نظر است قلب یا عضلات و یا مفاصل. در مورد قلب فعالیت ورزش یک بار در هفته فایده ی  چندانی به همراه ندارد. زیرا قلب 75% آنچه را بدست آورده است در مدت سه یا چهار روز به نوعی "فراموش" می کند. و مثل اینست  هر بار از صفر آغاز کند {یعنی آمادگی قبل را حفظ نمی کند} و با سردی دوباره شروع کند. این توالی { توالی وزرش کردن  یک روز در هفته} می تواند برای کسی که مشکل قلبی عروقی  دارد بدتر هم باشد. دکتر فابین گز متذکر می شود: یکی از اساسی ترین فعالیت های فیزیکی، بخصوص برای افرادی که مدتها ورزش نکرده اند،  فعالیتی است  که خون را به گردش در آورد و مرتب و تدریجی باشد.

بنابر نظر دکتر لولانگ: برای عضلات و مفاصل مسئله قدری متفاوت است، تاثیرات ورزش می تواند تا شش هفته هم باقی بماند. پس این امکان وجود دارد که یک بار در هفته ورزش کرد بدون اینکه  فواید {بار قبل} از دست برود و با هر بار  ورزش ، تاثیرات آن را بتدریج افزایش داد.  اما نظم همچنان قانون طلایی است و دوجلسه در هفته بسیار بهتر است، برای بهبود بخشیدن { عضلات و مفاصل} و هم اینک درهر بارآزار دهنده نخواهد بود. 



Related image





Faire du sport une fois par semaine, est-ce utile ?


Par    Le figaro.fr   Mis à jour le 07/07/2017 à 17:52  Publié le 07/07/2017 à 17:52

 


 Les bénéfices de l’activité physique régulière sur la santé sont très nombreux. Mais faire du sport une seule fois par semaine suffit-il pour que le corps en profite ? La réponse n’est pas la même si on parle du cœur ou des muscles et des articulations.

 

 

Le sport a de nombreux avantages: il permet notamment d’améliorer sa condition physique et mentale.

Mais à partir de quelle fréquence? Invités de l’émission santé vidéo du Figaro Toc Toc Docteur, le Dr Fabien Guez, cardiologue à l’hôpital Ambroise Paré (Boulogne-Billancourt), et Christophe Delong, médecin du sport, apportent une réponse nuancée (voir la vidéo ci-dessus).

Car pour répondre à cette question, il faut distinguer ce qui concerne le cœur d’une part et les muscles et articulations d’autre part. Pour le cœur, faire de l’activité physique une fois par semaine n’entraîne pas de gros bénéfices. Car il «oublie» en quelque sorte environ 75% de ce qu’il a appris au bout de seulement 3-4 jours. C’est donc comme s’il repartait de zéro à chaque fois, en reprenant à froid. Au pire, cette fréquence peut se révéler même mauvaise pour une personne souffrant d’un problème cardio-vasculaire. «Un des fondamentaux de l’activité physique pour le cœur et l’appareil circulatoire, c’est vraiment la régularité et la progressivité, surtout quand on n’a pas fait l’activité physique depuis longtemps», rappelle Fabien Guez.

Pour les muscles et les articulations, les choses sont un peu différentes: les bénéfices des efforts peuvent durer jusqu’à 6 semaines, selon le Dr Lelong. Il est donc possible de faire du sport une fois par semaine et progresser dans le travail, sans perdre à chaque fois tous les bénéfices. Mais la régularité reste l’une des règles d’or donc deux séances par semaine sont bien meilleures, aussi bien pour s’améliorer que pour ne pas avoir trop mal à chaque fois.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۶ ، ۰۹:۱۷
شهلا دوستانی


 

مطلبی که در ذیل آورد می شود ترجمه ی بخش اول کتاب آقای دکتر کاملیو کروز (Camilo Cruz)به نام "روزی روزگاری گاوی..."          (Once upon a cow)     است .این کتاب توانست در افکار بسیاری از جمله خود من تغییراتی خوبی ایجاد کند و از نظر من بخش اول این کتاب خلاصه تمام کتاب است. 


حکایتی در باره گاو


احساسم مثل تمام افراد شکسته خورده است . تجربه هایی داشتم که مستقیم یا غیر مستقیم نتیجه کارهای دیگرا ن بوده. همیشه در حال سرزنش همسرم، رئیسم، گروهم، والدینم و یا هرکسی بودم که به نوعی برایم مشکل ایجاد کرده بود. شاید فقط برای پوشاندن برخی از خطاها و انتخاب های غلط خودم دلیل تراشی می کردم؛ اما تا امروز هم فکر می کنم در مورد بعضی از آنها حق داشتم.  بهر حال، آنچه که داستان گاو به من آموخت این بود که اگر آنها هم مقصر بودند یا نبودند به موضوع اساسا ربطی نداشت . من نمی توانم به عمق زندگی بروم و بگویم:"   من خالصانه می خواهم موفق شوم اما این،  اشتباه اوست" یا " این خطای اوست چون مسئولیتش را انجام نداده"، فکر می کنم یکی ازبزرگترین چالش هایی که ما داریم پذیرفتن صد درصد مسئولیت، پیشرفتمان است. مهمترین چیزی که شما یک بار باید به آن برسید  اینست : شما ناچار نیستید که دائم در این عذاب باشید که شکست شما نتیجه کار دیگری است.

آنتونی سیتل واشنگتن

 

روزی روزگاری ، استاد و حکیم با تجربه ای می خواست به یکی از شاگردانش راجع به راز موفقیت و شادی در زندگی درسی بدهد. او، با توجه به اینکه مردم هنگام جستجوی خوشبختی با موانع و مشکلات بسیاری روبرو می شوند، که اغلب اجتناب پذیر هستند؛ فکر کرد اولین درس باید توضیح این باشد که چرا اغلب مردم زندگی معمولی و متوسطی دارند.

و  با خودش اندیشید، بسیاری از مردان و زنان زندگی را به پایان می برند در حالیکه اهدافشان را محقق نکردند، زندگی سختی را پشت سر گذاشتند و همواره  تصور می کردند هرگز  قادر به غلبه بر و گذر از موانعی که سدی در برابر موفقیت انهاست نیستند.

استاد می دانست برای اینکه مرد جوان این درس بسیار مهم را درک کند، بایست خودش شاهد این باشد که چگونه زندگی معمولی قوانینش را بر ما حاکم می کند.

برای این درس مهم، تصمیم گرفت با شاگردش به یکی از فقیرترین دهکده ها ی استان سفر کند. جایی که  فقر بدبختی حاکم بود ، و بنظر می رسید در زندگی تسلیم سرنوشت شده اند.

تا به آنجا رسیدند، استاد از مرد جوانی خواست تا آنها را به فقیرترین خانه ی محله راهنمایی کند. تا شاید شب را در آنجا سپری کنند.

بعد از مدتی راهپیمایی، به حومه منطقه رسیدند. در محلی بسیار دورافتاده، دو مرد در مقابل مخروبه ترین کلبه ای که به چشم می خورد، توقف کردند.

 ساختمانی در حال فرو ریختن که در دورترین نقطه از توده ی کوچک خانه های حاشیه روستا واقع شده بود. بی شک این خانه به فقیرترین خانواده ها تعلق داشت. دیوار به گونه ای بود که انگار معجزه آن را نگه داشته و هر آن خطر فرو ریختن آن وجود داشت. آب از سقف سرهم بندی شده ای می چکید  که بنظر می رسید تاب و توان نگه داشتن هیچ چیز را ندارد، وعلاوه بر وضعیت رقت انگیز آن، همه جور آشغالی هم کنار دیوار جمع شده بود. بچه کوچکی، صاحبخانه را ازآمدن دو مرد غریبه خبر دار کرد. صاحبخانه به گرمی به آنها خوشامد گفت.

استاد گفت:" آقای عزیز سلام، امکان دارد دو مسافر خسته که به دنبال محلی برای گذران شب هستند را جای دهید؟"

" اینجا خیلی شلوغ است، اگر ناراحت نمی شوید، خوش امدید."

وقتی دو مرد قدم به داخل گذاشتند، از اینکه در این فضای کوچک چهل و هشت متری هشت نفر زندگی می کنند حیرت زده شدند. پدر ، مادر، چهار بچه و پدر بزرگ و مادر بزرگ با هم در این محل بسیار شلوغ  به بهترین نحو کنار می آمدند.

بدن های لاغر، رنجور و ژولیده با لباسهای مندرس آنها نماینگر امکانات بسار اندک آنها بود. چهره های غمگین و سرهای خمیده ، شکی باقی نمی گذاشت که فلاکت نه تنها جسمشان را تسخیر کرده که تا عمق وجود آنها رفته .

دو مسافر نمی توانستند کمکی کنند. به اطراف نگاه کردند تا ببینند در میان چنین فقری چیز ارزشمندی پیدا می شود. هیچ چیز پیدا نمی شد. اما وقتی پا از خانه بیرون گذاشتند، متوجه شدند اشتباه می کنند. در کمال تعجب دیدند خانواده مال ارزشمندی دارد، در این شرایط، چیزی بسیار غیر عادیمی نمود، آنها یک  گاو داشتند.

حیوان چیز زیادی بنظر نمی رسید، اما فعالیت هر روز خانواده دور همین گاو می گذشت: غذا دادن به گاو، حواست باشد آب کافی داشته باشد، گاو را ببند، فراموش نکن او را به چرا ببری، شیر گاو...

می توان گفت نقش گاو در این خانواده خیلی مهم بود. با این حال شیر اندکی که تولید می کرد به زور آنها را زنده نگه می داشت. گاو هدف مهمتری داشت؛ این تنها چیزی بود که آنها را از فلاکت مطلق دور می کرد. در مکانی که همه چیز فقیرانه است داشتن چنین چیز ارزشمندی اگر نگوییم حسادت همسایه ها را بر می انگیخت، برای آنها احترام به همراه می اورد.

آنجا در میان فلاکت وبی نظمی، استاد وشاگرد دراز کشیدند تا شب را سپری کنند.

روز بعد، قبل از طلوع خورشید، با احتیاط که کسی بیدار نشود، دو مسافر سفر خودشان را دنبال کردند.

شاگرد به اطراف نگاه کرد، گویی می خواست تصویری از این وضعیت در ذهنش بسازد. به راستی او نمی دانست چرا استاد او را به اینجا آورده است. بهر حال قبل از اینکه راه جاده را در پیش بگیرند، استاد زمزمه کرد:" زمانش رسیده است که تو درس را بگیری، درسی که ما را به این محل فلاکت بار کشانده است."   

در مدت کوتاه بازدید، آنها شاهد یک زندگی کاملا مطرود بودند، ولی مرد جوان اصلا علت وجود چنین زندگی غمباری را نمی فهمید. به چه منظور به اینجا آمدند؟ چه چیز آنها را آنجا نگه داشته بود.

استاد آرام به طرف گاو رفت ، حیوان حدود بیست متر دورتر از خانه به نرده ی سستی بسته شده بود، خنجری را که با خودآورده بود از غلاف بیرون کشید، شاگرد حیرت زده شد، بعد ناگهان استاد دستش را بلند کرد، شاگرد از دیدن اتفاقی که در حال افتادن بود خشکش زده بود. شاگرد باور نمی کرد، استاد خنجر را با حرکتی سریع در گلوی گاو فرو کرد. با این زخم مرگبار گاو بی صدا بر زمین افتاد. شاگرد با نا باوری کامل ، ناراحت اما طوری کرد افراد خانه بیدار نشوند گفت: استاد چه کردی؟ چطور توانستی حیوان بد بخت را بکشی؟ این تنها مال آنها بود. حالا چه بر سر آنها می آید.

استاد بدون آنکه از تشویش شاگرد ناراحت شود، بی اعتنا به سوالات شاگرد آن صحنه وحشتناک را ترک کرد. کاملا بی تفاوت نسبت به سرنوشتی که با فقدان حیوان در انتظار این خانواده است.

شاگرد کاملا گیج پشت سر استاد راه افتاد تا به سفرشان ادامه دهند.

و اینگونه ، این خانواده تیره بخت با گرفتاری بسیار و حتی احتمال بدبختی بیشتر بدست سرنوشتی نامعلوم سپرده شد.

 طی روزهای بعد، شاگرد ذهنش درگیر بود و با این فکر وحشتناک که بدون گاو این خانواده حتما از گرسنگی خواهد مرد. با وجود فقدان تنها منبع معاش خانواده چه پیش خواهد آمد؟

ماه بعد هم، او اغلب با خاطره آن روز وحشتناک در رنج و عذاب گذراند.

یک سال گذاشت، یک روز بعد از ظهر، استاد پیشنهاد کرد به همان روستای کوچک برگردند تا ببینند چه بر سر آن  خانواده آمده است.  

اشاره ای کوچک به آن خاطره که به ظاهر مدت زیادی از آن گذشته کافی بود آن درس را در ذهن شاگرد بیدار کند. حتی پس از این همه مدت او هنوز مطلب را درک نکرده بود. خانواده ای بد بخت و نقشی که او در این سرنوشت داشت ، ذهنش بار دیگر  از این افکار پر شد. چه بر سر آنها امده است؟

آیا آنها از این ضربه جان سالم بدر بردند؟ آیا توانستند زندگی جدیدی را شروع کنند؟ آیا او می توانست با وجود کاری که استادش کرده بود بار دیگر با آنها روبرو شود؟ با وجود این افکار ناراحت کننده، با بی میلی پذیرفت و با دودلی سفری را آغاز کرد که روشنایی نوینی در خاطرات ناخوشایند سال گذشته نمودار می کرد.

پس از روزها مسافرت، دو مرد به روستا رسیدند. آنها بی حاصل به دنبال خانه بودند. محیط اطراف همان محیط بود،اما دیگر کلبه ای را که سال پیش، شب را در آن سپری کرده بودند، در آنجا نبود. به جای آن، خانه ای جدید و زیباتر در همان نقطه ساخته شده بود. آنها ایستادند واز تمام زوایا ساختمان را برانداز کردند تا مطمئن شوند که به درستی در محل قبلی هستند.

مرد جوان از این می ترسید که مرگ حیوان آنچنان ضربه ی سختی بر آن خانواده وارد کرده باشد که آنها نتوانسته باشند دوباره بلند شوند. شاید آنها مجبور شده بودند از خانه خود بروند و خانواده ی دیگری با وضعیت بهتر، آن زمین را گرفته باشد و این خانه جدید را بنا کرده باشد. چه چیز دیگر ممکن است برای آنها اتفاق افتاده باشد؟ شاید داغ ننگ آنها را مجبور به رفتن کرده باشد. همانطور که این افکار بر ذهن او هجوم آورده بودند،شاگرد  بین میل به پی بردن آنچه رخ داده بود و یا به سادگی از آن گذشتن و اجتناب از تایید تردیدهایش در سرنوشت هولناک آنها دودل بود. او تصمیم گرفت حقیقت را دریابد. نیاز دشت بداند، پس در زد و منتظر ایستاد. پس از مدتی کوتاه، یک مرد خوشرو دم در آمد. ابتدا، شاگرد او را بجا نیاورد. اما بعد نتوانست حیرتش را پنهان کند، دریافت او همان مردی است که به آنها جا داده بود. به وضوح او همان مرد است، اما چیزی در او تغییر کرده بود. او لباس تمیز تن کرده بود و آراسته بود. لبخندی بر لب داشت و برقی در چشمانش می درخشید. روشن بود اتفاقی مهم در زندگی او افتاده بود. شاگرد به سختی می توانست آنجه را که می بیند باور کند.

چگونه امکان داشت؟ دریک سال چه اتفاقی ممکن بود در این دنیا افتاده باشد؟ او با عجله برای سلام و احوالپرسی جلو رفت،  می خواست بدون اتلاف وقت در باره اتفاق خوبی که مطمئنا برای این خانواده افتاده بود سوال کند.

شاگرد جوان گفت:" همین سال پیش ما اقامت کوتاهی اینجا داشتیم، و بنظر می رسید شما در نهایت بدبختی و نامیدی بسر می بردید. لطفا به من بگویید چه رخ داده است که تا این حد تغییر ایجاد شده است. علت این وضع خوب چیست؟

مرد بدون توجه به این حقیقت که این دو مسئول مرگ گاو بودند، آنها را به خانه دعوت کرد و برای آنها ماجرای بسیار جالبی را تعریف کرد  که زندگی مرد جوان را برای همیشه تغییر داد.

او گفت اتفاقا درست همان روزی که شما رفتید فردی شرور شاید به خاطر حسادت به تنها مال آنها، حیوان بیچاره را سلاخی کرد.

مرد گفت:" باید اقرار کنم، اولین عکس العمل من اندوه و نا امیدی شدید بود. برای مدت طولانی، شیر این گاو تنها  منبع  امرار معاش ما بود. بعلاوه این گاو تنها مال ما بود؛ زندگی ما به آن وابسته بودو آن گاو در مرکز زندگی ما قرار داشت، رو راست باشم  فقط داشتن آن به ما احساس امنیت می داد و باعث احترام همسایگان به ما می شد.

" کمی بعد از آن واقعه تاسف بار، دیدیم اگر کاری نکنیم، خیلی زود وضعیت بد ما بدترخواهد شد. بدون آن حیوان ما در بدترین وضع بودیم. ما نیاز به خوردن و خوراندن به فرزندانمان بودیم. پس ما قسمتی از زمین پشت خانه را تمیز کردیم، و بذرپاشیدیم تا مقداری سبزی بدست آوریم. به این روش ما توانستیم اولین ماه ها را زنده بمانیم.

" پس از مدتی، فهمیدیم باغچه کوچک ما بیش از نیاز ما ما محصول می دهد. اگر آنها را به همسایه هایمان می فروختیم، می توانستیم بذر بیشتری بکاریم. خوب همین کار را هم کردیم، و دیری نپایید که ما برای خود به مقدار کافی غذا داشتیم و مقدار زیادی هم برای فروش در بازار محل."

مرد با شادی ادامه داد: " آن اتفاق افتاد" ، " ما برای اولین بار در زندگی مقداری پول برای غذا و لباس داشتیم. سپس ما به زندگی جدید امیدوار شدیم. زندگی که انتظارش را نداشتیم حتی در آرزو هم احتمالش را نمی دادیم."

" ماه پیش، ما توانستیم خانه جدید را بسازیم. انگار فقدان گاو چشمان ما را به سعادتمندی در زندگی گشود. سرانجام شاگرد درسی را که مقصود استاد عزیزش بود را درک کرد. ناگهان برایش روشن شد که مرگ گاو ، در واقع انتهای زندگی آنها نبود، بلکه شروع زندگی جدیدی بودبا فرصتهای بیشتر.

 مرد از آنها خواست شب را در خانه آنها بگذرانند، آنها با شادی پذیرفتند. صبح روز بعد آنها با مرد و خانواده اش خدااحافظی کردند و راهشان را در پیش گرفتند. استاد، که در تمام طول اقامت ساکت بود، از شاگرد که هنوز از آنچه شنیده و دیده بود در تعجب بود پرسید:" فکر می کنی این خانواده می توانستند تمام این کارهایی را که طی این یک سال کرده اند را انجام دهند، اگر هنوز گاو خود را داشتند.

شاگرد جوان بدون تردید پاسخ داد:" شاید نه"

" حالا فهمیدی؟ گاوی که آنها تا این حد عزیزش می داشتند زنجیری بود که آنها را به زندگی فقیرانه وسطح پایین  می بست. آنها آسوده بودند با این تصور که گاو آنها را از نابودی دور نگه می دارد.و اتفاقی در زندگی آنها رخ نداد تا وقتی آن امنیت دروغین از دست رفت و آنها مجبور شدند به مسیرهای دیگر هم نگاه کنند."

شاگرد گفت:" به عبارت دیگرگاوی که همسایگان رحمت می شمردند، وقتی خانواده در فقر مطلق بود به آنها این حس را می داد که در فقر مطلق نیستد."

استاد پیر پاسخ داد:" دقیقا، این اتفاق وقتی می افتد که تو قانع می شوی که آن چیز اندکی که داری بیش از حد کافی است. این تفکر به تنهایی زنجیر ضخیمی و مانعی است که تو را از به دنبال رفتن چیزهای دیگر باز می دارد. احساسی از رضایت حکمران زندگی ات می شود. به جای اینکه از این اوضاع ناراضی باشی، یاد می گیری شرایطت را بپذیری. در واقع تو از جایی که در زندگی داری شاد نیستی ولی کاملا هم تیره بخت نیستی. از آنچه زندگی برایت قرار داده ناراحتی ولی آنقدرناراضی نیستی که اقدامی بکنی. می فهمی که چقدر این حقیقت ناراحت کننده است."

" وقتی از شغلی که داری اصلا راضی نباشی و این شغل باعث شود که به اساسی ترین نیازهای زندگی ات  نرسی و رضایت شخصی و زندگی ای که واقعا دوست داری برایت ایجاد نکند برای فرد آسان است که تصمیم بگیرد آن کار را ادامه ندهد. اما وقتی این شغلی  که دوست نداری برایت امکان پرداخت قرض هایت را فراهم کند وبا آن بتوانی زنده باشی و حتی راحتی  بسیار اندکی به تو بدهد ، خیلی آسان  می تواند تو را در تله ی رضایت کاچی بعض هیچی بیندازد. و بالاخره، حتی مردم را توجیح می کنی که از داشتن چنین وضعی سپاسگزاری."

" مثل گاو، این رفتار همواره تو را عقب نگه می دارد. و تا از آن خسته نشوی نمی توانی به دنبال تجربه های جدیدی که تا به حال نمی شناختی بروی. تو محکوم به قربانی شدن و محدودیتی می شوی که خودت به وجودت دیکته کرده ای، مثل اینست که چشمانت در خط شروع ببندی  و دعا کنی برنده شوی."

شاگرد با حیرت گوش می داداو مجذوب دیدگاه استادش شده بود. و اکنون به درستی در حال فهمیدن بود." ما همه در زندگی خود گاوی داریم، و این مانع سخت را، اعتقاد دروغین، عذرها، ترسها و توجیه کردنها را با خود حمل می کنیم. متاسفانه، این احکامی که به خود دیکته می کنیم ما را به یک زندگی معمولی گره می زند.

مرد پیر گفت :" نه فقط این، بسیاری از مردم با سرسختی توجیه می کنند چرا نتوانستند زندگی دلخواه خود را داشته باشند.آنها برای دیگران خودشان را  با دلایل ساختگی توجیه می کنند. و  وقتی می فهمند آن توجیهاتی که شاید دیگران را قانع کرده بود در زندگی خودشان بیفایده است ناگهان در زندگی عادی  خود دچارآشفتگی می شوند."



 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۰:۵۲
شهلا دوستانی

                                        داستان خرگوش کوچک

 

یک روز در ماه مه گذشته ،خسته از یک گردش طولانی ، در دسته ایخوابیده بودم ، که ناگهان احساس کردم گرفتار شده ام . او مارگو کوچولو بود ، که در امتداد  چاودارهای سیاه راه می رفت، مرا دید که خوابیده ام و به سرعت مرا از گردن و گوش هایم  گرفت .

با تمام نیرویم تکان می خوردم ، می خواستم فرار کنم ، افسوس ! تمام تلاشهایم بی فایده بود. مارگو مرا در اغوش گرفت و به اتاقش برد ، در آنجا مرا مملو ازنوازش وتوجه نمود. او نسبت به من نوعی مهربانی نهانی داشت ، مقدار زیادی سبزی و گل  می آورد تا صحرا و آزادیم را فراموش کنم.

اوخوب عمل کرد، اما من با فکر کردن بی وقفه به چمن با طراوت ، لذت دویدن در جنگل و دشتهای مورد علاقه ام غمگین می شدم. وقتی مارگو ناراحتی من را می دید توجه اش را دو برابر می کرد. او مرا نوازش می کرد، برای من سبزی های پر گل می آورد که مرا یاد صحرا و چمنزار می انداخت.

بلاخره غم واندوه من آنقدر زیاد شد که بیمار شدم. در پایان چند هفته مارگو با دیدن اینکه من در حال مردن هستم ، مرا در آغوش گرفت ، به آرامی نوازش کرد و مرا به چمن زاری برد که مرا گرفته بود. 


Image result for Histoire d’un petit lièvre



                                        Histoire d’un petit lièvre

 

 

   Un jour du mois de mai dernier, fatigué par une longue course, je dormais dans une touffe de luzerne lorsque tout à coup je me sentis saisi. C’était la petit Margot qui, longeant les seigles verts, m’avait aperçu dormant et m’avait vive ment attrapé par le cou et les oreilles.

 

   Je m’agitai de toute mes forces, je voulus fuir : hélas ! Tous mes efforts furent inutiles. Margot me retint dans ses bras et m’emporta dans sa chambre, où elle me combla de soins et de caresses. Elle me fit une gentille cachette, plein d’herbe et de fleurs pour me faire oublier les champs et ma liberté.

   Mais elle eut beau faire, je devins triste en pensant sans cesse à l’herbe fraîche, au plaisir de courir dans les bois et les plaines à ma fantaisie, Margot voyant ma tristesse redoubla de soins. Elle me caressait, m’apportait des herbes fleuries qui me rappelaient les champs et les près.

   Enfin ma tristesse s’accrut si bien que je tombai malade. Au bout de quelques semaines, Margot voyant que j’allais mourir, me prit dans ses bras, me caressa bien doucement et me porta dans le pré où elle m’avait pris. 

 

D’ près   J.  Richepin.




  













 

 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۶ ، ۰۷:۴۵
شهلا دوستانی

 

برادری

همه مردم با هم برادرند

 

   مدتی است  در منزلم در گرنوزه موسسه کوچک خدماتی "برادری" ایجاد کرده ام و بسیار تمایل دارم آن را گسترش و رواج دهم.

   در مورد آن مطالب بسیار کمی برای گفتن بگویم. کار ما یک غذای هفتگی برای کودکان فقیر است. هر هفته مادران فقیرفرزندانشان را برای ناهار خوردن به منزل من می آورند. اکنون  بیست و چهار تای آنها را دارم. این بچه ها با هم ناهار می خورند ؛ آنها همه باهم قاطی هستند ، کاتولیکها ، پروتستانها ، انگلیسی، فرانسوی ، ایرلندی، بدون وجه تمایز مذهبی و ملی. من آنها را به شادی و خندیدن دعوت می کنم و به آنها می گویم : « آزاد باشید.»

   زنم، دخترم، خواهر زنم، پسرانم، خدمتکاران، ومن نیز به آنها خدمت می کنیم. آنها با خشنودی غذا می خورند. پس از آن بازی می کنند و بعد به مدرسه می روند.

   این صدقه نیست ، این برادری است.    



 Image result for C’est un repas hebdomadaire d’enfants indigents                 

Fraternité

Tous les hommes sont frères.

 

   J’ai établi depuis quelque temps dans la maison à Guernesey, une petite  institution de fraternité pratique que je voudrais accroître et surtout propager.

Cela est si peu de chose que je puis en parler.

   C’est un repas hebdomadaire d’enfants indigents. Toutes les semaines, des mères pauvres amènent leurs enfants dîner chez  moi. J’en ai maintenant vingt-deux. Ces enfants dînent ensemble ; ils sont tous confondus, catholiques, protestants, Anglais, Français, Irlandais, sans distinction de religion ni de nation. Je les invite à la joie et au rire ; et je leur dis :  Soyez libre.  

   Ma femme, ma fille, ma belle- sœur, mes fils, mes domestiques, et moi aussi, nous les servons.  Ils mangent de bon cœur. Après quoi, ils jouent, puis ils vont à l’école.

   Ceci n’est pas de l’aumône, c’est de la fraternité.

                                                                                    

         Victor Hugo     

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۲:۲۵
شهلا دوستانی

 

 

 فانشون در خانه مادر بزرگ

 

   فانشون صبح زود به آنجا رفت، مثل شنل قر مزی به خانه مادربزرگش که در انتهای دهکده زندگی می کند. اما فانشون در جنگل فندق جمع نکرد ؛ او یکراست راه خودش را رفت و با گرگ هم برخورد نکرد.

او از دور، روی درگاه سنگی، مادر بزرگش را دید که لبخند می زند و بازوانش را برای درآغوش گرفتن او گشوده است.

فانشون از گذراندن یک روز در خانه مادر بزرگش لذت برد.

اما زما ن زود می گذرد ،  وقت آماده کردن ناهار رسید.

مادر بزرگ آتش را که کم شده بود دوباره با هیزم احیا می کند، سپس تخم مرغ ها را در ظرف سفالی سیاه رنگی می شکند.فانشون با لذت به املیت که با چربی طلایی می شود و آوازمی خواند، نگاه می کند. مادر بزرگش بهتر از هر کس بلد است که املیت با چربی درست کند و قصه تعریف کند.

فانشون روی نیمکت چوبی می نشیند، چانه اش در امتداد میز، املیتی را می خورد که از آن بخار بلند می شود وشربت سیبی می آشامد که برق می زند. با وجود این مادر بزرگ طبق عادت غذایش را ایستاده در کنار اجاق می خورد.

وقتی هر دو غذاخوردن را تمام کردند. فانشون گفت : « مادر بزرگ قصه  پرنده آبی را برایم تعریف کن.»

و مادر بزرگ برای فانشون تعریف کرد که ،به خواست یک پری بدجنس، چگونه یک شاهزاده خوب به پرنده  ای به رنگ آسمان تبدیل شد و گفت  وقتی شاهزاده خانم  به این تبدیل پی برد و هنگامیکه دوستش را زاری کنان از پنجره برجی که در آن زندانی شده بود ، دید  چه رنجی برد .    


                                                                             

Image result for Fanchon chez sa mère-grand




                                                   Fanchon chez sa mère-grand

   

   Fanchon s’en est allée de bon matin, comme le petit Chaperon rouge, chez sa mère-grand qui demeure tout au bout de village. Mais Fanchon n’a pas cueilli des noisettes dans le bois ; elle est allée tout droit son chemin et elle n’a pas rencontré le loup.

   Elle a vu de loin, sur le seuil de pierre, sa grand-mère qui li souriait et qui ouvrait deux bras, pour le recevoir.

   Fanchon se réjouit de passer une journée chez sa grand’ maman…

   Mais le temps passe et voici l’heure de préparer le dîner de midi.

   La mère-grand ranime le feu de bois qui sommeille ; puis elle casse les œufs dans la tuile noire. Fanchon regarde avec intérêt l’omelette au lard qui se dore et chante à la flamme. Sa grand’ maman sait mieux que personne faire des omelettes au lard et conter des histoires.

   Fanchon assise sur la bancelle, le menton à la hauteur de la table, mange l’omelette qui fume et boit le cidre qui pétille.  Cependant, la grand’mère prend par habitude son repas debout à l’angle du foyer.

   Quand elles ont fini de manger toutes deux : «  grand’mère, dit Fanchon, conte –moi l’oiseau bleu. »

   Et la grand-mère dit à Fanchon comment, par la volonté d’une méchante fée, un beau prince fut changé en un oiseau couleur du temps et la douleur que ressentit la princesse quand elle apprit ce changement et quand elle vit son ami voler tout sanglant  vers la fenêtre de la tour où elle était enfermée.

Anatole FRANCE
















۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۴:۳۵
شهلا دوستانی